هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_رهبر_معظّم_انقلاب_به_مناسبت_هفته_دفاع_مقدس_و_سالگرد_شهادت_شهید.pdf
حجم:
176.5K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله
🔗 rahbar.ir/speech?cid=2088
💻 Rahbar.ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 69 راستش هی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 70
سهیلا و مرتضی خیلی به هم نزدیک بودند. توی آلبومها همهجا با هم بودند؛ حتی در منطقه جنگیِ زمان جنگ. آن سالهایی که مرتضی جبهه بود، سهیلا هم همراهش رفته بود منطقه و چندین سال همراه همسران بقیه فرماندهان آنجا مانده بود. مرتضی هم هیچوقت جلوی او را نمیگرفت. انگار از خدایش هم بود که سهیلا همراهش باشد؛ شاید چون با هم که بودند کامل بودند. اینطور نبود که جلوی من یا دیگران به هم ابراز علاقه کنند، نه اصلا. ولی این همیشه با هم بودنشان گویای همهچیز بود. انگار یک نفر بودند. حتی خیلی ندیده بودم با هم حرف بزنند. انگار با چند کلمه و حتی نگاه هم را میفهمیدند. نمیدانم رابطه پدر و مادر واقعیام چطور بود؛ ولی راستش من توی زندگی دنبال یک رابطه شبیه مرتضی و سهیلا بودم. دنبال کسی که همینقدر عمیق من را بشناسد؛ کسی که انقدر به من نزدیک باشد که انگار یکی هستیم.
آلبوم را گذاشتم سر جایش و روی کتابها دست کشیدم. بیشتر کتابهای شهید مطهری بود و مربوط به زمانی که قیمت کتاب از پنج ریال شروع میشد و در بیشترین حالت به ده ریال میرسید. یکی را که از بقیه نوتر به نظر میرسید و گرانتر از بقیه بود برداشتم. صفحه اولش، مادر با خط خوش نوشته بود که این کتاب را به مناسبت تولدش به پدر هدیه داده است. پانزده اردیبهشت هفتاد و سه. مادر خوشخط بود و همه میگفتند من به او رفتهام. انگار من سایهاش بودم؛ نه دقیقا او، ولی بسیار شبیه او.
کتاب را تورق کردم. فتح خونِ آوینی بود، چاپ اولش. خودم هم یک نسخه از آن توی کتابخانهام داشتم، با چاپ جدیدتر و بهتر. کاغذهایش با گذر زمان زرد شده بودند. بعضی جاها زیر جملات با مداد خط کشیده و بعضی صفحات حاشیهنویسی شده بود. خط یوسف بود؛ دقیقا نقطه مقابل لیلا. یوسف چپ دست بود و خطش هم افتضاح بود و پدرم هم همینطور است.
میان صفحات، کاغذهایی هم جسته گریخته پیدا میشد؛ کاغذهای زرد و کهنه، بعضی با حاشیهنویسیهای یوسف و بعضی خالی، شاید فقط برای این که شماره صفحه را گم نکند. از یک جایی به بعد هم نه حاشیهنویسی داشت و نه کاغذی لای کتاب بود. فکر کنم نتوانسته بود کتاب را تمام کند. تعجب هم نداشت؛ چون همان سالی که لیلا کتاب را به یوسف هدیه داده بود، هردوشان شهید شدند.
به فصل تماشاگه راز رسیدم. صفحه اول فصل، یک کاغذ بود. یک کاغذ تا شده. کاهی نبود، کهنه هم نبود. سفید بود، یک وصله ناجور میان چیزهای کهنه. آن را برداشتم و کتاب را گذاشتم میان بقیه کتابها. تا را باز کردم. اندازه کاغذ آ.پنج بود و خط نداشت. روی آن، چند یادداشت کوتاه با خودکار نوشته بودند. خط یوسف نبود. مثل خط لیلا بود، زیبا و شبیه نستعلیق؛ ولی تازه بود. نوشتهها تازه بودند و گذر زمان کمرنگشان نکرده بود.
خط لیلا نبود.
خط خودم بود.
قلبم به تپش افتاد. دستانم لرزید. آب دهانم را قورت دادم و یادداشتهای پراکنده روی کاغذ را خواندم. با عجله نوشته بودمشان و کمی درهم. یک آدرس بود: فارابی شمالی، فرعی دوازدهم، روبهروی سالن زیبایی، منزل محسن بابایی.
کمی آنطرفتر، یک کلمه انگلیسی نوشته بودم؛ کلمه و عدد. شبیه نام کاربری و رمز عبور. رنگ جوهرش فرق میکرد. آدرس با جوهر آبی نوشته شده بود و کلمه و عدد با خودکار. کمی پایینتر با رواننویس سبز نوشته بودم: د. ل 5/11/1374. د. ن 1362.
پایین پایین صفحه، با رنگ متفاوتی، خیلی کوچکتر نوشته بودم: شازده کوچولو. ترجمه محمد قاضی. امیرکبیر.
زمانسنج گوشیام به صدا درآمد. باید گاز را خاموش میکردم.
فارابی شمالی. رمز عبور. محسن بابایی. سال 1374 و سال 1362. شازده کوچولو.
زنگ هشدار گوشی در سرم میپیچید.
قلبم دیوانهوار میتپید.
این همهی چیزی بود که از گذشته داشتم.
این کلید بود.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
راستی
عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، میتونن عضو کانال خصوصی بشن😁
توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسمت جلوتر از کانال اصلیه.
هزینه عضویت در کانال خصوصی، فقط ۱۱۰ هزار تومان هست📚
(البته انتشار داستان در کانال اصلی با نظم قبلی ادامه پیدا میکنه و در کانال اصلی هم رمان کامل منتشر میشه، ولی با سرعت کمتر)
برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad