🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 174
کمیل میخندد:
خب اگه از من بپرسی، ترجیح میدم سینهت رو بشکافم!
عجب رفیقی دارم!
معلوم نیست طرف من است یا او؟
کمیل میگوید:
من طرف حقم، حق هم همیشه با کسیه که اسلحه دستشه.
آدمفروش! این را ته دلم به کمیل میگویم.
کمیل زمزمه میکند:
هیچکاری نکن! فقط بیهوش باش.
راستش واقعاً هم دارم از حال میروم؛ شدیداً احساس ضعف دارم.
مرد میآید نزدیکم و دستش را میگیرد مقابل بینیام که مطمئن شود هنوز نفس میکشم.
میگوید:
ما زال تحت التخدير؟(هنوز بیهوشه؟)
سعد مینشیند کنارم و سرش را به صورتم نزدیک میکند.
نفسهای داغ و مضطربش میخورد به صورتم.
انگار با این که فکر میکند من بیهوشم، باز هم از من خجالت میکشد یا شاید میترسد.
مرد میپرسد:
شو اسمه؟
-سیدحیدر.
-ایرانی؟
-اي.(آره.)
- لماذا تعتقد أن هذا يهمنا؟(چرا فکر میکنی برامون مهمه؟)
-انه قائد مهم. هو ایرانی. أعلم أنه من الحرس الثوري.(فرمانده مهمیه. ایرانیه. من میدونم یکی از اعضای سپاه پاسدارانه.)
این حرفش امیدوارکننده بود. این یعنی دقیقاً نمیدانند من چکارهام و حسابشده عمل نکردهاند؛ تیری در تاریکی انداختهاند.
پس میتوانم امیدوار باشم لو نرفتهام.
سعد از کنارم بلند میشود. این بار لحنش کمی کلافه است:
أوفت بوعدي. دفع الأجر.(به قولم عمل کردم. پولم رو بدین!)
یعنی من را برای چند لیره فروخته است؟
اصلا به لیره حساب کرده یا دلار؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
دوستان واقعا بنده رو بخاطر تاخیر حلال کنید
و ببخشید که بین ارسال قسمتها فاصله افتاد
امروز واقعاً سرم شلوغ بود
سلام
ناراحت نباشید، آخرش در دهان مردم رو نمیشه بست و از این تهمتها زیاد میزنن.
توجه نکنید.
درباره رفاقت با شهدا،
این که یه نفر فقط بخاطر چشم و ابروی یه شهید باهاش رفیق بشه و فقط به عکسهاش نگاه کنه و تصورات غلط درباره ش داشته باشه قطعا اشتباهه.
ولی اگه فقط بخاطر معنویت بالای شهید باهاش رفیق بشیم و تلاش کنیم شبیهش باشیم، بهش توسل کنیم و گاهی باهاش درد و دل کنیم، اشکالی نداره.
منم قبلا برام سوال بود و حکم شرعی ش رو پرسیدم.
این مدلی اشکال نداره.
سلام
بله همینطوره
شاید اگر سفارت انگلیس هم بسته میشد، ما خیلی از مشکلاتی که الان داریم رو نداشتیم.