eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
847 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بستگی داره؛ در چه زمینه‌ای؟ اما به نظرم همه دانشجویان باید کتاب اپلای، اثر نرجس شکوریان‌فرد رو بخونن.
سلام نه؛ منظورم خود وقایع سال ۸۸ هست. مثلا اگه رفیق رو خونده باشید، یک قسمتی هست که چند نفر حمله می‌کنند به خونه یک پیرزن و پیرمرد ارمنی. اون قسمت واقعی بود و از یکی از دوستان ارمنی م شنیدم.
سلام بله هزار ماشاءالله البته ۶۵۸ نفریم و قبلا ۶۶۴ نفر بودیم 😐
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 19 حاج حسین جواب می‌دهد: نه. و تلوزیون را خاموش می‌کند. عباس و حاج حسین بلند می‌شوند و من تکیه از اپن می‌گیرم. بشری از پنجره بیرون را نگاه می‌کند و می‌گوید: چیزی نمی‌بینم. خبری نیست. دوباره صدای زنگ؛ صدایی که الان و با این اضطراب، شبیه ناقوس مرگ است تا زنگ در. بدبختی آیفون خانه قبلی‌مان تصویری هم نبود. بشری از کنار پنجره کنار می‌رود تا حاج حسین که حالا کتش را پوشیده، بتواند کنار پنجره بایستد. بشری زیر لب زمزمه می‌کند: اگه از بچه‌های خودمون بودن حتماً کلید داشتن یا به من زنگ می‌زدن. عباس کاپشن قهوه‌ای رنگش را از روی دسته مبل برمی‌دارد و به حاج حسین نگاه می‌کند: الان تکلیف چیه؟ حاج حسین خیره می‌شود به آیفون. اگر جواب بدهیم ممکن است بدتر باشد. یک نگاه به من می‌اندازد، یک نگاه به عباس و یک نگاه به بشری. دوباره صدای زنگ؛ این‌بار پشت سر هم و ممتد. حاج حسین می‌گوید: خونه لو رفته! یا حسین! یک نفر دارد در حیاط را می‌کوبد. اعصابم بیشتر بهم می‌ریزد. حاج حسین رو می‌کند به عباس: از در سمت کوچه پشتی ببرشون بیرون. فقط قبلش چک کن که یه وقت کسی پشتش نباشه. بشری بازویم را می‌گیرد و می‌گوید: بریم! کیفم را از روی اپن برمی‌دارم و در برابر فشار بشری مقاومت می‌کنم. برمی‌گردم به سمت حاج حسین: پس شما چی؟ حاج حسین لبخند می‌زند: نترس چیزیم نمی‌شه. من می‌مونم که اگه لازم بود سرشون رو گرم کنم. بشری من را می‌کشد تا از پله‌ها برویم پایین؛ پشت سر عباس. دلم مانده پیش حاج حسین. من که در دفترم نوشته بودم بهزاد نمی‌تواند به این خانه برسد؛ پس الان چه خبر است؟ شاید بهزاد همدست‌هایی دارد که فکرش را نکرده بودم. پشت در می‌رسیم. این در به یک کوچه دیگر باز می‌شود. عباس یک دستش را می‌برد زیر کاپشنش و با دست دیگر، به من و بشری علامت می‌دهد که ساکت باشیم. بشری جلوی من می‌ایستد و آماده مبارزه می‌شود. عباس کلاهش را تا پایین روی ابروهایش می‌کشد و زیپ کاپشنش را تا بالا می‌بندد؛ طوری که صورتش کم‌تر پیدا باشد. من و بشری هم به تبعیتش، چادر و روسری‌مان را جلوتر می‌کشیم. عباس از چشمیِ در، پشت در را نگاه می‌کند. آرام به بشری می‌گوید: من می‌رم بیرون، اگه خبری شد سریع در رو ببندین و از پشت‌بوم فرار کنین. و با احتیاط در را باز می‌کند و سرکی به بیرون می‌کشد. سرش را داخل می‌آورد و می‌گوید: خبری نیست. بیاید. صدای در زدن را هنوز می‌شنوم. از خانه بیرون می‌زنیم. عباس می‌گوید: بدویید. فقط بدویید! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 20 می‌دویم. باران می‌بارد و زمین خیس است. دست بشری را گرفته‌ام و درحالی که دلم هنوز پیش حاج حسین است، می‌دوم. انقدر تند دویده‌ایم که سینه‌ام می‌سوزد. نمی‌دانم دقیقاً کجا هستم. سرم را که بالا می‌آورم، مقابلم خیابانی را می‌بینم که بیشتر شبیه میدان جنگ است تا خیابان! عباس و بشری هم حیران شده‌اند و با بهت و سردرگمی به خیابان نگاه می‌کنند. این دیگر بستن مسیر هم نیست؛ رسماً جنگ است! انگار برنامه اصلی برای شب بوده. گله به گله آتش روشن کرده‌اند. بانکی که آن طرف خیابان هست، در آتش می‌سوزد و خرده‌شیشه‌های درهایش روی زمین برق می‌زنند. دیگر کسی نه شعار می‌دهد، نه داد و بیداد می‌کند. اصلا مسئله بنزین نیست. فقط شکستن است و سوزاندن. به عباس نگاه می‌کنم و می‌نالم: حالا چکار کنیم؟ کجا بریم؟ عباس یک نگاه به من می‌اندازد و یک نگاه به بشری. بعد با دست، پیاده‌روی آن سوی خیابان را نشان می‌دهد: می‌ریم پایگاه بسیج، پیش بقیه. نمی‌دانم پایگاه چقدر از این‌جا فاصله دارد و اصلا امن هست یا نه؛ اما فعلا ترجیح می‌دهم با عباس بحث نکنم. عباس جلوتر می‌دود و می‌گوید: بیاین! باید از خیابانی رد شویم پر شده از شعله‌های کوچک و بزرگ آتش. بچه که بودم، از دوتا چیز خیلی می‌ترسیدم: آتش و رد شدن از خیابان. الان با هردوی این ترس‌ها مواجهم. خیابانی پر از آتش! بشری پشت سرم می‌دود و عباس مقابلم. باد پاییزی شعله‌های آتش را می‌رقصاند و هربار، شعله‌ها به سمت من سرک می‌کشند. اگر آتش بگیرم چه؟ یک تکه شعله، زبانه می‌کشد تا مقابل صورتم. گرمایش را حس می‌کنم. از ترس عضلاتم را منقبض می‌کنم و چادرم را جمع. طی کردن عرض خیابانِ آتشین، برایم به اندازه هزارسال می‌گذرد. در پیاده‌رو خبری نیست. همه مغازه‌ها تعطیلند و مردم هم خزیده‌اند به خانه‌شان. انگار فهمیده‌اند ماجرا خیلی ترسناک‌تر و خطرناک‌تر از یک اعتراض ساده است. عباس هربار نگاهی به ما که پشت سرش هستیم می‌اندازد و می‌گوید: بدویین! بیاین! ما بدون این که او بگوید هم می‌دویم؛ هرچند پهلوهایم درد گرفته و گلویم می‌سوزد. افتادن قطرات ریز باران را روی صورتم حس می‌کنم. یک باران ریز و نرم می‌بارد؛ لطافت میان خشونت. صداها را مبهم و گنگ می‌شنوم. صدای فریاد، صدای تیر، صدای شکستن. عباس برمی‌گردد و با دست به من علامت می‌دهد که برویم داخل یک کوچه. کجای اصفهانیم؟ نمی‌دانم. باید به عباس اعتماد کنم؛ امیدوارم او مثل من گیج نباشد. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
Hamed Zamaniیگان.mp3
زمان: حجم: 14.7M
🎧آن شب... پیر و جوان هر سو هراسان بود... آرامش میهن گروگان بود... (مناسب حال و هوای این دو قسمت)
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت دهم کمی نگاهش می‌کنم؛ بایه دست درحال ماساژ دادن قفسه سینه اش است. -تو چطور آیه هستی و این مدلی حالت بد می‌شه؟ گوشه لبش بالا می‌رود. -هنوز تموم گذشته را ننویشتی بزار قدم به قدم آخرش به بلایی که سرم اومد می‌رسی حالا زوده. مشتاق نگاهش می‌کنم؛ اویی که از گذشته پنهان خبر دارد گزینه خوبی‌ست برای جذاب تر شدن رمانم. -خوب چرا برام تعریف کن! دستش را پایین می آورد و به آنها نگاه می‌کند. -چرا این همه چنگ انداختی به دستام. انگار اصلا حرف هایم را نشنیده است. بلند می‌شوم همین گونه هم کلافه ام چه برسد به آن که بخواهم هم کلام دختری همانند اوشوم. انگار تحمل کردن کسی مانند خودم برای خودم سخت تر از هر کاری است. کنترل تلویزیون کوچک کنار اتاق را برمی‌دارم و شبکه ها را بالا و پایین می‌کنم. همه شبکه درحال پخش برنامه های روزانه خود است؛ انگار نه انگار که شهر به هم ریخته است. کانال تلویزیون را روی شبکه خبر می‌گذارم و کنترل را گوشه ای پرت می‌کنم. -تو که از نزدیک دیدی چی شد! دیگه می‌خوای چیو بشنوی؟ برمی‌گرم به سمتش چادر و کیفش را زیر سرش گذاشته است و طاق باز خوابیده است. -میخوام بدوم اتفاقی بد تر از اینم افتاده یا نه؟ دستش را روی پیشانی اش می گذارد. -آره افتاده! بدبختی مردم. انگار حرف های پیرمرد باز‌‌‌ هم در سرم اکو می‌شود. (مردمم حق اعتراض داند اما نه اینجوری) پشت میز می‌نشینم و کامپیوتر را روشن می‌کنم. تا ویندوز کامپیوتر بالا بیاید کمی باصندلی چرخ دار دور خودم می‌چرخم. مردم حق دارند، قطعا حق دارند پس من هم افراط کرده ام اصلاح طلبان هم حق دارند اصلا همه ما حق داریم. با تصمیم ناگهانی بلند می‌شوم و از داخل کیفم فلش مشکی رنگم را در می آورم. به سمت کامپیوتر می‌روم و فلش را داخلش می‌زنم، از بالای مانیتور به آیه نگاه می‌کنم خواب است. سر بر می‌گردانم سمت صفحه مانیتور و فایل رمان را باز می‌کنم. تمرکز کافی برای ویراش را ندارم، گاهی صدای گونده خبر که اخبار بیخود و غیر مهم را می‌گوید خطی بر تمرکز ذهنی ام می کشد. اصلا نمی‌دانم میخواهم چه کاری انجام دهم ، تنها به کلمات خیره شده ام. پیر مرد گفت مردم حق دارند. صفحه مورد نظرم را می آورم دقیق همان جایی که متنش برایم ارسال شده است. باز یاد حرف های پیر مرد می افتم او گفت اینهاحق ندارند. چشمانم را می‌بندم و تمام تلاشم را می‌کنم که بتوانم کمی تمرکز کنم. موس را کمی جابه جا می‌کنم و روی کلمه ی ها نگه می‌دارم. صدای گونده خبر هنوز هم می آید. -امروز در سطح شهر چند اتوبوس به آتش کشیده شد. سعی می‌کنم نشنوم و کارم را انجام بدهم آن ها هم حق داشته اند اصلا مگر انسان آزاد نیست. کنترل چپ می‌کنم و کلمات را در حاشیه می‌گذارم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام ممنون از این که تذکر دادید درست شد میتونید مطالعه کنید🙏🏻
🙂 ---------- سلام خیر رشته تحصیلی من علوم قرآن و حدیثه و ربطی به مباحث سیاسی نداره، اما این رشته را به همین نیت دارم میخونم و برنامه خاصی براش دارم چون درکنارش، تحقیقات مقاله ای و غیرم درخصوص سیاست در قرآن و سنته. درکل به هرچیز علاقه داشته باشی روی نوشته هات اثرمیگذاره یکمیو بله اثر گذاشته اما شدتش به اون زیاد نیست.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت نهم احساس می‌کنم ا
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت دهم ناگهان یادم می‌آید درحال فرار بودیم. با استرس می‌گویم: عارفه بلند شو بریم می‌ترسم شاهین برسه. عارفه می‌پرسد: شاهین کیه؟ هراسان می‌گویم: فعلا پاشو بریم بهت میگم. کمک می‌کنم تا بلند شود. می‌خواهم بدوم که می‌بینم عارف هنوز ایستاده است. باناله می‌گویم: چرا نمی‌دوی؟ با چشم به دستش اشاره می‌کند. یک لحظه فراموش کرده بودم دستش شکسته است. می‌گویم: ببخشید حواسم نبود. خوب چه کار کنیم؟ به اطراف نگاه می‌اندازم. کمی جلوتر یک کوچه قرار دارد. می‌گویم: فعلا بیا بریم داخل کوچه تا ببینم چه راهی به ذهنم می‌رسه. وارد کوچه می‌شویم. نگاهی به سر خیابان می‌اندازم. تقریباً از میدان دور شده ایم. ولی هنوز صدای درگیری می‌آمد و خیابان شلوغ بود. عارفه را جلوی یکی از خانه‌ها روی پله‌اش می نشانم. می‌پرسد: زهرا حالا چکار کنیم؟ می‌گویم: احتمالا سیدعلی و مجید جلوشو رو گرفتن وگرنه بهمون می‌رسید. راستی دستت چطوره؟ آرام می‌گوید: درد داره ولی قابل تحمله. زهرا این دوتا کی بودن. فامیلتون بودن؟ می‌خندم و می‌گویم: اگه بگم یجورایی پسرهام اند، چی می‌گی؟ متعجب و نگران نگاهم می‌کند. طوری که انگار با یک دیوانه طرف است. می‌گوید: زهرا شوخی نکن. جدی می‌گم. فرصت توضیح نیست. اضطراب و نگرانی عجیبی دارم. می‌گویم: حالا حتما الان باید توضیح بدم؟ می‌گوید: باشه نگو ولی بعدا با جزئیات میگیا. سر تکان می‌دهم.دوباره نگاهم به دست عارفه می‌افتد.نمی‌توان با همان وضعیت رهایش کرد. اگر دوباره آسیب ببیند قطعا کار سخت تر می‌شود. یک لحظه نگاهم به کنار پله می‌افتد.دو تخته چوب کوچک روی هم افتاده‌اند.به فکرم می‌رسد دستش را آتل ببندم. ولی برای بستن آتل باید باند یا پارچه داشته باشم. عارفه نشسته و به زمین خیره شده است. صدایش می‌زنم:عارفه تو کیفت روسری اضافه داری؟ جواب می‌دهد:آره. مگه روسریت پاره شده؟ می‌گویم:نه ولی لازمش دارم.میتونی..... حرفم را قطع می‌کنم. می‌پرسد: چیو میتونم؟ با این وضعیت دستش نمی‌تواند کار زیادی بکند. یعنی نباید بکند. ادامه می‌دهم: یعنی می‌شه خودم برش دارم از کیفت؟ می‌گوید:باشه .تو جیب کناری کیفمه. کیف‌اش را آرام از دستش خارج می‌کنم. کیف روی شانه راستش آویزان بوده است. زیپش را بازمی‌کنم. یک روسری حریر با گلهای سفید و زمینه ی سرمه‌ای پیدا می‌کنم. حیفم می آید. می‌گویم: عارفه روسری دیگه ای نداری؟ می‌گوید: تو بگو برای چی می‌خوای تا بهت بگم. می‌گویم: راستش می‌خوام دستت رو آتل ببندم تا برسیم یه جایی که بشه کاری کرد. اینجوری می‌ترسم بیشتر آسیب ببینه. می‌پرسد: پس به خاطر همین یه ساعته یا داری به من نگاه می‌کنی یا به کنار پله؟ می‌گویم: آره. می‌گوید: فکر کنم توی همون جیب یه باند باشه. درش بیار. باند کشی کرم رنگی را پیدا می‌کنم و آن را در می‌آورم. دوتخته چوب را برمی‌دارم. دستش را می‌آورد به طرفم و نگاهش‌را به طرف دیگری می‌اندازد. یکی از چوب هارا زیردست و دیگری را روی دست می‌گذارم. عارفه زیرچشمی نگاهی می‌کند و می‌گوید: اون وقت چجوری می‌خوای ببندی؟ می‌خندم و می‌گویم: به سختی. با دست دیگرش چوب زیرین را می‌گیرد و می‌گوید: حالا ببند. اونجوری که نمی‌شد. با نگاهم تشکر می‌کنم و ادامه می‌دهم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا