Hamed Zamaniیگان.mp3
زمان:
حجم:
14.7M
🎧آن شب...
پیر و جوان هر سو هراسان بود...
آرامش میهن گروگان بود...
(مناسب حال و هوای این دو قسمت)
#حامد_زمانی
#آبان_98
#هفته_بسیج
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت دهم
کمی نگاهش میکنم؛ بایه دست درحال ماساژ دادن قفسه سینه اش است.
-تو چطور آیه هستی و این مدلی حالت بد میشه؟
گوشه لبش بالا میرود.
-هنوز تموم گذشته را ننویشتی بزار قدم به قدم آخرش به بلایی که سرم اومد میرسی حالا زوده.
مشتاق نگاهش میکنم؛ اویی که از گذشته پنهان خبر دارد گزینه خوبیست برای جذاب تر شدن رمانم.
-خوب چرا برام تعریف کن!
دستش را پایین می آورد و به آنها نگاه میکند.
-چرا این همه چنگ انداختی به دستام.
انگار اصلا حرف هایم را نشنیده است. بلند میشوم همین گونه هم کلافه ام چه برسد به آن که بخواهم هم کلام دختری همانند اوشوم.
انگار تحمل کردن کسی مانند خودم برای خودم سخت تر از هر کاری است.
کنترل تلویزیون کوچک کنار اتاق را برمیدارم و شبکه ها را بالا و پایین میکنم. همه شبکه درحال پخش برنامه های روزانه خود است؛ انگار نه انگار که شهر به هم ریخته است. کانال تلویزیون را روی شبکه خبر میگذارم و کنترل را گوشه ای پرت میکنم.
-تو که از نزدیک دیدی چی شد! دیگه میخوای چیو بشنوی؟
برمیگرم به سمتش چادر و کیفش را زیر سرش گذاشته است و طاق باز خوابیده است.
-میخوام بدوم اتفاقی بد تر از اینم افتاده یا نه؟
دستش را روی پیشانی اش می گذارد.
-آره افتاده! بدبختی مردم.
انگار حرف های پیرمرد باز هم در سرم اکو میشود.
(مردمم حق اعتراض داند اما نه اینجوری)
پشت میز مینشینم و کامپیوتر را روشن میکنم. تا ویندوز کامپیوتر بالا بیاید کمی باصندلی چرخ دار دور خودم میچرخم.
مردم حق دارند، قطعا حق دارند پس من هم افراط کرده ام اصلاح طلبان هم حق دارند اصلا همه ما حق داریم.
با تصمیم ناگهانی بلند میشوم و از داخل کیفم فلش مشکی رنگم را در می آورم.
به سمت کامپیوتر میروم و فلش را داخلش میزنم، از بالای مانیتور به آیه نگاه میکنم خواب است.
سر بر میگردانم سمت صفحه مانیتور و فایل رمان را باز میکنم.
تمرکز کافی برای ویراش را ندارم، گاهی صدای گونده خبر که اخبار بیخود و غیر مهم را میگوید خطی بر تمرکز ذهنی ام می کشد.
اصلا نمیدانم میخواهم چه کاری انجام دهم ، تنها به کلمات خیره شده ام. پیر مرد گفت مردم حق دارند.
صفحه مورد نظرم را می آورم دقیق همان جایی که متنش برایم ارسال شده است.
باز یاد حرف های پیر مرد می افتم او گفت اینهاحق ندارند. چشمانم را میبندم و تمام تلاشم را میکنم که بتوانم کمی تمرکز کنم.
موس را کمی جابه جا میکنم و روی کلمه ی ها نگه میدارم. صدای گونده خبر هنوز هم می آید.
-امروز در سطح شهر چند اتوبوس به آتش کشیده شد.
سعی میکنم نشنوم و کارم را انجام بدهم آن ها هم حق داشته اند اصلا مگر انسان آزاد نیست. کنترل چپ میکنم و کلمات را در حاشیه میگذارم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
سلام
ممنون از این که تذکر دادید درست شد میتونید مطالعه کنید🙏🏻
#پاسخگویی_صدرزاده
🙂
----------
سلام
خیر رشته تحصیلی من علوم قرآن و حدیثه و ربطی به مباحث سیاسی نداره، اما این رشته را به همین نیت دارم میخونم و برنامه خاصی براش دارم چون درکنارش، تحقیقات مقاله ای و غیرم درخصوص سیاست در قرآن و سنته.
درکل به هرچیز علاقه داشته باشی روی نوشته هات اثرمیگذاره یکمیو بله اثر گذاشته اما شدتش به اون زیاد نیست.
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت نهم احساس میکنم ا
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت دهم
ناگهان یادم میآید درحال فرار بودیم. با استرس میگویم: عارفه بلند شو بریم میترسم شاهین برسه.
عارفه میپرسد: شاهین کیه؟
هراسان میگویم: فعلا پاشو بریم بهت میگم.
کمک میکنم تا بلند شود. میخواهم بدوم که میبینم عارف هنوز ایستاده است. باناله میگویم: چرا نمیدوی؟
با چشم به دستش اشاره میکند. یک لحظه فراموش کرده بودم دستش شکسته است. میگویم: ببخشید حواسم نبود. خوب چه کار کنیم؟
به اطراف نگاه میاندازم. کمی جلوتر یک کوچه قرار دارد. میگویم: فعلا بیا بریم داخل کوچه تا ببینم چه راهی به ذهنم میرسه.
وارد کوچه میشویم. نگاهی به سر خیابان میاندازم. تقریباً از میدان دور شده ایم. ولی هنوز صدای درگیری میآمد و خیابان شلوغ بود. عارفه را جلوی یکی از خانهها روی پلهاش می نشانم. میپرسد: زهرا حالا چکار کنیم؟
میگویم: احتمالا سیدعلی و مجید جلوشو رو گرفتن وگرنه بهمون میرسید. راستی دستت چطوره؟
آرام میگوید: درد داره ولی قابل تحمله. زهرا این دوتا کی بودن. فامیلتون بودن؟
میخندم و میگویم: اگه بگم یجورایی پسرهام اند، چی میگی؟
متعجب و نگران نگاهم میکند. طوری که انگار با یک دیوانه طرف است. میگوید: زهرا شوخی نکن. جدی میگم.
فرصت توضیح نیست. اضطراب و نگرانی عجیبی دارم. میگویم: حالا حتما الان باید توضیح بدم؟
میگوید: باشه نگو ولی بعدا با جزئیات میگیا.
سر تکان میدهم.دوباره نگاهم به دست عارفه میافتد.نمیتوان با همان وضعیت رهایش کرد.
اگر دوباره آسیب ببیند قطعا کار سخت تر میشود. یک لحظه نگاهم به کنار پله میافتد.دو تخته چوب کوچک روی هم افتادهاند.به فکرم میرسد دستش را آتل ببندم.
ولی برای بستن آتل باید باند یا پارچه داشته باشم. عارفه نشسته و به زمین خیره شده است. صدایش میزنم:عارفه تو کیفت روسری اضافه داری؟
جواب میدهد:آره. مگه روسریت پاره شده؟
میگویم:نه ولی لازمش دارم.میتونی.....
حرفم را قطع میکنم. میپرسد: چیو میتونم؟ با این وضعیت دستش نمیتواند کار زیادی بکند. یعنی نباید بکند.
ادامه میدهم: یعنی میشه خودم برش دارم از کیفت؟
میگوید:باشه .تو جیب کناری کیفمه.
کیفاش را آرام از دستش خارج میکنم.
کیف روی شانه راستش آویزان بوده است. زیپش را بازمیکنم. یک روسری حریر با گلهای سفید و زمینه ی سرمهای پیدا میکنم. حیفم می آید. میگویم: عارفه روسری دیگه ای نداری؟
میگوید: تو بگو برای چی میخوای تا بهت بگم.
میگویم: راستش میخوام دستت رو آتل ببندم تا برسیم یه جایی که بشه کاری کرد. اینجوری میترسم بیشتر آسیب ببینه.
میپرسد: پس به خاطر همین یه ساعته یا داری به من نگاه میکنی یا به کنار پله؟
میگویم: آره.
میگوید: فکر کنم توی همون جیب یه باند باشه. درش بیار.
باند کشی کرم رنگی را پیدا میکنم و آن را در میآورم. دوتخته چوب را برمیدارم. دستش را میآورد به طرفم و نگاهشرا به طرف دیگری میاندازد.
یکی از چوب هارا زیردست و دیگری را روی دست میگذارم. عارفه زیرچشمی نگاهی میکند و میگوید: اون وقت چجوری میخوای ببندی؟
میخندم و میگویم: به سختی.
با دست دیگرش چوب زیرین را میگیرد و میگوید: حالا ببند. اونجوری که نمیشد.
با نگاهم تشکر میکنم و ادامه میدهم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
سلام
این حال که حال خیلی وقتهای خیلی از ماهاست.
گوش دادن به روضه حالتون رو بهتر میکنه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم از لطف شما🌷
درباره بهائیت، کتاب سایه شوم و مسلخ عشق نوشته خانم مهناز رئوفی.
و درباره یهود و صهیونیسم، رمان پرونده فوق سری ۲۰۴۰ جالب هست.
#معرفی_کتاب
#پاسخگویی_فرات
سلام
واقعاً نمیشه درباره این حوادث یه توضیح کوتاه داد.
درباره ۸۸، در رمان رفیق توضیح دادم.
درباره ۹۶، در رمان نقاب ابلیس (و البته به زودی در خط قرمز)
درباره ۹۸، در همین داستان نیمه تاریک.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله، و متاسفانه این اعتراضات نفعی به حال مردم نداره که هیچ، مردم رو بیشتر گیج میکنه و تخریب حضرت آقا و جریان انقلابی هست.
امیدوارم ختم به خیر بشه...
#پاسخگویی_فرات