💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 24
ترجمه جملهای که گفت خیلی ترسناک است. به خودم میلرزم و ترجمه را زمزمه میکنم: همه با هم میمیریم!
ستاره دستش را دوباره در جیبش میگذارد و باز هم میخندد: خوشم میاد که سریع منظورم رو فهمیدی.
دستش را همراه یک اسلحه از جیبش درمیآورد و به سمت ما میگیرد. لبخندش محو میشود و صدایش بلند: پس با آدمی که خط قرمزی نمیشناسه در نیفت! دفتر رو بده.
ناخودآگاه دستم را میگذارم روی کیفم و به بشری نگاه میکنم. بشری سرش را تکان میدهد که یعنی نه. راه دیگری هم داریم؟ نه! به عباس میگویم: اگه بهش ندیم هم همهمونو میکُشه!
-بهتر از اینه که تسلیم بشیم. تو نمیدونی، اگه دفتر بیفته دست اینا، فاجعه میشه.
از خودم میپرسم چه فاجعهای؟ نمیدانم. ستاره نیشخند میزند، عقب میرود و چندبار به شیشه دودی ماشینش میزند. بعد هم با یک لبخندِ کمرنگ و شیطانی خیره میشود به من. این از بهزاد هم هیولاصفتتر است!
درهای ماشین باز میشود. اول در تاریکی چیزی مشخص نیست؛ اما بعد حاج حسین را میبینم و مردی که از پشت سر، یقهاش را گرفته و هلش میدهد. دوباره نفسم بند میآید و دستم را میگذارم روی قلبم. دستان حاج حسین بسته است. میخواهم بدوم جلو؛ اما بشری بازویم را میگیرد. ستاره از تقلایم به خنده میافتد.
ستاره به مردی که پشت سر حاج حسین است میگوید: بنشونش روی زمین منصور!
میفهمم که اسم مرد باید منصور باشد؛ یک مرد شاید همسن بهزاد اما اتوکشیدهتر و البته، با ریش جوگندمی و یقه دیپلمات بسته شده. یعنی این هم شخصیت رمان من است؟ کدام رمان؟ کجا؟
منصور، حاج حسین را مینشاند روی زمین و ستاره، لوله اسلحه را میگذارد پشت سر حاج حسین. دقت که میکنم، یک خط قرمز کنار شقیقه سمت راست حاج حسین میبینم؛ هرچند هیچ ترسی در چهرهاش نیست. کاملا آرام است. به من نگاه میکند و میگوید: نترس، یادته که بهت گفتم، اینا نمیتونن من رو بکُشن.
بعد هم با یک نیشخند جملهاش را کامل میکند و نیمنگاهی به بهزاد میاندازد: اگه میتونستن که تا حالا کُشته بودن!
خشم ستاره را احساس میکنم. با لوله اسلحه، ضربهای به سر حاج حسین میزند؛ اما حاج حسین لبخند را روی لبش نگه میدارد. این بار مخاطبش منم: باورم نمیشه همچین آدمایی توی وجودت باشن! باید بیشتر مواظبشون میبودی. فکر نکن اگه دفتر رو بهشون بدی همه چی تموم میشه. حتی روی سر خودت هم سوار میشن. تو هم میشی یکی عین اونا.
ستاره دوباره با اسلحه به سر حسین ضربه میزند: دهنتو ببند!
و به من نگاه میکند: زود دفتر رو بده، وگرنه این شخصیت دوستداشتنی رو برای همیشه از روی زمین محوش میکنم!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
سلام
واقعاً چرا انقدر به اذیت شدن عباس علاقه دارید؟
درک نمیکنم.🙄
پ.ن: عباس اسیر داعش نشد، اسیر جبههالنصره شد.
#پاسخگویی_فرات
دوستان اجازه بدید پیامهایی که ارسال کردید رو فردا پاسخ بدم.
چون واقعاً حجم پیامهای کانال میره بالا و باعث مزاحمت برای اعضا میشه.
ممنونم بابت حمایتتون🌷🌿
🔰حضرت آیتالله خامنهای در پیامی با تبریک هفته بسیج، «همت بلند، خردمندی، درستاندیشی و توکل به خدا» را ابزارهای تجربهشده برای غلبه بر مشکلات کشور دانستند.
✍️ متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هفتهی بسیج بر همگان مبارک باد، بویژه بر رویشهای تازه و با طراوت بسیجی که همچنان مانند نسل پیش از خود، فرزندان محبوبِ امام راحل عظیمالشأنند.
عزیزان!
قدرشناس جایگاه خود باشید و بدانید که با همّت بلند، و در پرتو خردمندی و درستاندیشی، و با اعتماد و توکّل به خداوند دانا و توانا، میتوانید در همهی مسائل عمومی کشور و ملت، اثربخش و مشکلگشا باشید. این تجربهی چند دههی ملت ایران است.
و السلام علیکم و رحمةالله
سیّدعلی خامنهای
۳ آذر ۱۴۰۰
#هفته_بسیج
#بسیج
#بسیجی
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت دوازدهم
تنها نگاهش میکنم. پس آن حق از دست رفته چی؟ چه کسی برای حق از دست رفته میجنگد؟
-حق از دست رفته منم و امثال ما، نه اونایی که حق رو گرفتن که به ما نرسه.
انگار افکارم راهم میخواند. البته جای تعجب ندارد؛ گذشته من است و شایدذهم توهم و خیال.
-کدوم حق گرفته شده؟ من و تو که راحتیم و حق هرکاری داریم اما اونا نه!
خودش را روی صندلیهای کنار میز میاندازد و مینشیند.
-الان حق منذو تو رو گرفتن، حق ما این بود که الان تو خونمون میبودیم، نه توی پایگاه بدون آب و غذا.
نمیدانم انگار هم او راست می گوید هم من. به سمتش قدم برمیدارم. به چشمانم نگاه میکند.
-چیه هنوزم قانع نشدی؟
دوقدم دیگر را به سمتش میروم و مچ دستانش را میگیرم.
-ببین تو...
باصدای داد احمدی سرم میچرخد به سمت در و رشته کلام از دستم میرود. آیه سریع بلند میشود و این بار او مچ دستانم را میگیرد.
صدای دادهای احمدی میآید اما مبهم. آیه به سمت چادرش میرود و تامیخواهد در راباز کند سریع به سمتش میروم.
-کجا؟
نگاهم میکند.
-باید ببینم چه خبره اگه اونایی باشن که دنبالتن بدبخت شدیم.
دستم از دور مچش شل میشود. تا میخواهد در را باز کند در با شتاب به سمتمان هل داده میشود و هردو روی زمین پرت میشویم.
همان مرد است باچند نفری دیگر. ضربان قلبم روی هزار میرود. مرد با لبخندی صورتش را زشتتر از قبل کرده به من نگاهی میاندازد. یک لحظه یادم می افتد که چادر سرم نیست. نمیدانم چیکار کنم.
-تو...تو... اینجا چی میخوای؟
صدای آیه میلرزد، دستانش هم. هر چهار مرد به سمت آیه برمیگردند. کمی خود را به سمت صندلی میکشم و چادرم را از رویش پایین میکشم و سریع برسرم میاندازم.
یکی از مردها با پوزخندی به آیه نگاه میکند.
-چیه فک کردی فقط تو میتونی از گذشته بیای کمک و حقتو بگیری؟ منم اومدم حقمو بگیرم.
آیه سریع بلند میشود و دستانش را مشت میکند.
-دهنتو ببند، کدوم حق هان کدوم حق؟ اصلا میفهمی چی میگی؟
آرام بلند میشوم و به سمت آیه میروم. مرد که نمیشناسمش لبخندی میزند و یواش آن لبخند به قهقهه تبدیل میشود.
-بچهها هم جدیدا دم در آوردن.
یکی از آن مردهایی که دنبالشان هست میگوید:
-بسه عجله کنین. عماد توام همش نخند بگیرشون تا بریم.
هرسه سری تکان میدهند. مردی که ظهرهم دنبالم بود به سمتم قدم برمیدارد. نمیدانم باید چه کاری انجام بدهم بارها خواستم ورزش رزمی یاد بگیرم اما نشد.
بدنم میلرزد هرچه او جلو میآید من عقب می روم نگران این هستم که به دیوار برسم.
صدای داد و بیداد آیه را میشنوم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
خداراشکرکه جالب بوده🙂
.......
ان شاء الله همیشه پایدار باشن در این رشته و موفق باشند.
#پاسخگویی_صدرزاده
بله خودمم قبول دارم راستش من احساسم نسبت به شخصیتام یه حس فلسفیه. به نظرم هرممکن الوجودی امکان وجود داره پس شاید شخصیتای منم وجود داشتن در گذشته و اصلا اونا هویت گمشده خود منن. برا همین گیج شدین🙂ببخشید دیگه🙏🏻
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت دهم ناگهان یادم می
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت یازدهم
از کنار کوچه چندین نفر میدوند و عبور میکنند. یکی از آنها به زمین میخورد و دوباره بلند میشود و میدود.
نگرانم. میترسم اتفاقی بیوفتد. ناگهان یک نفر کنارکوچه میایستد. نفس نفس میزند.
معلوم است خیلی دویده است. نگاهش را به داخل کوچه میاندازد. سیدعلی بود. اما با لباس پاره و صورت زخمی.
با ترس به طرفش میروم و میگویم: خوبی؟ شاهین چیشد؟
لبخند میزند و نگاهم میکند. آرام میگوید: هیچی. حواسشو پرت کردیم. فعلا نمیتونه بیاد دنبالتون.
بعد انگار متوجه زخم صورتم شده باشد میپرسد: شما چی شدی؟
میگویم: چیزی نشد. زمین خوردم. مجید خوبه؟
پاسخ میدهد: آره خوبه. میگم که حواسشون رو پرت کردیم. مجید یه کاری کرد بره طرف بزرگمهر.
هنوز خیالم راحت نیست. میگویم: راستش دست عارفه شکسته. باید بریم یه درمانگاهی بیمارستانی جایی که بشه یه کاری کرد.
_من ماشین دارم ولی نمیدونم بشه جابه جا کرد یا نه؟
موبایلش را از جیبش در میآورد. میپرسم: میخوای چیکار کنی؟
_باید ببینم نزدیکترین درمانگاه کجاست که بریم.
تا بیمارستان صدوقی یک خیابان فاصله است. اما مسیر هم شلوغ است و هم خطرناک.
سیدعلی ذهنم را میخواند: به نظرت بیمارستان امیرالمومنین نزدیک تر نیست؟
با کف دست میزنم به پیشانیام و میگویم: چرا به فکر خودم نرسید؟
_فکر من و شما نداره مامان.
عارفه که تا آن لحظه سکوت کرده بود با شنیدن جمله سیدعلی متعجب میشود و میگوید: این آقا گفت مامان؟؟
میخندم و میگویم: آره. گفتم که پسرمه.
عارفه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما میکند و میگوید: خب به نظرم باید آدرس فارابی رو پیدا کنیم.
سیدعلی میگوید: بیاید بریم اون طرف خیابون تا سوار ماشین بشیم زودتر برسیم.
_چجوری؟ خیلی شلوغه که.
همان لحظه یک نفر مثل جن ظاهر میشود.
_آسدعلی ما تو این کارا استاده.
هرسه با دیدن مجید شوکه میشویم. میپرسم: تو مگه نرفتی دنبال شاهین؟
قیافه پیروزمندانه ای میگیرد و میگوید: یجوری پیچوندمش که حالا حالا ها نمیتونه پیدامون کنه. خیالت تخت مامان. حالا بیاید سریع بریم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
خیلی ممنون از شما.
راستش این شخصیت ها خیالی هستند و به همین دلیل احساس راحتی در ارتباط با نویسنده دارند. این شخصیت ها بخشی از وجود من هستند و به همین دلیل مثل پسرم هستند🌹
#پاسخگویی_اروند
خیلی ممنون از لطف شما. همه ما تلاش میکنیم که بهترین را بنویسیم. خوشحالم که دوست داشتید. 🌹🌸
#پاسخگویی_اروند