eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
848 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت سیزدهم مرد باز هم به من نگاه می‌کند. آب دهانم را پایین می‌دهم بدنم هنوز هم می‌لرزد. سرم را کمی کج می‌کنم و پشت سرم را نگاه می‌کنم چند قدمی با دیوار فاصله ندارم. -چیه ترسیدی؟ نگاهش می‌کنم. از ترس صدایم درگلو خفه شده است و تنها نفس های کش داری می‌کشم. بالاخره با چند قدم دیگر به دیوار می‌رسم. دقیقا روبه رویم ایستاده، کمی خودم را جمع می‌کنم و به دیوار فشار می‌دهم. -بگو چی ازم می‌خوای؟ ابرویی بالا می اندازد. -اون رمانت باید نتیجه گیریش عوض بشه! ماهمیشه باید توچشم مردم اون فرد خوب بمونیم. هنوز هم صدای دادهای آیه می آید. اما انگار اوهم صدای مرد را شنیده. -چی میگی......محدثه........گوش......نکن......واقعیت... آن قدر نفس نفس می‌زند که تیکه تیکه صدایش را می‌شنوم. اما پس واقعیت چیست. -این تویی که داری واقعیت را عوض می‌کنی یادت که نرفته مردم ۲۰ساله قبول کردن که واقعیت اونیه که ما می‌گیم. پوزخند صدا داری می‌زند. -الان تو هر چیم بگی کسی باورت نداره اما ما نمی‌خواییم آبرومون را ببری. انگار راست می‌گوید سال ها ست مردم حرف هایشان راباور کرده اند پس گفتن حرف های من ارزشی ندارد که. -نــــــــــــــــــــه ارزش داره ارزش داره به خدا داره. آیه به هق هق افتاده نمی‌توانم ببینمش اما انگار دیگر تلاشی برای مبارزه نمی‌کند. گیج شده ام حق با کیست؟ مرد که می‌بیند من حرکتی نمی‌کند و  وقتش را دارم می‌گیرم به سمتم می آید تا دستم بگیرد. اگرحق داشت قطعا پایش را از گلیمش دراز تر نمی‌کرد. خشمگین می‌شوم. با اخم بر می‌گردم به سمتش. -دستت بهم بخوره، ته داستان همون میشه که خودم نوشتم. حرفم هنوز تمام نشده که میخندد. بی اهمیت به من آخرین قدم را بر می‌دارد. دیگر راهی ندارم چشمانم را می‌بندم و از خدا کمکی امدادی چیزی طلب می‌کنم. ناگهان صدای داد بلندی می آید و مرد چادر من را در مشت می‌گیرد. لای چشمانم راباز می‌کنم. نمی‌دانم چرا مرد یک دفعه داد می‌کشد. -ول کن دستمو! صدای بم و گیرایی از پشت مرد می‌غرد. -چادرخانما ول کن، تا دستتو از جا نکندم. مرد انگار نمی‌فهمد و چادرم را بیشتر می‌کشد. سرو صدای زیادی می آید، انگار این مرد مجهول تنها نیست اما نمی‌توانم حواسم را به آیه بدهم. با صدای داد مرد حواسم جمع می‌شود. -گفتم ول کن چادرا! مرد کمی مشت دستانش را شل می‌کند که چادرم را از میانش می‌کشم. می‌خواهم فرار کنم، نمی‌شود چون برداشتن قدمی موجب برخوردم با تن مرد می‌شود. انگار آن مرد که امدادی برایم بود می‌فهمد و مرد را عقب می‌کشد. آماده می‌شوم که بدوم اما حسی می‌گوید نگاهی به چهره مردی کنم که مرا نجات داده است. سرم را به سمتش می‌چرخانم وتا نگاهم به چهره اش می افتد همه ترسم از بین می‌رود. ریش هایی بلند با هیکلی چهار شانه. سرش را زیر می اندازد. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام بله کم و بیش رمان های فلسفی هم میخونم عاشقانه هم قبلا میخوندم بیشتر الان رمان های مفهومی میخونم و البته عاشقانه از دید خودم. آخرین رمان عاشقانه که عالی بود به نظرم البته عشق به دید خودم رمان حیدر هست عالیه این کتاب.البته سعی دارم میکنم هر هفته یک کتاب معرفی کنم از کتابایی که خوندم بخونید حتما اونایی که معرفی میشه و به بقیه هم معرفی کنید.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت یازدهم از کنار کوچ
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت دوازدهم سریع از خیابان عبور می‌کنیم و کمی جلوتر با ایستادن سیدعلی متوقف می‌شویم. می‌پرسم: ببخشید چیزی شده آقا سیدعلی؟ جواب می‌دهد: رسیدیم به ماشین دیگه. سوار بشید تا بریم. سوئیچ ماشین را از جیبش در می‌آورد و درب را باز می‌کند. یک ال نود نقره ای ماشین اوست. _البته این ماشین امانته دست بنده. همه به سمت ماشین می‌رویم و سوار می‌شویم. سیدعلی و مجید جلو، من و عارفه هم عقب سوار می‌شویم. این بخش از خیابان نسبت به ابتدای خیابان هم خلوت تر است و هم ماشین ها می‌توانند جابه جا شوند البته به سختی. سیدعلی حرکت می‌کند و به طرف درمانگاه می‌رود. عارفه سرش را به شیشه ماشین تکیه داده و چشمانش بسته است. می‌پرسم: عارفه خوبی؟ آرام سرش را تکان می‌دهد. چند دقیقه نشده که به بیمارستان می‌رسیم و می‌رویم داخل. بیمارستان شلوغ است و تعداد بیماران منتظر زیاد. تصمیم دارم عارفه را به اورژانس ببرم. از طریق راهرو وارد اورژانس می‌شویم. سیدعلی می‌گوید: من دکتر اورژانس رو میارم. یه گوشه بشینید. با عارفه روی صندلی های انتظار اورژانس منتظر می‌شویم. چند دقیقه بعد دکتر می آید و می‌گوییم چه شده است. دکتر عارفه را به طرف رادیولوژی م‌یبرد و به ما می‌گوید که منتظر بمانیم. ⏰⏰⏰⏰⏰ دو سه ساعت می‌گذرد. استخوان دست عارفه فقط ترک خورده است. ولی بازهم مجبور است گچ بگیرد. در این دوساعت چندین بار با فاطمه تماس گرفتم اما خاموش بود. از زمانی که عارفه برای گرفتن عکس و معاینه رفته، سیدعلی خیلی ناآرام است.جرات نمی‌کنم بپرسم چه اتفاقی افتاده است. مجید هم گوشه ای خوابش برده است. بیخیال از این همه اتفاق. چند لحظه که می‌گذرد در اتاق باز می‌شود و عارفه بیرون می‌آید. دستش را با فایبر گلاس گچ گرفته اند. احتمالا برای اینکه راحت تر باشد. دکتر می‌گوید: سه هفته دیگه باید بیاد گچ رو باز کنه. تشکر می‌کنیم.سیدعلی سراغ مجید می‌رود و با لحن عجیبی می‌گوید: ببخشید آقا دیرتون نشه؟ مجید در خواب با صدایی از ته چاه میگوید: دیر نمیشه خانومم. الان میرم. می‌خندم و می‌گویم: به سلامتی زن گرفتی آقا مجید؟ تا صدایم را می شنود می‌پرد بالا. چشمانش از خواب سرخ شده است. کمی به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید: نه بابا ما و زن گرفتن. اشتباه به عرضتون رسوندن. سیدعلی از جا بلندش می‌کند و می‌گوید: باشه. حالا بیا بریم کارمون تموم شد. باهم از بیمارستان خارج می‌شویم. نمی‌دانم کجا باید برویم. می‌گویم: خب الان کجا باید بریم؟ عارفه کمی فکر می‌کند و می‌گوید: به نظرم بریم پایگاه بهتره. هم نزدیکه هم قابل اطمینان. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
سلام بله خیلی بامزه است. 😅🌹 ______ سلام دیگه نمیدونم واقعا. 😅🙄
سلام ان شاءالله به زودی رمان خودم رو تکمیل و منتشر میکنم.🌹
حرم حضرت معصومه س، خانم اروند نایب‌الزیاره همه ما بودند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم، ان‌شاءالله همیشه سحرخیز و کامروا باشید
سلام خدا رو شکر که به خیر گذشته. ان‌شاءالله همیشه یاد مرگ همراه ما باشه تا برای آخرت آماده بشیم...
سلام متاسفانه هنوز نتونستم بخونمش. اما از تقریظ حضرت آقا مشخصه که کتاب خیلی خوبیه
سلام ممنونم که به یاد ما بودید. زیارت قبول. چشم.
سلام «از دیدنت خوشحالم»