eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
847 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت یازدهم از کنار کوچ
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت دوازدهم سریع از خیابان عبور می‌کنیم و کمی جلوتر با ایستادن سیدعلی متوقف می‌شویم. می‌پرسم: ببخشید چیزی شده آقا سیدعلی؟ جواب می‌دهد: رسیدیم به ماشین دیگه. سوار بشید تا بریم. سوئیچ ماشین را از جیبش در می‌آورد و درب را باز می‌کند. یک ال نود نقره ای ماشین اوست. _البته این ماشین امانته دست بنده. همه به سمت ماشین می‌رویم و سوار می‌شویم. سیدعلی و مجید جلو، من و عارفه هم عقب سوار می‌شویم. این بخش از خیابان نسبت به ابتدای خیابان هم خلوت تر است و هم ماشین ها می‌توانند جابه جا شوند البته به سختی. سیدعلی حرکت می‌کند و به طرف درمانگاه می‌رود. عارفه سرش را به شیشه ماشین تکیه داده و چشمانش بسته است. می‌پرسم: عارفه خوبی؟ آرام سرش را تکان می‌دهد. چند دقیقه نشده که به بیمارستان می‌رسیم و می‌رویم داخل. بیمارستان شلوغ است و تعداد بیماران منتظر زیاد. تصمیم دارم عارفه را به اورژانس ببرم. از طریق راهرو وارد اورژانس می‌شویم. سیدعلی می‌گوید: من دکتر اورژانس رو میارم. یه گوشه بشینید. با عارفه روی صندلی های انتظار اورژانس منتظر می‌شویم. چند دقیقه بعد دکتر می آید و می‌گوییم چه شده است. دکتر عارفه را به طرف رادیولوژی م‌یبرد و به ما می‌گوید که منتظر بمانیم. ⏰⏰⏰⏰⏰ دو سه ساعت می‌گذرد. استخوان دست عارفه فقط ترک خورده است. ولی بازهم مجبور است گچ بگیرد. در این دوساعت چندین بار با فاطمه تماس گرفتم اما خاموش بود. از زمانی که عارفه برای گرفتن عکس و معاینه رفته، سیدعلی خیلی ناآرام است.جرات نمی‌کنم بپرسم چه اتفاقی افتاده است. مجید هم گوشه ای خوابش برده است. بیخیال از این همه اتفاق. چند لحظه که می‌گذرد در اتاق باز می‌شود و عارفه بیرون می‌آید. دستش را با فایبر گلاس گچ گرفته اند. احتمالا برای اینکه راحت تر باشد. دکتر می‌گوید: سه هفته دیگه باید بیاد گچ رو باز کنه. تشکر می‌کنیم.سیدعلی سراغ مجید می‌رود و با لحن عجیبی می‌گوید: ببخشید آقا دیرتون نشه؟ مجید در خواب با صدایی از ته چاه میگوید: دیر نمیشه خانومم. الان میرم. می‌خندم و می‌گویم: به سلامتی زن گرفتی آقا مجید؟ تا صدایم را می شنود می‌پرد بالا. چشمانش از خواب سرخ شده است. کمی به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید: نه بابا ما و زن گرفتن. اشتباه به عرضتون رسوندن. سیدعلی از جا بلندش می‌کند و می‌گوید: باشه. حالا بیا بریم کارمون تموم شد. باهم از بیمارستان خارج می‌شویم. نمی‌دانم کجا باید برویم. می‌گویم: خب الان کجا باید بریم؟ عارفه کمی فکر می‌کند و می‌گوید: به نظرم بریم پایگاه بهتره. هم نزدیکه هم قابل اطمینان. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
سلام بله خیلی بامزه است. 😅🌹 ______ سلام دیگه نمیدونم واقعا. 😅🙄
سلام ان شاءالله به زودی رمان خودم رو تکمیل و منتشر میکنم.🌹
حرم حضرت معصومه س، خانم اروند نایب‌الزیاره همه ما بودند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم، ان‌شاءالله همیشه سحرخیز و کامروا باشید
سلام خدا رو شکر که به خیر گذشته. ان‌شاءالله همیشه یاد مرگ همراه ما باشه تا برای آخرت آماده بشیم...
سلام متاسفانه هنوز نتونستم بخونمش. اما از تقریظ حضرت آقا مشخصه که کتاب خیلی خوبیه
سلام ممنونم که به یاد ما بودید. زیارت قبول. چشم.
سلام «از دیدنت خوشحالم»
سلام مطمئن باشید اگر یک نفر قسمت شما باشه، حتما بهش می‌رسید. اگر نشده که یعنی اون فرد قسمت شما نبوده و به صلاح شما هم نبوده، و اگر قسمت هم باشید هم بهش می‌رسید. بهترین راه برای حفظ غرورتون هم اینه که این تصمیم رو بپذیرید و سعی نکنید تغییرش بدید. خیلی‌ها با این شکست‌های عاطفی مواجه می‌شن و باهاش کنار میان. سخته ولی شدنیه. توی زندگی، شکست‌های سخت‌تر از این هم هست. ضمن این که یادتون باشه تا وقتی با یک نفر سر سفره عقد ننشستید، درِ قلبتون رو براش باز نکنید.