علیکم السلام
نه، لزوما زندگی مشترک نیست.
بلکه ستاره نماینده تکبر پنهان در جود فاطمه شکیبا ست.
همه ویژگیهای منفی، اگر مهار نشن میتونن حتی در این حد وخیم بشن.
واقعاً خیلی وقتها آدمهای خوب اگر خودسازی نکنن میتونن به این درجه از پستی هم برسند.
منصور که گفت؛ این شخصیتهای منفی، درواقع نشون میدن اگر بد بشی، تا کجا پیش میری.
و متاسفانه اینها فقط توی وجود فاطمه شکیبا نیستند، بلکه توی وجود همه انسانها هستند...
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله اوایلش یکم گنگه. شرمنده
فصلهای دومشخص مفرد، از زبان کارشناس پرونده امنیتی ای هست که اریحا درگیرش شده
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله همینطوره...
﴿یرِیدُونَ لِیطْفِؤُا نُورَ الله بِأَفْواهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ﴾ (الصف: ۸)
(میخواهند نور خدا را با (دَم) دهانهاشان خاموش سازند وخداوند تمام کنندهی نور خود است؛ هر چند کافران را ناخوش آید).
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 33
منصور که همچنان آرنجش را مقابل صورتش نگه داشته، داد میکشد: چطوری برم؟ میبینی که راه رو بستن!
جایی را نمیبینم؛ اما صدای برخورد چماقها را با شیشه ماشین میشنوم. حتماً بخاطر قیافه منصور است که اینطوری دورمان جمع شدهاند؛ بخاطر یقه آخوندی و ریش بلند و انگشتر عقیقش. انگار بالاخره این نفاق و ظاهرسازی دامنش را گرفت!
از میان بازوهای بشری، ستاره را میبینم که سرش را گرفته و خم شده روی زانوانش. یک نفر در سمت راننده را باز میکند و منصور را بیرون میکشد. داد منصور به هوا میرود. نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت؟!
دوباره صدای باز شدن در میآید؛ در سمت خودمان. جیغ میکشم: بشری!
بشری آرام در گوشم میگوید: نترس!
یعنی چی که نترسم؟ بشری را محکم در آغوش میگیرم. یک نفر بشری را به سمت بیرون از ماشین میکشد. دوباره نامش را صدا میزنم؛ اما بشری انگار مقاومتی ندارد بلکه دارد واقعاً از ماشین خارج میشود و من را هم به سمت خودش میکشد. دوباره زمزمه میکند: بیا دنبالم، نترس!
از ماشین پیاده میشویم؛ دورتادور ماشین را جمعیت گرفتهاست طوری که اصلا ستاره را نمیبینم. اولین چیزی که میبینم، همان مردی ست که سردسته اغتشاشگرهاست! میخواهم جیغ بکشم که بشری من را میکشد عقبتر و مرد چفیهاش را از روی صورتش کنار میزند. شاخ درمیآورم؛ این که ابوالفضل است!
مهلت نمیدهد چیزی بپرسم. میگوید: هیس! زود فرار کنین. ما سرشون رو گرم میکنیم.
رو میکند به بشری: تو خوبی؟
بشری سرش را تکان میدهد. ابوالفضل دوباره چفیهاش را میبندد به صورتش. شاخ درآوردهام از اینهمه خلاقیت! بشری نهیب میزند: بدو!
میدوم؛ اما نمیدانم به کجا و کدام سمت. میپرسم: اینا کی بودن؟
-ابوالفضل و رفیقاش. شخصیتهای داستانهای خودت؛ بیشتر شخصیتهای فرعی.
-چطوری پیدامون کردن؟
بشری میخندد: همون موقع که توی دردسر افتادیم برای ابوالفضل یه پیام فرستادم. مکانیابیمون کرد.
خسته شدهام از دویدن در کوچهها و خیابانهای آشوبزده و دلهرهآور. یک ساختمان سر خیابان هست که به آن حمله کردهاند. نمیتوانم تابلویش را بخوانم؛ اما فکر کنم یک اداره دولتی باشد. صدای آژیر دزدگیر ساختمان و فروشگاه کل خیابان را برداشته. میگویم: حالا کجا بریم بشری؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 34
بشری میگوید: باید از طریق قدرت نوشتنت بهزاد و حانان رو مهار کنی.
-ولی دفتر که پیش من نیست!
-تو یکی از دفترهات رو صبح دادی به دوستت محدثه، توی اون دفتر هم اگه بنویسی جواب میده!
-از کجا میدونی؟
-چون مهم اینه که توی یکی از دفترهای خودت باشه، فرقی نمیکنه کدومش.
بعد بازویم را میگیرد: تندتر بدو. ستاره نباید پیدامون کنه.
حین دویدن، بشری گوشیاش را درمیآورد و با کسی تماس میگیرد. چند کلمهای میانشان رد و بدل میشود و گوشی را میدهد به من: بیا، محدثهس!
گوشی را میگیرم: الو محدثه!
محدثه مثل همیشه با هیجان حرف میزند و تقریبا جیغ میکشد: فاطمه! تو هم چیزایی که من دیدم رو دیدی؟
-آره. کجایی الان؟
-تو خیابون! همراه آیه!
یعنی میشود من و زهرا و محدثه دستهجمعی توهم زده باشیم؟ میگویم: منم همراه بشرام. عباس و حاج حسین هم اسیر بهزاد شدن.
-وای... وای... حالا چکار کنیم؟
دیگر نفسم یاری نمیکند که هم بدوم و هم صحبت کنم. به بشری اشاره میکنم که بایستد. میایستیم و روی زانوانم خم میشوم. بعد از کمی نفس زدن میگویم: دفترم که صبح بهت دادم پیشته؟
-کدوم؟
-ای بابا! همون دفترم که به همه میدم تا عیبهام رو داخلش بنویسن دیگه!
-نه... الان هیچی همراهم نیست.
کمی مکث میکند و میگوید: آهان... فکر کنم توی پایگاه جاش گذاشتم!
نفسم را بیرون میدهم. مثل این که آخرش باید برگردیم پایگاه. میگویم: محدثه ببین، هرچی ما بنویسیم برای شخصیتهای داستانمون اتفاق میافته. من باید برم پایگاه و دفترم رو پیدا کنم. تو فایل رمانت همراهته؟ یا دفترت؟
باز هم کمی فکر میکند و بعد میگوید: نه... یعنی... آهان فلشم... فلشم توی پایگاه جا مونده!
-خب پس بیا پایگاه. تنها راهش همینه!
-باشه. پایگاه میبینمت. یا علی.
-یا علی.
گوشی را قطع میکنم و پس میدهم به بشری. نگاهی به اطراف میاندازم؛ اینجا برایم آشناست؛ ساختمان عمران اصفهان را میبینم و این یعنی نزدیک اتوبان شهید آقابابایی هستیم. فاصله زیادی تا پایگاه نداریم. به بشری میگویم: بیا!
دوباره دویدن را آغاز میکنیم؛ هرچند نای دویدن ندارم. به ساعت مچیام نگاه میکنم؛ ساعت نُه و نیم شب را نشان میدهد. خیابان ظاهراً آرام است؛ آرامشی بعد از پشت سر گذاشتن یک طوفان؛ یک جنگ. اثر سوختگی روی آسفالت خیابان را میشود دید؛ شیشههای شکسته را هم.
بشری هم خسته شده؛ اما میگوید: بدو... ممکنه دوباره پیدامون کنن...
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت شانزدهم
همان طور که فکر میکنم یک دفعه آیه را روبه رویم میبینم. دو دستش را به زانویش گرفته و نفس نفس میزند.
-چی شد، پس چرا برگشتی؟
-رفتن....پیچوندمشون.
نفس هایش کش دار است. نگرانم، سوز هوا بیشتر شده است و تن خیس من را میلرزاند. دستم را به بازویم میکشم تا کمی گرم شوم.
-حالا کجا بریم؟
آیه کمی دور و اطراف را نگاه میکند. میخواهد حرفی بزند که صدای زنگ موبایلی می آید. آیه دست در جیب میکند و یک گوشی نوکیا در می آورد. گوشی را کنار گوشش می گذارد و مشغول حرف میشود صدای اعتراضات و شعرخوانی ها بالا گرفته است. نمیدانم پشت خط کیست، اما آیه باشه ای میگوید و تلفن را به سمتم میگیرد. سری تکان میدهم به معنای این که کیست؟ لب میزند که فاطمه است. تلفن را میگیرم.
-الو فاطمه! تو هم چیزایی که من دیدم رو دیدی؟
-آره. کجایی الان؟
-تو خیابون! همراه آیه!
گیج شده ام انگار همه چیز پیچیده بهم دیگر.
-منم همراه بشرام. عباس و حاج حسین هم اسیر بهزاد شدن.
تا اسم اسارت و این حرف آرا میشنوم استرس میگیرم.
-وای... وای... حالا چکار کنیم؟
فاطمه نفس نفس میزند حرف هایش را درست متوجه نمی شوم چون صدای اعتراضات دائم بلند ترمیشود.
-دفترم که صبح بهت دادم پیشته؟
کمی فکر میکنم.
-کدوم؟
کلافه میگوید:
-ای بابا! همون دفترم که به همه میدم تا عیبهام رو داخلش بنویسن دیگه!
-نه... الان هیچی همراهم نیست.
یک دفعه یاد دفتری می افتم که گوشه اتاق آن را پرت کردم.
-آهان... فکر کنم توی پایگاه جاش گذاشتم!
-محدثه ببین، هرچی ما بنویسیم برای شخصیتهای داستانمون اتفاق میافته. من باید برم پایگاه و دفترم رو پیدا کنم. تو فایل رمانت همراهته؟ یا دفترت؟
باز به یاد فلش می افتم نمی دانم کجاست. به آیه نگاه میکنم و دستم را روی بلند گوی تلفن میگذارم.
-آیه فلش کو؟
انگار آیه تازه به خودش می آید. دستی به پیشانی اش میزند و میگوید.
-وای اون موقع که افتادیم فک کنم از دستم افتاد، اگه پیداش کنن چی؟
برای اینکه فاطمه استدس نگیرد و شک نکند سریع جوابش را میدهم.
-نه... یعنی... آهان فلشم... فلشم توی پایگاه جا مونده!
-خب پس بیا پایگاه. تنها راهش همینه!
-باشه. پایگاه میبینمت. یا علی.
-یا علی.
تلفن را قطع میکنم و به سمت آیه میگیرم. می خواهم حرفی بزنم که صدای خورد شدن شیشه می آید و در لحظه بعد کنارم پر است از شیشه. نگاه میکنم پسری با قفل فرمون به جان ماشین کناری ام فتاده ترسیده ام.
بالرزمی گویم:
-آیه بریم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
سلام بابت بی نظمی، من شرمنده شماهستم راستش هم مشکلات وهم امتحانات میان ترم دانشگاه یکم وقتم را تنگ کرده ان شاء الله قول میدم از فردا منظم تر باشه🙏🏻
بازم شرمنده
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت پانزدهم از جا میپ
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت شانزدهم
درب بطری را باز میکند و میخواهد روی دستش خم کند تا مقداری کف دستش بریزد. اما ناگهان بطری را روی سر سرباز بیچاره میگیرد و تقریبا خالی اش میکند. احمدی شوکه بالا میپرد و میگوید: چیشده؟
سیدعلی میزند پس کله مجید و میگوید: نمیتونی مثل آدم آب بپاشی؟
مجید میگوید: شرمنده همین مدلی بلدم.
آرام میخندم. نزدیک احمدی میشوم و میگویم: حالت خوبه؟
احمدی چند لحظه اطراف را نگاه میکند. گیج و منگ است. به من نگاه میکند و میگوید: خانم اروند شمایی؟
مجید جواب میدهد: نه روحشه. دادا سرت ضربه خورده پرت و پلا میگی. خب خودشه دیگه.
سیدعلی میگوید: اذیتش نکن. نمیبینی حالشو.
و بعد روبه احمدی میکند.
_بهتری؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا این بلا سرت اومده؟
احمدی متعجب نگاه میکند و میپرسد: شما کی هستی؟
جواب میدهم: آشنای من اند. نگفتید چی شد؟
سیدعلی بطری را که کمی آب داخلش مانده است، برمیدارد و به طرف احمدی میگیرد.
_یکم آب بخور. حالت که جا اومد برو داخل استراحت کن.
احمدی بطری را میگیرد و ته مانده آب را میخورد.
_آقا شرمنده. راستش یه سری آدم اومدن تو پایگاه. اومدم جلوشونو بگیرم ریختن سرو. دیگه نفهمیدم چی شد.
مجید میگوید: بازم بخیر گذشت.کمک کنم بری تو اتاق؟
احمدی با کمک مجید و سیدعلی به داخل اتاق نگهبانی میرود. عارفه گوشه ای ایستاده است. میگویم: بیا بریم داخل اتاق پایگاه. نامرتبه ولی میشه یه گوشه نشست.
عارفه پشت سرم میآید و میرویم داخل. میخواهم در را ببندم که سیدعلی میرسد.
_میشه اینجا موند. به نظر امنه. چون یه بار اینجا اومدن دوباره نمیان. فعلا استراحت کنید. ما حواسمون هست.
سری تکان میدهم.
_باشه. پس شما هم فعلا اون طرف پیش احمدی باشید.
این را میگویم و در را میبندم.
گوشه ای از اتاق را مرتب میکنم و مینشینم. عارفه کنارم مینشیند.
_زهرا خیلی خسته شدم. تا کی باید اینجا بمونیم؟
_نمیدونم. به مامانت زنگ بزن بگو اینجایی نگران نشه. منم میزنم.
تلفنش را در میآورد و شماره میگیرد. صحبت هردویمان که تمام میشود، میگویم: یکم دراز بکش. دستت که درد نداره؟
کیفش را زیر سرش میگذارد و دراز میکشد.
_نه خوبه. از فاطمه خبر نداری؟
_نه. گوشیش خاموشه. ولی نگران نباش. ان شاءالله خوبه.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
سلام
بله، راز شکستناپذیری هر فرد یا حکومتی، اتکا و اتصالش به خداست.
میبینید که حتی با وجود اینهمه جاسوس و خائن، باز هم جمهوری اسلامی به راهش ادامه داده.
#پاسخگویی_فرات