eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
850 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
این تصویر همون تصویری هست که در رمان اشاره کردم؛ نماد قوس آذر. این نماد رو میشه بر سردر بازار قیصریه و سایر بناهای تاریخی اصفهان دید؛ می‌تونید در اینترنت سایر عکس‌هاش رو ببینید. اطلاعات بیشتر: https://www.imna.ir/news/359333/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت هفدهم آب دهانم را فرو می‌دهم، ترسیده ام. دستم را به سمت دستان آیه می‌برم. دستش را که می‌گیرم، عقب عقب هر دو سعی بر دور شدن داریم. نمی‌دانم باید چه کاری کنیم فاصله کمی تا پایگاه داریم. آرام زمزمه می‌کنم. -آیه، باید خودمونا برسونیم پایگاه. -کجا بودی حالا؟ با صدای ضمخت و خشنی به عقب بر می‌گردم. این بار واقعا از هیبت مرد میترسم به خصوص آن زخم روی پیشانی اش. -شما؟ ابرویش بالا می‌رود. -عکستو همه دارن، یادت که نرفته! به آیه نگاه می‌کنم، درگیر تلفنش است اما انگار خط نمی‌دهد. به اطراف نگاه میکنم، هیچ راه فراری وجود ندارد. پشت سرم که در حال تخریب ماشین هستند و در دو طرف هم آتش شعله ور است. نمی‌دانم چرا اما در چشمان مرد کینه می‌جوشد. انگار تنها راه این است که از خود دفاع کنیم. شجاع می‌شوم. -چی می‌خوای؟ پوزخندمی‌زند. -حقمونا. آیه داد می‌زند. -کدوم حق برو. شما هیچ حقی ندارین هیچ حقی تنها یه عده لاش خورین که منتظر پست و مقامید. دهانم باز می‌ماند آیه حسابی عصبی شده و دارد تند می‌رود، مرد که معلوم است عصبی شده است دستش را بالا می‌برد که چشم می‌بندم. آیه دستانم را فشار می‌دهد، هر چه منتظر می‌مانم نه مرا میزند و نه صدای آخ آیه می آید سریع چشم باز می‌کنم. حامد دست مرد را گرفته و فشار می‌دهد اما مرد هم کم نمی آورد. انگار الان که تکیه گاهی پیدا شده من هم میترسم و بدنم شروع به لرز می‌کند. به حامد نگاه می‌کنم تمام لباس هایش خیس شده است. گوشه ای با آیه می ایستیم، این بار نباید تنها می‌رفتیم. بعداز کمی درگیری مرد بیهوش برزمین می افتد وحامد به سمت ما می‌دود. -بریم پایگاه اینجا امن نیست. می‌خواهم جوابش را بدام که چشمم به لباسش می افتد، همه جای لباس خاکی رنگش خیس شده است اما بازوی راسش لکه های خون رویش است، انگار مال خودش است چرا که از دستانش قطره های خون می‌چکد. -آقاحامد دستتون چی شده؟ آیه زودتر از من می‌پرسد حامد سر بلند می‌کند و نگاهی به دستش می‌کند. -چیزی نیست. تو پایگاه چاقو خوردم. یعنی یک ساعتی هست که دستش خونریزی دارد. سریع سویشرتم را در می آورم نازک است وحسابی خیس شده است. قطعا اگر فاطمه متوجه بشود شخصیت رمانش به خاطر من اینگونه شده است از دستم ناراحت میشود. به سمتش می‌روم و با فاصله نسبی می ایستم. -چیکار می‌کنید؟ باید هرچه زودتر برسیم پایگاه. بی اهمیت به حرفش آیه را صدا می‌زنم که کنارم می ایستد. -آیه من می‌بندم به دستشون تو ام کمک من محکم یه آستین هارا بکش که محکم بشه؛ دستام یخ کرده نمی‌تونم تنها. سریع سویشرت را می‌بندم و وقتی گره اش را محکم می‌کنیم حامد اخم هایش رادر هم می‌کشد و لب پایینش را می‌گزد و دستی در موهای خیسش میکند. -ممنون بریم، فقط بدوید و واینستید. او راه می افتد و ماهم پشت سرش می دویم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام بابت بی نظمی، من شرمنده شماهستم راستش هم مشکلات وهم امتحانات میان ترم دانشگاه یکم وقتم را تنگ ک
خیلی ممنون از اینکه نسبت به بنده محبت دارید، نه خداراشکر مشکل خاصی نبود و بازم میگم بابت این تاخیر و بی نظمی ببخشید🙏🏻
سلام صبر درصورتی سزاست که نتیجه بده اما اگه بی نتیجه و خیال باشه که نه سزانیست. البته عشق مقدسه و امید وارم این انتظارتون درباب یک فرد عارف و یا بلندمرتبه چون امام زمان باشه و چه خوب که هممون صبر را در عشق های بالاتر از خودمون خلاصه کنیم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت شانزدهم درب بطری ر
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت هفدهم عارفه می‌خوابد. هنوز از اتفاق بعدازظهر خسته است. شکستگی دستش شدید نیست اما دردناک به نظر می‌رسد. می‌خواهم کنارش دراز بکشم و ذهنم را از همه اتفاقات آزاد کنم. انگار نه انگار که امروز این همه اتفاق افتاده است. جای دفترچه امن است و این یعنی کمی نگرانی ها کم می‌شود. می‌خواهم چیزی بخورم که صدای باز و بسته شدن در می‌آید. به سمت در می‌روم. سیدعلی می‌خواهد برود. می‌دوم جلو و می‌گویم: کجا؟ می‌گوید: راستش می‌خوام برم یه گشت بزنم ببینم آدمای شاهین این طرفا نباشن. سریع می‌گویم: تنها دیگه؟ که اگه گیرت آوردن همونجا یه بلایی سرت بیارن. اون وقت من باید چکار کنم؟ سیدعلی با بغض نگاهم می‌کند و درعین حال با خنده می‌گوید: مامان جان نترس. شما یه جوری بنویس که من چیزیم نشه. منم برم یه سر و گوشی آب بدم و بیام. وقتی می‌گویند مامان می‌خواهم جیغ بزنم چه سیدعلی چه مجید ولی بیخیال. انقدر مظلوم است که دلم نمی‌آید. می‌دود به طرف در. سریع تر از او خودم را به در می‌رسانم و می‌گویم: پس منم میام. کلافه میگ‌وید: آخه نمی‌شه. اگه بلایی سرت بیاد خدای نکرده..... می‌گویم: خب یه جوری می‌نویسم که چیزی نشه دیگه. می‌خندد و می‌گوید: آخه.... خب باشه پس مواظب باش. کش چادرم را روی سرم محکم می‌کنم و جلوی چادرم را در مشتم می‌گیرم. می‌آییم برویم که صدایی آشنا باعث می‌شود سرجایمان بایستیم. هردو به سمت جایی که صدا می‌آید نگاه می‌کنیم. -عه عه مامان جونم با پسر جونیت میری دور دور منم کشک. مجید است. این را می‌گوید و لبانش را ورمی‌چیند. شیطنت از چهره اش می‌بارد. می‌خندم و با حرص می‌گویم: اولا که انقدر نگو مامان مگه من چند سالمه که پسرم سن تو باشه بعدشم مگه ما می‌ریم دور دور می‌خوایم بریم ببینیم وضعیت چطوره. اینجا نه تلویزیون داره نه رادیو بلاخره باید یجوری خبردار بشیم. مجید می‌آید نزدیک و کنار سیدعلی می‌ایستد. نگاهی به او می‌اندازد و می‌گوید: خب چرا فقط با این پسرت، چرا منو نمی‌بری مامانی مگه من پسرت نیستم؟ هر لحظه صدایش بلند تر می‌شود. _تا کی تبعیض؟ تا کی بی عدالتی؟ من به دادگاه شکایت می‌کنم.... احساس می‌کنم الان است داد بزند. آرام می‌گویم: بسه دیگه خب باشه بیا. چرا داد می‌زنی؟ سیدعلی می‌گوید: حالا خوبه کار خودشم می‌کنه و هی غر می‌زنه و میگه چرا منو نمی‌بری. ببینم مجید تو الان پیش کی می‌خوای بری شکایت کنی؟ مجید حالت متفکرانه می‌گیرد و می‌گوید: احتمالا به دادگاه‌های بین المللی شکایت کنم. سید علی می‌گوید: اون وقت موضوع شکایت؟ _خب تبعیض علیه کودکان دیگه. _آهان یعنی تو کودکی؟ _خب نه ولی.... مجید کم می‌آورد. می‌خندم و می‌گویم: شیطونی بسه بیاید بریم تا دوباره یکی پیداش نشده. هر سه می‌خندیم و آرام از در خارج می‌شویم. ناگهان سیدعلی می‌ایستد. انگار چیزی یادش آمده باشد می‌گوید: راستی عارفه خانم تنها می‌مونه اینجوری. چکار کنیم؟ اصلا حواسم نبود. یک لحظه چیزی به ذهنم می‌رسد. به سیدعلی می‌گویم: برگه پیرنگ دنبالته؟ می‌گوید: آره. چطور؟ می‌گویم: بده تا بهت بگم می‌خوام چکار کنم. سیدعلی برگه پیرنگ را از جیب لباسش درمی‌آورد. تای کاغذ را باز می‌کند و برگه را به دستم می‌دهد. نگاهی به بالای صفحه می‌کنم: شخصیت ها سیدعلی، مجید، حاج احمد، نورا و... تازه یادم می‌آید نورا هم وجود دارد. چهره سیدعلی سرخ وسفید می‌شود. لبخند می‌زنم. مجید می‌گوید: عجب مادری داریم ما. چپ چپ نگاهش می‌کنیم. خبردار می ایستد و به بالا نگاه می‌کند. این یعنی فهمیده است باید کی صحبت کند. کمی فکر می‌کنم. یکدفعه بلند می‌گویم: یافتم. سیدعلی سریع می‌گوید: لطفا آروم. بقیه می فهمند. مجید می‌گوید: حالا فهمیدم. سیدعلی میگوید: چی رو فهمیدی؟ مجید با خنده می‌گوید: اینکه چجوری من به وجود اومدم. با تعجب نگاهش می‌کنم و می‌گویم: چجوری اونوقت؟؟ می‌گوید: خب معلومه. مامان جان من اون شیطنت درون شمام. منتهی یکم تحت تاثیر محیط شدتش بیشتر شده. سیدعلی می‌گوید: چه عجب شما یه چیزی رو فهمیدی! مجید می‌آید شروع کند که چشمانم را ریز می‌کنم و می‌گویم: آقایون نمی‌خواین بدونید چی رو یافتم؟ مجید می‌گوید: چرا اتفاقا. ولی مگه این آسد علی می‌زاره. سیدعلی سری تکان می‌دهد و زیر لب چیزی زمزمه می‌گوید. ادامه می‌دهم: می‌تونیم نورا رو ییاریم اینجا پیش عارفه باشه تا برگردیم. مگه شما دوتا وارد دنیای واقعی نشدید. پس اونم می‌تونه بیاد دیگه. مگه نه؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت هجدهم مجید چهره متفکری می‌گیرد و بعد از چندثانیه می‌گوید: چرا به فکر خودم نرسیده بود. سیدعلی می‌گوید: تو مگه فکرم می‌کنی؟ می‌خندم و ادامه می‌دهم: الان مسئله اینه که چجوری نورا رو ییارم توی دنیای واقعی؟ سیدعلی سرش را پایین می‌اندازد و آرام می‌گوید: نیازی نیست. نورا پیش خانم شکیباست. مجید با تعجب نگاهش می‌کند و می‌گوید: تو از کجا می‌دونی اونوقت؟ سیدعلی پاسخ می‌دهد: با عباس حرف زدم. گفت اونجاست. پیش خانم شکیبا. به هردو نگاهی می‌اندازم. چند دقیقه می‌گذرد. مجید می‌گوید: مامان می‌خوای چکار کنی؟ تکلیف چیه؟ موبایلم را در می‌آورم و شماره فاطمه را می‌گیرم. خاموش است. به سیدعلی اشاره می‌کنم و می‌گویم: به عباس زنگ بزن. ذهنم را می‌خواند و می‌گوید: عباس فعلا کنارش نیست. درمانده ام. می‌گویم: چکار کنیم پس. مجید می‌گوید: میشه یه کاری کرد. مامان تصور کن یا بنویس من یا سیدعلی شماره نورا رو داریم. بعد به نورا زنگ بزن بگو بیاد. فکر خوبی است. دستم را داخل کیفم می‌کنم و دفترچه کوچکم را درمی‌آورم. دفترچه کوچکی که در آن ایده هایم را می‌نویسم. ایده هایی که هنوز پرورش نداده‌ام. صفحه آخر دفترچه را باز می‌کنم و می‌نویسم: سیدعلی شماره نورا را دارد. نگاهی به چهره سیدعلی می‌کنم. سرخ شده است. مثل لبویی که تازه پخته شده. دلیل این سرخ شدنش را خوب درک می‌کنم. لبخند می‌زنم و می‌گویم: موبایلت رو بده خودم زنگ می‌زنم. دست در جیبش می‌کند و موبایلش درمی‌آورد و می‌گیرد به طرفم. از دستش م‌یگیرم. صفحه را باز می‌کنم. وارد مخاطبینش می‌شوم. شماره نورا نفر اول ذخیره شده است. تماس می‌گیرم. چند لحظه بوق می‌خورد که صدای دختری می آید: الو سلام بفرمایید. چه حس عجیبی. صدای دختر شبیه خودم است. صدای بم و در عین حال زنانه. جواب می‌دهم: سلام خانم نورا؟ _بله بفرمایید. می‌گویم: من اروند هستم. میشناسی؟ _عه مامان شمایی؟ هیجان در صدایش موج میزند. می‌گویم: مامان که نه. ولی آره منم. نورا جان فاطمه کنارته؟ می‌گوید: آره. چطور؟ می‌گویم: راستش باید بیای پیشم. کارت دارم. می‌تونی بیای؟ کمی مکث می‌کند و می‌گوید: من که از خدامه بیام ولی باید ببینم اینجا کسی کاری باهام نداشته باشه؟ باید از فاطمه خانم بپرسم. می‌گویم: تلفن رو بده بهش تا بهش بگم. باشه ای می‌گوید. منتظرمی‌شوم. قلبم تند می‌زند. صدایی می‌آید: الو زهرا سلام. از شنیدن صدایش تپش قلبم بیشتر می‌شود. شاید به خاطر ترس همیشگی وجودم. که نکند فاطمه شهید شود بدون من. وقتی می‌دانم خیلی از من جلوتر است. سریع می‌گویم: سلام تو کجایی؟ هرچی بهت زنگ می‌زنم گوشیت خاموشه! فکر کردم... حرفم را قطع می‌کند ومی‌گوید: گوشیم شارژ نداشت منم گذاشتمش تو خونه. _خب خیالم راحت شد می‌خواستم حتما با خودت حرف بزنم. _تو کجایی؟ حالت خوبه؟ در صدایش نگرانی موج می‌زند. _برگشتم پایگاه نشد برم خونه. چند لحظه چیزی نمی‌گویم. اما می‌خواهم برایم رفع ابهام شود. می‌پرسم: فاطمه توهم شخصیت های رمانت رو دیدی؟ اینا واقعی اند؟ هنوز نمی‌تونم باور کنم. آهی می‌کشد و می‌گوید: هیچ آدم عاقلی باورش نمی‌شه. ولی مثل این که باید باور کنیم! با خواهش و بغض می‌گویم: فاطمه! شهید نشیا! تو قول دادی ما با هم شهید بشیم! این جمله را بار ها به فاطمه گفته بودم. بارها دعا کرده بودم.مخصوصا وقتی که در موقعیتی حاضر می‌شد که من نبودم. چون احساس ترس می‌کردم. می‌خندد و می‌گوید: نگران نباش، چیزیم نمی‌شه. -باشه. ولی اگه شهید شدی خودم می‌کشمت! می‌خندد. نمی‌دانم چرا. شاید حق دارد. اینکه دوستش مانع علاقه اش شود هم دردناک است وهم خنده دار. _زنگ زدم یه چیز دیگه هم بگم، اگه با نورا کاری نداری بگم بیاد پیش من. چند لحظه مکث می‌کند و می‌گوید: باشه. اشکال نداره. خداحافظی می‌کنم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
یک خبر خوب برای کسانی که منتظر هستند... ان‌شاءالله به زودی انتشار خط قرمز از سر گرفته خواهد شد... فقط سه روز تا انتشار مجدد 🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله، خوندم. رنج‌نامه دردناکی از تاریخ بردگی در آمریکا ست که باید حتماً همه اون رو بخونند...
سلام ممنونم، لطف دارید🌿
سلام نیمه تاریک کلا ۴۲ قسمته که وقتی تمام بشه، خط قرمز منتشر میشه ان‌شاءالله
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 37 تازه یادم می‌افتد با محدثه قرار گذاشتیم از شخصیت زبرجدی برای رمان خودش استفاده کند تا مجبور نشود از نو یک شخصیت تکراری را بسازد. زهرا از پایگاه بیرون می‌آید و پشت سرش نورا را می‌بینم. مثل خواهرهای دوقلو شده‌اند؛ احتمالاً من و بشری هم همین‌طوریم. ناخودآگاه برای زهرا آغوش باز می‌کنم و هم را در آغوش می‌گیریم: زهرا! -باورم نمی‌شه دوباره می‌بینمت! -تو خوبی؟ -آره. بعد از چند لحظه، از هم جدا می‌شویم. تازه چشمم می‌افتد به عارفه و دو جوانی که دارند دست به سینه به ما نگاه می‌کنند. دست عارفه در آتل است. می‌دوم به سمتش: عارفه! چی شدی؟ عارفه می‌خندد و دستش را مقابلم می‌گیرد: نترس بابا چیزی نیست. یکم مو برداشته. -الان خوبی؟ -آره، بیا بریم تو. صدایی از پشت سرم می‌گوید: هه، مامان ما رو باش! خب مامان ماها قاقیم این وسط که معرفی‌مون نمی‌کنی؟ برمی‌گردم به سمت جوان‌ها. زهرا اخم‌هایش را در هم می‌کشد: عه خب باشه، می‌خواستم معرفی کنم اگه امون بدی. بعد رو می‌کند به من و اشاره می‌کند به جوان‌ها: اینام که شخصیت‌های داستان من‌اند، سیدعلی و مجید. یادته که؟ لبخند می‌زنم: آره، یادمه. مخصوصاً مجید رو با اون شیطنتش که به خودت رفته. در اتاق نگهبانی باز می‌شود و احمدی، سرباز وظیفه پایگاه از آن بیرون می‌آید. چند لحظه با بُهت به من و بشری نگاه می‌کند و بعد به تته‌پته می‌افتد: خـ....خانم شکیبا... شما... چرا... خنده‌ام را می‌خورم و سرم را پایین می‌اندازم. زیر لب به زهرا می‌گویم: اینو توجیهش نکردی؟ زهرا آرام می‌گوید: چرا، ولی باورش نمی‌شه. بنده خدا هنوز یکم گیج و منگه، حمله کرده بودن به پایگاه کتکش زده بودن. وقتی رسیدیم بیهوش بود. سیدعلی می‌زند سر شانه احمدی: فکرشو نکن داداش، اینم پیرو همون قضیه‌س که برات توضیح دادم. از قیافه احمدی پیداست مغزش داغ کرده. با بهت خیره است به زمین و دستی به صورتش می‌کشد: والا ما که نفهمیدیم چی شد... فکر کنم یه چیزی خورده تو سرم. می‌خواهیم وارد اتاق شویم که دوباره صدای در زدن می‌آید. سر جایمان می‌ایستیم. صدای محدثه را از پشت در می‌شنوم که نفس‌نفس می‌زند: ماییم! باز کنین! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞