💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 37
تازه یادم میافتد با محدثه قرار گذاشتیم از شخصیت زبرجدی برای رمان خودش استفاده کند تا مجبور نشود از نو یک شخصیت تکراری را بسازد.
زهرا از پایگاه بیرون میآید و پشت سرش نورا را میبینم. مثل خواهرهای دوقلو شدهاند؛ احتمالاً من و بشری هم همینطوریم. ناخودآگاه برای زهرا آغوش باز میکنم و هم را در آغوش میگیریم: زهرا!
-باورم نمیشه دوباره میبینمت!
-تو خوبی؟
-آره.
بعد از چند لحظه، از هم جدا میشویم. تازه چشمم میافتد به عارفه و دو جوانی که دارند دست به سینه به ما نگاه میکنند. دست عارفه در آتل است. میدوم به سمتش: عارفه! چی شدی؟
عارفه میخندد و دستش را مقابلم میگیرد: نترس بابا چیزی نیست. یکم مو برداشته.
-الان خوبی؟
-آره، بیا بریم تو.
صدایی از پشت سرم میگوید: هه، مامان ما رو باش! خب مامان ماها قاقیم این وسط که معرفیمون نمیکنی؟
برمیگردم به سمت جوانها. زهرا اخمهایش را در هم میکشد: عه خب باشه، میخواستم معرفی کنم اگه امون بدی.
بعد رو میکند به من و اشاره میکند به جوانها: اینام که شخصیتهای داستان مناند، سیدعلی و مجید. یادته که؟
لبخند میزنم: آره، یادمه. مخصوصاً مجید رو با اون شیطنتش که به خودت رفته.
در اتاق نگهبانی باز میشود و احمدی، سرباز وظیفه پایگاه از آن بیرون میآید. چند لحظه با بُهت به من و بشری نگاه میکند و بعد به تتهپته میافتد: خـ....خانم شکیبا... شما... چرا...
خندهام را میخورم و سرم را پایین میاندازم. زیر لب به زهرا میگویم: اینو توجیهش نکردی؟
زهرا آرام میگوید: چرا، ولی باورش نمیشه. بنده خدا هنوز یکم گیج و منگه، حمله کرده بودن به پایگاه کتکش زده بودن. وقتی رسیدیم بیهوش بود.
سیدعلی میزند سر شانه احمدی: فکرشو نکن داداش، اینم پیرو همون قضیهس که برات توضیح دادم.
از قیافه احمدی پیداست مغزش داغ کرده. با بهت خیره است به زمین و دستی به صورتش میکشد: والا ما که نفهمیدیم چی شد... فکر کنم یه چیزی خورده تو سرم.
میخواهیم وارد اتاق شویم که دوباره صدای در زدن میآید. سر جایمان میایستیم. صدای محدثه را از پشت در میشنوم که نفسنفس میزند: ماییم! باز کنین!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 38
حاج کاظم و سیدعلی پشت در میایستند و در را باز میکنند. به محض باز شدن در، محدثه خودش را میاندازد داخل و پشت سرش دختری که دقیقاً شبیه محدثه است؛ احتمالاً همان آیه. با چند ثانیه تاخیر، مرد جوانی وارد پایگاه میشود. محدثه تکیه داده به در و تند نفس میکشد. آیه حالش بدتر است و پشت سر هم سرفه میکند. برمیگردم به سمت احمدی: آقای احمدی، برید یکم آب بیارید!
حاج کاظم از مرد جوان میپرسد: مطمئنی کسی دنبالتون نبود؟
مرد هم هنوز نفسش سر جایش نیامده. یک دستش خونین است و آن را با آستینهای سوئیشرت محدثه بسته. دست دیگرش را روی بازویش میگذارد و لبش را میگزد: آره... گممون کردن...
بعد برمیگردد به سمت من: سلام مامان!
داشت یادم میرفت ها... دوباره روز از نو روزی از نو! دوباره گفت مامان! اخم میکنم: شما؟
-حامدم دیگه!
شخصیت دلارام من! سری تکان میدهم و دوباره داد میزنم: آقای احمدی پس آب چی شد؟
احمدی لیوان به دست میآید به حیاط و وقتی چشمش به محدثه و آیه میافتد، پس میافتد روی صندلیِ نگهبانی: یا خدا! چ... چرا... خ... خانم صدرزاده...
ای بابا... دیگر شورش را در آورده! نورا لیوانهای آب را از دست احمدی میگیرد و یکی را میدهد به من. آب را به محدثه میدهم. دستم را روی شانه محدثه فشار میدهم، نگاهی به مجید میکنم و میگویم: یه طوری توجیهش کن که دیگه انقدر پس نیفته!
و با چشم به احمدی اشاره میکنم. با آبی که نورا به آیه داده، حال آیه بهتر است. میروم به اتاق و میگویم: بیاین، خیلی وقت نداریم!
وارد اتاق میشویم. پایگاه بهم ریخته است؛ هرچند تلاش کردهاند بهم ریختگیاش را کمی سر و سامان دهند. به زهرا میگویم: دفتر کجاست؟
زهرا به میز اشاره میکند. دفتر من و فلش محدثه روی میزند. میروم جلو و دفتر را برمیدارم. چیزی به ذهنم میرسد؛ اگر بهزاد متوجه فرار ما شده باشد، حتماً از دفتر استفاده میکند تا به شخصیتهای مثبتی که اطراف من هستند آسیب برساند. تندتند دفتر را ورق میزنم تا برسم به صفحات سفید. خودکارم را از داخل کیفم درمیآورم و مینویسم: شخصیتهای منفی نمیتوانند چیزی داخل دفتر فیروزهای بنویسند.
کمی خیالم راحت میشود؛ اما هنوز مطمئن نیستم این کار اثر داشته باشد. باید امتحانش کنم. مینویسم: حاج کاظم یکی میزند پس کله حامد.
صدای شترق و آخ از حیاط بلند میشود. خندهام میگیرد. صدای حامد را میشنوم که میگوید: حاجی چرا میزنی؟
-نمیدونم، یهو حس کردم باید بزنمت!
در آستانه در میایستم و با یک لبخند پیروزمندانه میگویم: کار من بود، من توی دفتر نوشتم. میخواستم ببینم جواب میده یا نه؟
حامد که دارد گردنش را ماساژ میدهد، با خنده غر میزند: خب مامان میخوای امتحان کنی از یه روش مهربونتر استفاده کن!
خرس گُنده دوباره گفت مامان! ته دلم میگویم: حقته، تا تو باشی انقدر مامان مامان نکنی!
اما این را به زبان نمیآورم. میگویم: دیگه شرمنده، همین به ذهنم رسید.
نگاهی به زخم دستش میاندازد: خب پس حالا که اثر داره، یه فکری هم به حال دست من بکنید!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت هیجدهم
به در پایگاه که میرسیم، شروع میکنم به مشت زدن به در، بعد از چند دقیقه تنها گوشه ای می ایستم و نفس نفس میزنم انگار اکسیژنم به کلی تمام شده است.
صدا ها را به درستی نمیفهمم اما انگار تعداد زیادی در پایگاه هست. ته گلویم میسوزد و مزه دهانم طعم قرص آهن گرفته است.
دستی روی شانه ام مینشیند. سربلند میکنم اما از سرفه زیاد، اشک در چشمانم جمع شده و اورا درست تشخیص نمیدهم. لیوان آبی را نزدیک لبانم حس میکنم سریع تمام آب را سر میکشم. انگار جان دوباره پیدامیکنم.
تازه فاطمه را تشخیص میدهم دستش بر روی شانه ام فشار میدهد و به سمت زهرا میرود. انگار تازه متوجه اطرافم شده ام حاج کاظم کنار حامد ایستاده است و دوپسر هم کنار دیوار بلای سر احمدی ایستاده اند.
-بیایین،خیلی وقت نداریم!
فاطمه این را میگوید و خودش وارد پایگاه میشود. من هم راه می افتم اولین قدم را که بر میدارم و داخل اتاق میشوم. دهانم باز میماند، تمام اتاق بهم ریخته است و همه چیز شکسته است. با تعجب بر میگردم به سمت حامد و حاج کاظم ونگاهشان میکنم هر دو لبخندی میزنند که باعث آرامشم میشود. وارد که میشویم. تمام شخصیت ها هم دنبالمان می آیند داخل و کنار در می ایستند.
باصدای آخ حامد سریع بر میگردم هنوز هم دستش درد میکند، اما نمیدانم چرا سرش را گرفته است.
-حاجی چرا میزنی؟
تازه میفهمم حاج کاظم حامد را زده است. فاطمه میگوید مقصر او بوده است و تازه میفهمم که قلمش بر شخصیت هایش اثر دارد. نمیدانم میتواند حامد راهم خوب کند یانه؟ هیچ دوست ندارم که مدیون کسی باشم و کسی به خاطر من آسیبی ببیند. انگار حامد فکر مرا میخواند.
-خب حالا که اثر داره، یه فکری هم به حال دست من بکنید!
انگار که خیلی درد دارد شرمنده سری پایین می اندازم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت هجدهم مجید چهره مت
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت نوزدهم
مجید میپرسد: چی شد؟
میگویم: پیش فاطمه بود. الان مینویسم که بیاد.
در برگه مینویسم: نورا از کنار فاطمه می رود و پیش من میآید.
چند لحظه بعد دختری با چادر عربی به سمت ما میآید.
روسری اش را لبنانی بسته است و طلق روسری اش برق میزند. به ما که میرسد خشکم میزند. انگار خودم را در آیینه ببینم ولی چندسال بزرگتر. آرام میگوید: سلام مامان.
بدتر از این نمیشود. اینکه خود بزرگترم به من بگوید مامان. میگویم: سلام. نورا خانم؟
با سر تایید میکند. میگویم: خیلی جالبه که انقدر شبیه هم هستیم.
_خب دلیلش اینه که شما دختر های داستانتون رو مثل خودتون تصور میکنید.
مجید میگوید: پس با این وضع ماهم شبیه دایی هامون هستیم. نه مامان؟
لفظ مامان کم کم عصبی ام میکند. تصمیم میگیرم توجیهشان کنم. میگویم: لطفا از این به بعد دیگه منو مامان صدا نکنید بگید خانم اروند. حس میکنم اینجوری سنم بالاست.
نورا و سیدعلی چشمی میگویند. اما مجید میگوید: چشم مامان. راستی بگید من شبیه کدوم داییم؟
این مجید اصلا حرف گوش نمیدهد. بیخیال توجیه کردنش میشوم و میگویم: راستش شما دوتا اصلا شبیه داداش هام نیستید.
مجید با ناراحتی میپرسد: چرا مامان؟
نورا جواب میدهد: چون برخلاف دختر ها، پسر هارو کاملا دور از خانواده خودتون و با تصورات متفاوتی نوشتید. درسته؟
صدای نورا دلنشین است. شخصیت عاقل و فهمیده ای دارد ولی احتمالا آن رگ شیطنت هم درونش هست. امیدوارم در آینده خودم هم انقدر باوقار و عاقل باشم. یعنی بهتر از الانم شوم.
_درسته. پسر های ذهن من شاید اصلا شبیه اطرافیان و حتی نزدیکانم نیستن.
نورا میگوید: خب بفرمایید. چکارم داشتید؟
یک لحظه فراموش کردم چرا نورا اینجاست. سریع میگویم: نورا جان شما پیش دوست من عارفه بمون تا ما برگردیم. فقط باهاش حرف بزن و بگو کی هستی؟
نورا لبخند میزند و میگوید: چشم. خیالتون راحت منتظر هستم تا برگردید.
هرسه از پایگاه خارج میشویم.
مجید میگوید: مامان بهتره شما و سیدعلی طرفای میدون رو چک کنید. منم این طرفای رو بررسی میکنم.
فکرش را قبول میکنم و میگویم: باشه ولی گوش به زنگ باش. اگه چیزی شد خبرم کن. شاید...
حرفم را قطع میکند.
_نگران نباشید. میدونم. اگه شما بنویسید چیزی نشه نمیشه. پس بیشتر مراقب باشید. اگر هم شاهینو دیدید اصلا به حرفاش گوش نکنید. زبون چرب و نرمی داره. یه جوری فکرتو عوض میکنه که خودتم نمیفهمی.
و روبه سیدعلی میکند و میگوید: توهم مراقب باش دادا. نگرانتم.
سیدعلی به طرف میدان حرکت میکند و میگوید: بادمجون بم آفت نداره. برو دیگه.
مجید میدود و از ما دور میشود. با سیدعلی پیاده به طرف میدان حرکت میکنیم. میپرسم: سیدعلی احتمالش هست اتفاقات داستانم اینجا هم بیوفته؟
جوری نگاه میکند که انگار منظورم را متوجه نشده است.
_منظورم اینه چون داستان اصلی دقیقا تو همین زمان و مکان اتفاق میوفته ممکنه اون حوادث هم اینجا بیوفته؟
جواب میدهد: چون ماها الان اینجا هستیم احتمالش کمه. اما یه احتمال دیگه هست.
_چه احتمالی؟
_اینکه اون اتفاقات رو ببینیم. درواقع خودمون رو ببینیم که اون اتفاق برامون میافته اما اینکه اون لحظه ما چه حالتی پیدا میکنیم نمیدونم.
حرف هایش باعث میشود فکرم درگیر شود. من از داستان خودم بخش هایی را نوشتهام ولی اصلا فکر نمیکردم روزی آنها جلوی چشمهایم اتفاق بیوفتد. همه آن درگیری ها، تعقیب و گریز ها و حتی کشته شدن ها. اگر به واقعیت تبدیل شود یعنی...
با یادآوری صحنه ها سرجایم میایستم. سیدعلی میپرسد:چرا ایستادین؟
_یعنی ممکنه اون اتفاقات الان بیوفته.
-احتمال داره ولی نه صد در صد.
_اگه راست باشه تا نیم ساعت دیگه یه حوادثی پیش میاد که من فقط خلاصه نوشتم بدون ذکر جزئیات. و یه نفر قراره یه اتفاقی براش بیوفته ممکنه چون کامل ننوشتم اتفاق نیوفته.
سیدعلی کمی فکر میکند و میگوید: اگر کامل نشده باشه احتمالش میاد پایین ولی از طرف دیگه قدرت شصیت منفی هم زیاد میشه چون از همین نقص استفاده میکنه.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت بیستم
نگرانی ام بیشتر میشود ولی به راهمان ادامه میدهیم. خیابان هنوز هم شلوغ است و ترافیک. نزدیک میدان دود آتش دید را مسدود کرده است. چند قدمی میدان که میرسیم چندنفر به دنبال مردی میدوند و وارد کوچه ای میشوند. بی توجه از کوچه عبور میکنم. نگرانم که سر و کله شاهین پیدا نشود. چند قدم که میروم میبینم سیدعلی نیامده است. به عقب نگاه میکنم.
سیدعلی گوشه ای ایستاده است وبه جلو خیره شده است. میروم کنارش و میگویم: چرا وایسادی؟
جوابی نمیدهد. چشمانش سرخ شده است و پیشانی اش عرق کرده. حالت صورتش شبیه کسانی شده است که تحت فشار شدیدی هستند و نمیتوانند کاری انجام دهند. دوباره صدایش میزنم: آقا سیدعلی چرا جواب نمیدی؟چی شده؟
هرلحظه چهره اش برافروخته تر میشود. کوشه لبش زخمی شده است. از سرش باریکه خون راه میافتد. هرلحظه زخم های صورتش بیشتر میشود. ترس و نگرانی وجودم را فرا میگیرد. با بغض و گریه میگویم:چیشده ؟ حالت خوبه؟ جواب بده؟ جان مجید جواب بده.
حالش هرلحظه بدتر میشود اما از جایش تکان نمیخورد. تنها کمی لبانش تکان میخورد و چیزی زمزمه میکند: کار شاهینه.
شنیدن اسم شاهین باعث میشود قلبم بزند. نگاه سیدعلی به کوچه متمایل میشود. میگویم: همینجا باش برمیگردم.
میدوم داخل کوچه. چند نفر ریخته اند روی سر یک جوان و میزنندش. انقدر شدت ضربات زیاد است که تمام وجودم به لرزه میافتد. دقیق نگاه میکنم تا ببینم چه کسی را میزنند. چهره اش را که میبینم خشکم میزند. سیدعلی زیر دست آنها دارد کتک میخورد. یک لحظه احساس میکنم یک نفر از سمت چپ به طرفم میآید. قلبم تند میتپد اما خودم را کنترل میکنم. میخواهم آرام آرام بروم که صدایی میگوید: سلام مامان. بلاخره تونستم ببینمت.
این را که میگوید جلویم میایستد. مرد سی و چند ساله به نظر میرسد. چهره اش انگار ترکیب همه جاسوس هایی است که تاکنون در فیلم ها دیده ام. نیشخندی میزند و میگوید: چیه؟ نشناختی؟ شاهینم. اون نیمه تنهای وجودت.
شاهین. همان کسی که تا الان از دستش فرار کرده بودم الان جلویم ایستاده است.
_تا حالا فکر نکردی چرا فقط یه شخصیت منفی دنبالت افتاده؟ چرا بقیه دنبالت نبودن؟
بدون فکر میگویم: خب شاید به جز تو شخصیت منفی دیگه ای ننوشتم.
میخندد. از همان خنده هایی که اوج خباثت در آن موج میزند.
_نـــــه. چون کل ویژگی های منفی وجودت توی من هست ولی توی بقیه نه. نمیدونم چرا ولی موقع نوشتن حتی به شخصیتای منفی ات هم ویژگی های خوب دادی. ولی به من که رسیدی....
حالت چهره اش تغییر میکند.
_چرا به من یه ویژگی مثبت ندادی. منو تنها کردی بدترین. خب منم دلم میخواست میتونستم یه ویژگی خوب داشته باشم. مگه من چه فرقی با مجید یا سیدعلی دارم. به جز ویژگی های بدم. هرچی باشه منم زاده ذهن خودتم.
حرف هایش فکرم را درگیر میکند. میپرسم: خب الان خواسته ات چیه؟ چکار کنم سیدعلی رو رها کنی؟
لبخند میزند و میگوید: هیچی فقط یه ویژگی خوب به منم بده. اصلا همین الان دفترتو دربیار بنویس. من که چیز زیادی نمیخوام.
یک لحظه تصمیم میگیرم این کار را انجام دهم که یاد حرف مجید میافتم: جوری فکرت رو عوض میکنه که خودتم نفهمی.
فکرش را میخوانم. احتمالا میخواهد در این فرصت آن را از دستم دربیاورد. میگویم: باشه. فقط اگه میشه یه خودکار بیار. یادم رفت بیارم.
چند قدم میرود آن طرف و از یکی از مردها خودکاری میگیرد. در ذهنم میگویم: مجید چند ثانیه ه دیگر به اینجا میرسد و من و سیدعلی را نجات میدهد. همان لحظه شاهین خودکار را به طرفم میگیرد. هنوز خودکار را نگرفته ام که صدای منفجر شدن چیزی میآید. همان لحظه دود همه جا را فرامیگیرد. تنها چیزی که احساس میکنم کشیده شدن چادرم است. میدوم و سعی میکنم بفهمم چه شده است. چشمانم از دود میسوزد. چشم بسته به دنبال کسی که مرا میکشد میدوم. تقریبا مسافت زیادی را میدوم. احساس میکنم چادرم آزاد میشود. میایستم.
_دستتو بیار جلو.
صدایش آشناست. سردی آب را بر روی دستم حس میکنم. آب را به چشمانم میزنم. آرام چشم باز میکنم. سیدعلی روبه رویم ایستاده است.
_خوبین؟ مجید اومد نجاتمون داد.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
سلام بله این پارت ابهام داره ولی در قسمت بعد مشخص میشه که چه اتفاقی افتاده 🌹
#پاسخگویی_اروند
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 39
راست میگوید؛ چرا حواسم نبود؟ مینویسم: زخم دست حامد خوب میشود.
پیش چشمم، زخم جوش میخورد و میشود مثل اولش! حامد متعجب به دستش خیره میشود: این معرکه ست! ممنون مامان!
دوباره برمیگردم پیش محدثه و زهرا. نگاهشان به من است: خب چکار کنیم؟
ای بابا! چرا همه وقتی میخواهند تکلیفشان را بدانند به من نگاه میکنند؟ یک لحظه هول میشوم؛ اما سعی میکنم مغزم را جمع و جور کنم و جواب بدهم: خب، همهمون فهمیدیم این شخصیتهای منفی، درواقع ابعاد منفی خودمونن. نمیتونیم یه شبه کامل نابودشون کنیم، ولی باید یه طوری محدودشون کنیم که دیگه برامون دردسر درست نکنن.
محدثه میپرسد: چطوری یعنی؟
توی اتاق قدم میزنم و بلند فکر میکنم: ببین، این شخصیتهای منفی خیلی هم بیمصرف نیستن. اتفاقاً برای نوشتن رمان بهشون نیاز داریم. بالاخره رمان نیاز به شخصیت منفی و خاکستری هم داره دیگه! تازه با استفاده از اونا، میتونیم شخصیتهای باورپذیرتری بسازیم.
زهرا میگوید: میشه زندانیشون کنیم.
و محدثه هم حرفش را تکمیل میکند: زندانیشون میکنیم و هر وقت لازمشون داشتیم ازشون استفاده میکنیم.
دو دستم را به هم میکوبم: آفرین، عالیه. پس یه زندان رو خلق کنید، با نوشتن. یه زندان که شخصیتهای منفی رو جا بدید توش و اختیارات شخصیتهای منفی رو محدود کنید به داستانها.
محدثه فلشش را در دستش فشار میدهد و بلاتکلیف به ما نگاه میکند: خب من چکار کنم؟ فایل روی فلشه، کامپیوتر پایگاه هم که...
نگاه هرسه نفرمان میچرخد به سمت کامپیوتر قدیمی پایگاه که مانیتورش خرد شده و دل و روده کیسش بیرون ریخته. به زهرا اشاره میکنم: زهرا تو شروع کن به نوشتن، ما یه فکری میکنیم.
زهرا مینشیند روی زمین و دفترش را مقابلش میگذارد. نگاهی به اطراف میاندازم؛ باید یک کامپیوتری، لپتاپی چیزی دست و پا کنیم. چراغی در ذهنم روشن میشود؛ نوشتن! میتوانم بنویسم که یکی از شخصیتها لپتاپش اینجاست؛ مثلا بشری!
بشری که میبیند دارم نگاهش میکنم، فکرم را میخواند. انگشتش را در هوا تکان میدهد: حواست باشه من مثل خودتم، ابداً فلش به لپتاپم نمیزنم، چون ویروسی میشه! اونم فلش خانم صدرزاده که توی همه کامپیوترها بوده!
راست میگوید ها؛ اما الان چارهای نداریم. مینالم: بشری همین یه بار! خب مگه آنتیویروس نداری؟
-دارم ولی معلوم نیست بتونه همه ویروسهای فلشش رو بشناسه که!
گردن کج میکنم: بشری! خواهش میکنم!
لبهایش را روی هم فشار میدهد و میگوید: باشه!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 40
شروع میکنم به نوشتن: لپتاپ بشری توی دستانش است...
به بشری نگاه میکنم که لپتاپش را گذاشته روی پایش و در آن را باز کرده. به محدثه میگوید: فلش رو بده، اول باید یه دور ویروسکُشیش کنم.
از این سرعت و اثر نوشتن به وجد میآیم و زیر لب میگویم: خدایا نوکرتم!
محدثه کنار بشری مینشیند. خب این هم حل شد؛ میماند خودم. یاد حاج حسین و عباس میافتم؛ باید نجاتشان بدهم. مینویسم: زخم پای عباس کاملاً خوب شد و عباس و حاج حسین توانستند از دست بهزاد فرار کنند.
نفس راحتی میکشم. هنوز شروع به نوشتن نکردهام که صدای کوبیده شدن در حیاط میآید و من را از جا میپراند. جلوتر از همه میدوم به حیاط و از حامد میپرسم: چه خبره؟
حامد انگشتش را روی بینیاش میگذارد که یعنی ساکت! دوباره در حیاط کوبیده میشود و پشت سرش، صدای فریاد بهزاد: من میدونم اونجایی خانم شکیبا! میدونم فراری دادن عباس و حاج حسین هم کار تو بود! بیا بیرون ببینم! چرا قایم شدی؟
حامد آرام میگوید: برید زیرزمین، ما سرش رو گرم میکنیم تا بنویسید.
راه دیگری ندارم. تنها راه غلبهام همین است. نورا دستم را میکشد و میدویم به سمت پلهها. بشری و محدثه هنوز پشت لپتاپ نشستهاند و محدثه تندتند دارد تایپ میکند. صدای ناآشنای مردی میآید: آهای خانم صدرزاده! اگه نیای بیرون، خودت و همه کسایی که اون تو هستن رو به آتیش میکشم!
محدثه مضطربانه بیرون را نگاه میکند. فکر کنم شخصیت رمان محدثه باشد. به محدثه نهیب میزنم: بنویس، زود باش!
هنوز حرفم تمام نشده که صدای جیغ صدای ستاره را میشنوم: بیا بیرون، بیا رودررو مبارزه کن اگه جرات داری!
و صدای شکستن شیشه میآید. اینها قسم خوردهاند شیشه سالم در این پایگاه باقی نگذارند! دیگر طاقت نمیآورم به زیرزمین فرار کنم. همانجا در پلههای ایوان میایستم و داد میزنم: باشه! اگه دنبال مبارزهاید من اینجام!
حامد و حاج کاظم برمیگردند به سمتم: برو پایین!
سرم را تکان میدهم و به زهرا که سعی دارد من را همراه خودش ببرد میگویم: شماها برید پایین. من میام. نترس چیزیم نمیشه!
بعد صدایم را بلند میکنم: من انقدر ترسو نیستم که از دست شماها قایم بشم؛ ولی شماها سالها توی وجود من قایم شدین! شما حق ندارین به من دستور بدین، شما صاحب اختیار من نیستین!
ضربه محکمی به در پایگاه میخورد و سنگی پرت میکنند که با یکی از شیشههای طبقه بالا برخورد میکند. صدای شکستن شیشه باز هم در حیاط میپیچد و باران خردهشیشه را میبینم که در حیاط باریدن میگیرد. حامد و حاج کاظم تنها هستند. مینویسم: عباس و حاج حسین میآیند اینجا، کمک ما.
سر که بلند میکنم، عباس و حاج حسین در حیاط ایستادهاند. عباس برمیگردد به سمت من، لبخند میزند و به پایش اشاره میکند: ممنون مامان، از اولشم بهتر شد.
تنها به لبخندی بسنده میکنم و دوباره شروع میکنم به نوشتن. در ذهنم یک زندان تجسم میکنم؛ یک زندان با سلولهای نه چندان کوچک، روشن و تمیز. هرچه در ذهنم است را مینویسم. در نوشتارم، تمام راههای فرار از زندان را مسدود میکنم.
صدای برخورد سنگ با شیشههای طبقه بالا و دیوارهای پایگاه گوشم را پر کرده است. صدای داد و فریاد میآید؛ اما نمیفهمم چه میگویند. صدای شکستن چیزی در حیاط میآید و حاج کاظم داد میزند: آتیش!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞