eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 280 و به صورت دخترک دست می‌کشد. دخترک لبخند می‌زند و تنفسش به حالت عادی برمی‌گردد. سرش را به سینه من تکیه می‌دهد. دستم را پشت گردنش می‌گذارم و خاک را از میان موهایش می‌تکانم. یعنی دخترک مطهره را می‌بیند؟ می‌ترسم چنین سوالی از او بپرسم. کاش شکلاتی چیزی همراهم بود که بدهم به دخترک؛ اما هیچ ندارم. چشمم به حامد می‌افتد که به سختی از روی تلّ خاک عبور می‌کند و پایین می‌آید. نفس‌نفس می‌زند: - کسی توی این خونه نبود، ولی دیوار خونه کناریش ریخته. مثل این که توی همون خونه، یه خانواده زندگی می‌کردن. تازه انگار متوجه دختربچه‌ای می‌شود که روی زانوهای من نشسته و چشمانش گرد می‌شوند: - این کیه؟ کوتاه توضیح می‌دهم: - از همون خونه دوید بیرون. خیلی ترسیده. دخترک نگاه کوتاه و ترسانی به حامد می‌اندازد و خودش را بیشتر به من می‌چسباند. حامد به دخترک لبخند می‌زند: - شو اسمک عزیزتی؟(اسمت چیه عزیزم؟) دختر باز هم جواب نمی‌دهد. حامد قدم تند می‌کند به سمت همان خانه و می‌گوید: - صدای جیغ‌شون میومد. باید بریم کمک‌شون. یکی دونفر از بچه‌های خودمان که صدای انفجار را شنیده‌اند هم حالا رسیده‌اند به خانه و حامد دارد برایشان شرایط را توضیح می‌دهد. دخترک را بغل می‌گیرم و از جا بلند می‌شوم. کمرم کمی درد می‌گیرد؛ یعنی از آن شب که آن پیرمرد را کول گرفتم، کمرم گاه و بی‌گاه تیر می‌کشد. به سمت خانه‌شان می‌روم و می‌گویم: - هاد بیتک؟ (این خونه شماست؟) با حرکت سر تایید می‌کند. پشت سر حامد که بلند یاالله می‌گوید، وارد خانه می‌شوم. صدای گریه یک نوزاد و جیغ دو زن را واضح‌تر می‌شنویم. سر دختر را روی شانه‌ام می‌گذارم: - لاتخافی روحی.(نترس عزیزم.) 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام توی چنین محیط‌هایی، بهترین راه برای امر به معروف و نهی از منکر اینه که خانم‌های چادری و محجبه، حضورشون رو در جامعه پررنگ‌تر کنند. صرف حجاب هم خودش یه نوع امر به معروفه. همین که شما با چادر جایی حضور داشته باشید اثر داره. توی اصفهان هم مناطقی هست که خیلی اوضاع حجاب خرابه مثل چهارباغ و... . اخیرا برای حل این مشکل، خیلی از رویدادهای فرهنگی و مذهبی توی این مکان‌ها برگزار میشه و خانم‌های محجبه حضورشون رو بیشتر کردند توی این محیط.
سلام این که حال روح آدم گاهی بد باشه، کاملا طبیعیه. نباید خودتون رو سرزنش کنید. به خودتون اجازه بدید گاهی غمگین باشید؛ حتی بدون دلیل.(البته کوتاه) هرچند ضعف بدن یا تغییرات هورمونی دوران بلوغ معمولاً باعث این حالت می‌شن. پس سعی کنید بدن‌تون رو تقویت کنید. فکر کنم اینجور وقتا راه حل یکم گریه برای امام حسین علیه‌السلام باشه...
سلام گاهی انتقام برای اینه که شما خودت دلت خنک بشه، این انتقام درست نیست چون برای هوای نفسه. ولی گاهی انتقام، یک هدف بالاتر داره... مثلا اجرای حکم الهی قصاص. بهترین مثالش جریان مبارزه امام علی علیه‌السلام با عمرو بن عبدود هست که همه ما خوندیم... امام علی علیه‌السلام اون فرد رو کشتند؛ اما نه بخاطر خشم شخصی خودشون. قصاص هم، یک حکم الهی هست که باعث می‌شه افرادی که قصد انجام جنایت دارند، از انجامش بترسند و کم‌تر مرتکب جنایت بشن. برای همینه که ما می‌خوایم انتقام بگیریم؛ چون با این کار، دشمن می‌فهمه که نمی‌تونه هرکاری دلش خواست انجام بده و بزنه و در بره؛ و از عواقب کارش می‌ترسه. درواقع این انتقام، جلوگیری از جنگه. درباره انتقام از قاتلان امام حسین علیه‌السلام، این انتقام مجازاتی هست که خدا براشون در نظر گرفته و مجازات الهی هست. امام زمان ارواحنا فداه بخاطر لذت شخصی شون این کار رو نمی‌کنند بلکه وسیله تحقق یک امر الهی هستند.
📘کتاب ؛ یک هدیه فوق‌العاده برای هدیه 🎁😍 ✍️نویسنده: نرجس شکوریان‌فرد ☘️برگی از کتاب: 🍃🔹البته من بگویم که اعتقادم این است: روحِ آرامش را هم، آدم‌‌ ها به اجسام می‌‌‌دهند، وگرنه که شیء، شیء است. 😌🔹حتماً ساکنان این خانه یک هوایی داشتند مثل حال‌ وهوای اول صبح که آسمان شعف حضور طلایی خورشید را دارد. ❣️🔹داستان کتاب، همین حال و هوا را دارد… لذتش را می‌‌شود بعدها با چشمان بسته هم در ذهن زمزمه کرد… اگه هنوز هدیه روز مادر رو نخریدید، بنده این کتاب رو برای هدیه پیشنهاد می‌کنم. پارسال این کتاب رو به عنوان هدیه به مادرم دادم و خیلی خوشحال شدند؛ هم خودم و هم مادرم از مطالعه‌ش لذت بردیم.🥰 『سفارش کتـاب‌🛒』 📪- @sefaresh_namaktab تهیه نسخه الکترونیک کتاب 👇 📲 https://b2n.ir/923309 https://eitaa.com/istadegi
🌷✨🌷✨ ✨🌷✨ 🌷✨ ✨ مادر من، عزت زن بود و آرامش‌بخش مهم‌ترین هستۀ جهان؛ خانواده! مادر من، عطر بهشت می‌داد و عطر عبادت! مادرم تعریف عالم خلقت از زن را با صفات خوبی که داشت، تغییر داد! ※ زن شد مخلوقی که خداوند متعال لب به ستایش‌اش گشود که: - یارسول‌الله اگر تو نبودی عالم را خلق نمی‌کردم، اگر علی نبود تو را خلق نمی‌کردم، اما یارسول‌الله، اگر فاطمه نبود، نه علی را و نه تو را، هیچ‌کدام را خلق نمی‌کردم! ※ مادر من فاطمه بود! دورکنندۀ دوست‌دارانش از رنج سنگین جهنم؛ ‌‌‌‌‌بریده شده از لذت کوتاه دنیا، وصل‌کنندۀ دل‌های تنگ انسان‌ها به آسمان؛ پناه زن‌های مورد ظلم قرار گرفته در استعمار و استکبار و شهوت! ※ مادر من فاطمۀزهرا بود، نوری که تمام عالم را روشن کرد و وحشت تاریکی را زائل! ※ و من دختر بهترین زن عالم هستی شدم! الحمدالله رب العالمین! 📖¦برشی از کتاب خواهر (زندگانی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها) 🌷 ✍️¦ به قلم نرجس شکوریان‌فرد مه‌شکن✨
🔰 فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها مجمع همه خیرات عالم است 🔻رهبرانقلاب: بشريت يكجا مرهون فاطمه‌ى زهرا است - و اين گزاف نيست؛ حقيقتى است - همچنان كه بشريت مرهون اسلام، مرهون قرآن، مرهون تعليمات انبيا و پيامبر خاتم است... ۱۳۷۰/۱۰/۵ فرارسیدن سالروز ولادت ام‌ابیها حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها مبارک باد🌷 http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خدمت اعضای محترم. این میلاد با سعادت رو، به همه عزیزان به ویژه بانوان و مادران عضو در کانال تبریک می‌گم. ان‌شاءالله امشب به رسم همیشه، چون شب عید هست چهار قسمت تقدیم‌تون می‌شه. فقط منو ببخشید که متاسفانه این قسمت‌ها ناراحت‌کننده هستند... کاش شب عید منتشر نمی‌شدند... باز هم عیدتون مبارک.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 281 چشمان دختر دوباره پر شده‌اند از نگرانی. دختر را گوشه حیاط زمین می‌گذارم و می‌گویم: - انا قادم.(الان میام.) بوی بدی در حیاط پیچیده است؛ چیزی شبیه بوی جنازه. حامد یاالله‌گویان وارد می‌شود و من هم پشت سرش. خاک زیادی که به هوا رفته، دیدن و نفس کشیدن را دشوار می‌کند. صدای جیغ و سرفه می‌آید. دیوارهای یک سمت از خانه ریخته است؛ اما بقیه خانه هم چندان سالم و سرپا نیست. همه‌جا بهم ریخته است. صدای گریه نوزاد از یکی دیگر از اتاق‌های خانه می‌آید. پیرزن نسبتاً چاقی خودش را به سختی روی زمین می‌کشد و با صدای بلند گریه می‌کند. هنوز متوجه ما نشده است. صدای جیغ کم‌رمق‌تر شده. حامد می‌گوید: - حتما یکی زیر آواره. و بی‌معطلی، تکه‌های آجر و خاک‌ها را کنار می‌زند. به کمک حامد می‌روم تا کم‌کم می‌توانیم زنی را که زیر آوار بود ببینیم. زن افتاده روی زمین و صورتش خونی ست. وقتی می‌بینیم روسری ندارد، رویمان را برمی‌گردانیم و حامد از جا بلند می‌شود. پیرزن گریه می‌کند و چهار دست و پا به سمت جایی می‌آید که زن را پیدا کرده‌ایم. انقدر گیج است که ما را ندیده یا نمی‌داند باید چه واکنشی نشان بدهد. حامد تکه پارچه‌ای پیدا کرده و آن را روی سر زن می‌اندازد. می‌پرسم: - انتو زین؟(شما خوبین؟) انگار صدایم را نشنیده‌اند؛ چون جوابی نمی‌دهند. پیرزن، زن جوان‌تر را در آغوش کشیده است. از جا بلند می‌شوم و دنبال آب می‌گردم. شیر آب آشپزخانه را باز می‌کنم؛ اما آب قطع است. قمقمه‌ام را به سمت پیرزن می‌گیرم. پیرزن اول به دخترش می‌نوشاند که هنوز ناله می‌کند و دارد خاک را از روی صورتش می‌تکاند. پیرزن به زور جرعه‌ای در حلق زن می‌ریزد؛ اما زن سرش را عقب می‌کشد و درحالی که با دست، بدن دردناکش را ماساژ می‌دهد، ضجه می‌زند: - وین ولدی؟(بچه‌م کجاست؟) نیم‌خیز می‌شوم برای بلند شدن؛ اما حامد را می‌بینم که از یکی از اتاق‌ها خارج می‌شود و نوزادی را در آغوش گرفته. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi