eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
847 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت ۲۲ -یعنی هیچ راه
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت ۲۳ با انگشتانش روی میز ضرب می‌گیرد: اوم... نه... بعضی وقتام پفک... یا کیک شکلاتی. همش رو هم تنهایی می‌خورم. و چشمانش از شیطنت برق می‌زنند. می‌گویم: چرا تنهایی؟ لب ور می‌چیند و با انگشتانش، ضرب می‌گیرد روی میز: خب... این کار مال بعضی وقتاست که خیلی دلم می‌گیره. آخه گاهی، «خودم» غصه می‌خوره... براش از اینا می‌خرم که اینا رو بجای غصه بخوره. و لبخندی می‌زند متفاوت از همه لبخندهایش: حالا فکر نکنی دائم میام هله‌هوله می‌خرما... دو سه ماه یه بار اینطوری می‌شه. فروشنده، بستنی‌ها را می‌گذارد مقابلمان. چشمان آوید، برقی کودکانه می‌زنند از شوقِ بستنی: امروز دلم نگرفته، جایزه‌مونه. و البته مهمون منی. از بستنی شکلاتی شروع می‌کند و یک قاشقش را می‌گذارد در دهانش. دستم می‌رود به سمت قاشق و کمی از بستنی وانیلی‌ام را جدا می‌کنم؛ اما در دهان نمی‌گذارم. بی‌مقدمه و بی‌رحمانه می‌پرسم: اصلا مگه تو هم دلت می‌گیره؟ خیلی شادی، بهت نمیاد. و باز هم همان لبخند متفاوت؛ این‌بار عمیق‌تر. لبخندی که نه بر لب یک دخترِ بازیگوش، که بر لب یک زن جاافتاده و دنیادیده می‌نشیند و بعد از چند لحظه می‌گوید: مو هر دردآشنایی می‌شناسُم، رو لِبش خنده‌س/ خیالت ای دلِ شنگول و شادابُم نمی‌گیره؟ از لهجه جدیدش جا می‌خورم؛ از شعر هم. به آوید نمی‌خورد اهل شعر باشد. گیج می‌شوم: دلت از چی می‌گیره؟ -غمام رویایی‌ان، چیزی شِبیه قصه‌ها، اما/ پرِ شاماهی قصه، به قلابُم نمی‌گیره... ابروهایم را می‌دهم بالا که بفهمد گیج‌تر شده‌ام؛ انقدر که نمی‌توانم از زیباییِ شعر لذت ببرم. لبخندی به چهره گیج من می‌زند و ادامه می‌دهد: هلُم می‌ده جلو؛ اما، جهان کارش عقب‌گرده/ مو او طفلُم که گردون از سر تابُم نمی‌گیره/ خودی‌کُش بوده ای دنیا از اول، آخر قصه/ اشاره می‌کنُم رستم! مو سهرابُم... نمی‌گیره! دوست ندارم همه‌چیز را انقدر پیچیده کند. می‌گویم: دلت از چیِ دنیا گرفته؟ یک تکه از بستنیِ وانیلی‌اش جدا می‌کند: نِفهمید و نمی‌فهمن مُنو درد مونه اینجا/ مو خط دکترُم خالو! کسی قابُم نمی‌گیره... بستنی را می‌گذارد در دهانش و سریع می‌شود همان آویدِ قبلی: بخور آب نشه!  *** 🌾 فصل دوم: شهر خرماها افرا قدم می‌گذارد به اتاق و بی‌مقدمه می‌گوید: فکر کنم یه نفر رو پیدا کردم که بتونه کمکت کنه. نگاهم را از روی نقاشیِ سیاه‌قلم برمی‌دارم و می‌دوزم به چشمان سبز افرا. آوید هم کتابی که دستش بود را می‌اندازد یک گوشه و روی تختش می‌نشیند: واقعا؟ یعنی یه دستشویی رفتن ساده‌ت انقدر می‌تونه برای ما مفید باشه؟ خنده‌ام با دیدن جدیت نگاه افرا، در گلو خفه می‌شود. راستش افرا اگر کلاس نداشته باشد، جز دستشویی رفتن و غذا خوردن، دلیلی برای بیرون رفتن از اتاق ندارد. افرا سر می‌چرخاند به سمت آوید و چشمانش را تنگ می‌کند: نخیر، داشتم با یکی حرف می‌زدم. آوید سر جایش بی‌قراری می‌کند: خب بگو دیگه! ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
سلام ممنونم، «شهر خرماها» برای منم خیلی آشناست🧐 شاید...
ربطش به اریحا چیه، الله اعلم... ولی به سن و سال اریحا نمی‌خوره یه دختر همسن آوید داشته باشه...
افرا دختر هرکسی می‌تونه باشه🙄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاید...
افرا که دختر خوبیه... شاید...
سلام راستش علتش این بود که بنده تصور روشنی از ده سال آینده ندارم. و باید با احتیاط پیش برم. ضمن این که ترسیم دوران ظهور، کار آسانی نیست؛ چون حکومت معصوم هست و باید خیلی دقت کرد که خدای نکرده دروغ به معصوم نسبت ندیم. و البته، بنده سعی کردم ایرانِ ۱۰سال آینده رو قوی‌تر از الان نشون بدم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
امروز با دختران یک دبیرستان، درباره نقش اجتماعی زنان صحبت کردیم. درباره بانوان شهید. درباره مهسا امی
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🌱انقلاب دخترانه... (قسمت اول) ✍️ دانش‌آموز که بودم، هر روز صبح سه‌شنبه، به طور کاملا خودجوش می‌گفتم بچه‌ها بیایند داخل نمازخانه مدرسه و خودم برایشان حرف می‌زدم. البته اسمش جلسه بسیج بود؛ ولی برای این کار هیچ بخشنامه و دستوری نداشتم. خودم سرم درد می‌کرد برای بحث. برای این که بروم هرچه یاد گرفته‌ام را به بقیه بگویم و نظرشان را بدانم. به چالشم بکشند و به چالششان بکشم. جالب بود که حداقل حدود صد، صد و پنجاه نفر(از مدرسه چهارصدنفری ما) می‌آمدند داخل این جلسات صبح سه‌شنبه. بعضی اوایل صرفا می‌آمدند برای فرار از صبحگاه سرد به گرمای نمازخانه؛ اما بعد پابند می‌شدند. و جالب‌تر آن که ناظم فوق‌العاده منظم و سخت‌گیرمان هم مشکلی نداشت با این کار. چون یکی دوبار آمد و دید که واقعا بچه‌ها دارند حرف حساب می‌زنند و هدفمان گردن‌کشی از قانون نیست. یک دفتر فنری داشتم(و هنوز هم دارمش) که هرچه از مسائل اعتقادی و سیاسی یاد گرفته بودم را در آن می‌نوشتم و مطالبش را برای بچه‌ها مطرح می‌کردم. نه مثل یک سخنران؛ به شیوه یک همکلاسی؛ همانطور که واقعا بودم. همه‌مان در حد دخترهای چهارده، پانزده ساله فکر می‌کردیم و هم را می‌فهمیدیم. و دوستانم می‌پرسیدند، ایراد می‌گرفتند، انتقاد و بحث می‌کردند؛ به شیوه نوجوان‌های چهارده، پانزده ساله‌ای که هنوز خیلی چیزی از سیاست و دین نمی‌دانند جز حرف بزرگ‌ترها و حالا همان حرف‌ها را می‌خواستند حلاجی کنند. و معلم‌ها هم دخالتی در بحثمان نداشتند. من از بحث‌های مدرسه، یاد گرفتم چطور مخالفم را تحمل کنم. چطور وقتی در بحث کم می‌آورم، بروم کتاب‌ها را بکاوم و جواب بگیرم. چطور با مغزم کلنجار بروم و خودم صغرا و کبرای منطقی بچینم برای استدلال. یاد گرفتم که تفکر و گفت و گو، بهترین راه حل کردن اختلاف نظرهاست؛ راه کنار آمدن با تفاوت‌هایی که با هم داریم. یک ماه پیش، دعوت شدم به یک دبیرستان تا درباره نقش زنان در دفاع مقدس حرف بزنم. هدف اصلی‌ام، صحبت پیرامون بانوان شهید بود. از همان ابتدا که کفش‌هایم را درآوردم تا وارد نمازخانه شوم، نگاه سنگین و پرسشگرشان را روی سرم حس کردم. پر واضح بود که درباره‌ام چه فکر می‌کردند: یک آدم نچسب که آمده برایشان منبر برود و روضه بخواند و حرف‌های تکراری بزند. شک ندارم اگر انگیزه فرار از کلاس نبود، حاضر نبودند بنشینند پای حرف‌های من. آن هم برهه‌ای که اعتراضات به فوت مهسا امینی، خبر اول کشور بود. سخنرانی دربرابر جمع، هیچ‌گاه کار سختی برایم نبوده. با این وجود، این‌بار میکروفون را که گرفتم دستم، ترس برم داشت که نکند من هم بشوم مثل همه آن‌هایی که چهارتا حرف تکراری و بی‌ثمر می‌زنند و می‌روند؟ شروعم با یک بسم الله بود و بعد، خودم را معرفی کردم. این که جامعه‌شناسی می‌خوانم و زمان زیادی نگذشته از وقتی که مثل آن‌ها، پشت نیمکت‌های مدرسه می‌نشستم. گفتم که برای منبر رفتن و روضه خواندن نیامده‌ام؛ بلکه آمده‌ام تا از دغدغه و اعتراضی بگویم که مدت‌هاست ذهنم را درگیر کرده. و همین، باعث شد کمی گاردشان را بیاورند پایین. راستش هویت نسل دهه هفتادی و هشتادی، گره خورده به اعتراض و مطالبه. به طغیان. و من برعکس خیلی‌ها، اعتقاد دارم که این چیز بدی نیست. اتفاقا باید یک نسل باشد که چهل سال بعد از انقلاب، بیاید یقه‌ی آقای جمهوری اسلامی را بگیرد، از آرمان‌های امام بپرسد و مو را از ماست بکشد. اگر چنین نسلی نباشد، انقلاب راکد می‌شود و اگر انقلاب راکد شود، دیگر انقلاب نیست. بگذریم... اعتراضی حرف زدم. تند. گفتم که ردپای زنان و نقش‌آفرینی‌شان در تاریخ گم شده است. گفتم زنان یک پایه اصلی برای پیدایش و پیروزی جریان‌ها و جنبش‌های اجتماعی‌اند، اما نقششان مسکوت مانده و کسی حرف از آن نمی‌زند. اصلا یک طوری تاریخ را نوشته‌اند که انگار پاشنه تمام انقلاب‌ها و جنگ‌ها و جنبش‌ها، روی دوش مردان چرخیده است و زنان از پشت پنجره خانه‌هایشان، نگاه و نهایتاً تشویق کرده‌اند! درواقع یکی دو جمله بیشتر از «زنان و دفاع مقدس» نگفتم. بحث را کشاندم به چندتا از بانوان شهید. از این که جنسیت‌شان مانع نقش‌آفرینی نشد؛ بلکه به آن نظم و شکل خاص خودش را بخشید. و بعد، دخترها را شوراندم برای انقلاب زنانه. برای پس گرفتن حقوقی که از ما دریغ شده. برای بازیابی هویتی که از ما پنهان مانده. برای رسیدن به جایگاهی که از آن رانده شده‌ایم. 🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🌱انقلاب دخترانه... (قسمت اول) ✍️ #فاطمه_شکیبا دانش‌آموز که بودم، هر روز
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🌱انقلاب دخترانه... (قسمت دوم) ✍️ شاید بگویید مگر عقلت کم بود که رفتی در دبیرستان دخترانه، اذهان عمومی را مشوش کردی؟ ولی باور کنید همین الان هم که شروع کنیم، بیست و پنج سال برای انقلاب زنانه دیر است. سال هفتاد و شش، آقای خامنه‌ای در دیدارشان با بانوان در ورزشگاه آزادی، اشاره کردند به این انقلاب زنانه. ما اگر آن موقع این کلامشان را به گوش جان شنیده بودیم و عمل می‌کردیم، الان کسانی که حقوق زن را زیر پا له کرده‌اند، نمی‌آمدند مقابلمان شعار «زن، زندگی، آزادی» را علم کنند و هزینه بتراشند برای کشور. از این‌جا بود که بحث کشیده شد به ماجرای مهسا و تازه فهمیدم بچه‌ها بیش از آنچه من فکر می‌کردم، خشمگین و معترضند. یک جایی دیگر داشت کنترل از دستم در می‌رفت و جز فریاد چیزی نمی‌شنیدم. هرکس گله می‌کرد از یک چیز؛ گشت ارشاد، اجباری بودن حجاب، برخورد پلیس... یکی از دخترها از میان جمع برخاست و خواست دفاع کند از حجاب. هو کشیدند همه. جو بدجور سنگین بود. دیدم نمی‌شود گفت و گو کرد. در یک اقدام متهورانه، گرهِ کمربند چادر حسنا را کشیدم و با دست دیگر، میکروفون را مقابل دهانم گرفتم: من وقتی وارد کلاس درس جامعه‌شناسی می‌شم... همهمه تبدیل به سکوت شد؛ دختران دبیرستانی، مبهوت بودند از این حرکت من! گره را باز کردم و کمربند چادر را کامل در آوردم. نزدیک بود پایم به چادر گیر کند و زمین بخورم؛ اما با اعتماد به نفس تعادلم را حفظ کردم و ادامه دادم: تعصبات و احساساتم رو می‌ذارم پشت در و فقط عقلم رو همراهم می‌برم... کش چادر را از دور سرم برداشتم: چون می‌خوام بدون تعصب، درس رو بشنوم، اون رو با عقلم بسنجم و منصفانه بحث کنم. چادر را که در آوردم، صدای تشویق و سوت و کف سالن را برداشت. چادرم را گرفتم بالا، روی دستم و بلندتر از قبل گفتم: این چادر، نماینده همه اعتقاداتیه که من عقلاً و قلباً بهشون باور دارم. و چادر را گذاشتم روی صندلی: به احترام شما، من اعتقاداتم رو موقتاً می‌ذارم کنار و فقط می‌خوام عقلانی صحبت کنیم. پس لطفا شما هم احساسات و تعصباتتون رو کنار بذارید و بیاید منطقی و منصفانه حرف بزنیم. به شوق آمدند که: مام مقنعه رو دربیاریم؟ خندیدیم و ناظم‌شان چشم‌غره رفت. احساس کردیم به هم نزدیک‌تریم. گفتم: ما می‌خوایم با هم حرف بزنیم. قرار نیست باهم دعوا کنیم، قراره همدیگه رو بشنویم. پس دیگه توهین نمی‌کنیم. برای کسی هو نمی‌کشیم. قبول؟ -قبول. استادی داریم که می‌گفت: مشکل اول باید تبدیل به مسئله شود. گاهی ما به اشتباه، پیامدهای یک مشکل را خود مشکل می‌پنداریم؛ درحالی که اصل و ریشه جای دیگر است. باید اول دقیقا بفهمیم کجای کار ایراد دارد و دقیقا نارضایتی از کجاست، تا بعد بشود برایش راه حل داد. بنابراین، گفتم: خب... همه‌مون قبول داریم که الان با یک مشکل مواجهیم. ولی اول باید دقیقا بفهمیم این مشکل چیه. درسته؟ یکی گفت مشکل برخورد پلیس و گشت ارشاد است و سر درد و دلشان باز شد. تجربه‌هاشان از مواجهه با پلیس امنیت اخلاقی(که به غلط گشت ارشاد می‌خوانندش)، متفاوت بود. کمی درباره آیین‌نامه‌ها و قوانین پلیس حرف زدیم. دیدیم پلیسِ بیچاره، خیلی تقصیری ندارد و این مسائلی که پیش می‌آید، خود مشکل نیستند بلکه پیامد آنند. یک نفر دیگر گفت: مشکل حجاب اجباریه. حجاب نباید اجباری باشه. کمی جامعه‌شناسانه‌تر وارد بحث شدیم. از محدوده آزادی صحبت کردیم؛ از این که چه کارهایی کنش فردی ست و چه کارهایی کنش اجتماعی. و این که قانون محدوده‌اش کجاست و چطور است. و بعد، بحث رسید به رسانه. به فیلترینگ. به منابعمان برای تحقیق و خیلی چیزهای دیگر. و دوباره برگشتیم سر نقطه اول که: ما به یک انقلاب دخترانه نیاز داریم؛ اما این انقلاب باید از فکر ما آغاز شود نه کف خیابان. خیلی حرف داشتند بچه‌ها. حرف‌هایی که برای هیچ‌کس مهم نیست شنیدنش. نمی‌گویم توانستم در یک ساعت، تمام ابهامات را حل کنم و پاسخ بدهم و حتی مشکل را تبدیل به مسئله کنم. نه. زمان کم بود؛ ولی یک اتفاق خوب افتاد. بچه‌ها کمی حرف زدند. حتی داد زدند. تمرین کردند گفت و گوی سالم را و فهمیدند تفاوتش را با دعوا و جدل. و حس کردم بعد از جلسه، خوش‌حال‌تر بودند. سبک‌تر شاید. چون شنیده شده بودند. دیده شده بودند. این چیزی ست که یک نوجوان به آن نیاز دارد. نوجوان نیاز دارد که طغیان کند. اعتراض کند. انتقاد کند. موج بزند؛ موج‌های بلند. و موج، برای آرام گرفتن به ساحل نیاز دارد؛ نه صخره... 🌐https://eitaa.com/istadegi
تقدیم به دانش‌آموزان کانال... روزتون پیشاپیش مبارک...🌷