☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز با دختران یک دبیرستان، درباره نقش اجتماعی زنان صحبت کردیم. درباره بانوان شهید. درباره مهسا امی
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨
🌱انقلاب دخترانه... (قسمت اول)
✍️ #فاطمه_شکیبا
دانشآموز که بودم، هر روز صبح سهشنبه، به طور کاملا خودجوش میگفتم بچهها بیایند داخل نمازخانه مدرسه و خودم برایشان حرف میزدم. البته اسمش جلسه بسیج بود؛ ولی برای این کار هیچ بخشنامه و دستوری نداشتم. خودم سرم درد میکرد برای بحث. برای این که بروم هرچه یاد گرفتهام را به بقیه بگویم و نظرشان را بدانم. به چالشم بکشند و به چالششان بکشم.
جالب بود که حداقل حدود صد، صد و پنجاه نفر(از مدرسه چهارصدنفری ما) میآمدند داخل این جلسات صبح سهشنبه. بعضی اوایل صرفا میآمدند برای فرار از صبحگاه سرد به گرمای نمازخانه؛ اما بعد پابند میشدند. و جالبتر آن که ناظم فوقالعاده منظم و سختگیرمان هم مشکلی نداشت با این کار. چون یکی دوبار آمد و دید که واقعا بچهها دارند حرف حساب میزنند و هدفمان گردنکشی از قانون نیست.
یک دفتر فنری داشتم(و هنوز هم دارمش) که هرچه از مسائل اعتقادی و سیاسی یاد گرفته بودم را در آن مینوشتم و مطالبش را برای بچهها مطرح میکردم. نه مثل یک سخنران؛ به شیوه یک همکلاسی؛ همانطور که واقعا بودم. همهمان در حد دخترهای چهارده، پانزده ساله فکر میکردیم و هم را میفهمیدیم. و دوستانم میپرسیدند، ایراد میگرفتند، انتقاد و بحث میکردند؛ به شیوه نوجوانهای چهارده، پانزده سالهای که هنوز خیلی چیزی از سیاست و دین نمیدانند جز حرف بزرگترها و حالا همان حرفها را میخواستند حلاجی کنند. و معلمها هم دخالتی در بحثمان نداشتند.
من از بحثهای مدرسه، یاد گرفتم چطور مخالفم را تحمل کنم. چطور وقتی در بحث کم میآورم، بروم کتابها را بکاوم و جواب بگیرم. چطور با مغزم کلنجار بروم و خودم صغرا و کبرای منطقی بچینم برای استدلال. یاد گرفتم که تفکر و گفت و گو، بهترین راه حل کردن اختلاف نظرهاست؛ راه کنار آمدن با تفاوتهایی که با هم داریم.
یک ماه پیش، دعوت شدم به یک دبیرستان تا درباره نقش زنان در دفاع مقدس حرف بزنم. هدف اصلیام، صحبت پیرامون بانوان شهید بود. از همان ابتدا که کفشهایم را درآوردم تا وارد نمازخانه شوم، نگاه سنگین و پرسشگرشان را روی سرم حس کردم. پر واضح بود که دربارهام چه فکر میکردند: یک آدم نچسب که آمده برایشان منبر برود و روضه بخواند و حرفهای تکراری بزند. شک ندارم اگر انگیزه فرار از کلاس نبود، حاضر نبودند بنشینند پای حرفهای من. آن هم برههای که اعتراضات به فوت مهسا امینی، خبر اول کشور بود.
سخنرانی دربرابر جمع، هیچگاه کار سختی برایم نبوده. با این وجود، اینبار میکروفون را که گرفتم دستم، ترس برم داشت که نکند من هم بشوم مثل همه آنهایی که چهارتا حرف تکراری و بیثمر میزنند و میروند؟
شروعم با یک بسم الله بود و بعد، خودم را معرفی کردم. این که جامعهشناسی میخوانم و زمان زیادی نگذشته از وقتی که مثل آنها، پشت نیمکتهای مدرسه مینشستم. گفتم که برای منبر رفتن و روضه خواندن نیامدهام؛ بلکه آمدهام تا از دغدغه و اعتراضی بگویم که مدتهاست ذهنم را درگیر کرده. و همین، باعث شد کمی گاردشان را بیاورند پایین.
راستش هویت نسل دهه هفتادی و هشتادی، گره خورده به اعتراض و مطالبه. به طغیان. و من برعکس خیلیها، اعتقاد دارم که این چیز بدی نیست. اتفاقا باید یک نسل باشد که چهل سال بعد از انقلاب، بیاید یقهی آقای جمهوری اسلامی را بگیرد، از آرمانهای امام بپرسد و مو را از ماست بکشد. اگر چنین نسلی نباشد، انقلاب راکد میشود و اگر انقلاب راکد شود، دیگر انقلاب نیست.
بگذریم... اعتراضی حرف زدم. تند. گفتم که ردپای زنان و نقشآفرینیشان در تاریخ گم شده است. گفتم زنان یک پایه اصلی برای پیدایش و پیروزی جریانها و جنبشهای اجتماعیاند، اما نقششان مسکوت مانده و کسی حرف از آن نمیزند. اصلا یک طوری تاریخ را نوشتهاند که انگار پاشنه تمام انقلابها و جنگها و جنبشها، روی دوش مردان چرخیده است و زنان از پشت پنجره خانههایشان، نگاه و نهایتاً تشویق کردهاند!
درواقع یکی دو جمله بیشتر از «زنان و دفاع مقدس» نگفتم. بحث را کشاندم به چندتا از بانوان شهید. از این که جنسیتشان مانع نقشآفرینی نشد؛ بلکه به آن نظم و شکل خاص خودش را بخشید. و بعد، دخترها را شوراندم برای انقلاب زنانه. برای پس گرفتن حقوقی که از ما دریغ شده. برای بازیابی هویتی که از ما پنهان مانده. برای رسیدن به جایگاهی که از آن رانده شدهایم.
#لبیک_یا_خامنه_ای #روز_دانش_آموز
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🌱انقلاب دخترانه... (قسمت اول) ✍️ #فاطمه_شکیبا دانشآموز که بودم، هر روز
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨
🌱انقلاب دخترانه... (قسمت دوم)
✍️ #فاطمه_شکیبا
شاید بگویید مگر عقلت کم بود که رفتی در دبیرستان دخترانه، اذهان عمومی را مشوش کردی؟ ولی باور کنید همین الان هم که شروع کنیم، بیست و پنج سال برای انقلاب زنانه دیر است. سال هفتاد و شش، آقای خامنهای در دیدارشان با بانوان در ورزشگاه آزادی، اشاره کردند به این انقلاب زنانه. ما اگر آن موقع این کلامشان را به گوش جان شنیده بودیم و عمل میکردیم، الان کسانی که حقوق زن را زیر پا له کردهاند، نمیآمدند مقابلمان شعار «زن، زندگی، آزادی» را علم کنند و هزینه بتراشند برای کشور.
از اینجا بود که بحث کشیده شد به ماجرای مهسا و تازه فهمیدم بچهها بیش از آنچه من فکر میکردم، خشمگین و معترضند. یک جایی دیگر داشت کنترل از دستم در میرفت و جز فریاد چیزی نمیشنیدم. هرکس گله میکرد از یک چیز؛ گشت ارشاد، اجباری بودن حجاب، برخورد پلیس... یکی از دخترها از میان جمع برخاست و خواست دفاع کند از حجاب. هو کشیدند همه. جو بدجور سنگین بود. دیدم نمیشود گفت و گو کرد. در یک اقدام متهورانه، گرهِ کمربند چادر حسنا را کشیدم و با دست دیگر، میکروفون را مقابل دهانم گرفتم: من وقتی وارد کلاس درس جامعهشناسی میشم...
همهمه تبدیل به سکوت شد؛ دختران دبیرستانی، مبهوت بودند از این حرکت من! گره را باز کردم و کمربند چادر را کامل در آوردم. نزدیک بود پایم به چادر گیر کند و زمین بخورم؛ اما با اعتماد به نفس تعادلم را حفظ کردم و ادامه دادم: تعصبات و احساساتم رو میذارم پشت در و فقط عقلم رو همراهم میبرم...
کش چادر را از دور سرم برداشتم: چون میخوام بدون تعصب، درس رو بشنوم، اون رو با عقلم بسنجم و منصفانه بحث کنم.
چادر را که در آوردم، صدای تشویق و سوت و کف سالن را برداشت. چادرم را گرفتم بالا، روی دستم و بلندتر از قبل گفتم: این چادر، نماینده همه اعتقاداتیه که من عقلاً و قلباً بهشون باور دارم.
و چادر را گذاشتم روی صندلی: به احترام شما، من اعتقاداتم رو موقتاً میذارم کنار و فقط میخوام عقلانی صحبت کنیم. پس لطفا شما هم احساسات و تعصباتتون رو کنار بذارید و بیاید منطقی و منصفانه حرف بزنیم.
به شوق آمدند که: مام مقنعه رو دربیاریم؟
خندیدیم و ناظمشان چشمغره رفت. احساس کردیم به هم نزدیکتریم. گفتم: ما میخوایم با هم حرف بزنیم. قرار نیست باهم دعوا کنیم، قراره همدیگه رو بشنویم. پس دیگه توهین نمیکنیم. برای کسی هو نمیکشیم. قبول؟
-قبول.
استادی داریم که میگفت: مشکل اول باید تبدیل به مسئله شود. گاهی ما به اشتباه، پیامدهای یک مشکل را خود مشکل میپنداریم؛ درحالی که اصل و ریشه جای دیگر است. باید اول دقیقا بفهمیم کجای کار ایراد دارد و دقیقا نارضایتی از کجاست، تا بعد بشود برایش راه حل داد. بنابراین، گفتم: خب... همهمون قبول داریم که الان با یک مشکل مواجهیم. ولی اول باید دقیقا بفهمیم این مشکل چیه. درسته؟
یکی گفت مشکل برخورد پلیس و گشت ارشاد است و سر درد و دلشان باز شد. تجربههاشان از مواجهه با پلیس امنیت اخلاقی(که به غلط گشت ارشاد میخوانندش)، متفاوت بود. کمی درباره آییننامهها و قوانین پلیس حرف زدیم. دیدیم پلیسِ بیچاره، خیلی تقصیری ندارد و این مسائلی که پیش میآید، خود مشکل نیستند بلکه پیامد آنند. یک نفر دیگر گفت: مشکل حجاب اجباریه. حجاب نباید اجباری باشه.
کمی جامعهشناسانهتر وارد بحث شدیم. از محدوده آزادی صحبت کردیم؛ از این که چه کارهایی کنش فردی ست و چه کارهایی کنش اجتماعی. و این که قانون محدودهاش کجاست و چطور است.
و بعد، بحث رسید به رسانه. به فیلترینگ. به منابعمان برای تحقیق و خیلی چیزهای دیگر. و دوباره برگشتیم سر نقطه اول که: ما به یک انقلاب دخترانه نیاز داریم؛ اما این انقلاب باید از فکر ما آغاز شود نه کف خیابان.
خیلی حرف داشتند بچهها. حرفهایی که برای هیچکس مهم نیست شنیدنش. نمیگویم توانستم در یک ساعت، تمام ابهامات را حل کنم و پاسخ بدهم و حتی مشکل را تبدیل به مسئله کنم. نه. زمان کم بود؛ ولی یک اتفاق خوب افتاد. بچهها کمی حرف زدند. حتی داد زدند. تمرین کردند گفت و گوی سالم را و فهمیدند تفاوتش را با دعوا و جدل. و حس کردم بعد از جلسه، خوشحالتر بودند. سبکتر شاید. چون شنیده شده بودند. دیده شده بودند. این چیزی ست که یک نوجوان به آن نیاز دارد. نوجوان نیاز دارد که طغیان کند. اعتراض کند. انتقاد کند. موج بزند؛ موجهای بلند. و موج، برای آرام گرفتن به ساحل نیاز دارد؛ نه صخره...
#لبیک_یا_خامنه_ای #روز_دانش_آموز
🌐https://eitaa.com/istadegi
💠 همه می آییم...
🇮🇷تجمع انقلابی مردم اصفهان🇮🇷
🔸 ۱۳ آبان، ساعت ۹ صبح
🔹 میدان امام(ره) اصفهان
#لبیک_یا_خامنه_ای #سیزده_آبان #امام_زمان
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت ۲۴
افرا چند قدم میآید جلوتر تا ببیند چه میکشیدم. نقاشی جدیدی نبود. داشتم تلاش میکردم با توسل به حافظهام، چهره حیدر را کامل کنم. میگوید: یه شرط داره تا کمکت کنم.
ابروهای من و آوید همزمان میروند بالا و افرا اشاره میکند به قاب عکس مادرش: نقاشی من و مامانم رو بکش. کنار هم.
در دلم به او میخندم. همین؟ خب برو با مادرت عکس بگیر. برو به آلبومهایتان نگاه کن... نه. شاید میخواهد برای روز مادر یا روز تولد مادرش، دستش پر باشد. شرطش خیلی کوچکتر از آن بود که فکر میکردم و سریع قبول میکنم: حتما. قبوله. خب، حالا کسی که میگی کی هست؟
افرا در کمدش را باز میکند و روسری و مانتویش را بیرون میآورد: من الان باهاش قرار دارم که درباره یه موضوع دیگه باهم صحبت کنیم. میتونی بیای و خودت باهاش حرف بزنی، ببینی چکار میتونه برات بکنه.
مثل فنر از جا میپرم؛ آوید اما، نگاه مرددش را چندبار میان ما و کتابهایش میچرخاند و بعد، محکم مینشیند روی تختش: شما برید. من درس دارم.
دهان من و افرا باز میماند از این خویشتنداریِ آوید در مقابل کنجکاویاش. افرا شانه بالا میاندازد و به من نهیب میزند: زود باش.
با افرا از خوابگاه بیرون میزنیم و قبل از این که من بپرسم قرار است کجا و چطور برویم سراغ این دوستِ مرموزت، ماشینی مقابلمان توقف میکند. افرا سوار میشود؛ اما من با دیدن کسی که پشت فرمان نشسته، خشکم میزند. چندبار پلک میزنم و به اطرافم نگاه میکنم تا مطمئن شوم بیدارم. افرا تشر میزند: چرا وایسادی؟ سوار شو دیگه.
خیره به چهره راننده، در ماشین را باز میکنم و سوار میشوم. اه... چرا نمیتوانم چشم از چهرهاش بردارم؟ چرا نمیتوانم کمی، فقط کمی عادیتر برخورد کنم؟
زنی سی و نُه ساله روی صندلی راننده نشسته و با این که از مادرش بهتر میشناسمش، باز هم دیدنش از نزدیک برایم تازگی دارد. ریحانه منتظری. فعال حقوق زنان و مادر سه فرزند؛ و فعلا ساکن تهران. دکترای مطالعات زنان دارد و هرجا میرود برای سخنرانی، حسابی گرد و خاک میکند.
به لطف رسانه و استقبال مردم، کمکم دارد یک چهره بینالمللی میشود. تمام سخنرانیها و مقالاتش را خواندهام و البته، جزئیاتی از زندگیاش هست که افراد معدودی از جمله من میدانیم؛ مثلا این که فرزند شهید است و همسرش هم یک مامور رده بالای امنیتی.
به خودم که میآیم، افرا من را معرفی کرده، منتظری سلام داده و انتظارِ جوابش را میکشد. سرش را طوری برگردانده که کمتر از سی سانتیمتر با صورتش فاصله دارم. کی فکرش را میکرد به همین راحتی و بدون کوچکترین تلاشی، برسم به سی سانتیِ منتظری؟
ذهنم را جمع و جور میکنم و چیزی که در فکرم میگذرد را به زبان میآورم: س... سلام... خیلی دلم میخواست از نزدیک شما رو ببینم. از دور، خیلی خوب میشناسمتون.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi