☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
😔 فکر میکنید عباس اگر میدونست در آینده چی میشه، باز هم سلما رو نجات میداد؟
منم همین فکر رو میکنم...
تا اینجا که انگار سلما تونسته از اشراف اطلاعاتی ایران در امان بمونه
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم
⚠️ مهم و فوری ⚠️
✨عملیات دخترانه «مهشکن»✨
🌱ابهام مهآلود فتنه را با قلم تبیین میشکنیم...
⚠️داستاننویسهای کانال کجا هستند؟
🥀چهلم شهید آرمان علیوردی، ولادت حضرت زینب سلام الله علیها و دهه فاطمیه نزدیکه...
🌿بیاید باهم یک عملیات روایت و تبیین رو شروع کنیم... با رمز مقدس «یا زینب کبری سلام الله علیها».🌿
چطور؟
با نوشتن داستان؛ یکی از بهترین روشهای تبیین.🌱
✅دقت کنید که داستانهای کوتاه شما نهایتا ۵۰۰ کلمه، یا دو پیام ایتایی باشه.
✅نام و نام خانوادگی حتما همراهش باشه(یا هر نامی که دوست دارید داستان به اون نام منتشر بشه).
✅سعی کنید داستان شما هم بار محتوایی و عقلی داشته باشه هم بار احساسی؛ کسی که داستان شما رو میخونه، یک چیزی هم یاد بگیره نه این که فقط گریه کنه.
🌷عملیات از شب میلاد حضرت زینب سلام الله علیها و به برکت نام ایشون آغاز میشه و تا ۱۶ آذر، ادامه خواهد داشت.
⚠️(مهلت ارسال داستان، تا ۱۶ آذر خواهد بود)
✨این عملیات دو محور اصلی داره:
۱. حضرت زینب سلام الله علیها و نقش بانوان در جهاد تبیین
۲. شهید آرمان علیوردی و پیوند این شهید با دهه فاطمیه (با توجه به مضامینی مثل بصیرت، ولایتمداری، سکوت نکردن مقابل ظلم و...)
آثار مرتبط با شهید علیوردی، علاوه بر مهشکن، در کانال این شهید منتشر خواهد شد.
✅این عملیات در دو مرحله انجام میشه و این مرحله اوله. مرحله دوم انشاءالله اطلاعرسانی میشه...
🌱داستانهای کوتاه خودتون رو با توجه به دو محور عملیات، برای این آیدی بفرستید:
@forat1400
(فقط داستانهای مربوط به عملیات رو بفرستید، به سوالات درباره مسائل دیگه پاسخ داده نمیشه)
بسم الله...🌱
#لبیک_یا_خامنه_ای #برای_ایران
گروه نویسندگان #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم ⚠️ مهم و فوری ⚠️ ✨عملیات دخترانه «مهشکن»✨ 🌱ابهام مهآلود فتنه را با قلم ت
بسم الله الرحمن الرحیم
"زیر آسمان اکباتان"
به قلم: ف.سادات(طوبی)
زیر نور اریب چراغ، دور هم جمع شده بودیم و هر کداممان از سلاح سردمان رو نمایی میکردیم. از بینمان، عرفان، پنجه بوکسی را از کولهاش بیرون کشید و نشانمان داد. همه، یک نفس داد زدیم:
-اوووه!
دندان طلایی پیمان، در آن تاریکی برقی زد.
-هرکی دست خالیه از اسی وسیله بگیره، اگه هیچی نداشتین، مشت بزنین، فحش بدین، نعره بزنین. بیکار نشینین خلاصه، اسی نوبت توئه.
اسی، به دختر موبور زیبایی که تا آن لحظه کنارش ایستاده بود چشمکی زد و بعد از میان حلقهمان، خودش را بیرون کشید و وسط دایره نشست. دستی به موهای دم اسبی سیاهش کشید و بلندبلند شروع به حرف زدن کرد ،صدای بوق بوق ماشینها روی اعصابمان بود.
-ما داریم میریم جنگ! میخوایم با خون مهسا، کرکره این نظامو بکشیم پایین، مهسا عین خواهر خودمونه. ما غیرت داریم روی خواهرمون، روی خواهرامون.
همه برایش سوت و هورا کشیدیم. یکیمان یقه جر داد:
-من شنیدم میخواستن بهش تجاوز کنن، خونوادهاش زود میفهمه و نجاتش میده.کل بدنش کبود شده بود.
دختر موبور زیبا، از میان جمعمان گذشت و به اسی ملحق شد و شانه به شانهاش ایستاد. اسی با دیدن دختر، بادی به غبغبش انداخت و ادامه داد:
-اگه الان جلوشونو نگیریم، این آشغالا پس فردا میریزن تو خونههاتون و به خواهر و مادرتون رحم نمیکنن.
همه یک صدا شدیم:
-بیشرف! بیشرف! بیشرف!
اسی و دختر موبور زیبا، محتوای دو کوله را روی زمین ریختند. همه دست دراز کردیم و چیزی برداشتیم؛ یکیمان سنگ، دیگریمان چاقو. حتی بند کفش هم برداشتیم برای خفت کردن. برای اینکه شجاعتر شویم، روی نیمکتهای سبز و زرد محوطه شهرک نشستیم و خودمان را ساختیم. آن قدر که حتی سرمای چند دقیقه قبل را هم فراموش کردیم، میدانستیم دیگر هیچ چیز حریفمان نخواهد شد. اسی خودش با همان دختر موبور زیبا، رهبرمان شد و بیشرف گویان راه افتادیم.
صدای پیامک گوشیمان، مانند هشداری جیغ زد: یه مهمون ناخونده، تو شهرک اکباتان، ریش سیاه، صورت سفید با موهای یک طرفه ولباس گرمکن شناسایی شد. ازش پذیرایی کنین.
خنده شیطانی را در چشمهای هم دیدیم. بوی شکار به مشاممان خورد. از دور پسری را دیدیم، با همان مشخصات. از او خواستیم بایستد تا خودش را معرفی کند؛ اما او رو به جلو دوید. بین دو ردیف ماشینهای پارک شده دنبالش کردیم. بعضیهامان از پشت بوتههای درخت و بعضی از پشت ماشینها، حدود سی نفر بودیم.
بالأخره مثل آهویی که فرار میکرد، شکارش کردیم. آنقدر زیاد بودیم که وقتی بالای سرش ایستادیم و لگد زدیم، همان مقدار از نور تیر برق هم انگار محو شد. چشمان زیبایی داشت که در آن تاریکی برق میزد. با مشت و لگد از او پذیرایی کردیم وقتی که حسابی خسته شدیم از زدنش، کولهاش را گشتیم.
-بچهها قرآن داره... بچهها این آخونده... بزنینش!
تازه بعد از این همه زدن، فهمیدیم آخوند هم هست، اینبار جور دیگری زدیمش. سفیدی صورتش هرلحظه کمتر و کمتر میشد و رو به سرخی میرفت. یک دست که بالا میرفت ده دست پایین میآمد. هرکداممان که چاقتر بود، مشت و لگد میزد، آن یکیمان که لاغرتر بود، با تیزی زانویش هلش میداد تا خودش را سهیم کند. خسته شده بودیم و نفسنفس میزدیم، بخار دهانمان به هم میخورد، انگار که دود سیگار از دهانمان بیرون میآمد.
چند نفری گرفتیمش و کشانکشان از پلههای شیبدار فضای سبز شهرک، میکشاندیمش. صدای جیغ و هورا و سوتمان به هوا بلند بود. وسط راه که خسته شدیم چسباندیمش به تنه درختی و حسابی به درخت فشارش دادیم، میخواستیم درخت و سنگ و هرچه بود، شاهد مبارزه و جنگ سخت ما باشد. چند سنگ به سر و بدنش کوبیدیم. خستگیمان که رفع شد، کشانکشان بردیمش و کنار دیواری پشت درختهای سرو، روی پیادهرو انداختیمش. حتی فحشمان هم نداد.
چسباندیمش به دیوار. همان اول، یکی خواباندیم زیر گوشش. انگار زیر لب با خودش زمزمه و نالهای میکرد. بعد طوری زانوهایمان را توی شکمش فرود آوردیم، که سر زانوهامان به زقزق افتاد. باد سردی روی بدنمان نشست. زیپ کاپشنمان را تا زیر چانه، بالا کشیدیم که فکر خبیثانهای در ذهنمان جرقه زد. دوباره به جانش افتادیم؛ اما این بار برای برهنهکردنش!
یکیمان که صورتش را پوشانده بود، با لباس سیاهی جلو آمد و قمهای را بر فرق سر پسر فرو آورد، آخ ما درآمد ولی او فقط زیر لب ناله میکرد. صدای دختر موبور زیبا از پشت سرمان بلند شد.
-اون چیه بسته به دستش؟... دعا بسته، بزنینش.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم "زیر آسمان اکباتان" به قلم: ف.سادات(طوبی) زیر نور اریب چراغ، دور هم جمع شده
برای چندمین بار ریختیم روی سرش، چیزی از درونمان ناله ضعیفی میکرد. بیتوجه به آن صدا، نعره کشیدیم و روی همان زخمها چاقو کشیدیم و پارهشان کردیم. یکیمان مشت میزد، یکیمان با چاقو ران پایش را پاره کرد و زمینگیرش کرد. یکی به پهلویش لگد زد و با پنجه بوکس پشتش کشید. سنگی را بلند کردیم و روی گونهاش فرود آوردیم، وقتی که برای بار چندم سرش را هدف قرار دادیم، دستش را روی سرش حفاظ کرد. دیگر میخواستیم بیخیالش شویم که صدای آن دختر موبور زیبا، دوباره شیرمان کرد و چند نفری رویش ریختیم و موهایش را کشیدیم.
پسر تند تند نفس میکشید و خون از سر و صورتش میجوشید؛ اما نفهمیدیم چرا همچنان محکم بود. انگار هرچه میزدیم، نمیشکست؛ ولی ما شکسته بودیم. در آن هوای سرد از بس مشت زدیم و سنگ برسرش فرود آوردیم، حسابی عرق کرده بودیم. نمیدانستیم قطره عرق بود که روی صورتمان میریخت یا اشک! با خودمان گفتیم، پس چرا نمیشکند؟ مگر جنسش از چیست؟
دوربین را روی صورتش تنطیم کردیم و لایو گرفتیم منتظر لحظهای که بشکند و ما شکارش کنیم.
-به خامنهای فحش بده! ولت کنیم.
آن قدری زده بودیمش که منکر پدر و مادرش هم بشود، چه برسد به مردی که هیچ نسبتی هم با او نداشت. باید برای مصی فیلم میفرستادیم و حق الغیرتمان را میگرفتیم. هرکداممان دیگری را کنار میزد، تا لحظهای تاریخی را در جمهوری اسلامی ثبت کند و دنیا ببیند. دندانهای شکسته شده و خونیاش نمایان شد، چرا اثری از شکستن نبود در این صورت پاره پاره شده؟ مگر انسان نبود؟ مگر درد را حس نمیکرد! همهمان داشتیم به همین چیزها فکر میکردیم که بالاخره صدایی از ته گلویش بالا آمد. نیشمان تا بنا گوش باز شد و خوب گوش دادیم.
-آقا...نور...چشم...ماست.
هاج و واج به هم نگاه کردیم. توقع داشتیم با آن وضعش، منکر خودش بشود، مثل وقتی یکی میخواباند زیر گوشمان. دختر موبور زیبا، دوباره از بینمان سوت و جیغ کشید و شیرمان کرد، انگار ماموریتش شیر کردن موشهایی مثل ما بود. فرمانِ زدن، از سوی دخترموبور زیبا، روی مغزمان رفت و حکم صادر کرد که تکه پارهاش کنیم. بازویش حسابی کبود شده بود؛ اما راضی نشدیم، انگار! سفیدی پهلویش چشممان را گرفت؛ خودش بود، همین راضیمان میکرد.حتما با شکستن پهلویش، او هم میشکست. نفری یک لگد به پهلویش زدیم و مانند گرگی به جانش افتادیم. مچ دستمان حسابی تیر میکشید و او با چشمان بیرمقش داشت با ما حرف میزد، انگار دلسوزی در چشمانش موج میزد که ناگهان چشمانش بسته شد و هیبتش روی زمین فروریخت. چند لحظه ای شوک شدیم، بعد یکیمان گریه کرد و دیگری لرزید.
-بچهها چکار کردیم؟ کشتیمش؟
اسی و دختر موبور زیبا، دوباره شارژمان کردند.
-حقش بود. یه پتو بندازین روش و بزنیم به چاک.
دستانمان میلرزید و تب داغی به جانمان افتاده بود. انگار ما مردیم و او زنده شد. از ترس پا به فرار گذاشتیم. دو سه روزی به بهانه کرونا یا آنفولانزا و حتی از آن بدتر، خودمان را زیر لحاف در اتاق خانه تیمیمان، پنهان کردیم؛اما وقتی خیالمان راحت شد دوباره به خیابانها برگشتیم، انگار طعم شکار زیر زبانمان مزه کرده بود. دنبال شکار دیگری بودیم که ناغافل خودمان شکار شدیم، آن قدر ترسیده بودیم که نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم. بدون اینکه سنگ برسرمان فرود بیاید، بدون اینکه چاقو و مشت و لگد بخوریم، جایمان را خیس کردیم!
آخر نفهمیدیم آن بسیجی چرا به خامنهای فحش نداد؟ جنسش از چه بود که هرچه زدیم، ترک هم برنداشت؟ بعدا گفتند اسمش آرمان بود، به قیافهاش هم میخورد دل گندهای برای بخشیدن ما داشته باشد. شاید اگر زنده میماند زیر آن همه مشت و لگد و سنگ و خنجر و قمه، متوجه میشد که ما فقط کمی هیجانزده شده بودیم و طمع داشتیم به بخشش چشمان نافذ براقش، آخر او آرمان بود.
#لبیک_یا_خامنه_ای #برای_ایران #آرمان_عزیز
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 53 چند ثانیه در
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 54
حتی دانیال هم فکرش را نمیکرد چنین کاری به من محول شود؛ یا شاید نمیخواست. نمیدانم اول عاشقم شد یا اول سازمانش از او خواست من را جذب کند؛ ولی هرچه بود، سعی داشت تا جایی که ممکن است، پایم را به چنین ماموریتهای پرخطری باز نکند.
به هرحال، دانیال نه میتوانست و نه جراتش را داشت که روی حرف مافوقهایش حرف بزند. افسرهای کیدون و متساوا با هیچکس شوخی ندارند.
دوباره مشغول میشوم به کشیدن چشمان عباس روی کاغذ؛ از روی آن عکسش با مطهره. در آن عکس، خبری از آن دردِ همیشگی چشمانش نیست.
-چقدر چشمات قشنگه. چه برقی داره. کاش همیشه همینطوری میموند. ولی میدونی، زندگی با هردوی ما بد کرد. مگه منِ پنج ساله چه گناهی داشتم که باید مادرم جلوی چشمم سر بریده میشد؟ مگه قبلش آرامش داشتم؟ مامان و بابای درست و حسابی داشتم؟ برای چی از همون اول باید این همه بدبختی سر من آوار میشد؟ یعنی تو کل سال های زندگیم از کل محبت های توی دنیای فقط یه بغل سهم داشتم؟ فقط همین؟ بعد هم صاف همین یه آدم که یه ذره دلش برای من سوخته بود باید میمرد؟ چرا خانوادهم ولم کردن؟ چرا همیشه من بدبختترینم؟ چرا نمیتونم مثل بقیه، توی یه خانواده معمولی زندگی کنم؟ چرا نمیتونم مثل دخترای دیگه درس بخونم، خوش بگذرونم، عاشق بشم؟ گناه من چی بود؟ بین اینهمه آدم، چرا من؟
به خودم میآیم. صورتم خیس اشک شده. من بیگانه بودم با گریه... چه بلایی سرم آمده؟ این جادوی مادر عباس است... انگار تلنگر زده به شیشههای شکنندهی قلبم...
دارم با عباس حرف میزنم؛ یا شاید با خودم و عباسی که در ذهن ساختهام: تو زندهای؟ معلومه که نه. ولی تصور زنده بودنت چیز بدی نیست. همه میگن زندهای؛ ولی چطوری ممکنه زنده باشی و جوابم رو ندی؟ اصلا اگه زنده بودی، جلوم رو میگرفتی. تو آدم خوبی بودی... تو میتونستی زودتر از این نذاری به اینجا برسم... الان دیگه راه برگشت ندارم. شاید الان اگه زنده بودی، میخواستی دستگیرم کنی. ولی نه... شاید بازم دلت به رحم میاومد... شاید کمکم میکردی... تو آدمی نبودی که ولم کنی. مطمئنم اگه نمیمردی، میاومدی دنبالم... تو با همه فرق داشتی...
دانیال همیشه میگفت: این که یه نفر بین سپاهیها، مهربون از آب دراومده باشه دلیل بر این نمیشه که همهشون همینقدر خوب باشن. تو خوششانس بودی، شاید اگه کسی غیر از اون پیدات میکرد، درجا کشته بودت.
اینها آخرین تلاشهای دانیال بود برای این که در ذهن من، حساب عباس را از حکومت ایران جدا کند و مطمئن شود که من هیچ احساس دینی به جمهوری اسلامی ایران ندارم؛ و من به او گفتم که هیچوقت، از کسانی که پرچم ایران روی لباسشان بود و به فارسی حرف میزدند، رفتارهای وحشیانه ندیدم.
این را که گفتم، چشمان دانیال بیچاره گرد شد. گیج شده بود که با این تصور مثبت، چرا حاضر شدهام با دشمنشان همکاری کنم. فقط خندیدم؛ جگرم خنک شد که بالاخره دلیلی برای گیج کردن دانیال پیدا کردم.
همراهم را درمیآورم و برای دانیال پیام میدهم: یه کاری باید برام انجام بدی.
یک... دو... سه...
...
ده. دینگ!
فقط علامت سوال میفرستد. در دل میگویم: جونت دربیاد، یه علامت سوال این همه ناز کردن داره؟
در جوابش، تصویر قبر عباس را ارسال میکنم. مینویسم: میخوام بفهمم این چطوری کشته شده.
ده... بیست... سی... چهل... دینگ: کار خودت رو کردی؟
-میدونستی که میکنم.
-داری میری توی دهن شیر. حماقت بود.
نیشخند میزنم: اونی که منو فرستاد توی دهن شیر، تو بودی. درضمن، اگه حماقت بود دیگه جوابم رو نمیدادی.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi