☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 67 کاش اصلا این
بابت صریح و واضح بودن قسمت امشب معذرت میخوام...
خیلی خشن بود...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بابت صریح و واضح بودن قسمت امشب معذرت میخوام... خیلی خشن بود...
خب خدا رو شکر،
این رو گفتم برای کسایی که تازه وارد کانال شدند🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 67 کاش اصلا این
😔💔
سلما توی راهی قرار گرفته که برگشت نداره...
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
«متهم»
✍🏻به قلم: فاطمه شکیبا
بازجو برگههای روی میز را جمع میکند و میگذارد داخل پوشه زرد رنگش. لرز به تنم میافتد، بیشتر از قبل. پیش از آن که بلند شود، التماسش میکنم: آقا به خدا غلط کردم. تو رو خدا برام حکم سنگین نبرید.
بازجو پروندهام را ورق میزند و میگوید: همکاریت بد نبود. به قاضی میگم لحاظ کنه.
-آقا تو رو خدا به جوونیم رحم کنین.
-کار بیشتری از دستم برنمیاد.
چیزی مینویسد روی برگهها و دوباره شروع میکند به ورق زدن. صدای به هم خوردن کاغذها میرود روی اعصابم. با دو دست، سرم را میگیرم و فشار میدهم. احساس میکنم حقیرترین و بدبختترین آدم روی زمینم؛ نه بخاطر نگاههای سنگین بازجو و دستبندِ دور دستانم، که بخاطر احساس ترسی که از جانم کنده نمیشود. خدا شاهد است یک سیلی هم نخوردم از مامورها، ولی تا جان داشتم از وجدانم کتک خوردم.
نه این که از اصل اعتراضم پشیمان باشم... نه. از خودم خجالت میکشم که انقدر ضعیفم؛ از فالوورهایم، از رفقایم و خانوادهام... از هرکسی که هیکل ورزشکاری و عضلانیام، خالکوبیهای خفن روی بدنم و خط و نشانهایی که برای مامورهای ضدشورش کشیده بودم را دیده... و خوشبختانه هیچکدامشان ندیدند که حتی از پس یک مامور هم برنیامدم. سریع توانست دستم را بپیچاند پشت سرم و دستبند را بنشاند دور مچهایم. منِ خاک بر سر هم تا چشمم به دستبند و چشمبند افتاد، هول شدم، همه ادعاهایم یادم رفت و افتادم به التماس: آقا غلط کردم... شکر خوردم... تو رو به جان عزیزت ولم کن برم...
تازه این اولش بود. فاجعه بزرگتر از این، وقتی بود که نشستم داخل ون پلیس و رطوبتِ شلوارم را حس کردم. مچاله شدم در خودم. هیچوقت فکر نمیکردم به چنین خفتی بیفتم، آن هم بدون این که دوتا چک و لگد بخورم. معلوم نبود آن «من» که میگفت حاضر است سینهاش را سپر گلوله ماموران رژیم بکند برای دفاع از مهساها، کدام گوری رفته.
بازجو همچنان دارد پرونده را ورق میزند و هربار چیزی یادداشت میکند. نگاه به پرونده، بیش از قبل خردم میکند. من فقط توی سه روز اینهمه بلبلزبانی کردهام و رفقای احمقتر از خودم را لو دادهام؟ آن هم بدون این که بازجو حتی برای زدن یک سیلی به خودش زحمت بدهد؟ اعترافاتم به کنار... آماری که مامورها از اکانت اینستا و تلگرامم درآوردند را کجای دلم بگذارم؟ فیلمهای مستهجنی که روی گوشیام بوده، کانالهای ناجوری که عضو بودهام و چتهایی که از فکر کردن بهشان خجالت میکشم... همه داخل پرونده جلوی چشمم است و حالم را از خودم بهم میزند...
بازجو یکی دوتا برگه را میگذارد مقابلم، با یک خودکار: امضا کن.
برگه دستنویس خودم است؛ اعترافات درخشانم! با دست لرزان، خودکار را برمیدارم. کاش در دم اعدامم میکردند و راحت میشدم از این حس حقارت لعنتی. کاش اندازه یک سر سوزن هم که شده، شکنجهام میدادند که بتوانم بعدا بگویم این اعترافات نتیجه شکنجه ماموران بوده. کاش رفتارشان همانطور بود که از رسانههای آنور آبی شنیده بودم؛ تا بیشتر از این، حالم از خودم بهم نخورد و انقدر احساس حماقت نکنم...
امضای کج و کولهای میزنم پایین برگه اعترافات و آن را هل میدهم به سمت بازجو: آقا تو رو خدا یه کاری برام بکن. به خدا نفهمی کردم... به امیرالمومنین قسم دیگه از این غلطا نمیکنم...
بازجو یک آه بلند میکشد و سرش را تکان میدهد. کاش داد میکشید سرم. انگار همهشان میدانند ما بدبختتر از آنیم که لازم باشد سرمان داد بکشند. فقط یک نفرشان بود که تند حرف زد، همان شب اول دستگیری. همان وقت که داشتم با دست و چشم بسته، به مامور التماس میکردم که: تو رو به هرکی میپرستی ولم کن برم... به خدا مادرم توی خونه منتظره... نگران میشه...
یکی از مامورها سریع گفت: چی گفتی؟ چی گفتی؟ مادرت منتظرته؟
حس کردم دارد خیز میگیرد که بزندم. صدایش بالاتر رفت: میدونی آرمان علیوردی رو وقتی مادرش دید، نشناختش؟ مادر آرمان مادر نبود؟
به چند سانتیام رسیده بود فکر کنم، که صدای یک نفر دیگر را شنیدم: ولش کن... آروم باش داداش... بیا اینور...
و دوستش را کشید عقب. کاش اینکار را نمیکرد. کاش میگذاشت کمی کتک بخورم حداقل. برایم سوال شد که آرمان علیوردی کیست، ولی ترسیدم بپرسم آن لحظه.
بازجو بلند میشود که برود. دوباره صدای التماسآمیزم بلند میشود: آقا صبر کنین...
بازجو برمیگردد: بله؟
-آرمان علیوردی کیه؟
دست بازجو روی دسته در میماند. سرش را پایین میاندازد و آه میکشد: یه جوون بود همسن تو، ولی... لاالهالاالله...
-چه بلایی سرش اومده؟
بازجو لب میگزد و پرونده را در دستش میفشارد: یه عده مثل تو، تنها گیر آوردنش و به جرم بسیجی بودنش، به جرم این که توی کیفش کتابای حوزه رو پیدا کردن، چند ساعت شکنجهش دادن، گفتن اگه به آقا توهین کنی ولت میکنیم، نکرد. انقدر مقاومت کرد تا رفت توی کما و شهید شد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 «متهم» ✍🏻به قلم: فاطمه شکیبا بازجو برگههای روی میز را جمع میکند و میگ
بیشتر در خودم جمع میشوم. بازجو دستش را از روی دسته در برمیدارد. گوشیاش را از جیب درمیآورد، و دوباره برمیگردد به سمت من. گوشی را مقابلم میگیرد و میگوید: اصلا چرا من بگم؟ بیا خودت ببین. این فیلم آرمانه.
یک جوان، بدون پیراهن و با بدن زخمی نشسته روی زمین. از صدای همهمه دورش، میتوانم حدس بزنم ده، بیست نفری هستند. فحش میدهند و صدای یک دختر، واضحتر از بقیه شنیده میشود: حقشه... نگاهش کن... دعا بسته به بازوش؟ بزنش...
فقط یازده ثانیه بود؛ ولی به اندازه یازده سال پیر شدم وقتی دیدم آرمان، نه التماس کرد و نه آه و ناله. سرم را روی میز میگذارم و با دستانم، دو سوی سرم را فشار میدهم. دوست دارم همینجا بمیرم. زیر لب، هر فحشی بلدم را نثار خودم میکنم. حتما بازجو دارد با ترحم نگاهم میکند. کاش لطف میکرد و یکی از گلولههای اسلحه کمریاش را در مغزم میکاشت. صدای باز و بسته شدن در، یعنی بازجو رفته. من ماندهام و احساس حقارت، در برابر آرمانی که نمیشناسمش...
#لبیک_یا_خامنه_ای #آرمان_دهه_هشتادی_ها
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 67 کاش اصلا این
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 68
خوب که گریه میکنم و آوید نازم را میکشد، از آغوشش بیرون میآیم و اشکهایم را پاک میکنم: چیز خاصی نبود. فقط یکم ناراحت بودم...
آوید یک دستمال کاغذی دستم میدهد و دستش را روی زانویم میفشارد: میدونم. آدم یه وقتایی بیدلیل دلش میگیره و دوست داره گریه کنه.
چشمانم میسوزند از خستگی. آوید ادامه میدهد: ای خدا نگاهش کن! داره از بین میره! بخواب... بخواب دختر...
و شانههایم را میگیرد و میخواباندم توی رختخواب. عروسک را میگذارد در آغوشم و پتو را مرتب میکند: بخواب عزیزم.
***
-آریل... آریل جانم... پاشو دیگه...
انگشتان آوید، صورتم را نوازش میکنند. جان ندارم چشمانم را باز کنم. مغزم هنوز خواب است انگار.
-پاشو دیگه آریل جان من! نمیخوای بریم خونه عباس؟
نام عباس را که میشنوم، مثل فنر از جا میپرم. اولین چیزی که میبینم، عقربههای ساعت دیواری ست که ساعت نه و چهل و پنج دقیقه را نشان میدهند و بعد، کله فرفری آوید. دکمههای مانتویش را میبندد و میگوید: پاشو دیگه! بهشون زنگ زدم. منتظرمونن.
چشمانم هنوز بخاطر گریههای دیشب میسوزند. نگاهی به نقاشی که منتظر امضاست میاندازم. کش و قوسی به بدنم میدهم و میگویم: هروقت دچار حمله میشم، با خودم آرزو میکنم آخریش باشه و همون لحظه بمیرم.
-اولا خدا نکنه، دوما مگه نگفتی دوست داری در آرامش و وقتی به همهچی رسیدی بمیری؟
-آره، ولی گاهی انقدر سخته که بیخیال آرزوم میشم.
-میدونی، به نظر من این که چه زمانی و چطور بمیریم خیلی مهم نیست. مهم اینه که پاک بمیریم.
این را میگوید، آه میکشد و روسریاش را میبندد. پتو را کنار میزنم و اول از همه، سراغ نقاشی میروم. عباس و مطهره همچنان میخندند؛ نمیدانم به چی. به بدبختی من؟ انگار عباس میخواهد بگوید انقدر غصه من را نخور... هرچه بود تمام شد، من دیگر راحت شدم و الان کنار مطهرهام.
اگر زندگی بعد از مرگ راست باشد، واقعا خوب است چون میتوان امیدوار بود که عباس و مطهره، جایی برای با هم بودن دارند. و البته ناراحتکننده است، چون این یعنی هیولاهایی مثل پدر داعشیام هم به زندگی نحسشان ادامه میدهند. همه مردگان یک جا جمعاند؟ عباس و آن هیولای داعشی کنار هم؟ اگر اینطور باشد، امیدوارم عباس آن دنیا انتقام من را از آن هیولا بگیرد.
نقاشی را امضا میکنم و به فارسی زیر نقاشی مینویسم: تقدیم به خانوادهی منجیِ زندگیام.
آن را داخل قابی که چند روز پیش خریدم جا میدهم و همراه آوید، تاکسی میگیریم به مقصد خانه عباس. توی راه، برای دانیال پیام میدهم: فقط همین؟
ثانیهها را میشمارم. هزار و یک... هزار و دو... هزار و سه... جواب میدهد: گفتم که. در همین حد از دستم برمیاومد.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi