eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
...و یتیم شدن ما، ساعت ۱:۲۰ بامداد روز ۱۳ دی ماه ۱۳۹۸ اتفاق افتاد...😭 📙📖 http://eitaa.com/istadegi
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊 رستگار شد... رسید، برد... ساعت ۱:۲۰ به وقت شهادت حاج قاسم...
ارواح مطهر شهیدان، روح حاج قاسم را در آغوش گرفتند...😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فرقی نمی‌کنه دهه هشتادی باشی یا هفتادی... بیچاره اون‌ها که جا موندند...
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀جا ماندیم... آه ای دل...💔 ✨زیارت مجازی سردار دل‌ها: http://tour.soleimani.ir التماس دعا. http://eitaa.com/istadegi
چه کردند با آن پیکر ارباً اربا...😭 کتاب به پایان رسید. 📙📖 http://eitaa.com/istadegi
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✉️ از: جان‌فدای مردم ایران به: مردم ایران🇮🇷 پ.ن: جان ما فدای شما حاج قاسم جان...💔 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 83 امدادگرها قطر
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 "تحقق یک رویا" ✍️معصومه سادات رضوی در ورودی بهشت ایستاده است و منتظر رو‌به‌رو را نگاه می‌کند. چشمانش را ریز می‌کند و ناگاه از جا کنده می‌شود. می‌دود. پیرزن دارد هروله می‌کند. زمین می‌خورد. جیغی خفه می‌کشد؛ اما از جا بلند می‌شود. روبه‌روی مرد می‌ایستد. اشک‌ها بی‌امان بر گونه‌هایش می‌غلتند. با دست اشک‌های مزاحم را کنار می‌زند. صدایش می‌لرزد: عباس! مادر! خودتی؟ این بار خواب نیست؟ مرد می‌خندد: دورت بگردم مامان! و پیرزن را در آغوش می‌کشد. بعد از چند ثانیه، پیرزن با دو دستش صورت مرد را قاب می‌گیرد: سالمی دورت بگردم؟ و چند قدم عقب می‌رود تا مرد را برانداز کند‌. مرد لبخند می‌زند. پیرزن هین بلندی می‌کشد. انگار همان لحظه شهادت مرد را به چشم دیده است. جلو می‌رود و می‌گوید: پس از پشت با چاقو زدنت دورت بگردم؟ می‌دونستم بابات داره زیر گفتن یه چیزی درمیره. مادر بمیره برای زخمای رو تنت... مرد سر تکان می‌دهد: درد نداره اصلا! باور کن مامان! انگار پیرزن با همین جمله آرام می‌گیرد و چشمانش می‌درخشد: چقدر لباس خاکی بهت میاد مادر! مرد کلاه نقاب‌دارش را از سر برمی‌دارد و روی سر پیرزن می‌گذارد: کلاه هم خیلی به شما میاد. با چادرت که دیگه خیلی خوشگل می‌شه. و مثل کودکی هایش با شیطنت سر کج می‌کند. پیرزن بلند می‌خندد و می‌گوید: خیلی دلتنگت بودم. راستی دخترت اومده بود پیشم. بوی تو رو می‌داد عباس؛ ولی چشماش آشفته بود. انگار که گیر افتاده باشه جایی که نمی‌تونه هیچ کار بکنه. من مادرم، این چیزا رو می‌فهمم. خیلی چشماش شبیه تو بود. خیلی! عباس لب‌ می‌گزد و سر پایین می‌اندازد. پیرزن با بغض ادامه می‌دهد: درد نکشیدی که مادر؟ این چند سال فکر زجر کشیدنت عین خوره افتاده بود به جونم. نامردی زده بودنت وگرنه حریفت نمی‌شدن پسرم. خدا می‌دونه از اون موقع دلم آتیشه. مرد اشک های پیرزن را پاک می‌کند: نه. امام حسین بالاسرم بود؛ اصلا هیچی حس نکردم. خیالت راحت. چشم‌های پیرزن پشت پرده اشک می‌درخشد: الحمدالله. مرد روی زانو می‌نشیند. سر به دست‌های پیرزن می‌گذارد و بر آن‌ها بوسه می‌زند. یک بار، دوبار، ده بار.‌.. پیرزن اصرار می‌کند: نکن عباس! نکن مادر! مرد روی پا می‌ایستد. اقیانوس چشمانش لبالب پر است: خیلی دلتنگتون بودم. دلتنگ بوسیدن دست‌هاتون. مادر برای سلما دعا کنید. خیلی بد جایی گرفتار شده، من هواشو دارم. شما هم دعا کنید به خیر بگذره. چشم‌های پیرزن نگران می‌شود: چی شده؟ گفتم این دختر حال چشماش خوب نیست، وقتی دست تو موهاش می‌کشم گریه می‌کنه... چیزی شده، نه؟ مرد دست روی شانه پیرزن می‌گذارد: تعریف می‌کنم براتون. بریم که مطهره منتظره! پیرزن ریز می‌خندد: بالاخره به هم رسیدید، مادر شوهر کم داشتین که منم اومدم. مرد بلند می‌خندد. کمیل از دور قدم برداشتن مادر و پسر را نگاه می‌کند. زیر لب زمزمه می‌کند: خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد... 🌷🌷🌷 با سپاس فراوان از خانم رضوی. چند متن دیگه هم به دستمون رسیده که شب و روز شهادت حضرت ام‌البنین علیهاالسلام منتشر می‌شن ان‌شاءالله... https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 83 امدادگرها قطر
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 84 - به عباس بگو متاسفم که اینطور شد. بگو دلم براش تنگ شده... این را زیر لب می‌گویم؛ با تردید به این که اصلا صدایم را می‌شنود یا نه. نمی‌توانم بابت این که دقیقا وقتی نیازش داشتم مُرد، سرزنشش کنم. اگر واقعا دنیایی بعد از مرگ باشد، الان رسیده به عباسش و اگر نباشد، از آن دلتنگی وحشتناک راحت شده. الان چیزی که همه جانم را به آتش می‌کشد، این است که حتی نشد از او خداحافظی کنم. نشد یک بار دیگر در آغوشش بگیرم. نشد یک بار دیگر برایم لالایی بخواند. اگر می‌دانستم قرار است اینطور بی‌خبر برود، کمی بیشتر موهایم را به نوازشش می‌سپردم. بیل میان خاک‌ها کشیده می‌شود... نه. انگار دارند روی مغز من می‌کشندش. یک نفر با صدای بلند تلقین می‌دهد و همه گریه می‌کنند. فاطمه هم دیگر نای گریه ندارد. دوست دارم بروم دستانش را بگیرم، توی چشمانش نگاه کنم و بگویم: منو ببین! من خیلی از تو کوچیک‌تر بودم که بی‌مادر شدم. تو خیلی خوش به حالته. مامانت توی آرامش مُرد... مثل من نبودی که کسی جلوی چشمات ذبحش کنه. نه تونستم براش گریه کنم، نه حتی می‌دونم کجا خاکش کردن. البته می‌دانم که پدر داعشی‌ام، سر و بدنِ از هم جدای مادر را در همان باغچه گذاشت و خاک روی آن ریخت؛ ولی این اصلا یک خاکسپاری آبرومندانه نبود. و من از ترس خشم پدر و خنجر خونینش، اصلا توان گریه نداشتم. مثل الان، انگار فلج شده بودم. احتمالا عباس همان‌جا سپرده جنازه را دربیاورند و با آداب مسلمانان دفنش کنند؛ ولی نمی‌دانم کجا. اگر دنبالش بگردم هم چیزی پیدا نخواهم کرد؛ چیزی که در جنگ سوریه زیاد بود، جنازه‌های مجهول‌الهویه و درب و داغان و ناقص. مادر بدبخت من هم یکی از آن‌ها. دیگر تاب نمی‌آورم تماشای قبری را که دارد پر از خاک می‌شود. با ته‌مانده‌ی انرژی‌ام، قدم برمی‌دارم به عقب. عقب و عقب‌تر. همچنان دلم فرار می‌خواهد؛ اما این‌بار نمی‌دانم به کجا. دیگر پناهی برایم نمانده. دیگر هیچ‌کس به ذهنم نمی‌رسد که آغوشش بتواند آرامم کند. -فکر می‌کردم می‌خوای تا لحظه آخر باهاش بمونی. این را صدای خشک و مردانه‌ای از پشت سرم می‌پرسد. از جا می‌پرم و هشیاری دوباره به بدنم برمی‌گردد. سریع می‌چرخم به سمت صدا. مسعود است. باز هم با چشمان سبز و ترسناکش خیره شده به من؛ و من بیش از همیشه از او می‌ترسم. شاید تا الان مثل یک شکارچی دور و برم می‌چرخیده و کمین گذاشته بوده تا به موقعش دستگیرم کند... و ممکن است هنوز زمان آن نرسیده باشد. شاید باید پیش‌دستی کنم و من زودتر بشوم شکارچی؛ یا نه... شاید بهتر باشد خودم را بزنم به موش‌مردگی و این اژدهای خاموش را قلقلک ندهم. سریع خودم را جمع و جور می‌کنم: نمی‌تونم برم جلو و ببینمش. مسعود نگاهش را می‌دوزد به قبر: مطمئنم خیلی خوشحاله که رفته پیش پسرش. زیر لب غر می‌زنم: البته اگه بعد از مرگ واقعا خبری باشه. مسعود جوابم را نمی‌دهد؛ فقط گوشه لبش را کمی کج می‌کند که یعنی: حوصله تو و عقاید مسخره‌ات را ندارم. برای این که نیشخندش را تلافی کنم، می‌گویم: افرا نیومد. امتحان داشت. گفت ظهر میاد مسجد. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi