eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
553 ویدیو
76 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۵۸ -آره، دارم می‌بینمت. یکم بیا اونور، اون بوی گند از مغزت بیاد بیرون که بفهمی چی می‌گم. خندید؛ سرخوش از این که نه تنها من را می‌دید، ذهنم را هم می‌خواند. مسخ شده و گیج، چند قدم آن طرف‌تر رفتم. من را کنترل می‌کرد؛ این را خودش می‌دانست و من از این وضعیت بیزار بودم. -کار تو بود؟ جمله را کوتاه گفتم که متوجه لرزش صدایم نشود؛ ولی چندان فایده نداشت. او ترسم را بو کشیده بود و جرات‌مندتر شده بود. خونسرد و با رضایتی سرشار گفت: تقریبا. خودم که نه، به یکی سپردم کارشونو تموم کنه. هرچند فکر کنم قتل بی‌نقصی نبوده و این می‌تونه به نفع تو باشه. خندید و حق هم داشت. همه‌چیز به نفع او بود. من از هم پاشیده‌تر از آن بودم که بتوانم حتی عامل یک جنایت ناقص را پیدا کنم. گفتم: می‌خواستی همینو بگی؟ -چه بداخلاق! نه، یه کار مهم‌تر باهات داشتم. قلبم انقدر تند می‌تپید که نزدیک بود آن را بالا بیاورم. حس می‌کردم او هم دارد صدای قلبم را می‌شنود. گفتم: خب، بگو. -مرحله آخر کارم شب تاسوعا اتفاق می‌افته. آخرین فرصت توئه برای این که منو بگیری، وگرنه خانمت می‌میره. نیشخند زدم. -تو نتونستی به بیمارستان نفوذ کنی. قهقهه زد. -چرا، تونستم و می‌تونم. بعداً می‌فهمی. سرم گیج رفت و جمله‌اش میان جمجمه‌ام پیچید. او توی خانه‌ام آمده بود، مثل یک روح. توی بیمارستان هم می‌توانست بیاید. داد زدم: تو غلط می‌کنی. انگار دادم را نشنیده بود؛ صدایش یکنواخت و آرام بود. -تو خیلی زود عصبانی می‌شی پسر. یه فکری برای خودت بکن. جمله‌اش مثل پتک توی سرم خورد. داشتم مثل احمق‌های بی‌اراده در زمین بازی‌اش چرخ می‌خوردم. چند نفس عمیق کشیدم. گفت: نمی‌خوای بدونی برنامه بعدیم کجاست؟ سکوت کردم. نمی‌خواستم التماسش کنم. معلوم بود که مثل آدم حرف نمی‌زد. گفت: خب، یه راهنمایی می‌کنم: دایره همیشه به نقطه شروعش برمی‌گرده. -چی؟ قاه‌قاه خندید. میان خنده‌هایش گفت: دایره! دایره! و بازهم خندید. خندید و خندید و قطع کرد. *** ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
سلام بنده بابت این تاخیر عذرخواهم؛ ولی کاش این درک وجود داشت که نویسنده هم انسانه و مثل همه انسان‌ها کار و زندگی و درس و... داره، مریض میشه، ممکنه سرش شلوغ باشه و... من می‌فهمم که از این وقفه ناراحتید و حق هم دارید، ولی واقعا لحن بعضی پیام‌ها در شأن اعضای مه‌شکن نیست. خیلی‌ها پیام دادن و گله کردن و حق هم داشتن، محترمانه هم بود، ولی بعضی‌ها واقعاً لحن خوبی نداشتن. امیدوارم اگر واقعا معتقد و مذهبی هستید با بقیه اینطور حرف نزنید و خودتون رو مدیون نکنید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۵۹ *** «دایره همیشه به نقطه شروعش برمی‌گرده.» کمیل این جمله را با خط خرچنگ قورباغه‌اش روی وایت‌برد نوشته بود و هرسه‌تامان به آن خیره بودیم. سه ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. پدرمان درآمده بود تا در تاریکی شب، محل قتل را دنبال مرمی و پوکه بگردیم و فقط یک پوکه پیدا شده بود که داده بودیم بررسی‌اش کنند و حالا، نشسته بودیم به جمله بی‌سروته آن عوضی نگاه می‌کردیم. «دایره همیشه به نقطه شروعش برمی‌گرده.» انقدر به این جمله خیره شده بودم که واقعا حس می‌کردم دستخط کمیل پا درآورده و دور اتاق می‌چرخد. چشمانم از بی‌خوابی می‌سوخت و دیگر مغزم دربرابر هر فکری خطا می‌داد. حسام برخاست، و روی وایت برد یک نقطه گذاشت. زیر آن نوشت: بمب‌گذاری پاسداران. خط حسام بهتر از کمیل بود حداقل. با فاصله کمی، نقطه دیگر گذاشت و زیرش نوشت: شیرهای مسموم. نقطه دیگری زیر آن دو نقطه گذاشت و زیر آن علامت سوال گذاشت. مغز من خواب بود؛ اما کمیل پرسید: یعنی می‌گی بمب‌گذاری پاسداران اولین خرابکاری نبوده؟ حسام سرش را تکان داد. پای چشمانش گود افتاده بود؛ ولی پیدا بود مغزش هنوز کار می‌کند. گفت: من فقط فکر می‌کنم اون نباید نشونه‌ی به این سرراستی بهمون بده، اونم وقتی یه روز وقت داریم بمب رو پیدا کنیم. اون همیشه صبر می‌کنه تا وقتی کار از کار بگذره، بعد بهمون می‌گه. اینطوری ما رو توی فشار می‌ذاره. ولی اگه الان بدونیم قراره تو خیابون پاسداران اتفاقی بیفته، می‌شه از همین الان بریم دنبالش بگردیم و حداقل دوازده ساعت وقت داریم؛ چون گفته بود شب تاسوعا. مغز خواب‌آلودم فقط کلمه آخر را گرفت: شب تاسوعا. کی تاسوعا شد و ما نفهمیدیم؟ همه‌چیز را گم کرده بودم: زمان و مکان را، خودم را و هانیه را... بغضی داشتم که نمی‌ترکید و داشت خفه‌ام می‌کرد. دلم روضه می‌خواست، یک روضه بی‌دغدغه. بروم فقط بنشینم یک گوشه و گریه کنم. -خب ایده‌ای نداری که خرابکاری اول کجا بوده؟ این را کمیل پرسید و حسام با ته ماژیک سرش را خاراند. -چندتا گزارش از اقدام به بمب‌گذاری و کشف خونه تیمی داشتیم. شاید بهتره اونا رو بررسی کنیم. کمیل سرش را تکان داد. -البته باید اون‌هایی که عاملش دستگیر شده رو جدا کنیم. بسپار به امید، با بقیه تیم‌هایی که روی این قضیه کار می‌کنن هماهنگ بشه. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوش به حالتون سلام ما رو هم برسونید خیلی دلم تنگ شده برای دیدار...
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۶۰ حسام سرش را تکان داد و پلک‌های من دیگر طاقت باز ماندن نداشتند. صدا و تصویرم داشت محو می‌شد که ناگاه لرزشی در جیب پیراهنم، هشیارم کرد. سیخ سر جایم نشستم و دست بردم به سمت جیبم. همراهم بود که داشت می‌لرزید. کمیل و حسام هم نگاهشان چرخید به سمت من. هادی بود. با دیدن اسمش، هیچ اثری از خواب‌آلودگی در تنم نماند. هنوز سلام نکرده بودم که صدای بلند هادی در گوشم پیچید. داشت هق‌هق می‌کرد و میان هق‌هق و نفس زدنش، واژه «هانیه» تکه‌تکه شده بود. ذره‌ای امید از ته دلم برخاست و نوید داد که این هیجان و شادیِ ناشی از بهوش آمدن هانیه است. از جا برخاستم. -جانم هادی؟ هانیه بهوش اومده؟ -چی می‌گی بی‌شعور؟ هانیه حالش بده. امیدم در ثانیه‌ای فرو ریخت و خاکستر شد؛ خودم هم دوباره روی صندلی افتادم. -یعنی چی؟ -نمی‌دونم. نمی‌فهمم دکترا چی می‌گن. ولی حالش بده. خودتو برسون. *** حسین مثل جنازه افتاده بود کنار راهرو. به دیوار تکیه داده بود و پاهایش را در شکم جمع کرده بود. دستانش از دوطرف رها شده بود، مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی. دیگر نه گریه می‌کرد، نه خشمگین بود. تمام صورتش را، مخصوصا چشمانِ به خون نشسته و گود افتاده‌اش را فقط بهت پر کرده بود. هادی داشت با پدر و مادرم حرف می‌زد و در راهرو این سو و آن سو می‌رفت؛ شاید دیگر به محیط عادت کرده بود. حسین اما نه یک کلمه از حرف‌های هادی را می‌شنید و نه اصلا می‌دانست کجاست. در آن آشفته‌بازار ابتلاء گم شده بود و من می‌دانستم به چه فکر می‌کند: انتقام. ذهنش خسته‌تر از آن بود که بتواند فکر و تحلیل کند. فقط استدلالی ساده و نتیجه‌ای ساده داشت: باید عامل این جنایت را می‌کشت. از حسین دلخور بودم. انتظار داشتم روحش بزرگ‌تر از این باشد که توی بیمارستان اینطوری از پا بیفتد و بخاطر من غصه بخورد. انتظار داشتم هیچ‌چیز متوقفش نکند؛ ولی هنوز انقدر بزرگ نشده بود و حق داشت. می‌دانستم اینطور نمی‌ماند، داشت کم‌کم قد می‌کشید. بهت در چهره‌ی حسین موج می‌زد؛ مثل کسی که تیری از بغل گوشش گذشته باشد و گونه‌اش را خراش داده باشد، ولی سرش را متلاشی نکرده باشد. مثل بهت کسی که وقتی به بیمارستان رسیده بود، همسرش را در یک قدمی مرگ دیده بود و فقط چند فشار تنفس مصنوعی، او را از مرگ برگردانده بود. من این را فهمیدم که یک نفر ونتیلاتور را دستکاری کرد. و این را فهمیدم که هوا از جسمم دریغ شد. و این را فهمیدم که داشتم می‌مردم. فقط اگر یک قدم جلوتر برداشته بودم، تمام شده بود و در آستانه مرحله تازه‌ای از زندگی بودم: مرگ. دلم برای آن جهان تازه می‌تپید اما رشته‌ای نیز مرا به این جهان گره زده بود. هنوز برای حسین دلتنگ بودم. دوست داشتم یک بار دیگر برگردم و بگویم که دلم برایش تنگ شده. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😁😈😁😈😁😈😁😈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۶۱ شاید برای همین بود که پرستار متوجه تغییر علائم حیاتی‌ام شد و سر رسید. اصلا شاید قرار نبود که بمیرم؛ یعنی آن کسی که ونتیلاتور را دستکاری کرد، اصلا نمی‌خواست من را بکشد. فقط می‌خواست حسین را از جلسه‌ی محل کارش بیرون بکشاند و کاری کند که حسین اینطوری جان به لب شود و بعد اینطوری بیفتد کنار راهرو، مثل الان. و من را نمی‌دید که بتوانم بروم آرامش کنم؛ این از هرچیزی بدتر بود. حسین خسته بود. باید می‌خوابید. ذهنش دیگر فکرهای درست و حسابی تحویلش نمی‌داد، دیگ جوشانی از معجون افکار مختلف بود، با لعاب انتقام. کاش می‌شد شانه‌هایش را بگیرم و تکان بدهم و بگویم به خودت بیا! انقدر خودت را سرگرم افکار بچگانه نکن، تو الان کار مهم‌تری داری. تو الان نباید بگذاری حسین‌های دیگر هانیه‌شان را روی تخت بیمارستان ببینند. حسین باید می‌خوابید، فقط کمی؛ و بعد باید برمی‌خاست و به‌جای هردوی ما می‌دوید. *** صداهای اطرافم نرسیده به گوش محو می‌شدند. انگار هرآنچه اطرافم اتفاق می‌افتاد کیلومترها با من فاصله داشت. چشمانم باز بود ولی درکی از آنچه می‌دیدم نداشتم. تنها چیزی که می‌فهمیدم، این بود که فقط چند ثانیه و به اندازه چند نفس با از دست دادن هانیه فاصله داشتم؛ به اندازه چند تنفس مصنوعی. نمی‌دانستم دقیقا چه اتفاقی افتاده؛ ولی رویارویی با احتمال مرگ هانیه هم من را از پا انداخته بود. احتمال این که الان توی سردخانه باشد و گواهی فوت برایش صادر شود و بگذاریمش توی خاک و بعد هیچ‌وقت نبینمش. حس کسی را داشتم که گلوله از بیخ گوشش رد شده، گونه‌اش را خراشیده و رفته. حس کسی که فقط یک قدم با افتادن به چنگال هیولا و له شدن فاصله داشته. ذهنم داشت احتمالات بعد از آن را برایم تصویرسازی می‌کرد و من را به جنون می‌کشاند. تصویر مردن هانیه و بعد از آن... دنیا بعد از آن خالی بود و پیش از این اصلا باورم نمی‌شد دنیا انقدر بعد از هانیه خالی باشد. اصلا دنیا را بدون او تصور نکرده بودم و تازه فهمیده بودم چقدر دنیا بدون او ترسناک است. آن لحظه در وجودم فقط یک نیروی محرک داشتم؛ این که آن ناشناس عوضی را و همه عوامل لعنتی‌اش را بفرستم جهنم. نمی‌خواستم دستگیرش کنم. می‌خواستم بکشمش. اسمش شاید انتقام بود؛ انتقام هانیه نه، انتقام خودم، خودی که فرو ریخته بود. چیزی در جیبم لرزید. چنان از جهان کنده شده بودم که نمی‌توانستم بفهمم لرزش چیست. نمی‌دانم چقدر، ولی طول کشید تا فکر کنم و تکه‌های مغزم را دوباره کنار هم بچینم. لرزشش قطع شد و چند ثانیه بعد، دوباره لرزید. این بار هشیارتر بودم؛ در حدی که اعصابم به دست فرمان حرکت بدهند و گوشی را از جیبم بیرون بیاورم. گوشی را مقابل صورتم گرفتم و نگاهش کردم؛ بدون این که آن را بشناسم. انگار انسان اولیه‌ای بودم که گوشی را – یک شیء ناشناخته و عجیب را – توی دستش گرفته. بهت‌زده به گوشی و شماره ناشناس و لرزشش نگاه کردم و به مغزم فشار آوردم تا یادم بیفتد این چیست. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا