eitaa logo
نویسندگان جریان
603 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
129 ویدیو
9 فایل
در جریان باشید. کانال انتشارات @jaryane_zendegi زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان @ketabpardazan_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
مادران مقاومت! دخترانی که ترس را از پشت بسته‌اند... برایم جالب بود، در کشورت هیچ نباشد، اما تو خود شوی، نورِ امیدِ سرزمینت! اشک‌هایت در خفا، سلاح تو در روز باشند و تورا آرام بدارند! بانوی فلسطینی، تو همچون درختی با ریشه، در خاک پر بار گشتی، حیف است که از تو سخن نگویم، تو دیده‌ای همه چیز را! بیا و برایم روایت کن، آنچه بر تو گذشته است... ✍مائده اصغری 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
«_ حالا چی می‌بینی؟ _اووم..همه چی تاریکه، شبیه شبه..ولی هی میخواد روز بشه. مادر دست گرمش را روی چشمان دخترک گذاشت تا راحت چشمش بسته شود. دلش نمی‌خواست بیشتر از این آوار خانه‌‌ها را ببیند. _خب حالا چطور؟ _الان دیگه شبه شبه.. هیچی نور نمیاد. _ خوب شد. یکم با دقت تر ببین. لبخندی می‌زند، انگار منظور مادر را می‌داند. بعد از چند لحظه مکث‌ و تمرکز کودکانه‌اش تصوراتش را شروع می‌کند: مامان گوش کن، انگار یک آسمون شبه یک ماه و کلی ستاره.. اخ‌جوون ستاره‌دنباله‌دار هم می‌بینم! بادی سرد و خشن با شدت داخل چادر می‌پیچد. مادر او را محکم تر در آغوشش می‌گیرد، زیر لب الحمدالله ‌می‌گوید و با دست آزاد پتوی خاکی را رویش صاف می‌کند. این روزها برایش دیدن لبخند دخترش هرچند کوتاه و کمرنگ غنیمت است. _ آفررین فرشته کوچولوی من! حالا یکی از ستاره هارو نگاه کن تا آرزو کنیم. دخترک با ذوق آماده آرزو کردن می‌شود، دستانش را روی دست مادر می‌گذارد، طوری که گرمایش تا اعماق وجودش نفوذ کند. مادر چیزی حس می‌کند، دستپاچه می‌گوید: _قبل از آرزو کردن، گوش هایت را محکم با دست بگیر. فهمیدی.. خیلی محکم! خیلی. چند لحظه بعد آرزو با صدای موشکی به نام ضدآرزو آمیخته می‌شود. اما سرعت ستاره‌ی‌دنباله‌دار آنها بیشتر از موشک های ضدآرزوی دشمن بود؛ آرزوی دخترک و مادر زودتر از رسیدن موشک، به آسمان رسید‌...» ✍کوثر نصرتی 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت...🌱 ♡🦋 پاپی گل خجالتی 🦋♡ ...پاپی یک دل سیر با کفش‌دوزک ها درباره ی شکل، رنگ و اندازه ی گل ها حرف می زد. اما وقتی آدم ها دور و برش بودند، پاپی دلش می خواست سریع بین رنگ ها و اشکال و وسایل محیط اطرافش پنهان شود. 📚📚📚 🔅پاپی، دختر دوست داشتنی داستان، به شدت علاقه مند به حشراتی است که در طبیعت وجود دارند؛ او در میان گل های رنگارنگ می نشیند و با کفشدوزک ها حرف می زند، از آواز جیرجیرک ها لذت می برد و... پاپی این حس خوب را تنها در طبیعت تجربه می کند، نه این که او از بودن کنار آدم های جورواجور لذت نبرد نه، فقط گاهی اوقات او از بودن کنار آن ها احساس خجالت می کند و خودش را با روش های مختلف از آدم ها دور می کند. 🔅کتاب " پاپی گل خجالتی " با تصویرگری های خاص و جذاب در کنار زنده کردن حس طبیعت دوستی و آشنایی با حیوانات، سعی دارد کودکانی را که کمی خجالتی هستند با این موضوع آشنا و با استفاده از این داستان جذاب به آن ها کمک کند. ✍ سمیرا خسروپور 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
«تابوت سیاه رنگی را داخل صحن می‌آورند. چند مرد جوان و یک شیخ روحانی. مقابل ضریح می‌گذارندش. می‌ایستند به نماز میت. قلبم به تپش می‌افتد. احساس غربت به جانم چنگ می‌اندازد. این جسمِ بی‌جان هیچ‌کس را ندارد؟ دور و برش خیلی خلوت است. غصه در دلم می‌نشیند. برایش فاتحه می‌خوانم. یک روحانی شیخ دیگر به جمع کوچک‌شان اضافه می‌شود، پیر است و پا به سن گذاشته؛ غم در چین و چروک چهره‌اش نمایان است. نمی‌دانم به چه فکر می‌کند، اما من به آخرت فکر می‌کنم‌. به عاقبت، مرگ، به این که پس از مرگ چه کسی برایم خواهد ماند؟ در قلبم جوشش غریبی را احساس می‌کنم. شبیه منقلب شدن! هیچ‌وقت تشییع پیکری چنین غریبانه ندیده بودم. روضه‌ها برایم تداعی می‌شوند. روضه‌های فاطمیه... جسمِ بی‌جانِ درونِ تابوت، نحیف است، انگار که پیکر زنی باشد. روضه‌های فاطمیه برایم تداعی می‌شوند...» ✍سیده فاطمه میرزایی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
«کامل بن ابراهیم مدنی در مورد زهد و ساده زیستی امام عسکری علیه السلام می گوید: جهت پرسیدن سؤالاتی به محضر آن حضرت شرفیاب شدیم. هنگامی که به حضورش رسیدیم، دیدم آن گرامی لباسی سفید و نرم به تن دارد. پیش خود گفتم: ولی خدا و حجت الهی خودش لباس نرم و لطیف می پوشد و ما را به مواسات و همدردی با برادران دینی فرمان می دهد و از پوشیدن چنین لباسی باز می دارد. امام در این لحظه تبسم نمود و سپس آستینش را بالا زد و من متوجه شدم که آن حضرت پوشاکی سیاه و زبر بر تن نموده است. آن گاه فرمود: «یا کامل! هذا لله و هذا لکم; این لباس زبر برای خداست و این لباس نرم که روی آن پوشیده ام برای شماست!» (مستدرک الوسائل، ج 3، ص 243. مستدرک سفینة البحار، ج 9، ص 220) آمده بالین پدر گوهر دردانه‌ای دلش پرخون در کنج غربت خانه‌ای بعدازین آخرین امام تنها می‌شود جز بیابان مدینه نیست برایش خانه‌ای 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
ظرفیت محدود
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی تاراهرو نباشی کی راهبر شوی دست از مس وجود چو‌ مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما به پیغمبر دل دادید و از یُمنِ دلدادگیِ شما بهشت، خلق شد... خاکِ بهشت را از گلدانِ لبِ ایوان شما بردند وقتی صبح به صبح آبش می‌دادید و پای گل‌هایش برای پیغمبر شعر می‌گفتید... بی شک، روشنایی بهشت از آفتاب چشم‌های شماست، وقتی پیش از طلوع چشم می‌‌گشودید تا برای رفتنِ پیغمبر به حراء، دستمال ببندید... و نخلستان‌های بهشت حتما از هسته‌ی خرماهایی روییدند که گوشه‌ی آن دستمال می‌بستید... وقتی چشم در چشم پیغمبر، با هزار عشق، آب میگرفتید تا پیامبر دست بشویند، از سبویی که شما خم کرده بودید و از آبی که از دست پیغمبر می‌گذشت، نهرهای بهشت جاری شدند... من مطمئنم گل‌های بهشت را از دامن شما چیدند، بذرِ گندم‌زارهاش را از زیر دستاسِ شما بردند... و برای طعام‌هاش از سفره‌ی شما لقمه گرفتند... همان سفره‌ای که به عشق پیغمبر می‌گستردید و از مشرق تا مغربِ زمین مَلَک صف می‌کشید که خرده نانش را به تبرک و برای شفا ببرند... سایه‌بان‌های بهشت را از پَرِ چادر شما بنا کردند تا اهالیِ بهشت زیرِ سایه‌ی شما باشند و هر بار که در بهشت نسیم می‌وزد، عطر شما بپیچد و بهشت خوشبو شود... آواز قناری‌های بهشت از حنجره‌ی شماست وقتی با هزار دلداگی صدا می‌زدید: حبیبم محمد! و موجِ نهرهایش از موج برداشتنِ قلبِ پیغمبر است وقتی از پسِ هر حبیبمِ شما، جانم خدیجه‌ای از دلش برمیخاست. برای بهشت، نمک از نمکِ چهره‌ی شما بردند و قند از قندِ دلِ پیغمبر وقتی گرمِ تماشای شما میشد و از دلش میگذشت: آه که من چقدر تو را دوست دارم، خدیجه! ... وسعتِ بهشت را از قلبِ شما وام گرفتند، وقتی دریا دریا مِهرْبانی را در آن قلبِ وسیع جا داده بودید و تمامِ آن مهربانی‌ها را نثارِ پیغمبر می‌کردید... گرمای بهشت از حرارتِ دست‌های شماست وقتی دست‌های پیغمبر را می‌گرفتید و زیر لب زمزمه می‌کردید: خدیجه به قربانت، محمد! حال و هوای بهشت را از حال و هوای شما گرفتند وقتی غرقِ دوست داشتنِ پیغمبر می‌شدید و از شوقِ داشتنش اشک می‌ریختید... برای پیغمبر که شعر می‌خواندید، پرچین‌های بهشت بالا می‌رفت، به پیغمبر نگاه که می‌کردید، درختانش شکوفه می‌داد، به روی پیغمبر که می‌خندید، در و دیوار بهشت رنگ می‌شد... هر چیزِ بهشت را از گوشه‌ای از خانه‌ی شما بردند، جام‌ها و اِبریق‌های بهشت عاریه از جهیزیه‌ی شماست... اصلا بهشت را از روی شما ساختند، بهشت اگر شبیهِ شما نبود، که بهشت نبود... ✍ملیحه سادات مهدوی 🌱 @sharaboabrisham دهم ربیع‌الاول سالرزو خجسته‌ترین و مبارک‌ترین ازدواج عالم بر کائنات مبارک❤️ https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a ❌با احترام به جهت رعایت حق مؤلف نشر مطالب فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال جایز است. .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا