eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸💫پروردگارا... 🌿💫بی نگاه لطف تو 🌸💫هیچ کاری به سامان نمی‌رسد 🌿💫نگاهت را از ما دریغ نکن 🌸💫و با دستان قدرتمند و توانايت 🌿💫چرخ روزگارمان را بچرخان 🌸💫الهی به امید تو 🌿💫روزتون معطر به ذکر الله 🌸💫 بسْم اللّٰه الرَّحْمٰن الرَّحیم 🌿💫 الــهـــی بــه امــیــد تـــو .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت149 _آسدرضا درست میگه! تو نباید بهشون اعتماد کنی. مطمئن باش اگه ب
♥️👣 👣 دستی برایش تکان می دهم که خیلی با احتیاط کنارم می نشیند. احوال پرسی مختصری می کنیم و می پرسم: _چرا رنگو روت پریده! _چیزی نیست. گفتم دیر می رسم مجبور شدم بدوم. انگار جوابش را از روی هوا قاپیده، دلیل واقعی اش را نمی پرسم و می گویم: _مش اکبر و زینب خانم دیگه؟ حاج حسن و خونوادشون خوبن؟ نتونستم باهاشون تماس بگیرم. تو عذرخواهی کن. می خندد و می گوید: _خب چیکار کنم، خوبه لوت می دادم. اونام خوبن! ناراحت نمیشن، میدونن تو چه وضعی هستی. راستی‌.. گفتی حاج حسن...حاج حسن میگفت دارم کنترل می شم اما باور نمی کردم تا اینکه امشب... حرفش را می خورد و اضطراب می پرسم:« امشب؟ چیزی شده؟» از خدا خواسته صدای اقامه را که می شنود، لب می زند: _میگم بهت. فعلا نمازه! نماز را توی هول و ولا می خوانم. بعد از نماز او را به گوشه‌ای می کشانم و می خواهم واقعیت را بگوید. _والا امشب یه مرده ای چندتا خیابون دنبالم بود. مطمئنم خودشونن، یه مرد هیکلی با موهای فر و سیبیل تاب خورده! وای نمیدونی چقدر ترسناک بود! فکر کنم تموم قرآنو خوندم تا سالم اینجا برسم. دستش را نوازش می کنم و می گویم: _خب نمیامدی. _توی راه دیدمش! اصلا روحم خبر نداشت. فکر نمی کردم پیگیر باشن. ظاهرا دوباره برگشتن وگرنه اون سری که اومدم خونت حتما باید یه کاری می کردن. _آره راست میگی. بهتره زیاد واینستی! برو تا شک نکردن. منم قیافه‌مو خوب مخفی می کنم. بلند می شوم و در آغوشش می گیرم. به طرف ضریح می روم و بعد از زیارت مختصری از امامزاده خداحافظی می کنم. موقع برگشتن خوب چهره ام را می پوشانم. قبل از اینکه از صحن خارج شوم، چشمم به جایی می افتد که اون مردنورانی را دیدم. مرتضی به سمتم می آید که من راهم را کج می کنم. به گمانم خودش می فهمد و طرفم نمی آید. خودم را به ماشین می رسانم و مرتضی هم می رسد. از او می خواهم سریع تر در را باز کند و زوتر برویم. از نگاه آشفته ام همه چیز را می خواند و بعد از روشن کردن ماشین می پرسد:« چیزی شده؟ حمیده‌خانم چیزی گفت؟» _میگفت ساواک مامور براش گذاشتن. وایی می گوید و مشتش را به فرمان می کوبد. _وای! وای! وای! نباید میامدیم‌‌. شاید ردمونو زدن! _نه حواسم جمع بود. خیلی بعد از این که حمیده رفت من اومدم. سکوت می کند و در افکار مشوش اش دست و پا می زند. به خانه که می رسیم، کلید می اندازد و وارد می شوم. داخل می شود و آهسته صدایم می زند. سرجایم می ایستم که می گوید:«من میرم پیش سید. نگران نشی.» سر تکان می دهم و به خانه می روم. دیوار های خانه غریبانه نگاهم می کنند و انگار میخواهند درسته مرا قورت بدهند! در تنهایی خودم نوار های مرحوم کافی را می گذارم و برای سالار شهیدان اشک می ریزم. چشمانم می سوزد که نوار را قطع می کنم اما هم چنان می گریم. دست و صورتم را می شویم که احساس نشاط می کنم. روضه انرژی به من تزریق کرده که نظیرش در هیچ آهنگ و نوار دیگر نیست. آخر شب مرتضی می آید. ساک کهنه ای با خود آورده. قبل از این که وارد خانه شود توی باغچه چالش می کند. بالای سرش حاضر می شوم و با تعجب می پرسم: _اینا چیه؟ انگشت را به بینی اش نزدیک می کند که یعنی ساکت شوم. روی ساک خاک می ریزد و باهم به داخل می رویم. بی مقدمه خودش می گوید: _این ساکه پر از اعلامیه است باید بره شهرستان پخش بشه. همین روزا یه آقایی میاد سراغش، اگه بودم که خودم بهش میدم اما اگه احیاناً نبودم خودت بده بهش. _خب از کجا بفهمم خودشه؟ _اسمش غلامرضاست. غلامرضا عبداللهی، یه جوون سبزه با موهای صاف و خیلی مشکی. هرکی این شکلی اومد بهش ندیا! بین دوراهی می مانم و با تعجب می پرسم: _ندم؟ چرا؟ _چون یه نشانه‌ی دیگه باید داشته باشه. _چی؟ _تسبیح! ازون تسبیحی که خودتم داری. تازه یادم می افتد. سر تکان می دهم که فهمیدم. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت150 دستی برایش تکان می دهم که خیلی با احتیاط کنارم می نشیند. احو
♥️👣 👣 چادر سرم می کنم و تصمیم می گیرم به کتابفروشی سری بزنم. وارد می شوم که صدای زنگوله‌ی در بلند می شود. جوان همیشگی در کتابفروشی نیست؛ آب دهانم را قورت می دهم و با تردید پیش می روم. خودم را با چند جلد کتاب سرگرم می کنم و دست آخر برای حساب کردن می روم. مرد مسن کتاب ها را برایم حساب می کند، پول را هم می دهم اما نمی توانم همین طوری برگردم. با صدایی که آمیخته به شک است، می پرسم: _ببخشید اون آقایی که همیشه بودن، نیستند؟ مرد مسن لبخندی می زند و می گوید: _چرا میاد، من پدرش هستم. نمی دانم درست می گوید یا نه! حتما پدرش است چون بی شباهت بهم نیستند. پسر که مغازه را به امان خدا رها نمی کند، حتما آشنایی است که به او سپرده. _نمیدونین کی برمی گردن؟ _رفته راسته‌ی کاغذفروشا، گمون کنم الانا باید برگرده. فکری به سرم می زند و می گویم: _باشه، من نیم ساعت دیگه برمی گردم. خداحافظی می کنم و از کتابفروشی بیرون می آیم. توی چند خیابانی دور می زنم تا بلکه زمان بگذرد و عقربه‌ روی یازده بایستد. زن های نیمه برهنه ای را می بینم که متوجه اطرافشان نیستند. چشم هرزه ای که به دنبالشان کشیده می شود و امنیتشان را می گیرد. این خیابان ها پر از آدم های علافی که برای چشم چرانی و تیکه پرانی در رفت و آمد هستند. نیم ساعت کامل می شود و به کتابفروشی می روم. صدای زنگوله این بار هم بلند می شود و سلام می دهم. جوان همیشگی از توی انباری بالا می آید و می گوید: _سلام، خوش اومدین. تشکر می کنم و به دنبال آن مرد مسن، تمام مغازه را از دید می گذارنم. جلو می روم و می گویم: _اومدم امانتی مو بدین. دستش را بالا می آورد و می گوید: _باشه، چند لحظه صبر کنید. پایم را آرام به زمین می زنم و کتاب ها را نگاه می کنم. جوان با چند کتاب قطور برمی گردد و می گوید: _بفرما! چپ چپ نگاهش می کنم و می پرسم: _اینا چیه؟ شانه بالا می اندازد و می گوید: _والا فکر کنم ماموریت جدیده. حاج آقا گفتن یه سر پیششون برید تا توضیح بدن. فعلا اینا رو با خودتون ببرین‌. به کتاب ها نگاه می اندازم و روی جلدش را می خوانم کا نوشته است:«رساله‌ی آیت الله خمینی.» کتاب ها را توی کیف بزرگی می ریزد و به دستم می دهد. یک دستم کیف خودم است و روی دوشم آن کیف بزرگ. تا خانه از کت و کول می افتم. کلید را توی قفل می چرخانم که می بینم جوانی با آبجی آبجی کردن میخواهد توجه ام را جلی کند. زن های همسایه هم دم در مشغول گپ زدن و پاک کردن سبزی هستند. بچه ها هم توی این کوچه‌ی تنگ در حال توپ بازی‌اند. به جوان نگاه می اندازم. چهره‌ی سبزه که به سیاهی می زند. موهایی صاف و براق، از چهره‌ی آفتاب سوخته اش مشخص است مال شهرستان است و کلی زحمت می کشد. جلویش می ایستم و می پرسم: _بله؟ این ور و آن ور را نگاه می کند و با لهجه‌ای که سعی دارد شهری صحبت کند، می گوید: _من غلامرضام. به شما میگم آبجی چون همسایه هاتون فکر میکنن من بِرادر شمام. سری تکان می دهم و می گویم: _خوش اومدی داداش بیا تو. توجه چند همسایه ای به سمت ماست. یکی از زن ها بلند می شود و نزدیک مان می شود. در حالی که جواب بچه اش را می دهد، می گوید: _عه، داداش شمان. ما فکر کردیم علافن البته دور از جونشون. اومدم عذرخواهی کنم واسه این سوتفاهم، چون خیلی معطل شدن. سری تکان می دهم و با لبخند می گویم: _بله. خب داداش بریم. زن در حالی که سعی دارد بیشتر با ما صحبت کند، می گوید: _تازه اومدین نه؟ ما فکر کردیم این خونه رو میخوان بکوبن و نو بسازن. والا چند سالی میشه که کسی توش نشسته. _بله قدیمی که هست. انگار ول کن ما نیست! دوباره می گوید: _شما هم شهرستان بودین؟ مال کجا هستین؟ _بله، مشهدی. آهانی می گوید. _ببخشید من باید برم، ان شاالله دفعه بعد صحبت می کنیم. _بله! حتما! ان شاالله شما رو توی مراسمای محله ببینیم. راستی آش پشت پا هم فردا می پذیم و با یه دعا برای مسافر ترنج خانم. همین همسایه سر کوچه، حتما تشریف بیارین. از من خواستن که همه رو دعوت کنم. سری تکان می دهم و با حتما و خداحافظی مکالمه‌ی مان را قطع می کنم. تا به حال همچین آدم سمجی به تورم نخورده بود! غلامرضا داخل می آید و در را می بندم. برای این که مطمئن شوم خودش است، می گویم: _از کجا بدونم شما غلامرضا هستین؟ دست می کند توی جیبش و تسبیح را نشانم می دهد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر چه مرهم می نهم این زخم را می فزاید درد و بهبودیش نیست 🖋 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_105 فرزام نگاهی بهم انداخت و با لبخندی که روی لبش بود گفت -- با
_فرهاد حوصله سوالای پارمیس رونداشتم سویچو از پارمیدا گرفتم ،،، چمدونا رو از داخل ماشین در آوردم و روکردم به پارمیس و پارمیدا که کنارهم بودن و گفتم -- بریم داخل رفتیم داخل خونه مامان با دیدن پارمیدا تعجب کرد و لب زد -- تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ پارمیدا بدون هیچ حرفی با بغضی که سعی میکرد پنهونش کنه رفت بالا ،،، مامان نگاشو به من داد و با پریشونی گفت -- فرهاد اینجا چه خبره ؟؟؟؟ این چمدونا چیه ؟؟؟ پارمیس وقتی سکوت منو دید روکرد به مامانو گفت -- مامان جون نپرس چون فایده ای نداره مامان با اخم نکاهی به پارمیس انداخت و گفت -- یعنی چی ؟؟؟؟ این شد جواب برا من بعدش نگاشو به من داد و با لحن جدی گفت -- فرهاد جواب منو بده سری تکون دادم‌و گفتم -- چی بگم مامان ،،،راستش پسره گذاشته رفته قبل از اینکه مامان جیزی بگه پارمیس با لحن متعجبی گفت -- کجا رفته ؟؟ مامان که از شنیدن این حرف حالش بد شده بود روی صندلی که کنارش بود نشست ،،، پارمیس با دیدن حال مامان به سمتش رفت و گفت -- مامان جونم حالت خوبه ؟؟؟ با نگرانی به سمت مامان رفتم و گفتم -- پارمیس برو یه لیوان آب قند بیار پارمیس باشه ای گفت و با عجله رفت سمت آشپزخونه و خیلی زود با یه لیوان آب قند برگشت و کنار مانان نشست و کمکش کرد که آب قندو بخوره .... بعد از اینکه از بهتر شدن حالِ مامان مطمئن شدم به سمت درِ سالن رفتم که با صدای پارمیس سر جام وایستادم -- فرهاد شب زود بیا عمو اینا شام میان اینجا سرمو به نشونه مثبت تکون دادم واز خونه زدم بیرون .... تو حیاط وایستادم و گوشی رو از داخل جیبم در آوردم و شروع کردم به تایپ کردن -- بهش بگو امشب بهترین فرصته که بازی رو تموم کنه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_106 _فرهاد حوصله سوالای پارمیس رونداشتم سویچو از پارمیدا گرفتم
_لیلی بالاخره رسیدیم به خونه الناز ،،،، از انیسا خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم .... الناز کلیدو از داخل کیفش درآورد و در رو باز کرد و رفتیم داخل ،،، با خستگی کامل روی مبل نشستم الناز با صدایی نسبتا بلند گفت -- السا .... السا هنوز خوابی ؟؟؟ چند دقیقه بعد السا با سرو وضعی شلخته از اتاق زد بیرون و به الناز گفت -- تو تا الان کجا بودی ؟؟؟؟ الناز با دهن کجی گفت -- باید بهت جواب پس بدم ؟؟؟؟ از سرجام بلند شدم و دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم -- سلام من لیلی ام السا نگاهی به دستم انداخت و بدون اینکه دستشو توی دستم بذاره دماغ عملیشو بالا برد و گفت -- به به لیلی خانم ؟؟؟ این وسایل مال شماست تو اتاق من ؟؟؟؟ دستمو که رو هوا مونده بود رو پایین آوردم و جوابی به این بی ادبیش ندادم که دوباره ادامه داد -- خانم محترم من باید وسایل شما رو جمع کنم ؟؟؟؟ الناز که دیگه از حرفای السا کفری شده بود عصبی گفت -- ای بابا هرچی من هیچی نمیگم تو هم هی فک میزنی مگه ما گفتیم وسایلو جمع کنید خانم محترم ؟؟؟ روبه الناز گفتم -- الناز میشه تمومش کنی السا با لحن تندی گفت -- ببخشید مثل رژیم صهیونسیت اتاقمو اشغال کردید بل بل زبونیم میکنید اینو گفت و پاتند کرد و رفت داخل اتاق و درو محکم بست الناز شرمنده نگاهی بهم انداخت وگفت -- ببخشید تو رو خدا -- نه حق با دخترست الناز با همون صدای شرمندش ادامه داد -- من رو کاناپه میخوابم تورو تخت من بخواب -- نه ممنون رو کاناپه راحت ترم درگیر این تعارفا بودیم که صدای مسیج الناز بلند شد و رفت سمت گوشیش که روی میز گذاشته بود و صفحه گوشی رو روشن کرد که یهو مثل جن دیده ها شد گفتم -- الناز چی شد الناز صفحه گوشی رو به سمتم گرفت و بادیدن مسیج فرهاد هین بلندی کشیدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
تو همان فکر قشنگی که بر سر دارم .. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت151 چادر سرم می کنم و تصمیم می گیرم به کتابفروشی سری بزنم. وارد م
♥️👣 👣 تسبیح را می گیرم و با دقت نگاهش می کنم؛ از همان تسبیحی است که هم من و هم آسدرضا دارد. تسبیح را پسش می دهم و می‌پرسم: _خب کارتون؟ _اعلا... صدای بلندش باعث می شود با دست اشاره کنم و بعد بگویم:« هیس! یواش تر!» صدایش پایین می آورد و می گوید: _اعلامیه ها رو بدین ببرم. لبم را می چینم و می گویم: _نقل و نبات نیست که بهتون بدم ولی چون سفارش شده هستین میدم بهتون. اما حالا نه! بیاین داخل یه چایی و آبی بخورین بعد برین. _آخه میخوام شب برم شهرمون. از پله ها بالا می روم و همانطور می گویم: _تا شب راه زیاده، صبر کنید شوهرم بیاد بعد برین. نچی می کند و با چشمان میشی اش نگاهم می کند و بعد سرش را پایین می اندازد و می گوید: _مگه نمیگین سفارش شده ام؟ خو بدین برم دیه. _من که نگفتم نمیدم. صدایم را پایین می آورم و با حرص به او می فهمانم بخاطر همسایه ها صبر کند. اگر الان برود مشکوک می شوند و می گویند برادرش چرا به این زودی رفت؟ روی پله ها می نشیند و می گوید راحت است. بالا می روم و لباس می پوشم و چادر رنگی سر می کنم. چای دم می کنم و برایش می برم. توی همین فاصله مشغول کوکو درست کردن می شوم که مرتضی هم می آید. نوای وجودش مرا از خود بی خود می کند و به حیاط می روم. مرتضی با غلامرضا احوال پرسی می کند و او را به بالا می آورد. با دیدن دست های سیاه و روغنی اش جوری می شوم و یادآوری میکنم دستانش را بشوید. لبخند می زند و چشم گویان دستور را اجرا می کند! سفره را پهن می کنم و دو لقمه ای در کنار هم می خوریم. بعد مرتضی ساک را از توی باغچه درمی آورد و به او می دهد. می خواهد او را به ترمینال هم برساند که خودش نمی پذیرد. بعد از کلی سفارش و سلام و صلوات راهی می شود و می رود. آشپزخانه را دستمال می کشم و با یادآوری بشکه‌ی خالی نفت آن را به مرتضی می گویم. چشمی می گوید و بعد کتاب ها را نشانش می دهم و می گویم: _فکر کنم آسدرضا نقشه‌ی جدیدی داره! گفته برم پیشش، میای بریم؟ سرش را می خاراند و با نگاهش در چشمانم قدم می زند. _حتما! امروز پیشش بودم که گفت با تو بریم خونش. _خونه‌اش؟ _آره، دیگه. مسجد دیگه امن نیست. در همین حین صدای نفتی را می شنوم و به مرتضی می گویم تا دیر نشده برود و نفت بخرد‌‌. مرتضی با دو دبه نفت برمی گردد و با لب و لوچه‌ی آویزان می گویم: _اینا که کمه! _خدا رو شکر کن همینم هست. دولت زده به سیم آخر و نفتم دیر به دیر میاد تو بازار. کُپُنی هم که بخوای بگیری باید کلی بدوی. از بیستون کندن سخت تر شده ها! نچی نچی می کنم و می گویم:« کشوری که خودش نفت بقیه رو تامین میکنه باید لنگ نفت باشه. بی عرضگی تا چه حد؟» تا شب دل تو دلم نیست که بدانم آسدرضا چرا میخواهد شخصاً با من صحبت کند. شب، بعد از نماز به طرف خانه‌ی شان راه می افتیم. کوچه های تاریک و چاله هایشان مرا به وحشت وا می دارند. مرتضی جلوتر از من می رود تا توی چاله ها نیوفتم و چادر و لباس هایم خاکی نشود. درکوب شان را می زنیم که صدای آسدرضا می آید. در را با روی گشاده ای باز می کند و می گوید: _خوش اومدین! بفرمایید. مرتضی می پرسد: _بقیه هم اومدن؟ او سری تکان می دهد و من مبهوت سوالش هستم. انگار که واقعا خبری در این شب نهفته. نگاهم به ماه می افتد، انگار چشمک می زند و او هم از ماجرا بو برده. داخل دالان می شویم و از آن جا یک راست وارد یک حیاط نسبتا بزرگ که دور تا دورش اتاق است و اتاق. زنی کوتاه قامت و مسن، با چادری رنگی به استقبالمان می آید و سید رضا او را این گونه معرفی می کند: _ایشون هم مادرم هستند. از این که شیرزنی مثل او را زیارت کرده ام خوشحالم و باهم وارد اتاقی می شویم که به دلیل بزرگی اش فکر می کنم پذیرایی است. با دیدن افراد توی اتاق غرق عالم حیرت می شوم و مبهوت نگاهشان می کنم. دو مرد با دیدن ما بلند می شوند. یکی را نمی شناسم اما دیگری حاج حسن است! لبخندی عمیق بر روح و جانم می نشیند. زبانم توان چرخیدن ندارد. حاج حسن جلوتر از من می گوید: _به! دختر عزیزم. خوش آمدی بابا جان. کلمات دلنشین اش مرا نوازش می دهند. انگار که آقاجان مثل همیشه نازم را می کشد و مرا تکریم می کند. بالاخره قفل زبانم به این جملات شیرین باز می شود و لب میزنم: _سلام! ممنونم. شما خوبین؟ لبخندش از جنس لبخندهای آقاجان بود و می گوید: _خداروشکر. زندگیت رو رواله؟ من هم شکر می کنم و از او می پرسم:« خبری از پدرم ندارین؟ نامه‌ای، تماسی، چیزی؟» شرمسار می شود و از لحنش متوجه گدازه‌های غم می شوم. _تازگیا نه، ولی چند وقت پیش نامه برات داده بود. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت152 تسبیح را می گیرم و با دقت نگاهش می کنم؛ از همان تسبیحی است ک
♥️👣 👣 مثل پرنده ای که برای رهایی تقلا می کند به دست و پایش می افتم و می گویم:« نامه؟ کی؟ دارینش؟» با آرامش سرش را تکان می دهد و می گوید: _بله که دارمش. دست می کند توی جیبش و نگاه من هم همراه دستش می شود. غنچه‌ی بی رنگ اشک در چشمانم پدیدار می شود و با ذوق نامه را می گیرم. از خود بی خود می شوم اما وقتی چشمم به آدم های اطرافم می افتد آتش قلبم فرو میکشد. نامه را می گذارم توی کیف تا بعدا بخوانم. شکوفه‌ی اشک را از گونه ام می چینم و حواسم پی حرف های سیدرضا می رود که می گوید: _ببخشید من در محضر حاج حسن آقا و آقامصطفی حرف میزنم، این بی ادبی منو ببخشید. حاج حسن و بقیه اختیار دارینی می گویند و او ادامه می دهد: _داشتیم درمورد این حرف میزدیم که ساواک خیلی حساس شده. زمزمه هایی شنیده میشه که میخوان حضرت آقا رو تبعیت کنن به یه جای دیگه! و این نباید اتفاق بیوفته... الان بزنگاه تاریخیه برای ما! میون کفر و ایمان باید از ایمان دفاع کنیم، چه مرد و چه زن! اتفاقا نقش خانم ها پر رنگ تره! اونا قراره سربازان امام رو پرورش بدن و اگه روش تربیت شون درست باشه یک کشور رو نجات میدن. برای همین من از خواهر خوبمون، خانم حسینی دعوت کردم امشب تشریف بیارن تا چند کلامی صحبت کنیم. خوب گوش هایم را تیز می کنم تا ببینم چه می گویند. _خانم حسینی چند ماهی هست چه با بنده و چه با پدرم کار میکنن و مطمئن هستند مخصوصا که معرف ایشون یعنی خانم غلامی بسیار امین و راستگو هستن. الانم حاج حسن آقای عزیز ازشون و از پدرشون گفتن و واقعا که شیرزن هستن. از تعریف هایی که توی جمع می شود لپ هایم گل می اندازد. از سید می پرسم:«من چه کاری باید انجام بدم؟» _امروز چند جلد رساله به دستتون رسید. توی این شلوغ بازار کفر که دارن آیینه دین رو از سرسفره‌ی زندگیمون برمی دارن کمترین کار اینه که احکام دینمونو بدونیم. برای این که یک جامعه رو متحول کنیم باید اول خانم ها رو متحول کنیم. شما باید خانمها رو نسبت به اتفاق دور و اطرافشون آگاه کنید و بگین چه اتفاقی قراره بیوفته و ما به دنبال چی هستیم. اگه ما اینا رو نگیم دشمن چیزی بهشون میگه که کذب محضه! بعد حاج آقا رشته‌ی کلام را به دست می گیرد و در ادامه می گوید: _حاج خانوم ما توی مجالس عزا یا مجلس های خانمها افرادی رو شناسایی می کنن که تشنه‌ی شنیدن حقیقت هستن و باهم اطلاعات رد و بدل می کنن. هر کسی توی محله‌ی خودش این نقش رو داشته باشه همه چی تمومه. پیش خودم حرف هایشان را بالا و پایین می کنم. راست می گویند، من باید کار جدی را شروع کنم. موافقتم را اعلام می کنم و می پرسم: _من حاضرم، باید چطور شروع کنم؟ مرتضی با چشمانی نگران نگاهم می کند و از سیدرضا می پرسد: _اگه کسی جرمش این باشه که بی برو و برگرد اعدامه! دستم را روی دستان مرتضی می گذارم. از دستانش سرما می بارد و درونش پر از التهاب است. با لحنی سرشار از اعتماد و مصمم بودن، می گویم: _من انجام میدم حاج آقا! حرف شما درسته اگه بتونم یه گره ازین انقلاب رو باز کنم واقعا باعث افتخارمه. مرتضی توی حرفم می پرد و می گوید: _ولی... دوباره آرامش می کنم و با چشمانم به می گویم بعدا صحبت می کنیم. اسدرضا با متانت خاصی می گوید:« اقامرتضی راست میگن، این کار خیلی خیلی خطرناکه! شما به راحتی تصمیم نگیرید! کمی فکر کنید درموردش، رضایت هردوی شما شرطه!» اما من تصمیمم را گرفتم، من باید هر کاری که درست است را بدون ذره ای تاخیر انجام بدهم. دوباره حرفم را تکرار می کنم. آقایی که کنار حاج آقا نشسته بود از اول ساکت بود اما سکوتش را می شکند و می گوید: _وقتی خودشون اصرار دارن و ما میدونیم کار درست اینه، پس جای تعلل نیست! هر ثانیه ازین روزگار نباید هدر بره. بعد سید رضا برایم از وظیفه‌ی جدیدم گفت و این که چطور احتیاط کنم. مادر سید چای برایمان می آورد و به احترامشان بلند می شوم و سینی چای را من تعارف می کنم. بعد از آن هم همگی از هم خداحافظی می کنم و از خانه‌شان می رویم. توی ماشین می نشینم و دل توی دلم نیست که بدانم داخل نامه، پدر چه سوغاتی برایم گذاشته. سوغاتی از جنس رهنمورد و گفتار شیرین. مرتضی سیلی در دریای سکوت می شود و می گوید: _آخه چرا قبول کردی؟ خطرناکه! من بجای تو هر کاری میکنم. تو کار خطرناک نکن! :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✔️راه کسب نشاط 🍃درشبانه روز حداقل ده دقیقه با خداوند خلوت کن و استغفار کن ؛ مطمئن باش دلت روشن می شود ؛ استغفار نشاط آور است . 🔸حاج اسماعیل دولابی .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....