سلام همراهان عزیز
صبح سرد پاییزتون بخیر🍂
شما هم بگید دنیای بدون اسرائیل چه ویژگی هایی داره؟
جواب هاتون رو برامون ارسال کنید.
ما منتظر جواب های شما به چالش کتابنوشان هستیم.
#چالش_کتاب
#هدیه_کتاب_مهرماه
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ هفتم از کتاب آبنبات دارچینی
رویم نمی شد بروم جلو.
پدر دریا داشت با عصبانیت سیگار می کشید. فکر کردم بروم جلو چه بگویم؟ سرِ صحبت را چگونه باز کنم؟
_ مسافرا سوار شن!
بروم؟ نروم؟ رمز این لامصب چند بود؟ آها .... به یاد پلاک دوازده عدد صفر دوازده را انتخاب کرده بودم و در آن مدت عدد صد و بیست را وارد می کردم.
پدر دریا داشت می رفت طرف اتوبوسشان. با خودم گفتم صدایش کنم یا نکنم؟
زبانم قفل شده بود.
_ سلام
پدر دریا همچنان داشت سیگار می کشید و از چیزی عصبانی بود. شاید ناراحت بود که چرا مامور تشخیص داده که او باید بیشتر بازرسی شود. با خود گفتم یادم باشد اگر پدرزنم شد یا هیچ وقت در این زمینه ها با او شوخی نکنم یا اگر از دستش ناراحت شدم فقط در این زمینه با او شوخی کنم.
_ سلام
معلوم بود من را نشناخته است. مانده بودم چه بگویم.
_ من محسنم؛ دوستِ امین.
پدر دریا سیگارش را روی زمین انداخت، آن را لگد کرد، و با من روبوسی کرد. اگر از دهانم درآمده بود و به جای امین اسم دریا را بر زبان آورده بودم حتما سیگارش را دوباره بر میداشت و من را لگد می کرد.
پدر دریا لبخندی زد. اگر قیافه ی آقای جاجرمی جلوی چشمم نیامده بود، حتماً به خاطر لبخندش جوگیر می شدم و می گفتم: "بوی مواد شد که! "
_ مسافرا سوار شن.
زبانم بند آمده بود نمی دانستم چه بگویم. پدر دریا می خواست برود اتوبوسشان جلوتر از مال ما بود و داشت راه می افتاد.
_ مهندس الکی، سوار شو.
حالا شاگرد راننده ی ما هم داشت من و بقیه ی مسافرها را صدا می زد که زودتر سوار شویم.
پدر دریا داشت می رفت و چون دیدم وقت نیست و یک دنیا حرف هست فکری به ذهنم رسید. برگه ی آدرسی را که آقای دکتر داده بود درآوردم تا پشتش آدرس دریا را بنویسد.
سوار اتوبوس که شدم، دیگر برایم مهم نبود که توی بوفه ام و کسی که کنار من توی بوفه نشسته کفشش را درآورده است.
مهم نبود اسم هم کلاسیهای دانشگاهیام به قیافه شان می آید یا نه. خیلی چیزهای دیگر هم برایم مهم نبود.
چون چیزهای دیگری برایم مهم شده بود. از اتوبوسِ جلویی که سبقت گرفتیم، برای پدرِ دریا دستی تکان دادم و به جایِ او یک پیرزن، که فکر کرد برای او دست تکان داده ام، برایم دست تکان داد.
به آدرسی که توی دستم بود نگاه کردم و به جای همه ی آن " خداحافظ " گفتن ها با خودم گفتم سلام دریا. کاغذِ آدرس را تا کردم و سمتِ آدرسِ دریا را، توی جیبِ پیراهنم، روی قلبم گذاشتم.
فاتحه ای هم برای آقای جاجرمی خواندم که با لبخند داشت به من می گفت: " زندگی همینه آقا محسن.... ! "
#معرفی_کتاب_شصت_و_چهارم
#آبنبات_دارچینی
#مهرداد_صادقی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این کلیپ رو خیلی دوست دارم.
مقاومت رو با زبان هنر به تصویر کشیده.
پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
#القدس_لنا
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا. قسمت هفتم
از صبح که بیدار شده بودم سریع مشغول پختن نهار و مرتب کردن خونه و جمع کردن وسایل کولهم بودم.
قرار بود ساعت ۳ بعد از ظهر با اسنپ راهی بشیم.
سعی کردم کولهام سبک باشه. جز یکی دوتا لباس خنک و چفیه، اسپیکر، دستمال کاغذی و شارژر نمیخواستم چیز زیادی بردارم.
بچه هام وقتی دیدن اسپیکر رو هم میبرم با تعجب پرسیدن مامان اونو دیگه چرا؟
بهشون گفتم دوست دارم اونجا بعضی مداحی ها و دعاها رو حین پیاده روی پخش کنم.
اینم یه جور فضاسازی هست و کار خیره!
شاید کسی دعایی که پخش میکنم رو بخونه و منم تو ثوابش شریک بشم.
از نگاه زهرا حسرت رو میخوندم، خصوصا که فهمیده بود برادرزاده ام که تقریبا هم سن و سال خودش هست، همراه خانواده به طرف کربلا راه افتادن.
سعی کردم چشم تو چشم بچه ها نشم.
احساس عذاب وجدان و گناه داشتم.
بازم عقل و دل درونم گلاویز شده بودن!
عقل میگفت بمون، دل میگفت برو.
البته همون دل هم دو قسمت شده بود.
دل خودم میگفت برو، اما قسمت مادرانه ی دلم میگفت تمومش کن، برو بچه هاتو بغل کن و بگو بازی تمومه. دیگه نمیرم و پیشتون میمونم.
وسط دل دل کردن صدای زینب رو از تو اتاق بغلی میشنیدم که شعر تیتراژ پایانی کارتون کوزت رو برای خودش زمزمه میکرد:
همیشه عزیزی واسم مادر
تو رو به مهربونی میشناسم
دور از تو انگار، دنیا تاریکه
پر دلتنگیه احساس من
کاش که میشد یه روزی دوباره
قدم بزنیم دوتایی دوباره
یه روزی برمیگردی
به دنیای زیبای من
چشم به هم بزن
تا دوباره من
عشق تو نجوا کنم!
با شنیدن این زمزمه که حالا معصومه و زهرا هم با زینب زمزمه اش میکردن دوباره چشمام آماده ی باریدن شدن.
پشت هر کلمه احساساتشون نهفته نبود بلکه فریاد میزد که نرم.
بازم داشت پاهام برای رفتن سست میشد.
اگه عمرم به برگشتن قد نمیداد چی؟!
عقل و هر دو دلم رو در حال جنگ رها کردم و مشغول کارهای خونه شدم چون نتیجه داشت دو یک به ضرر تیم عقل تمام میشد.
حوالی ظهر بود که همسرم از قم رسید.
از دیدن وسایلی که خریده بود هم جا خوردم هم کلی ذوق کردم.
یه کولهپشتی مخصوص پیاده روی اربعین که کلی جا و بند و آویز داشت.
یه کیف گردن آویز مخصوص قرار دادن گذرنامه و گوشی و دینار و خلاصه اشیاء قیمتی
یک عدد سایه بان
و ۱۰۰ عددپیکسل با تصویر حاج قاسم سلیمانی برای هدیه دادن به بچه های موکبدار عراقی.
با دیدن تجهیزات سفر خصوصا پيکسل ها دیگه به مرحله ی سیر در ابرها رسیده بودم.
من و این همه خوشبختی محاله!
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_هفتم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
کتابنوشان
سلام خدمت کتابنوشانیهای عزیز🍀 بریم برای هدیه کتاب مهرماه؟!📚 این ماه پنج کتاب برای هدیه به شما تهیه
سلام عزیزان همراه🍃
اول هفته آخرین هفتهی پاییزیتون بخیر 🍂
امیدوارم این شنبه همون شنبه ای باشه که میخواستید از نو و پر قدرت به کارهاتون برسید.
خب رفقا!
اگر هنوز تو این چالش شرکت نکردین، دست بجنبونید! فقط تا فردا فرصت دارینا !
#چالش_کتاب
#هدیه_کتاب_مهرماه
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
این هفته میخوام بریم سراغ معرفی شصت و پنجمین کتاب "تو شهید نمیشوی"
شهید محمودرضا بیضایی از شهدای مدافع حرم تبریزی هستند که سال ۹۲ و در سن چهل سالگی به شهادت رسیدن.
سال ۹۰ که تبریز بودم توسط دفتر مطالعات تبریز با برادرِشهید یعنی آقای احمدرضا بیضایی آشنا شدم و این کتاب روایت شهید هست از زبان برادر.
خوندن این کتاب رو به همه مخصوصا کسانی که مسئولیتی دارند بشدت توصیه میکنم.
پرکارها شهید میشوند!
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ اول از کتاب تو شهید نمی شوی
بعد از اینکه در سال ۱۳۸۲ به عضویت سپاه درآمد، از تبریز رفت. یکی از بهانه هایی که در آن موقع برای برگشتن محمودرضا به تبریز وجود داشت، وصلتش با خانواده ای تبریزی و به تبعِ آن، انتقال کارش به تبریز بود.
علی رغم اصرارهای ما هیچ گاه به این کار تن نداد. در صحبت های مفصّلی که آن اوایل باهم می کردیم معتقد بود برگشتنش به تبریز، مساوی با کوچک شدن ماموریتش است.
چون از اول در فکر پیوستن به نهضت جهانی اسلام بود، بعد از اینکه این فرصت را به دست آورد، به کار با بسیجی های جهان اسلام افتخار می کرد.
اصلاً این ترکیب " نهضت جهانیِ اسلام " را من از محمودرضا یاد گرفتم و آن را اولین بار از زبان او شنیدم .
حاضر نبود آمدن به تبریز را با چنین فرصتی عوض کند. ماندن در تهران برایش به معنی ماندن در میانه ی میدان و برگشتنش به تبریز، به معنی پشت میز نشینی و از دست دادن فرصت خدمتی بود که برای آن، نیروی قدس را انتخاب کرده بود.
یادم هست یک بار که خیلی سخت گرفتم و تا صبح با او بحث کردم، خیلی قاطع به من گفت: "من پشت میز بروم میمیرم! "
بعد از اینکه در تهران تشکیل خانواده داد. در جوابِ برادری که به او پیشنهاد کرده بود خانواده اش را بردارد و برود تبریز زندگی کند.
گفته بود: "تو شهید نمی شوی! "
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32