فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این کلیپ رو خیلی دوست دارم.
مقاومت رو با زبان هنر به تصویر کشیده.
پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
#القدس_لنا
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا. قسمت هفتم
از صبح که بیدار شده بودم سریع مشغول پختن نهار و مرتب کردن خونه و جمع کردن وسایل کولهم بودم.
قرار بود ساعت ۳ بعد از ظهر با اسنپ راهی بشیم.
سعی کردم کولهام سبک باشه. جز یکی دوتا لباس خنک و چفیه، اسپیکر، دستمال کاغذی و شارژر نمیخواستم چیز زیادی بردارم.
بچه هام وقتی دیدن اسپیکر رو هم میبرم با تعجب پرسیدن مامان اونو دیگه چرا؟
بهشون گفتم دوست دارم اونجا بعضی مداحی ها و دعاها رو حین پیاده روی پخش کنم.
اینم یه جور فضاسازی هست و کار خیره!
شاید کسی دعایی که پخش میکنم رو بخونه و منم تو ثوابش شریک بشم.
از نگاه زهرا حسرت رو میخوندم، خصوصا که فهمیده بود برادرزاده ام که تقریبا هم سن و سال خودش هست، همراه خانواده به طرف کربلا راه افتادن.
سعی کردم چشم تو چشم بچه ها نشم.
احساس عذاب وجدان و گناه داشتم.
بازم عقل و دل درونم گلاویز شده بودن!
عقل میگفت بمون، دل میگفت برو.
البته همون دل هم دو قسمت شده بود.
دل خودم میگفت برو، اما قسمت مادرانه ی دلم میگفت تمومش کن، برو بچه هاتو بغل کن و بگو بازی تمومه. دیگه نمیرم و پیشتون میمونم.
وسط دل دل کردن صدای زینب رو از تو اتاق بغلی میشنیدم که شعر تیتراژ پایانی کارتون کوزت رو برای خودش زمزمه میکرد:
همیشه عزیزی واسم مادر
تو رو به مهربونی میشناسم
دور از تو انگار، دنیا تاریکه
پر دلتنگیه احساس من
کاش که میشد یه روزی دوباره
قدم بزنیم دوتایی دوباره
یه روزی برمیگردی
به دنیای زیبای من
چشم به هم بزن
تا دوباره من
عشق تو نجوا کنم!
با شنیدن این زمزمه که حالا معصومه و زهرا هم با زینب زمزمه اش میکردن دوباره چشمام آماده ی باریدن شدن.
پشت هر کلمه احساساتشون نهفته نبود بلکه فریاد میزد که نرم.
بازم داشت پاهام برای رفتن سست میشد.
اگه عمرم به برگشتن قد نمیداد چی؟!
عقل و هر دو دلم رو در حال جنگ رها کردم و مشغول کارهای خونه شدم چون نتیجه داشت دو یک به ضرر تیم عقل تمام میشد.
حوالی ظهر بود که همسرم از قم رسید.
از دیدن وسایلی که خریده بود هم جا خوردم هم کلی ذوق کردم.
یه کولهپشتی مخصوص پیاده روی اربعین که کلی جا و بند و آویز داشت.
یه کیف گردن آویز مخصوص قرار دادن گذرنامه و گوشی و دینار و خلاصه اشیاء قیمتی
یک عدد سایه بان
و ۱۰۰ عددپیکسل با تصویر حاج قاسم سلیمانی برای هدیه دادن به بچه های موکبدار عراقی.
با دیدن تجهیزات سفر خصوصا پيکسل ها دیگه به مرحله ی سیر در ابرها رسیده بودم.
من و این همه خوشبختی محاله!
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_هفتم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
کتابنوشان
سلام خدمت کتابنوشانیهای عزیز🍀 بریم برای هدیه کتاب مهرماه؟!📚 این ماه پنج کتاب برای هدیه به شما تهیه
سلام عزیزان همراه🍃
اول هفته آخرین هفتهی پاییزیتون بخیر 🍂
امیدوارم این شنبه همون شنبه ای باشه که میخواستید از نو و پر قدرت به کارهاتون برسید.
خب رفقا!
اگر هنوز تو این چالش شرکت نکردین، دست بجنبونید! فقط تا فردا فرصت دارینا !
#چالش_کتاب
#هدیه_کتاب_مهرماه
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
این هفته میخوام بریم سراغ معرفی شصت و پنجمین کتاب "تو شهید نمیشوی"
شهید محمودرضا بیضایی از شهدای مدافع حرم تبریزی هستند که سال ۹۲ و در سن چهل سالگی به شهادت رسیدن.
سال ۹۰ که تبریز بودم توسط دفتر مطالعات تبریز با برادرِشهید یعنی آقای احمدرضا بیضایی آشنا شدم و این کتاب روایت شهید هست از زبان برادر.
خوندن این کتاب رو به همه مخصوصا کسانی که مسئولیتی دارند بشدت توصیه میکنم.
پرکارها شهید میشوند!
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ اول از کتاب تو شهید نمی شوی
بعد از اینکه در سال ۱۳۸۲ به عضویت سپاه درآمد، از تبریز رفت. یکی از بهانه هایی که در آن موقع برای برگشتن محمودرضا به تبریز وجود داشت، وصلتش با خانواده ای تبریزی و به تبعِ آن، انتقال کارش به تبریز بود.
علی رغم اصرارهای ما هیچ گاه به این کار تن نداد. در صحبت های مفصّلی که آن اوایل باهم می کردیم معتقد بود برگشتنش به تبریز، مساوی با کوچک شدن ماموریتش است.
چون از اول در فکر پیوستن به نهضت جهانی اسلام بود، بعد از اینکه این فرصت را به دست آورد، به کار با بسیجی های جهان اسلام افتخار می کرد.
اصلاً این ترکیب " نهضت جهانیِ اسلام " را من از محمودرضا یاد گرفتم و آن را اولین بار از زبان او شنیدم .
حاضر نبود آمدن به تبریز را با چنین فرصتی عوض کند. ماندن در تهران برایش به معنی ماندن در میانه ی میدان و برگشتنش به تبریز، به معنی پشت میز نشینی و از دست دادن فرصت خدمتی بود که برای آن، نیروی قدس را انتخاب کرده بود.
یادم هست یک بار که خیلی سخت گرفتم و تا صبح با او بحث کردم، خیلی قاطع به من گفت: "من پشت میز بروم میمیرم! "
بعد از اینکه در تهران تشکیل خانواده داد. در جوابِ برادری که به او پیشنهاد کرده بود خانواده اش را بردارد و برود تبریز زندگی کند.
گفته بود: "تو شهید نمی شوی! "
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا، قسمت هشتم
کوله زهرا رو خالی کردم و این بار وسایلمو تو کوله جدید چیدم.
دخترها با وسایل جدید مشغول بودن و از دیدنشون ذوق میکردن.
زهرا دنبال جیب های بیشتر داخل کیف گردنی میگشت، زینب داشت پیکسل حاج قاسم رو به لباسش سنجاق میکرد و معصومه تلاش میکرد سایه بان رو روی سرش نگه داره ولی چون براش بزرگ بود، سُر میخورد و میفتاد جلوی چشماش و مدام درگیر تنظیم سایه بان بود.
تا رفتن وقت زیادی نمونده بود.
بعد اذان سفره رو پهن کردم و نشستیم نهار بخوریم.
تازه شروع کرده بودیم به خوردن غذا که مادرم باهام تماس گرفت!
هنوز به مادرم نگفته بودم که بدون بچه ها دارم میرم و دوست نداشتم احساسات مادرانه اش رو ندیده بگیرم و برخلاف حرفش عمل کنم.
گوشی رو برداشتم و بعد سلام و احوالپرسی ازم پرسید: قیزیم هارداسان؟( دخترم کجایی؟!) جوری ازم پرسیدن که انگار منتظر هستن که بگم تازه از مرز رد شدم!
سعی کردم عادی و تعمدا با لقمه ی تو دهنم جواب بدم که مطمئن بشن خونه هستم و جایی نرفتم و نمیرم.
گفتم: جات خالی مامان، سر سفره نهاریم. کاش شماهم اینجا بودین!
گفت: یعنی خونه تونی؟!
گفتم: پس میخواستین کجا باشم؟
اون لحظه دلم میخواست بچه ها طبق معمول حرف بزنن و صداشون تو خونه بپیچه و مدام پارازیت بشن تا سند خونه بودنم محکمه پسند باشه!
ولی دخترا هم در سکوت کامل مشغول شنود مکالمات بودن تا ببینن نتیجه چی میشه!
چون میدونستن که "مامان جون" طرف اوناست نه من!
مامانم گفت: شنیدم تنهایی داری میری کربلا. خواستم زنگ بزنم ببینم راسته یا شوخی؟!
همین موقع صدای یکی از بچه ها دراومد و چیزی ازم خواست.
به بهانه آروم کردن بچه ها گفتم مامان بعدا حرف میزنیم، بذار ببینم باز اینا چی میخوان!
و سریع خداحافظی کردیم.
احساس کردم یکی از خان های سهراب رو رد کردم!
برای اولین بار از سروصدای بچه ها حین گفتگوی تلفنیم راضی بودم!
یعنی مامان از کجا فهمیده بود تنهایی میرم؟!
فرصتی هم نبود زنگ بزنم و از خواهرم بپرسم مامان از کجا فهمیده.
باید زودتر راه میفتادم.
شستن ظرفهای نهار موند برای زهرا و آماده رفتن شدم.
دیگه رسما به سخت ترین مرحله رسیده بودیم.
میدونستم لحظهی خداحافظی با بچه ها سخت ترین قسمت ماجراست و خان هفتم سفر.
اگه دخترام گریه میکردن، من نمیتونستم خودمو کنترل کنم و ممکن بود همونجا تکلیف عقل و دل رو برای یک عمر یکسره کنم!
زینب رفته بود تو یکی از اتاق ها و برای خداحافظی بیرون نمیومد، حدس میزدم داره گریه میکنه. احساس کردم چشمام داغ شدن.
زهرا و معصومه ولی گریه نمیکردن.
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_هشتم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32