eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
38.5هزار دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
6.6هزار ویدیو
243 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
خبرنگار نشریه پالتیکو آمریکا می‌گوید اطلاعاتی که این نشریه در مورد #جاسوسی_رژیم_صهیونیستی_از_کاخ_سفی
✅ تجهیزات جاسوسی و دستگاه های شنود سیستم جاسوسی و اطلاعاتی "اسرائیل" در کاخ سفید و اطراف آن. 💻 1️⃣ به گزارش " یک پایگاه الکترونیکی اسرائیلی، تجهیزات به کار رفته در شنود رژیم صهیونیستی علیه کاخ سفید را افشا و تصریح کرد که همه این تجیزات ساخت این رژیم هستند. 2️⃣ پایگاه "i24NEWS" دیروز عصر در گزارشی به نقل از سه مقام آمریکایی که پیشتر در پست های اطلاعاتی و جاسوسی حضور داشته اند اعلام کرد: 🔷 آمریکا بر این باور است اسرائیل کوچکی موسوم به دستگاه اسرارآمیز ردگیری تلفن همراه بین المللی) یا را در فضایی نزدیک کاخ سفید و مراکز حساس دیگر در سراسر واشنگتن کار گذاشته است. 3️⃣ یکی از مقامات عالی رتبه آمریکایی گفته است: 🔷 "ظاهرا این دستگاه ها برای علیه شخص و معاونان و همکاران ارشد وی طراحی شده اند؛ البته هنوز مشخص نیست که تلاش های به نتیجه رسیده است یا خیر". 4️⃣ یک خاطرنشان کرد که در سال 2010 نیز سوء ظن هایی درباره احتمال جاسوسی "اسرائیل" مطرح شده بود. وی در این خصوص گفت: "در آن زمان به اسرائیلی ها مشکوک شده بودیم. آنها همیشه اطلاعات دقیقی داشتند، نمی شد به راحتی فهمید این اطلاعات دقیق را از کجا آورده اند. آنها حتی از نحوه فکر کردن ما هم خبر داشتند؛ گاهی عبارت ها و کلمه هایی را به کار می بردند که ما فقط در پیش نویس ها و چک نویس ها از آنها استفاده می کردیم." 5️⃣ در این گزارش آمده است برای مثال زمانی که دولت اوباما سرگرم تدارک مقدمات مذاکره بین "اسرائیل" و فلسطین بود، اسرائیلی ها تلاش می کردند مفاد و مفاهیمی را که در مذاکرات مطرح می شود را از قبل بفهمند. 6️⃣ در این گزارش تصریح شده است که Sting_Rays# قادر به هستند و پلیس به منظور کنترل و ردیابی تماس های مظنونین در تحقیقات جنایی از این دستگاه ها استفاده می کنند هر چند که استفاده از این دستگاه از آنجا که بدون حکم قضایی صورت می گیرد همیشه بحث برانگیز بوده است. 7️⃣ دو سال پیش پس از ارزیابی و برآورد میزان خطر این دستگاه ها توسط وزارت امنیت ملی، تعداد نامشخصی از آنها در داخل واشنگتن شناسایی و جمع آوری شدند. در گزارش این وزارت خانه برای در ماه مه 2018 آمده است که این دستگاه ها اغلب در مناطق نزدیک به «مراکز و تأسیسات حساس و حیاتی» مثل کاخ سفید کار گذاشته شده بودند. 8️⃣ البته در آن زمان هویت کسانی که این دستگاه ها را کار گذاشته بودند شناسایی نشد. تنها چیزی که می شد گفت این است که برای ، رئیس جمهور آمریکا کار گذاشته شده بودند. در همین راستا ، نخست وزیر رژیم صهیونیستی دیروز پنج شنبه به شدت از گزارش انتقاد کرد؛ این پایگاه، را به متهم کرده است. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ✅ با کانال تخصصی ، لحظه به لحظه از مطالب و تحلیل ها و خبرهای مهم سیاسی و امنیتی ایران و سراسر جهان آگاه شوید. 💻 خیمه گاه ولایت «کانال رسمی » ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
⭕️ 1-خودسوزی یک دختر بدلایل شخصی 2-جازدن آن بعنوان کس دیگری 3-دمیدن اصلاح‌طلبان وسلبریتی‌ها به مسئله 4-درگیرشدن ذهن مردم وتحریک به شورش 5-سوارشدن رجوی ومنافقین روی موج 6-نهایتا به آتش کشیدن شهرها همین طرح را قبلا درباره حاتم مرمضی،سارو قهرمانی و...هم اجرا کرده بودند @kheymegahevelayat
🚩پناهیان: رئیس‌جمهور هم علیه دوقطبی‌سازی سخن می‌گوید ، هم خود دوقطبی‌ ایجاد می‌کند رئیس حوزه علمیه دارالحکمه در سخنرانی پیش از خطبه‌های نماز جمعه تهران: 🔹وجود اختلاف نظر در جامعه اسلامی مایه برکت است. 🔹دوقطبی کردن جامعه و ذلیل کردن یک قطب و عزیز دانستن قطب دیگر، رفتاری منافقانه است. 🔹از رئیس‌جمهور بابت موضع‌گیری اخیر خود علیه دوقطبی‌سازی در جامعه تشکر می کنم. 🔹از ایشان عجیب بود که در یک سخنرانی، هم علیه دوقطبی‌سازی سخن می‌گویند هم اینکه با طرح موضوع زن، یک دوقطبی را برای انتخابات آتی ایجاد می‌کنند و به تبلیغات‌چی‌ها گرا می‌دهند که از این موضوع برای ایجاد دوقطبی استفاده کنند. ✅ @kheymegahevelayat
■ سالروز شهادت فرزند سیدحسن نصرالله ● «سید هادی نصرالله» یکی از شهدای جنبش مقاومت اسلامی لبنان(حزب‌الله) است. وی ۲۲ شهریور ماه سال ۱۳۷۶ در سن ۱۸ سالگی، پیش از آزادسازی جنوب لبنان ( درسال ۷۹ ) در درگیری رزمندگان حزب‌الله با نیروهای کماندوی رژیم صهیونیستی، به شهادت رسید. ● پیکر شهید هادی نصرالله و ۴۰ شهید دیگر به همراه ۶۰ اسیر، سال بعد در مبادله با جسد نظامی صهیونیست به لبنان بازگشت و در «روضه الشهیدین» گلزار شهدای حزب‌الله در جنوب بیروت به خاک سپرده شد. 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_بیست_و_یک چندلحظه بعد یه هویی عاصف با مشت کوبید روی
وقتی به 1000 گفتم چی میبینی و وضعیت تحویل گیرنده چطور هست، گفت: _سوژه ها کمی مشاجره لفظی داشتن. الانم یکی از سوژه ها داره میره سمت تحویل گیرنده. هم 1000 وَ هم سایه ی 1000 که خانوم وفا بود، هردوتاشون همه ی موارد و زیر نظر داشتن، اما هیچ کدومشون نمیدونستن اون کسی که قرار هست ملک جاسم و تحویل بگیره عامل خودمون هست، یعنی صابر ! همینطور که هدفون بیسیمی روی گوشم بود و داشتم با 1000 حرف میزدم دیدم موبایلی که خط امن داخلش بود صدای دریافت پیامکش در اومد... صابر بود... پیام داد: «داره میاد سمتم..  100 متر فاصله داریم.» خداروشکر کردم و پیام دادم بهش: «سیم کارتت و حالا عوض کن. گوشیتم نابود کن.برو روی خط امن دوم و گوشی جدید. موبایلی که از اون یارو زدی توی لباست جاساز کن اصلا در نیار. سایلنتش کن.» بعدش به حرفام با 1000 ادامه دادم گفتم: +خوب گوش کن ببین چی میگم.. میری سراغ منوچهر برای دستگیری.. بعدشم کَت بسته میبریش اداره مشهد و منتظر دستور بعدی از تهران می مونی. _چشم. سَمعاً «شنیدم» و طاعةً «اطاعت میکنم». الساعه. «درهمین ساعت». ارتباطم با 1000 قطع شد... تماس گرفتم با حاج رسول... جواب که داد گفتم: +حاج رسول توجه کن لطفا چی میگم. _بگو عاکف. +میگم بچه ها مختصات یه نقطه ای درهمون حوالی تیررس شما رو برات بفرستند.. با حفظ شرایط امنیتی برید سراغ موقعیت انتظار صابر... اونی رو که صابر ساکتش کرده رو دستگیر کنید منتقلش کنید اداره مشهد بچه ها منتظرن. _چشم آقا عاکف. +فدای چشمات. برو حاجی. دعای آقا صاحب الزمان بدرقه راهت. به سایه 1000 (خانومِ وفا ) پیام دادم: « تا درب ستاد مشهد به همون کاری که بهت محول شده ادامه بده. وقتی هم رسیدی، به من خبر بده تا پایان ماموریتت و اعلام کنم !» «اما از تهران چه خبر...» برگردیم به تهران و کمی از اتفاقات تهران براتون توضیح بدم. افشین عزتی شدیدا تحت رصد امنیتی _اطلاعاتیِ تیم من بود. تموم ارتباطات افشین عزتی رو کنترل میکردیم. شدیدا دنبال پیدا کردن اون باگ بودم. داخل خونه امن 4412 تموم اعضای تیم مرتبط با این پرونده رو در طبقه اول دور هم جمع کردم.. بدون اینکه توضیح اضافی بدم گفتم: «از این لحظه به بعد تمامی نیروهای این خونه بعد از ورود گوشی های غیرکاریشون و میارن میزارن داخل ماکروفر اتاق من.. هر خسارتی هم به گوشیتون وارد شد یا شخصا میدم یا اداره محول میکنه. البته خیالتون جمع باشه که اتفاقی برای گوشیتون نمی افته.» بچه ها چیزی نگفتن.. اما خب طبیعتا خودشون متوجه شده بودن.. دلیل اینکار من برای این بود که از شنود گوشی در غیر زمان فعال و گفتگو هم جلوگیری بشه. چون نمیدونستم چطور داره نقشه های ما در 4412 لو میره. حدودا 24 ساعت بعد صابر بهمون خبر داد که ملک جاسم و رسونده به یکی از آبادی های افغانستان وَ در اونجا مستقر شده. برای صابر از زمان ورود به آبادی یکی از ولایت های افغانستان سایه قرار دادیم. سایه صابر یکی از بچه های خودمون به اسم داریوش بود که در افغانستان مستقر بود. بعد از اینکه صابر ملک جاسم و رسوند، پایان ماموریت صابر هم توسط من از تهران اعلام شد. طبیعتا ملک جاسم دیگه به صابر نیاز نداشت، چون به مقصدش رسیده بود. ملک جاسم نمیدونست کسی که این و از مرز افغانستان رد کرده رفیق منوچهر نبوده، بلکه عامل سرویس اطلاعاتی ایران بوده. کاری که ما با خیلی از جاسوس ها کردیم و میکنیم روی پروژه مربوط به ملک جاسم هم اجرا شد. داریوش برای ادامه فعالیت های رهگیری جایگزین صابر شد. بزارید جناب داریوش و براتون معرفی کنم... داریوش مردی 35 ساله بود که 2 متر قدش بود با 100 کیلو وزن. تنومند و هیکلی و ورزیده بود. دوره های مهم اطلاعاتی و امنیتی رو برای ماموریت ها و عملیات های برون مرزی آموزش دیده بود. تجربه کاری بسیار بالایی داشت. حتی یه ماموریت به اسراییل داشت که در 1389 به مدت 23 روز اونجا بود و خداروشکر به سلامت برگشت. داریوش و با مشورت وَ تایید حاج هادی وَ حاج کاظم، برای مأموریت افغانستان انتخاب کردم. درب گاو صندوق رو باز کردم سیم کارت مربوط به ارتباط با داریوش رو گرفتم گذاشتم داخل موبایل چهارم.. اول وضعیت آب و هوای افغانستان در اون ساعت وَ منطقه ای که داریوش و ملک جاسم حضور داشتن مورد بررسی و ارزیابی قرار دادم، بعد بهش پیام دادم... متن پیام: «وسیله ها رو خوب بگیر زیر چتر تا یه وقتی خیس نشه. مواظب باش سرما نخوری پسرم.» رمز گشایی این پیام انحرافی به داریوش: «ملک جاسم رو از اینجا به بعد خوب بگیر زیر چتر اطلاعاتی خودت، مواظب هم باش که لو نری اونور مرز.» پاسخی که از طرف داریوش دریافت کردم این بود: «سلام پدر. چشم. رسیدم خونه. دیگه مشکلی ندارم.» منظور از خونه یعنی همون خونه امن مشرف محل مستقر شدن ملک جاسم. اینم از داریوش که جایگزین صابر شد.
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_بیست_و_دو وقتی به 1000 گفتم چی میبینی و وضعیت تحویل
یه شب ساعت 22 وقتی تموم کارها رو چک کردم و خیالم جمع شد که مشکلی نیست، عاصف و گفتم بمونه بالای سر بچه ها و در غیاب من همه چیزو تحت کنترل داشته باشه. تصمیم گرفتم بعد از حدود 10 روز برم خونه... حالا چرا بعد از حدود 10 روز؟؟ چون  هم وقت نبود، هم بعد از اتفاقاتی که برای من و عاصف توی خونه فائزه و ملک جاسم افتاد به صلاح نبود همسرم بفهمه و من و با اون وضع ببینه. چون اگر میفهمید یک حسین واویلایی راه مینداخت که منم حوصله اعتراضات زنانش و نداشتم. از خونه امن زدم بیرون و در مسیر منزل برای همسرم یه دسته گل رز خریدم.  اون شب برعکس همیشه اصلا زنگ نزدم به همسرم که دارم میرم خونه. تعجب کردم که چرا خانومم تا اون ساعت از شب زنگ نزده بود که آیا میرم خونه یا نه. چون همش دور و بر ساعت 21 تماس می‌گرفت و می‌پرسید شب میرم خونه یا نه، که اگر نمیرم بره خونه مادرم یا مادرش. اون شب وقتی رسیدم خونه، ساعت حدود 23 شده بود. در خونه رو که باز کردم دیدم برقا خاموشه. تعجب کردم. آخه خانومم بدون هماهنگی بامن، حداقل برای زمانی که در تهران بودم محال بود جایی بره. از طرفی هم اصلا سابقه نداشت اگر خونه بود در اون تایم از  شب بخوابه. چون خونه ما ساعت 1 صبح تازه سر شب بود چه برسه ساعت 23. خم شدم که کفشام و بزارم داخل فایل جایِ کفشی، دیدم کفش و کتونی و چکمه و... هرچیزی که متعلق به بیرون رفتن فاطمه میشد داخل اون فایل هست. پس یعنی خونه بود وَ مهمونی یا خونه مادرش نبود! عجیب بود برام. برقارو زدم دیدم داخل هال و پذیرایی که خبری نیست. یه لحظه دلم شور افتاد.. در کمتر از صدم ثانیه اطرافم رو بررسی کردم تا یه وقت خطری احساس نشه. دلیل این فکر و حساسیت، بخاطر ترورهای قبلی و لو رفتن خونه و موقعیت زندگیم بود. رفتم سمت آشپزخونه و گل و گذاشتم روی اُپن. همینطور که داشتم کُتم و در می آوردم گفتم: «صاب خونه، کجا جا خوردی؟ اصلا هستی خونه یا نه؟ نکنه رمز شب میخوای برای جواب دادن.» اما صدایی نیومد. رفتم سمت اتاق خوابمون خیلی آروم چندتا به در زدم اماجوابی نشنیدم. با خودم گفتم شاید خانومم با دوستانش بیرون بوده و وقتی رسید خونه خیلی خسته بود و رفته خوابیده..  درب اتاق و باز کردم برق و روشن کردم دیدم فاطمه روی تخت دراز کشیده صورتشم کرده سمت عروسک هایی که داخل کمد بود. خواستم صداش کنم اما دلم نیومد، با خودم گفتم بزار بخوابه. داشتم برق اتاق و خاموش میکردم که بیام بیرون، صدای فاطمه اومد... گفت: _برق و خاموش کن. گفتم: +به به... سلام والا مقام..تو بیداری اما تحویل نمیگیری... _گفتم برق و خاموش کن محسن... +چشم خاموش میکنم.. چرا این همه صدات میکنم جوابم و نمیدی عزیزم ؟؟!! _برق اتاق و خاموش کن. خاموش نکردم، رفتم سمت تخت و دیدم چشماش و با چشم بند بسته. همونطور که ایستاده بودم و داشتم به خانومم نگاه میکردم، گفتم: +سابقه نداشته این وقت شب بخوابی. چیزی شده؟! حالت خوب نیست؟ با اوقات تلخی گفت: _مهمه برات؟ خیلی آروم گفتم: +نمیفهمم حرفات و فاطمه؟ یعنی چی؟ منظورت چیه؟ _هیچچی. ولش کن اصلا. +خب عزیزم چرا ناراحتی؟ من که چیزی نگفتم. فقط پرسیدم چیزی شده یا نه؟ همین ! معنای این رفتارت و نمی‌فهمم. صداش و کمی برد بالا گفت: _خیلی واضح پرسیدم.. مهمه برات؟ +بله که مهمه. ولی دلیل این رفتار الآنت چیه؟ _آره مشخصه. صندلی میز آرایش و گرفتم کشیدم سمت خودم گذاشتمش کنار تخت و نشستم.. به عکس های آتلیه ای خودم و فاطمه که مربوط به عروسی و دریا و جنگل و تفریح و... بود نگاهی انداختم... حسرت روزهایی که کارم کمتر بود و خوردم... به فاطمه گفتم: +چشم بندت و باز نمیکنی ببینمت؟ _نمیخوام.. دوست ندارم.. نور چراغ های داخل لوستر زیاده چشمام و اذیت میکنه. +آها... قبلا اذیت نمیکرد؛ الآن اذیتت میکنه؟ بعدشم بهت یاد داده بودم و عادتت داده بودم که گاهی نیازه با روشنایی هم بخوابی. _محسن تمومش کن لطفا این حرفارو!! بعد از 10 روز اومدی خونه، لطفا برای من فلسفه ی امنیتی نباف چون دیگه اصلا حوصله این چیزارو ندارم. الانم بی حالم. سر درد دارم. خستم. تموم تنم درد میکنه... فقط میخوام بخوابم. لطفا برقارو خاموش کن بعدشم با یه خداحافظی خوشحالم کن. +این چه طرز صحبت کردنه فاطمه زهرا.. واقعا خودتی؟ _بله..خودممم. +خب اگر حالت خوب نیست بلند شو لباست و بپوش ببرمت دکتر ! _نیازی نیست. خوب میشم. همیشگیه !!! +چییی؟؟ همیشگیه؟ _بله ! +از کی تا حالا؟ فاطمه چشم بندش و برداشت و پتوش و کشید روی صورتش. همزمانی که داشت پتو رو میکشید روی صورتش به چشمای نیمه بازش که یه لحظه من و دید، خیره شدم، فهمیدم چون گریه کرده چشماش قرمز شده.. بهش گفتم: +چرا چشمات قرمز شده. سکوت کرد ! گفتم: +گریه کردی فاطمه زهرا؟
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_بیست_و_سه یه شب ساعت 22 وقتی تموم کارها رو چک کردم
فاطمه گفت: _محسن، من واقعا حالم خوب نیست. خواهشا، لطفا، التماست میکنم درک کن.. بزار یه کمی استراحت کنم. دیگه داری اعصاب من و به هم میریزی. دیگه چیزی نگفتم و بلند شدم از اتاق اومدم بیرون، رفتم سمت آشپزخونه.. گلی که خریده بودم برای فاطمه گذاشتمش داخل ظرف شیشه ای مخصوص گل.. ظرف و پر آب کردم و  بردم گذاشتم روی میز کوچیکی که کنار تخت بود. برق اتاق و  خاموش کردم و در و بستم. اما مگه دلم طاقت میاورد. نه. شاید یک دقیقه ای رو پشت درب اتاق موندم و همینطور دستم روی دستگیره در بود. صدای کشیده شدن ظرف گل و از روی میز کنار تخت شنیدم.. فهمیدم که گل و گرفته بو کنه. لبخندی زدم و خوشحال شدم اما دلم بی تاب بود.. رفتم سمت آشپزخونه از یخچال یه نون و پنیری گرفتم خوردم. اون شب خیلی از رفتار فاطمه تعجب کردم. چون اصلا سابقه نداشت طی چندسال زندگی مشترک این نوع رفتارها ازش بروز کنه. شاید گاهی لوس و ناز نازی میشد، که خصلت تموم خانوم ها هست اما اینکه بخواد سربالا بهم جواب بده یا اینکه اصلا جواب نده وَ بپیچونه سابقه نداشت. بعد از خوردن چندلقمه نون و پنیر و سبزی کمی مطالعه کردم و بعدشم دوش گرفتم رفتم خوابیدم. ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال در که در آخر درج شده است و ذکر نام نویسنده می باشد وگرنه قابل پیگیری و ‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی هم پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در ایتا 👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از خیمه‌گاه ولایت
❤️ دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه) ❤️ 🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹 🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹 🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ 🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹 🌹یاصاحب الزمان...🌹 🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸 @kheymegahevelayat
🔸روزمان را با آغاز کنیم... آیا سزاوار است انسان با انفعال در برابر مستکبران، ربوبیت و حاکمیت الهی را رها کند و تن به سلطه و حاکمیت اربابان دروغین بدهد؟ سوره يوسف (12) : آيه 39 ● أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (39) ● آيا خدايان متعدّد و گوناگون بهتر است يا خداوند يكتاى مقتدر؟ ● يوسف مى‏ خواهد بگوید كه چرا شما آزادى را در خواب مى ‏بينيد، چرا در بيدارى نمى ‏بينيد؟ چرا؟ آيا جز اين است كه اين پراكندگى و تفرقه و نفاق شما كه از شرك و بت پرستى و ارباب متفرقون سرچشمه مى ‏گيرد، سبب شده كه طاغوتهاى ستمگر بر شما غلبه كنند، چرا شما زير پرچم توحيد جمع نمى‏ شويد و به دامن پرستش" اللَّه واحد قهار" دست نمى ‏زنيد تا بتوانيد اين خودكامگان ستمگر را كه شما را بى‏ گناه و به مجرد اتهام به زندان مى ‏افكنند از جامعه خود برانيد... ✅ @kheymegahevelayat
‏️ رییس جمهور فیلیپین از مردم خواسته اگه جایی دیدن که مقامات و مسئولان از آن‌ها درخواست رشوه می‌کنند، به آن‌ها شلیک کنند جوری که طرف کشته نشه اگه این قانون رو بخوان تو ایران اجرا کنن باید جلسات هیئت دولت روحانی رو تو بیمارستان برگزار کنند. ✅ @kheymegahevelayat
🔺مقایسه مراسم عاشورای امسال و چهار دهه پیش در لبنان 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_بیست_و_چهار فاطمه گفت: _محسن، من واقعا حالم خوب نیس
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم! مسجد محل هم طنین اذانش با روح من بازی می‌کرد و شوق من و به نماز بیشتر می‌کرد. بلند شدم رفتم وضو گرفتم اومدم سجادم و انداختم نمازم و خوندم. نمازم که تموم شد لباس ورزشیم و پوشیدم یه کلاه گذاشم سرم از خونه زدم بیرون رفتم سمت یه پارک نزدیک خونمون برای ورزش صبحگاهی. بعد از ورزش نون خریدم و برگشتم خونه. وارد خونه که شدم رفتم نون و گذاشتم روی میز آشپزخونه، برگشتم سمت اتاق خوابمون خانومم و بیدارش کردم اگر میخواد نمازش و بخونه بلند شه. وقتی بیدار شد گفت: _اذان شده؟ گفتم: +بله.. یک ساعتی میشه که اذان شده. چشماش و مالید. نگام کرد گفت: _واقعا؟ آروم گفتم: +بله واقعا. _امروز برای چندمین بار هست که خواب می مونم. +فدای سرت. حتما خسته بودی خواب موندی. بلند شو نمازت و بخون. من چای و صبحونه رو آماده میکنم. فقط نمازت و خوندی، بیا سر میز صبحونه. _چشم. گوشیم و گرفتم به راننده پیام دادم: «45 دقیقه دیگه باش جلوی خونه.» فاطمه نمازش و خوند بعدش اومد نشستیم پشت میز برای خوردن صبحونه. همیشه عادتم بود موقع خوردن صبحونه یا نهار و شام، برای شروع غذا دو تا لقمه اول و خودم براش میگرفتم. طبق معمول همیشگی این کار و کردم، بهم گفت: _بدعادتم کردی. لبخندی زدم به مزاح گفتم: +دیگه چه کنیم. ما اینیم دیگه. تو باید جنبه داشته باشی بدعادت نشی. _آره تو راست میگی. +مگه تا حالا از من دروغ شنیدی. _ نه... اصلا.. دروغ میگی و نَه میپیچونی. چون اخلاقت و میدونم. +چقدر خوبه که من و میشناسی. _ما اینیم دیگه. +یه اعتراف کن ببینم. فاطمه زهرا خندید.. گفت: _باز شروع شد ؟! من متهمت نیستم، اینجاهم خونه امن یا ادارتون نیست. منزل شخصی هست. +مگه فقط متهم ها اعتراف میکنن؟ _نه. +پس مثل همیشه اعتراف کن برام. چون شیرین ترین اعترافات و تو داری. اونقدری که تو برام اعتراف میکنی به جونم میشینه، اعترافات جاسوسایی که ازشون بازجویی میکنم به دلم نمیشینه! مکث کوتاهی کرد، لبخند دلبرانه ای برام زد گفت: _اوممم... راستش موقع هایی که نیستی، انگار در و دیوار خونه میخواد من و بخوره !! اصلا خونه بدون تو یه جوریه محسن.. وقتایی که تلفن زنگ میخوره، یا شماره ها ناشناس هست، یا شماره «0» هست و میفهمم ادارتونه اما تو پشت خطی، یه استرسی میاد روی قلبم حاکم میشه.. همش استرس این و دارم که نکنه میخوان خدایی نکرده خبر... فاطمه تا به اینجا که رسید بغض کرد، ولی خودش و کنترل کرد. چشماش تر شده بود. نگاهی به من کرد، لبخندی زد گفت: _ببخشید، دست خودم نیست واقعا... +خب بحث و عوض کنیم.. یه چیز دیگه رو اعتراف کن. خندید گفت: _ ای کلک.. میخوای به زور ازم اعتراف بگیری !! +نه بگو.. اعترافاتت برام جالبه. _چرا یه بار خودت اعتراف نمیکنی؟ +صدبار برات اعتراف کردم! حالا تو بگو.. ببینم چی میخوای بگی! فاطمه خندید گفت: _ وقتایی که نیستی یا اشتها ندارم برای غذا خوردن، یا اگر هم بخوام چیزی بخورم، لذت خاصی نداره. باورت میشه؟ من دوست دارم همش کنارم باشی. +آره. خوب میشناسمت. ولی شکمویی! تعجب میکنم چیزی میل ندرای ! خندید گفت: _اعتراف بسه ! +یه دونه دیگه اعتراف کن... لحظاتی مکث کرد گفت: _من دوست دارم محسن. ولی زندگیمون بدون بچه بی معنا شده. خانوادم دائم بهم گیر میدن. +باشه! فعلا بسه ! سعی کردم فضا رو عوض کنم، کمی سر به سرش گذاشتم تا از فضای بغض آلود بیاد بیرون. لا به لای شوخی بهش گفتم: +دیشب چت بود. این و که گفتم خانومم لقمه ای رو که دستش بود گذاشت روی میز. نگام کرد، بعدش یه لبخند مصنوعی زد. گفت: _بحث و عوضش کن. ضمنا بلند شو دیگه داره دیرت میشه. الان همکارت میاد. نگاه کردم به چشماش.. زل زدم بهش.. خیلی آروم بهش گفتم: +تو نگران من نباش. وقتش بشه خودم میرم. لطفا بهم بگو دیشب چی شده بود. کسی ناراحتت کرده ؟ حرفی از کسی شنیدی؟ باز پدرت چیزی گفته درمورد من؟ از نبودنم گِله کرده؟ باز بهت گفته جداشو ازش چون بچه دار نمیشید؟ دوستانت براشون اتفاقی افتاده؟ _نه ! نه ! نه ! محسن جان ول کن ! +با من حرف بزن. چشماش و به حالت التماس ریز کرد.. چندثانیه ای به هم دیگه نگاه کردیم. خواستم چیزی بگم، اما فاطمه زهرا گفت: _محسن جان چیزی نبود. من میرم کیفت و بیارم ، لباساتم آماده میکنم. بلند شد بره، گفتم: +بشین لطفا. نشست روی صندلیش.. گفتم: +دیشب چت بود. اول بهم بگو بعدش برو زحمت بکش وسیله های منو آماده کن. _باور کن چیزیم نبود. فقط یه دلتنگی زنانه بود. لبخندی زد، ادامه داد به حرفش، گفت: _یه کم لوس شدم. اتفاق دیشب و جدی نگیر. کمی نگاهش کردم، نفس عمیقی کشیدم، گفتم: +باشه. هرجور راحتی. یادت باشه داری از پاسخ دادن به سوالاتم طفره میری.