eitaa logo
مسیر بهشت🌹
7.2هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
9.8هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ازخیابان دانشگاه عبور میکردم چشم افتاد به دفتر وکالت به نام دادِستان رو کردم به مامانم. _مامان خوبه یک وکیل بگیریم. زهره جان هزینه اش را از کجا بیاریم خب مامان یه دونه از النگوهام را میفروشم هزینه وکیل رو میدم مامانم سر تکون داد و حرف مرا تایید کرد، وارد دفتر وکالت شدیم خانومی موقر با مانتو و مغنعه سرمه‌ای پشت میز نشسته بود، وارد دفتر وکالت شدیم. _سلام خانم با روی گشاده گفت _سلام عزیزم، خوش آمدید اشاره کرد به صندلی‌هایی که توی دفترش چیده بود بفرمایید بنشینید نشستیم روی صندلی خانم وکیل رو به ما گفت مشگلتون چیه؟ سر چرخوندم سمت مامانم با اجازتون من بگم _بگو عزیزم ببخشید خانوم وکیل میتونم اسم شما رو بدونم بنده علی کرم هستم مشاور حقوقی، عزیزم شما هم خودت رو، کامل معرفی کن _رویا صدیقی هستم، بیست سالمه، دیپلم تجربی دارم، هشت ماهه که به عقد آقایی به نام محسن کبیری در اومدم،دوماه عقد کرده بودیم و شش ماه هم زندگی کردم، الان یک ماهه اومدم قهر خونه بابام. با خواستگارت نسبتی دارید؟ _بله نوه دایی مامانم هستن. ساکن کجا هستن در روستای یکی از شهرستانها زندگی میکنند اومد برام خواستگاری، پدر مادرم گفتن، اینها دیده شناخته‌اند تو خوش‌بخت میشی، منم که تایید پدر مادرم رو دیدم قبول کردم. ولی... ادامه دار... 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
توی خانواده‌ی فقیر بزرگ‌شدم. پدرم گارگر بود.‌ فقر باعث نشده بود تا از هم دور باشیم.‌ با همون غذای فقیرانه ای که داشتیم شب دور هم میخندیدیم.‌ تا یه روز که یکی از پولدارترین پسر های روستامون اومد خاستگاریم. خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم من هم زندگی پولداری رو به خودم میبینم. ولی شب خاستگاری فقط خودش اومد و پدرش. مادرو خواهراش نیومده بودن. بابا خیلی مظلوم بود گفت عیب نداره ولی برادرام ناراحت بودن. توی خونمون طوری نبود که دختر مثل دخترای دیگه خودش حرف بزنه. بگه میخوام یا نه. نه جرات میکردم بگم نه. نه این اجازه رو بهم میدادن. بابام باهاشون حرف زد و همشون تصمیم گرفتن که من زش بشم.‌ به ظاهر نشون نمیدادم ولی خوشحال بودم مراسم بله برون و شیرینی خورون هم مادر و خواهراش نیومدن. چون تک پسر بود جای تعجب داشت. بالاخره روز عقد شدن و من برای اولین بار مادر و خواارهاش رو دیدم. فقط برای نرفتن آبروشون اومده بودن. برعکس حرف پدرشوهرم که هر بار میگفت کار داشتن نیومدن اونا منو نمیخواستن. هیچ کدوم بهم نگاه نمیکردن. اما شوهرم خیلی دوستم داشت. زمان ما با زن ها برخورد خوبی نداشتن. اصلا زن رو آدم حساب نمیکردن.‌ ولی شوهرم خیلی مهربون بود. با همه فرق داشت. اون زمان هیچ کس نظر زنو نمیپرسیدن ولی شوهرم همیشه میپرسید. زندگینون خیلی خوب بود. تمام کم و کسری هام جبران شد. شش ماه زندگی عالی و بدون غصه. طبقه‌ی بالای خونه‌ی پدرشوهرن میشستیم. انقدر منو دوست داشت که بی من غذا نمیخورد. یه روز یه مهمونی دعوتمون کردن.از پایین شنیدم‌ مادرشوهرم گفت حق نداری زنتو بیاری ...
تازه ازدواج کرده بودم ک سه تا برادرهام به حرفم گوش میکردن. خیلی روشون نفوذ داشتم.‌اگر به یکیشون میگفتم امشب بمون خونه ی منو خونه‌ی خودت نرو رو حرفم آب نمیخوردن. من تعیین میکردم چه موقع ک چه کسی باید تو خونه‌ش مهمونی بده‌ مثلا برادر کوچیکم میگفت آخر هفته شام بیاید خونه‌ی ما. من برای اینکه حرف خودم بشه میگفتم من وسط هفته میام.یا وقتی میفهمیدم زن برادر هام خانواده‌ی خودشون رو دعوت کردن بدون دعوت میرفتم. تو خونشون هم طوری برخورد میکردم که اونا کاملا بی اختیار میشدن.‌ شوهرم مخالف کار هام بود ولی چون‌برادرهام چیزی نمیگفتن اونم سکوت میکرد. یادمه یا بار رفتم خونه‌ی برادر کوچیکم. همسرش از حضورم خوشحال نشد. داشتن در رابطه با رنگ در کمد دیواری حرف میزدن. زن برادرم گفت دوست داره سفید باشه.‌ حس غرور دوباره سراغم اومد. به برادرم گفتم سفید بی روح میشه باید کرمی بگیری. برادرمم که انگار آیه نازل شده باشه گفت کرمی میگیرم. همسرش خیلی ناراحت شد ولی جلوی من حرفی نزد. هفته‌ی بعد رفتم خونشون. وقتی دیدم رنگ کمد دیواریشون کرم هست کلی کیف کردم یه بار هم رفتم خونه‌ی برادر بزرگم.‌خانمش با دیدن من در اتاق بچه ها رو بست. فهمیدم‌چیزی تو اتاق هست که نمیخواد من بدونم.‌ اما توی خونه‌ی برادرهام هیچ دری به روی من بسته نبود.‌خودم پاشدم و در رو باز کردم.‌ سبزی سرخ کرده بود و دخترش مشغول بسته بندی بود.‌ برادر زاده‌م‌از دیدم هول شد. اصلا به روی زن داداشم‌‌نیاوردم ولی حسابی ناراحت بودم.‌ تودلم گفتم حالا که از من پنهان کردی میدونم چیکار کنم... ... ایدی ثبت خاطرات شما👇👇 @Mahdis1234
سلام ما یک محله بومی نشین هستیم یک خانواده که یک آقا و خانم که یه بچه هم داشتند، آمدند و مستاجر یکی از همسایه های ما شدند، این خانوم حجاب خوبی نداشت، و در صحبت کردن با آقایون مراعات نمی‌کرد، از جمله مغازه ای در محله ی ما بود که صاحب مغازه کشاورزی هم داشت کنار جنس های بقالیش از سرزمین شون، توی فرغون گوجه و بادمجون می‌آوردو در مغازه اش می فروخت این خانوم برای خرید مایحتاج به این مغازه می رفت و متاسفانه با صاحب مغازه که آقای مسنی بود بگو بخند می کردند به خاطر رفت و آمد زیادش به مغازه و بگو بخندهاش، مردم محل برای این دو زن و مرد حرف در آوردند در محله ما یک خونواده بودند که خیلی ادعای دینداری میکردند... ✍ادامه دارد... #⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
در همسایگی ما یک خانواده زندگی می کردند که با نیش زبان خیلی مردم را اذیت و آزار می دادند اینها یه مستاجر داشتند مستاجر شون شوهرش معتاد بود و خانمش با دستفروشی در خونه های خانم های آشنا، زندگیشون رو می گردوند، وضع مالی خوبی نداشتند در آمد خانم بسیار پایین بود، یک روز که می خواستند اثاث کشی کنند و خانه شان را از خانه این خانواده مردم ازار ببرند خانوم صاحب خانه گفت اون پیک نیکی که داری میبری برای منه، مستاجر گفت نه من اومدم خونه شما پیک نیک داشتم گفت نمی گذارم پیکنیک رو ببری چون برای ماست خانم مستاجر گفت من فقیر هستم اما دزد نیستم. صاحب خونه رفت سمت خانم مستاجر گفت، شوهرت معتاده و اگر موادش دیر بشه هر کاری میکنه، حتما پیک نیک خودتون رو برده فروخته، حالا تو داری پیک نیک من رو میبری... ✍ادامه دارد... #⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
من وقتی سنم حدود هجده بود پسر همسایه مون که از خانواده خیلی پولداری بودن عاشقم‌شد جوری که بخاطر من تب میکرد و اگر ی روز من رو تو کوچه نمیدید حسابی حالش بد میشد بالاخره مادرش اومد خونمون و به مامانم‌گفت _اومدم زلیخا رو برای فردین خواستگاری کنم مامانم بخاطر زیبایی من اسمم و گذاشته بود زلیخا، چون خانواده شون پولدار بودن و پسره هم موجه بود کسی مخالفتی نکرد وقتی اومدن خواستگاری بهش نگاه کردم تنها ایرادش شکم بزرگش بود که شد بهونه من اما الحق و الانصاف هیچ جوره به دلم‌نمی نشست هر چی گفتم من این رو دوس ندارم کسی گوش نکرد و بابام با ی تو دهنی ساکتم کرد از وقتی نامزدی ما اعلام شد، فردین هر روز بای تیکه طلا خونمون بود تا هم من رو ببینه که با هدیه دلم من رو به دست بیاره، تقریبا سه روز مونده بود به عروسیمون که اومد خونمون و اروم‌بهم‌گفت. _مادرم اسم من رو اشتباه انتخاب کرده باید میذاشت یوسف که به اسم‌تو بیاد این حرف برای خودش جالب بود که حسابی خندید اما برای من حالت تهوع آورد... ✍ادامه دارد... #⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
من وقتی سنم حدود هجده بود پسر همسایه مون که از خانواده خیلی پولداری بودن عاشقم‌شد جوری که بخاطر من تب میکرد و اگر ی روز من رو تو کوچه نمیدید حسابی حالش بد میشد بالاخره مادرش اومد خونمون و به مامانم‌گفت _اومدم زلیخا رو برای فردین خواستگاری کنم مامانم بخاطر زیبایی من اسمم و گذاشته بود زلیخا، چون خانواده شون پولدار بودن و پسره هم موجه بود کسی مخالفتی نکرد وقتی اومدن خواستگاری بهش نگاه کردم تنها ایرادش شکم بزرگش بود که شد بهونه من اما الحق و الانصاف هیچ جوره به دلم‌نمی نشست هر چی گفتم من این رو دوس ندارم کسی گوش نکرد و بابام با ی تو دهنی ساکتم کرد از وقتی نامزدی ما اعلام شد، فردین هر روز بای تیکه طلا خونمون بود تا هم من رو ببینه که با هدیه دلم من رو به دست بیاره، تقریبا سه روز مونده بود به عروسیمون که اومد خونمون و اروم‌بهم‌گفت. _مادرم اسم من رو اشتباه انتخاب کرده باید میذاشت یوسف که به اسم‌تو بیاد این حرف برای خودش جالب بود که حسابی خندید اما برای من حالت تهوع آورد... ✍ادامه دارد... #⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
حضرت امام خمینی رحمت الله علیه که به رحمت خدا رفتن، من خیلی دلم می خواست که برای تشییع پیکر مطهرشون به بهشت‌زهرا برم اما شوهرم خیلی سخت گیر بود و اجازه نمی داد اون موقع حتی برای رفتن به خانه مادرم که با ما چند قدمی بیشتر فاصله نداشت هم باید اجازه می گرفتم و حتی گاهی اجازه نمیداد، دیگه وقتی که دید حال من اینقدر خراب شده دلش سوخت گفت باشه برو ولی حتماً با مامانت برو، دو تا بچه های کوچیک رو هم نبر. من اون موقع چهار تا بچه داشتم دو تا از بچه هام رو بردم پیش خواهر شوهرم و گفتم که اینها رو نگه دار، من غروب میام میبرمشون خواهر شوهرم همیشه میخواست جایی بره بچه هاش رو میگذاشت پیش من، و من اولین باری بود که ازش خواهش میکردم که بچه های من رو نگه داره از من پرسید کجا میخوای بری؟ گفتم می خوام برم تشییع پیکر حضرت امام خمینی خواهر شوهرم با انقلاب خوب نبود ، اون موقعها امام رو هم دوست نداشت البته الان اینطوری نیست خیلی خانم خوب و مومنی هست، و نظرش هم نسبت به حضرت امام و همینطور مقام معظم رهبری خیلی فرق کرده ولی اون روزها با حضرت امام خوب نبود به من گفت کجا میخوای بری یه پیرمردی که عمرش تمام شده و به رحمت خدا رفته اینکه دیگه انقدر ناراحتی نداره و که حالا تو بخوای صبح بری و غروب برگردی من خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم و نمی تونستم که این حرفش رو بی جواب بگذارم... ... ✍ادامه دارد... #⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم داستان اتفاقیه که توی ۴۰ سالگی مادربزرگم براش اتفاق افتاد زمینی توی محله‌ی ما خالی بود و صاحبش به خاطر تمکن مالی که داشت اونجا رو نمیخواست. مادربزرگم‌ که وجود یک‌حسینه رو توی محل کم‌میدونست رفت و با اون‌فرد صحبت کرد و راضیش کرد تا اونجا رو برای ساخت حسینه اهدا کنه. اون فرد خیلی استقبال کرد و توی یه برگه اهداش رو اعلام کرد و به مادربزرگم داد. کمک مالی چشمگیری هم برای ساخت اون حسینه بهش داد. با اون پول مادربزرگم شروع کرد ولی چیزی نگذشته بود که پول تموم شد. برای اینکه کار نخوابه راه افتاد پیش خیرین محل و شروع کرد به پول جمع کردن. یادمه اون موقع ها قبض های ۲۰۰ تومنی صادر میکردن و از مردم هم پول جمع میکردن.‌۶ سال طول کشید تا زینبیه نیمه ساخته شد اما هنوز کم‌و کسری داشت و مادر بزرگ‌من بی خیال نشد. رفت دفتر امام جمعه‌ی محل از اونجا هم پول گرفت.‌شب و روزش شده بود فکر کردن به زینبیه و ساختش. مردم هم سنگ تموم گذاشتن و ساختش تکمیل شد. مراسم‌افتتاحیه‌ی بزرگی گرفته شد و چون سرشناس های محل تو ساختش کمک کرده بودن تمامشون اومدن. خب هیئت امنای محل ما با بسیج خواهران خوب نبودن و مادربزرگم اولین‌کاری کرد بسیج خواهران رو آورد اونجا تا فعالیت کنن‌. بسیج هم با کمک‌های مردمی زینبیه رو تجهیز کرد.‌ از سمامور های بزرگ بگیر تا دیگ و گاز های بزرگ‌ برای پخت نذری. ✍ادامه دارد... #⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
هدایت شده از شهید گمنام🇵🇸
10.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻کارنامه شگفت‌آور رئیسی در کمتر از ۱ سال!() 🔹خطاب به تمام کسایی که میگفتن اینا همش وعده وعیده و باید دید دولت در آینده چه میکنه تا بشه حق داد و اعتماد کرد! 🍃┅🦋🍃┅─╮ @shahidma ╰─┅🍃🦋🍃