eitaa logo
مهدویت تا نابودی اسرائیل
1.7هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
3.5هزار ویدیو
66 فایل
🌷اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید 🍃امام خامنه ای(حفظه الله) نظرات و پیشنهادات @Mtnsrx لینک کانال مهدویت تا نابودی اسرائیل در ایتا http://eitaa.com/joinchat/1682636800Cc212ba55ee
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️ ۱ 🍃 يادم هست در خاطرات #هادي خواندم كه هميشه دنبال گره گشايي از مشكلات مردم بود. اين شهيد والامقام به دوستانش گفته بود: از خدا خواسته ام هميشه جيبم پر پول باشد تا گره از مشكالت مردم بگشايم. من دقيقاً چنين شخصيتي را در هادي ذوالفقاري ديدم. او را الگوي خودش قرار داده بود. دقيقاً پا جاي پاي مي گذاشت. هادي صبحها تا عصر در بازار آهن كار ميكرد و عصرها نيز اگر وقت داشت، با موتور كار ميكرد. اما چيزي براي خودش خرج نميكرد. وقتي مي ً فهميد كه مثال هيئت نوجوانان مسجد، احتياج به كمك مالي دارد دريغ نميكرد. يا اگر مي فهميد كه شخصي احتياج به پول دارد، حتي اگر شده قرض ميكرد و كار او را راه ميانداخت. هادي چنين انسان بزرگي بود. من يك بار احتياج به پول پيدا كردم. به كسي هم نگفتم، اما هادي تا احساس كرد كه من احتياج به پول دارم به سرعت مبلغي را آماده كرد و به من داد. زماني كه مي خواستم عروسي كنم نيز هفتصد هزار تومان به من داد. ظاهراً اين مبلغ همه پس اندازش بود. او لطف بزرگي در حق من انجام داد 👉 @mtnsr2
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 ⭕️ ۲ 🔶 قسمت پنجاه ونهم 🔶 شب جمعه و ساعت دو نیمه شب بود جلوی مسجد محمدی مشغول ایست وبازرسی بودیم من وچند نفر دیگر روی پله مسجد نشستیم وصحبت می کردیم ، از جا پرید ! ودوید سمت ابتدای خیابان مجاور . نشست ودستش را توی جوی آب کرد ! بعد هم برگشت . باتعجب پرسیدم آقا ابراهیم چی شده؟! گفت: هیچی ،یک پیت حلبی تو جوی آب افتاده بود وهمینطور که می رفت ،سر وصدا ایجاد می کرد . رفتم واز داخل جوی آب برداشتم تا صدایش مردمی که خواب هستند را اذیت نکند 🔶 باز هم مثل شبهای قبل . نیمه شب از خواب بیدار شدم، دوباره دیدم که روی زمین خوابیده! با اینکه رختخواب برایش پهن کرده بودیم ، اما آخر شب وقتی از مسجد آمد ،دوباره روی فرش خوابید . صدایش کردم وگفتم :داداش جون هوا سرده یخ می کنی . چرا توی رختخواب نمی خوابی ؟ گفت خوبه ، احتیاجی نیست . وقتی دوباره اسرار کردم گفت : رفقای من الان توی جبهه گیلان غرب ، توی سرما وسختی هستند من هم باید کمی حال اونها رو درک کنم 🔶 رفته بودیم برای مسابقات باشگاهی. در میان تماشاگران کنار ما نشسته بود . مهم ترین حریف او شخصی به نام قلی پور بود . ایشان بدنی تنومند داشت وحریفان خود را به راحتی شکست می داد ، دوستانش حسابی او را تشویق کردند. بعد به میان تماشا گران آمد تا استراحت کند . آقای قلی پور رو به ما کرد و گفت :حریف بعدی من هادیه، شما او را می شناسید ؟ قبل از اینکه ما حرفی بزنیم خود گفت :من میشناسمش. عددی نیست ، سریع اون رو میزنی! قلی پور خوشحالتر از قبل به رختکن رفت . شروع کرد به گرم کردن خودش. چند دقیقه یعد گوینده سالن نام و قلی پور را برای مسابقه بعدی اعلام کرد. سر جایش نشسته بود . برای دومین بار نامش را صدا کردند. قلی پور و داور روی تشک بودند . لباسش را در آورد. در حالی که دو بنده را زیر لباس پوشیده بود به سمت تشک رفت. داور بدن را چک کرد وسوت زد قلی پور که آماده مسابقه شد ،نگاهی به ا انداخت وبا تعجب گفت تو که.... هنوز حرفش تمام نشده بود که زیر دو خم اورا گرفت و از روی زمین بلندش کرد یک دور بر روی تشک چرخید و او را به زمین زد وروی پل نگه داشت . لحظاتی بعد قلی پور ضربه فنی شد بلافاصله از جا بلندش کرد . حریفش را بوسید و معزرت خواهی کرد بعد گفت شرمنده ما رفیق شما هستیم ببخشید . کسی باور نمی کرد که این مسابقه زمینه رفاقت آنها را فراهم کند آنها رفقای بسیار خوبی برای هم شدند . ارتباط خوب آنها تا شهادت ادامه داشت 👉 @mtnsr2 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 ⭕️ ۲ 🔶قسمت شصت 🔶 هر زمان در جمع رفقا در هیئت حاضر می شد شور عجیبی بر پا می کرد. در سینه زنی ومداحی برای اهل بیت سنگ تمام می گذاشت . اما عادات خاصی در هیئت داشت توی مداحی داد نمی زد . صدای بلندگو را هم اجازه نمیداد زیاد کنند . وقتی هنوز هیئت شروع نشده بود ،سر بلند گو ها را به سمت داخل محل هیئت می چرخاند تا همسایه ها اذیت نشوند . اجازه نمی داد رفقای جوان،که شور وحال بیشتری دارند ،تا دیر وقت در هیئت عمومی عزاداری را ادامه دهند . مراقب بود مردم به خاطر مجلس عزای اهلبیت اذیت نشوند. به این مسائل توجه خاصی داشت. همچنین که هنوز چراغ روشن نشده بود هیئت را ترک می کرد !! علت این کار را بعد ها فهمیدم. وقتی شاهد بودم دوستان هیئتی ،بعد از هیئت مشغول شوخی وخنده و.....می شدند وبه تعبیر بیشتر اندوخته معنوی خود را از دست می دهند 🔶 در ایام جنگ معلمی داشتم که خیلی بر من وهمکلاسی ها تاثیر داشت. بسیاری از شاگردان او اهل نماز و جبهه و....شدند یک روز به ایشان گفتم :خدا رو شکر که شما معلم ما هستید . دبیر ما گفت :دعایش را به شهید بکن . او مرا به اینجا کشاند !! بعد ادامه داد . ما با اصغر وصالی رفیق بودیم. اما در مراحل سخت گزینش اول انقلاب رد شدیم . توی مراسم ختم شهید وصالی بود که را دیدم . از او خیلی خوشم آمد وسلام کردم. ابراهیم که تا حدودی مرا می شناخت ، جواب سلام را داد وپرسید : چه می کنی ؟ گفتم گزینش سخت دانشگاه تربیت معلم مرا رد کرده! از فردا صبح به دنبال کار من افتاد . قبلا مدتی با گزینش آموزش و پرورش همکاری داشت . به خاطر سختگیری بیش از حد گزینش اول انقلاب از آنها جدا شده بود . خلاصه اینکه ما امروز ، به برکت زحمات وپیگیری این شهید بزرگوار معلم هستیم. 👉 @mtnsr2 🍂🍃🍂🍃🍂🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 ⭕️ ۲ 🔶قسمت شصت و یک 🔶 اوایل انقلاب بود . در کمیته مشغول فعالیت بود . حیطه فعالیت کمیته ها بسیار گسترده بود . مردم در بیشتر مشکلات به کمیته ها مراجعه می کردند . من به کمیته ای که در آنجا مشغول بود رفتم چند اتاق کنار هم بود در هر اتاق یک میز قرار داشت ویکی از نیروهای کمیته پشت میز جوابگوی مردم بود . وارد اتاق شدم بر خلاف دیگر اتاقها میز کار پشت سرش بودو صندلی جلوی میز قرار داشت !!صندلی مراجعین هم جلوی صندلی بود پرسیدم اینجا چرا فرق داره؟ گفت :پشت میز که نشستم احساس غرور بهم دست داد. گفتم اینطوری از مردم دور می شم برای همین صندلی خودم را آوردم اینطرف تا به مردم نزدیک باشم 🔶 مهدی حسن قمی از کوچکترین دوستان می گفت: تربیت کردن به طور غیر مستقیم بود . مثلا هر بار که با هم بودیم ویک فقیر می دید ،پول را به من می داد تا به فقیر بدهم . اینطوری خودش گرفتار ریانمی شد و به ما هم درس برخورد با فقیر می داد. یادم هست به ساندویچ الویه علاقه داشت . اما هر جایی برای ساندویچ نمی رفت . یک ساندویچ فروشی در ۱۷شهریور بود که به فروشنده اش آقا شیخ می گفتند . یعنی آدم مقدس و مسجدی بود . پیش او می رفت حساب دفتری پیش او داشت . می دانست تو الویه ؛ کالباس نمی ریزد وفقط از مرغ استفاده می کند . سوسیس و همبرگر و....هرگز استفاده نمی کرد. اینگونه به ما درس تربیتی می داد که هر چیزی نخوریم وهر جایی برای غذا نرویم . می دانست این فروشنده به حلال وحرام خیلی دقت دارد . برای همین آنجا می رفت . چرا قرآن دستور می دهد : انسان به غذایی که می خورد توجه داشته باشد 👉 @mtnsr2 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 ⭕️ ۲ 🔶قسمت شصت دوم 🔶 قلب رئوف ،بزرگترین نعمتی بود که خدا به بنده اش داده بود .یکبار در دوران مجروحیت به دیدنش رفتم. یکی از علما هم آنجا بود . از خاطرات جبهه می گفت . یادم هست که گفت :در یکی از عملیاتها در نیمه شب به سمت دشمن رفتم . از لابه لای بوته ها ودرختها حسابی به دشمن نزدیک شدم. یک سرباز عراقی روبه رویم بود یکباره در مقابلش ظاهر شدم . کس دیگری نبود دستم را مشت کردم با خودم گفتم بایک مشت اورا می کشم اما تا در مقابلش قرار گرفتم دلم برایش سوخت . اسلحه روی دوشش بود فکر نمیکرد اینقدر به او نزدیک شده باشم . چهره اش اینقدر مظلومانه بود که دلم برایش سوخت او سربازی بود که به زور به جنگ با ما آورده بودند وبه جای زدن او را در آغوش گرفتم بدنش مثل بید می لرزید دستش را گرفتم وبا خود به عقب آوردم . بعد او را تحویل یکی از رفقا دادم تا به عقب منتقل شود وخودم برای ادامه عملیات جلو رفتم 🔶 رفاقت ما با تمام بچه های آن دوران سر وکله زدن و بازی و خنده بود ، مثلا چند نفر دور هم جمع می شدند وکلاه یک کارگری که از آنجا رد می شد را بر می داشتند وپرت می کردند و مردم آزاری می کردند . اما رفاقت با الگو گرفتن ویادگیری کارهای خوب بود . او غیر مستقیم به ما کارهای صحیح را آموزش می داد حتی حرفهایی می زد که سالها بعد به عمق کلامش رسیدیم من موهای زیبایی داشتم . مرتب به آنها می رسیدم و مدل و.....درست می کردم . خیلی ها حسرت مو ها و تیپ ظاهری من را داشتند . نیز خیلی زیبا بود اما....یکبار که پیش هم نشسته بودیم ،دوباره حرف از مدل موهای من شد . جمله ای کفت که فراموش نمی کنم:نعمتی که خدا به تو داده به رخ دیگران نکش این را گفت ورفت 👉 @mtnsr2 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 ⭕️ ۲ 🔶قسمت شصت وسوم 🔶 از مدرسه برگشتم . دیدم رفقای هم سن من مثل سید کمال وناصر کرمانی و..... سر کوچه نشسته اند . من سراغ آنها رفتم . بیشترین تفریح جوانان آن روزگار شوخی وخنده و دست انداختن دیگران بود . همین که دور هم نشستیم ،یکی از اهالی محل از دور آمد ،کت وشلوار شیک و سفید و......تیپ خیلی زیبایی داشت ،اما شرایطش عادی نبود . او آقا کاظم راننده کامیون وهمسایه ما بود . تلو تلو میخورد و به سمت خانه می رفت . کاملا مشخص بود که حسابی نجاست خورده وحالش بد است . به نزدیک ما که رسید یکدفعه افتاد توی جوب ! ما نگاهش می کردیم و می خندیدیم توی دلم می گفتم حقشه. هیچ کس جلو نیامد توی همین حالت ،اون شخص بالا آورد و لباسهایش کثیفتر شد ! همینطور که نگاهش می کردیم ، یکباره از راه رسید . به محض اینکه ماجرا را فهمید وارد جوب شد وآقا کاظم را بیرون آورد آب برداشت و شروع به تمیز کردنش کرد . حسابی که تمیز شد ،او را کول کرد وبه سمت منزلش برد دنبال رفتم . اول کوچه حکیم زاده ، نزدیک مسجد باب الجنه منزل آقا کاظم بود ابراهیم در زد و او را داخل خانه برد. زن وبچه های آقا کاظم بسیار مومن وباحجاب بودند . آقا کاظم را روی تخت کنار حیاط گذاشت و هیچ حرفی در مورد کارهای او نزد بعد هم خدا حافظی کرد . به ما هم اشاره کرد که چیزی به کسی نگویید . او آبروی یک خانواده را خرید....... 👉 @mtnsr2
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 ⭕️ ۲ 🔶قسمت شصت وچهارم 🔶 برادرم در عملیات آزادی خرمشهر شهید شد . او در قطعه ۲۶بهشت زهرا سلام الله علیه دفن کردیم . در مراسم او متوجه شدم که با موتور یکی از رفقا به آنجا آمد . مادر دختر عموی ما حساب می شد و شهید مهدی خندان نیز پسر خاله ما بود . او پایش آسیب دیده بود وبا عصا راه می رفت . وقتی کنار مزار رسید ،شروع به روضه خوانی کرد . چقدر حالت زیبایی ایجاد شد. او با اخلاص مثال زدنی خودش می خواند وما لذت می بردیم . وقتی میخواست برود ،به مزار برادرم اشاره کرد وگفت: عجب جای خوبی دفن شده ، من دوست دارم که انشا ءالله قبرم همینجا کنار شهید حسن سراجیان باشد که هر کسی از کنار خیابان رد شد به یادمان باشد من این جمله در ذهنم ماند ، سالها بعد یک شهید گمنام در محل خالی در کنار برادرم دفن شد وقتی مزار یاد بود ،در مجاورت برادرم ساخته شد ، تعجب کردم واز خانواده پرسیدم : شما به منظور این مزار را انتخاب کردید؟ پاسخشان منفی بود اما یقین داشتم خودش اینگونه می خواسته 🔶 روز ۱۳ آبان ۸۸بود میخواستم زود تر به محل کار بروم. اما خیلی خوابم می آمد . کنار بخاری توی منزل لحظاتی خوابم برد یکباره دیدم رو به روی درب دانشگاه تهران قرار دارم جمعیتی داخل دانشگاه شعار می دادند نگاهم به روبه روی درب افتاد و جواد افراسیابی و رضا گودینی کنار هم با عصبانیت😡 ایستاده وبه درب دانشگاه نگاه می کردند بعد از مدت ها از دیدن دوستانم بسیار خوشحال شدم می خواستم به سمت آنها بروم اما آنقدر عصبانی بودند که جرات نکردم از خواب پریدم . این رویا چند دقیقه بیشتر نبود ،ولی نفهمیدم چه خبر است ؟ زنگ زدم به یکی از دوستانم در حراست دانشگاه تهران گفتم جلوی درب دانشگاه چه خبر است ؟ گفت همین الان جمعیت فتنه گر ،تصویر بزرگ مقام معظم رهبری را پاره کردند وبه حضرت آقا ناسزا گفتند و‌..‌‌ علت حضور شهدا را فهمیدم. به مساله ولایت فقیه بسیار اهمیت می داد 👉 @mtnsr2 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 ⭕️ ۲ 🔶قسمت شصت و پنجم (آخرین قسمت) 🔶 بی شک اگر در اوضاع اسف بار امروز خاور میانه حضور داشت ، جدای از فعالیت فرهنگی ،در جمع حضور داشت. نوروز سال قبل در سفر عتبات بودم روزی که به کربلا رسیدم ، به نیابت از زیارت کردم . همان شب در عالم رویا مشاهده کردم که در بین الحرمین جمعیت زیادی نشسته اند . مانند جلسات هیئت!! من هم وارد شدم و گوشه ای نشستم . یکباره دیدم که ، با همان چهره ملکوتی روبه روی من نشسته خواستم به طرفش بروم اما خجالت کشیدم . از آقایی که چای پخش می کرد پرسیدم ایشون است؟ گفت:بله گفتم:اینجا در عراق چه می کند ؟ به آرامی گفت :ایشون مشاور حاج قاسم سلیمانی است .... وما مشاهده کردیم که درست در همان ایام، رزمندگان عراقی شهر و ما مشاهده کردیم که درست در همان ایام ،رزمندگان عراقی شهر تکریت که دژمحکم داعش محسوب می شد را به راحتی وبا کمترین تلفات آزاد کردند آن هم با توسل به مادر سادات حضرت زهرا علیه السلام اما میان شهدای مدافع حرم ، بسیاری بودند که ارادت وعلاقه قلبی به داشتند شهید مهدی عزیزی همواره تصویر را در جیبش داشت ، کتاب را خوانده بود هروقت از کنار تصویر او رد می شد سلام می کرد شهید سید مصطفی صدر زاده ، نام جهادیش را سید گذاشت . مرتب کتاب را تهیه می کرد ومی نوشت : وقف در گردش و به دیگران می داد. شهید سید میلاد مصطفوی هر طور بود در راهیان نور به می رفت وبا خلوت می کرد . شهید عباس دانشگر هرزمان یکی از اساتید دانشگاه که همرزم بود را می دید از او می خواست چند جمله ای از بگوید . شهید که دیگر احتیاجی به توضیح ندارد . نام جهادیش را گذاشته بود : . تمام زندگی هادی شده بود . شهید علی امرایی بیشتر کتاب ها را خوانده بود ودر کنار مزار یاد بودش عکس یادگاری گرفت شهید حاج حمید اسدالهی از عاشقان بود . روی برخی داستانهای آموزنده او تمرکز خاصی داشت . شهید محمد کامران از هم محلی های بود ،او را الگو خودش قرار داد و در مسیر قدم برداشت شهید مهدی نوروزی ارادت قلبی به داشت بارها خاطراتش را از او شنیده بودیم و..... اما یکی از مسئولین لشکر فاطمیون به ما مراجعه کرد و گفت :برای اوقات بیکاری رزمندگان احتیاج به کتاب داریم . تعداد زیادی از کتابها از جمله سلام بر به آنها هدیه شد . بعد ها از برکات حضور در جمع مدافعان حرم بسیار شنیدیم و..... در مراسم روز جوان ،مرتضی عطایی که یکی از مسئولین فاطمیون بود حضور یافت . ایشان از جانبازان مدافع حرم بودند و در مراسم توسط استاد پناهیان از ایشان تقدیر شد مرتضی نیز عاشق بود ومدتی بعد ،به کاروان شهدا پیوست😔 والسلام علیکم ورحمت الله وبرکاته 👉 @mtnsr2 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
📩 ارسالی از کاربر های کانال قبل از هر چیز من شهید رو اصلا نمی شناختم یعنی تا به حال نه اسمش رو شنیده بودم نه عکسش رو دیده بودم من فعال فضای مجازی بودم توی گروه ها با اونهایی که شبهه می پروندن بحث می کردم بحث هام اکثراً تاثیر گذار بود اما بعضی مواقع نمی تونستم شبهه شون رو ثابت کنم واین برام سخت بود یه مدتی رو کلاً درگیر فضای مجازی بودم تا اینکه فضای مجازی روی خودم تاثیر گذاشت و مشکوکانه در برخی از کانالهایی که نباید می رفتم سرک می کشیدم مدتی رو همین طور گذروندم از این وضع رازی نبودم اما انگاربرای من عادت شده بود 😒 دیگه از این وضع خسته شده بودم ولی نمی تونستم بیخیال بشم یه بار یه خوابی دیدم که برام جالب بود .... 😴خواب دیدم تو یه خونه ای هستم که ظاهراً مال خودم نبوده اما اواخر خواب متوجه شدم مال خودمه داخل این خونه به فساد وگناه مشغولم خیلی به راحتی گناه می کردم یه شهیدی داریم که تو بچگی خیلی باهاش بودم بنام با یکی دیگه که نمی شناختمش اومدن توی خونه جا به جای خونه رو با اشاره می دیدن و یه چیزایی به هم می گفتن رو به من کرد و گفت: این خونه رو به کسی میدی ؟ منم با سوال گفتم : برای خودت میخای ؟ گفت :نه با اشاره به اون یکی که همراهش بود ❓گفتم : برای اون میخوای ؟ با خنده گفت: نه ! من هم با تعجب سری تکون دادم و گفتم باشه خونه تحویل شما... با اینکه می دیدم ظاهر سالمی داره ولی اون دو نفر مشغول شدن به کندن دیوار های خونه انگار می خواستند ظاهر خونه رو عوض کنن من از خواب بیدار شدم آرام آرام کارهایی که ازشون خسته شده بودم رو به راحتی کنار گذاشتم خدا رو شکر به یکباره راه تهذیب نفس رو پیش گرفتم شاید بعضی مواقع زمین بخورم ! ولی بلند می شم و دوباره از نو شروع می کنم نمی دونم تا پایان عمرم چطور پیش میرم ولی برام دعا کنید...... اما اتفاقی که برام جالب بود یکی از دوستان یه بار برای من از شهیدی صحبت می کرد خیلی هم با آب وتاب ، که یه کتاب خوندم در مورد یه شهید به نام ..... که خیلی جالبه چند خاطره از او برام تعریف کرد . داستان اذان رو برام تعریف کرد اما خیلی سر بسته ، که عجب آدمی بوده این شهید!.... واز من خواست تا برای یکبار هم که شده این کتاب رو بخونم اولش کمی بی تفاوت بودم اما یه بار به صورت اتفاقی عکس روی جلد کتاب رو دیدم انگار به نظرم آشنا می اُومد کتاب رو گرفتم نگاه کردم به نظرم انگار جایی دیدمش اما کجا دیده بودم، خاطرم نمی اومد خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم قبل از اینکه بخونمش قسمت به قسمتش رو باز نویسی کنم و تو کانال وگروه ها پخش کنم روزها کارم این بود هر روز یک قسمت رو می نوشتم با این وضع روزی یک قسمت رو می خوندم با خوندن خاطرات ، شخصیت شهید برای من آشنا شد تا اینکه روزی خاطرم اومد رو کجا دیدم نفر دومی که با اومده بود به خوابم ، همون شهید بود بعد اون مدت با شهید آشنا واُنس گرفتم نمیگم این خواب از رویا های صادقه بوده یا چنین وچنان اما این خواب برای من این تعبیر رو داشته که شهید خونه دلم رو از من خواسته بود می خواست خونه دلم رو از وجود شیطان پاک کنه و با خدا آشنا کنه این دو شهید اومدند تا خونه گناه دلم رو غبار روبی و به خدا بِدَن الان بعد ۵ ماه به قسمت پایانی جلد دوم سلام بر رسیدم یه کانالی توی تلگرام باز کردم که بعدش آوردم تو سروش تمام قسمتاش رو توی این کانال ریختم خیلی ها اومدن استفاده کردن و با شخصیت آشنا شدن برای معرفی این شهید این تنها کاری بود ازم بر می اومد 🌷التماس دعا......... 👉 @mtnsr2
⭕️ 🔶 بركت در مال چيزی نيست كه با مفاهيم مادي و دنيايی قابل بحث و توجيه باشد. برخی افراد بودند كه آنچه را كه خدا در اختيارشان نهاده بود براي رفع مشكلات مردم قرار می دادند و خدا هم از خزانه غيب خود مشكلات مالی آنها را برطرف می كرد. ✨ً مثال، شهيد . دوستی ميگفت: يک شب را ديدم که در کوچه راه ميرود. پرسيدم: کاري داری؟ گفت: از صبح تا به حال کسی از بندگان خدا را نديدم که مشکل مالی داشته باشد و من بتوانم مشکل او را برطرف کنم. برای همين ناراحتم. هادی هيچ گاه پول را برای خودش نخواست، بلكه با پولی كه به دستش می رسيد مشكلات بسياری از رفقا را برطرف می كرد. بارها شده بود كه مسافركشی ميكرد و پول آن را خرج هيئت و يا افراد نيازمند می كرد. اين ويژگيهای شهيد برای خيلي جالب بود. هادي ذوالفقاری را خيلي دوست داشت براي همين سعی ميكرد مانند اين شهيد عزيز با درآمد خودش مشكلات مردم را برطرف كند. يادم هست كه در تهران تصوير نسبتاً بزرگ را جلوی موتور نصب كرده بود و اينطرف و آنطرف ميرفت. هادي هم از خدا خواسته بود كه بتواند گره از مشكلات خلق خدا برطرف كند.بايد اشاره كرد كه نشستن و دعا كردن، برای اينكه خداوند بركت خود را نازل كند، در هيچ روايتی وارد نشده. انسان اگر می خواهد به جايي برسد، بايد تلاش كند. زماني كه هادی ذوالفقاری در تهران بود و در بازار آهن فعاليت ميكرد، هميشه دست خير داشت. خصوصاً برای هيئتها بسيار خرج ميكرد. هادي ميگفت بايد مجلس امام حسين علیه السلام پررونق باشد. بايد اين بچه ها كه به هيئت می آيند خاطره خوشی داشته باشند. هر بار كه براي هيئت و يا كارهای فرهنگي مسجد احتياج به كمك مالی داشتيم اولين كسی كه جلو می آمد هادی بود. هميشه آماده بود برای هزينه كردن. يك بار به هادی گفتم: از كجا اين همه پول ميياری؟ مگه توی بازار چقدر بهت حقوق ميدن؟ خنديد و گفت: از خدا خواستم كه هميشه براي اينطور كارها پول داشته باشم. خدا هم كمكم ميكنه. پرسيدم: چطوری؟ گفت: بايد تلاش كرد. بعد ادامه داد: برای اينكه برخي خرجها رو تأمين كنم، بعد از كار بازار آهن، با موتور كار ميكنم. بار می برم، مسافر و... خدا هم توی پول ما بركت قرار ميده. هادي در نجف هم دست از اين كارها بر نمی داشت. بسياري از طلبه های نجف از فعاليتهای هادی ميگفتند و اينكه نميدانستند هادی از كجا پول می آورد، اما كارهای خير ماندگاری از خود به يادگار ميگذارد. زمانی كه هادی شهيد شد، چند نفر از طلبه ها آمدند و خاطرات خود را از هادی بيان كردند. يكي می گفت: اين عبايی را كه دارم هادي برايم خريد، ديگری به نعلين خود اشاره كرد. يكي ديگر از آنها از لوله كشی آب خانه اش ميگفت و... هادي براي تأمين هزينه اين كارها در نجف كار ميكرد. اين اواخر كاري كرده بود كه مسئولان گروههای نظامی مردمي حشدالشعبي حسابی به او اطمينان داشتند. هميشه پول در اختيار او می گذاشتند تا براي كارهای فرهنگی كه در نظر دارد هزينه كند. 👉 @mtnsr2
مدتی بعد خبر دار شدیم سید عباس مسئول آموزش تکاوران ارتش شاهنشاهی است اما اصلا به چهره اش نمی خورد او دارای محاسن ومذهبی ومسجدی بود . یکبار با ادب از خود سید عباس سوال کرد . سید عباس گفت از من خواستند من هم قبول کردم به شرطی که محاسنم را کوتاه نکنم ونمازم را اول وقت بخوانم وآزادی عمل در مسائل دینی داشته باشم سال بعد که وارد دنیای کشتی شد سید عباس در یک سانحه ای از دنیا رفت😔 . 🍃اما یکی از مهمترین مسائلی که سید عباس به تاکید داشت بحث حیاء بود تحت تاثیر او همیشه لباس گشاد میپوشید هیچ گاه در حضور دیگران لخت نمیشد ما را در همه عرصه ورزش دیده بودیم اما یادم نمی آید یکبار به استخر وشنا رفته باشیم در مورد کشتی معمولا دو بنده ای تهیه میکرد که پارچه دار باشد ومعمولا لباسش را در خانه زیر لباس میپوشید ودر سالن فقط لباسش را در می آورد 🍃در بین دوستان وهمسالان اگر کسی را برای رفاقت انتخاب میکرد اگر می دید بی حیا ودریده است تلاش میکرد که رفتار آن شخص را تغییر دهد حتی اعتقاد دارم بخاطر همین حیا بود که آرزو داشت پیکرش باز نگردد در مراسم یکی از شهدا به بهشت زهرا علیه السلام رفتیم آنجا پیکر شهید را می شستند ومردم نگاه میکردن گفت خدا کنه ما اینطور نشیم کسی که آدم را شست شو میکنه اگر دقت لازم رو نداشته باشه خیلی بد میشه . بعد ادامه داد من از خدا خواستم مثل مادر سادات حضرت زهرا علیه السلام گمنام باشم ودیگر کارم به غسالخانه نرسه ... 👉 @mtnsr2