ریحانه 🌱
#پارت_248 #عشق_بی_بیرنگ به قلم #فریده_علیکرم کنار مجید نشستم. عرفان رفت و با شیشه مشروبش بازگشت
#پارت_249
#عشق_بی_بیرنگ
به قلم #فریده_علیکرم
میخوای به امیر بگم بیاد باهاش صحبت کنه؟
هلیا فکری کردو گفت
چی بگم والا؟
یه بار امتحان کن ، به امیر بگو چه مشکلاتی داری بیاد باهاش صحبت کنه بعد اگر به نتیجه نرسیدی الان بهترین موقعیته بابا و مامان انگلیسند بیا خونه مامانینا قهر ببین عرفان میخواد چیکار کنه؟
پرنیا رو چی کار کنم؟
پرنیا رو هم باخودت بیار
اخه نمیگذاره
خوب نگذاره، بچه که نیست. هفت سالشه
نه ،بچه م ناراحت میشه.
الان بچه ت خیلی خوشحاله پامیشه تورو میزنه.
هلیا سکوت کرد و به من خیره ماند من ادامه دادم
مگه بیتا از مادرش دوره بلایی سرش اومده؟ بعد هم پرنیا به تو عادت داره تو نباشی خون عرفان و میکنه تو شیشه هی ضر ضر کنارش گریه میکنه اونم اعصابش نمیکشه کم میاره
مگه مجید در مقابل گریه های بیتا کم اورده؟ من خودم بارها شاهد بودم اونموقع که تو نبودی بیتا گریه میکرد سراغ مادرشو میگرفت
در پی سکوت هلیا ادامه دادم
بعد مجید چی کار میکرد ؟
هلیا فکری کرد و گفت
بعد مجید کلافه میشد زنگ میزد به متین میبرد پیش مادرش
از وقتی من اومدم مجید خیالش راحت شده از بیتا ، قبل از اون که اینطوری نبود، خودش حوصله بچه نداشت تا جایی که مادر و خواهراش نگه میداشتند که هیچی لز اوتجا به بعد میداد به مادرش دیگه.
هلیا سرش را به علامت نه بالا داد و گفت
خودم دلم طاقت نمیاره
یکم سفت باش هلیا ، یه بار امتحان کن ، اگر کم اوردی من مجید و میفرستم باهاش صحبت کنه برت گردونه
هلیا سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت و سپس گفت
امیر کمک میکنه؟
میخوای من بهش بگم؟
اره، چون من نمیتونم بگم. گوشی که ندارم تلفن خونه هم عرفان قطعش کرده
چرا؟
روانیه دیگه، یکی اشتباه زنگ زد خونه ، هم منو کتک زد هم گوشی و جمع کرد
از اینجا که بریم میرم سراغ امیر
اون دخالت نمیکنه عاطفه
حالا من تلاشمو میکنم.
هلیا سرش را به علامت مثبت تکان دادو گفت
قول دادی که اگر من کم اوردم درستش کنی ها
باشه، بخدا کمکت میکنم.
مجید تورو اذیت نمیکنه؟
نگاهی به هلیا انداختم و گفتم
نه به اون صورت.
اخلاقش خوبه؟ مهنازو که خیلی اذیت میکرد.
یکم زود عصبی میشه ولی در حالت کلی خوبه.
در باز شدو مجید و عرفان وارد شدند. مجید رو به من گفت
پاشو بریم.
هلیا گفت
کجا به این زودی؟
الان متین زنگ زد گفت
مادرم حالش بد شده بردنش بیمارستان.
با نگرانی گفتم
چرا؟
قلبش گرفته
برخاستم و کیف دستی م را برداشتم بلافاصله ازخانه خارج شدیم و به بیمارستان رفتیم. مژگان و منیژه با من احوالپرسی کردند و بارداری م را تبریک گفتند. متین کمی ان طرف تر زانوی غم بغل گرفته بود. بیتا نزدیک اورفت من و مجید هم از پشت شیشه سی سی یو نظاره گر عزیز خانم بودیم.
عزیز خانم سرچرخاند با دیدن مجید اشاره کرد بیا تو
مجید پشت در رفت،بعد از کمی اصرار به پرستار وارد اتاق شدو بالای سر مادرش رفت.
از پشت شیشه انها را نگاه میکردم. اخ که چقدر دوست دلشتم بدانم چه میگویند.
عزیز خانم هر چه میگفت مجید فقط نگاهش میکرد و گهگاهی سرش را به علامت نه بالا میداد
به دیوار تکیه کرده بودم و راهرو را مینگریستم که از دورمهناز را دیدم که با پدرش می ایند حضور او ازارم میداد. هم استرس داشتم که جریان سقط را دوباره عنوان کند. بیتا جیغ کشیدو گفت
مامان
سپس دوان دوان سمت مهناز رفت مهناز روی زمین نشست و بیتا به اغوش او پرید.
با دیدن این صحنه از امدن مهناز خوشحال شدم لااقل تا مجید نیست بیتا کمی مادرش را میبیند.
مهناز سراپای او را غرق بوسه کرد
پدر مهناز سراپای مرا ور انداز کرد و من ارام گفتم
سلام
علارغم انتظار من لبخندی زدو گفت
سلام دخترم.
متعجب از رفتار او ماندم مهناز نگاهی به من انداخت و سپس مشمئزاز من رو برگرداند و نزد مژگان و منیژه رفت.
در سی سی یو باز شد و مجید از اتاق خارج شد نگاهش در جمع چرخید و روی بیتا که دستش در دست مهناز بود قفل شد. نگاهی سراسر خشم به بیتا انداخت بیتا ناخواسته دست مجید را رها کردو به طرف من امد مجید سلام سردی به دایی اش کردو رو به من گفت
بریم.
سپس نگاهی به مژگان انداخت و گفت
من میرم کاری پیش اومد بهم زنگ بزن
نگاهم روی مهناز افتاد که چه عاشقانه بیتا را نگاه میکند.
در سالن با مجید هم گام شدم ارام کنار گوشش گفتم
یه خواهش ازت بکنم؟
جانم
ارام گفتم...
https://eitaa.com/reyhane11/1534
پارت اول رمان #عشق_بیرنگ👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
🌺
🍂🌺🍂
🍃🍂🌺🍃🍂🌺
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺
ریحانه 🌱
#پارت52 ❣زبان عشق❣ خجالت کشید. هیچی توش نبود ولی قصد انجام کاری رو داشتم که باید می بردم اگه موبای
#پارت53
❣زبان عشق❣
دستم رو از دست امیر کشیدم و نشستم رو صندلی عقب ماشین علی
زهرا خیلی اروم گفت
_پریسا با نمیاد
_امیر نذاشت میگه جفت میشن سبک بازی در میارن
_ای داد از دست این پسر دایی
عمو پشت فرمون نشست و این به خاطر اعصاب خراب امیر بود یک ربع بود که اروم بودم و گریه نمی کردم گوشی توی کیفم لرزید و چون رو پام بود لرزشش رو احساس کردم برداشتم
برداشتم و نگاهش کردم پیامی بود که مطمعنن امیر فرستاده
_مثل بچه ی ادم بر می گردی تو ماشین خودم . کاریت ندارم. بعدا باهات تسویه می کنم
کاشکی بابا قبول نمی کرد با اینا بیام مشهد این بدترین سفر عمرم شد می دونستم اگه به حرفش گوش نکنم تلافی شو سرم در میاره و من هیچ احساس امنیتی پیش این خانواده نداشتم بهتر بود که برگردم تو ماشینش رو به علی گفتم
_یه جا نگه دار من برم ماشین امیر
_بهتره همینجا بمونی
_نه داره پیام میده می ترسم بیشنر عصبی بشه
بعض به گلوم چنگ انداخت و دوباره گریه کردم و ادامه دادم
_برسیم . به بابام میگم بیاد دنبالم
با اصرار من علی برای عمو چراغ زد و نگه داشت قبل از من امیر پیاده شد و مامانش رو نشوند جلو
یا ابالفضل میخواد عقب پیش من بشینه پیاده شدم که خودش نشست وسط من و پریسا . در رو بستم و راه افتادیم. اصلا احساس امنیت نمی کردم و از تماس پاهام با پاهای امیر احساس چندش می کردم دو تا هدف داشتم که باید عملیشون می کردم اول اینکه حال تنها مسافر خوشحال این ماشین رو بگیرم بعدم زنگ بزنم با بابا بیاد برم گردونه با یاد اوری اینکه گوشی م شارژ نداره فکری به ذهنم رسید دست کردم توی کیفم و یه اسکناس ده تومنی در اوردم و رو به عمو گرفتم
_عمو میشه یه جا وایستی یه شارژ برای من بخری می خوام زنگ بزنم به بابام شارژ ندارم
عمو سرش رو تکون داد که امیر زد رو دستم
_پولت بزار کیفت هروقت خواستی زنگ بزنی با گوشی من زنگ بزن
_نه اخه لازمم دارم
کلا برگشت سمتم و با صورت پر از خشمش گفت
_برا چی ؟
_یکی بهم پیام میده میخوام جوابش رو بدم
چشم هاش رو ریز کرد
_چی میخوای بهش بگی اونوقت؟
_می خوام به بابام بگم همچین حالت رو بگیره که دفعه ی اول اخرت باشه دست رو من بلند می کنی
_دفعه ی اولم نبوده اگه رفتارت رو هم درست نکنی دفعه اخرم هم نیست. با منم درست صحبت کن
_اصلا صبر کن ببین به اخر می رسیم
دستش رو بلند کرد که دستم رو جلوی صورتم سپر کردم
_چی ؟فقط میخوام یه بار دیگه بگی !
عمو که معلوم بود کلافه شده گفت
_بسه دیگه دفعه ی اخرمه که شما دو تا رو با خودم میارم سفر، امیر اگه یه کلمه ی دیگه حرف بزنی من میدونم با تو، بنداز اون دستت رو تا نشکوندم برات
هر دو ساکت شدیم برای اینکه لجش رو دربیارم کیفم رو بینمون گذاشتم بی حد ازش می ترسیدم ولی نباید کوتاه می اومدم
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم اروم فین فین میکردم ارنجش اروم زد به پهلوم گفت
_بس کن
یه دستمال کاعذی از پشت ماشین برداشت و گرفت سمتم با نفرت نگاهش کردم و روم رو ازش برگردوندم دستمال و با شتاب انداخت روی پام زیر لب گفت
بیشعور
دستش رو فرو کرد تو پهلوم که از شدت درد جیع زدم
از صدای جیغم عمو ترمز کرد و با فریاد گفت
_ برید پایین حرف هاتون رو بزنید تموم که شد برگردید تو ماشین اینجوری من اعصاب ندارم
سرم رو پایین انداختم و دستم روی پهلون بود که به شدت درد میکرد امیر اروم گفت
_تموم شو بابا بریم
عمو از ماشین پیاده شد و در سمت من رو باز کردگفت
_پیاده شید
هر دو از ماشین پیاده شدیم و یکم از ماشین فاصله گرفتیم
https://eitaa.com/reyhane11/12524
پارت اول رمان 👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣
ریحانه 🌱
#پارت_249 #عشق_بی_بیرنگ به قلم #فریده_علیکرم میخوای به امیر بگم بیاد باهاش صحبت کنه؟ هلیا فکر
#پارت_250
#عشق_بی_بیرنگ
به قلم #فریده_علیکرم
میشه خواهش کنم بگذاری بیتا بره پیش مامانش.
سرش را به علامت نه بالا دادو گفت
صلاح نیست.
بیشتر از این اصرار نکردم و به دنبال او راهی شدم. سوار ماشین که شدیم رو به مجید گفتم
مامانت چی میگفت؟
سر تاسفی تکان دادو گفت
ول کن عاطفه تروخدا
حالش چطور بود؟
قلبشه دیگه ، خوب میشه. ببینم مهناز چیزی بهت نگفت؟
نه.
به خانه رسیدیم.با شال من پیشانی اش را بست و روی کاناپه دراز کشید گوشی تلفن را برداشتم و شماره امیر را گرفتم.
لحظاتی بعد گفت
جانم عاطفه؟
سلام امیر خوبی؟
ممنون، چی شده
؟
به اتاق خواب رفتم و در رابستم ارام گفتم
الان خانه هلیا بودم.
دعواشون شده میدونم.
میدونی سر چی؟
بله سر تو
پوزخندی زدم و گفتم
میدونی؟ پس خوشا به مردونگیت که میدونی عرفان پشت سر من صفحه میگذاره و هیچی نمیگی . باز دم هلیا گرم یه غیرتی داره، از خواهرش دفاع کرد کتکشم خورد .
امیر که جا خورده بود گفت
عاطفه؟
زهر مارو عاطفه، انگار نه انگار برادری ،اصلا به تو هم میگن مرد؟ والا من که یه زنم دیدم یکی خواهرمو زده میخواستم چشماشو دربیارم تو چطور مردی هستی که یه جو غیرت نداری
به من مربوط نیست که زن و شوهرند.
بیجا کرده شوهره، مرد زنشو میزنه؟
تو خودت چند روز پیش کتک نخورده بودی؟
بله منم خورده بودم. از بی عرضگی سگمونه که شغال میاد مرغمون و میبره، زندگی منو با اون مقایسه نکن. مجید منو ازار نمیده. اون عرفان عرق خور معتاد خانم باز یه دونه از خواهراتو پشتش حرف زده اون یکی و گرفته زده تو تمرگیدی داره صدای قلیونت میاد
در پی سکوت امیر متوجه شدم حرفهایم روی او تأثیر گذاشته ادامه دادم
هشت ساله تو اون شرکت حقوق یه مهندس و گرفته در حد ابدارچی هم کار نکرده. هنوز از ما طلب داره؟
الان من چیکار کنم؟ هلیا خودش تا حالا از من کمک نخواسته.
امروز خواست، میگفت میخوام خودکشی کنم. من باهاش حرف زدم گفت به امیر بگو بیاد با عرفان صحبت کنه. اگر نمیتونه مثل ادمزندگی کنه من برم.
باشه ، الان من میرم اما جواب بابارو کی میخواد بده ؟
بابا که فعلا نیست، شاید تا اونموقع مشکلش حل شد
امیر کمی عصبی شد و گفت
من برای اینکه ثابت کنم بی عرضه و بی غیرت نیستم الان میرم دهن عرفان و سرویس میکنم. هلیا رو میارم . ولی اگر بابا اومد و شاکی شد، هلیا رو میارممیزارم خونه ت ، میری به عرفان میگی اشتباه کردیم اینم زنت
اشتباه و خود معتاد عرق خوره زن بازش داره میکنه، باشه تو برو بیار مسئولیتش با من
شام درست کن مستقیم میارمش اونجا
خیلی خوب.
امیر ارتباط را قطع کرد تلفن را قطع کردم و از اتاق خارج شدم.
مجید نشست و گفت
نسخه عرفان و پیچیدی اره؟
سر تایید تکان دادم مجید گفت
خیلی دلره زنشو اذیت میکنه. من هزار بار باهاش حرف زدم اما فایده نداره.
در پی سکوت من ا دامه داد
اینجوری که تو با امیر صحبت کردی عرفان الان یه کتک حسابی میخوره
به جهنم
امیر همینجوریش بی اعصاب هست ، توهم جریحش کردی، عرفان از نظر جثه بدنی از امیر خیلی کوچکتره. پاشم برم وساطت؟
محکم و قاطع گفتم
نخیر، اینهمه زده یه بار هم بخوره.
مجید خندیدو گفت
خدا بخیر کنه با تو ، اهل انتقامی ها
سرم را پایین انداختم که مجید ادامه داد
اگر بابات اونو از شرکت بندازه بیرون نصف مشکلات هلیا حل میشه. اونجا مفت میخوره و مفت حقوق میگیره فکر کرده زندگی اسونه، من از وقتی رفتم سراین کارجدیده تازه متوجه شدم زندگی کردن و پول در اوردن اسون نیست. کار مال خودمون که بود. راحت بودیم هروقت میرفتیم، هر وقت می امدیم کسی کارمون نداشت، الان که کار واسه کس دیگه س باید راندمان کار داشته باشم، سوال جواب پس بدم، از صبح تا شب زحمت بکشم. کل تایم روزمم مال صاحب کارمه.
دلم برای مجید سوخت و او ادامه داد
غم انگیز ترین جاش اینه که دوماه دیگه تموم میشه و باید دنبال کار جدید باشم.
روبرویش نشستم و گفتم
پیدا کردی؟
https://eitaa.com/reyhane11/1534
پارت اول رمان #عشق_بیرنگ👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
🌺
🍂🌺🍂
🍃🍂🌺🍃🍂🌺
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺
ریحانه 🌱
#پارت53 ❣زبان عشق❣ دستم رو از دست امیر کشیدم و نشستم رو صندلی عقب ماشین علی زهرا خیلی اروم گفت
#پارت54
❣زبان عشق❣
_دنیا
_ساکت شو نمی خوام صدات رو بشنوم از تو هرچی به تو مربوطه بیزارم
_چرا چون دعوات کردم . سرت داد زدم. زیاده روی کردم درست. ولی دلیل داشته رفتارام یه درصد فکر نمی کنی با کارهات عصبیم کردی. تو خیابون جیغ میزنی؟ برای چی فرار میکنی؟
_من شروع کردم ؟ سر چیزی که من مقصر نبودم دعوام کردی تو صورتم زدی حتی قبول نمیکنی بی انصافی کردی
_کدوم بی انصافی هر کاری اون کرد تو هم کردی چون اون شروع کرد یعنی تو هم مجازی .الان مشکل تو معذرت خواهیه
_واقعا متاسفم برای درک پایینت
_لااله الی الله. الان اگه برم یه دونه بزنم زیر گوش پریسا دلت خنک میشه؟ دنیا تو حساسیت های من رو میدونی و این کار ها رو میکنی
_من دیگه با تو حرف ندارم طرف تو دیگه بابامه
چند دقیقه ای بی حرف ایستادیم و به چشم هایی نگاه می کردم که نا چند لحظه پیش شاهد کتک خورونم بودن به پریسایی که از بعد کتک خوردن من از ترس حتی به زور نفس می کشید به علی و زهرا که انقدر عاشقانه با هم حرف میزدن که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده واقعا هم برای اونها اتفاقی نیافتاده همیشه همه ی اتفاقای بد برای من بود با صدای امیر نگاه از اون دو تا برداشتم و بهش نگاه کردم مثل همیشه دستور داد
_بریم تو ماشین
دنبالش ره افتادم پیش بقیه که رسیدیم عمو گفت
_قیافه هاشون رو . عین پدر مرده ها شدن
_دور از جون بابام . عین شوهر مرده ها شدم
عمو با تاسف سر تکون داد
_خجالت بکش دختر دور از جون پسرم این حرف ها چیه ؟ با جون و دل بزرگش کردم که تو نفرینش کنی ؟
صدای بلند زن عمو بود
با حرص نگاهش کردم و یاد لبخند های عمیقش بعد از کتک خوردنم افتادم
_کاش یه کم تو تربیت و شعورش کار میکردی یادش می دادی چه جوری باید با یه دختر رفتار کنه. احترام بزاره. نه اینکه بد دلی کنه و زور بازوشو نشونش بده
عمو کلافه گفت
_بسه تو رو خدا بشینید بریم.
خیره به چشم های زن عمو نگاه کردم که دستم کشیده شو سمت ماشین به ناچار نشستم و راه افتادیم .
سرم درد میکرد و این به خاطر گریه های زیادم بود چشم هام رو بستم و سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و خوابیدم.
https://eitaa.com/reyhane11/12524
پارت اول رمان 👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣
ریحانه 🌱
#پارت_250 #عشق_بی_بیرنگ به قلم #فریده_علیکرم میشه خواهش کنم بگذاری بیتا بره پیش مامانش. سرش را
#پارت_251
#عشق_بی_بیرنگ
به قلم #فریده_علیکرم
پیمان کاری پروژه ساخت پل زیرگذر و رو گذر از شهرداری پیشنهاد دارم. باید اینجا تموم شه تصویه کنم بعد اونجا رو قبول کنم.
چرا؟
اخه اینجا اول باید خودم هزینه کنم استارت بزنم ده درصد کار پیش بره پولشو از شهرداری بگیرم.
حالا اینها باهات تصویه میکنند ۶
اره، پایان ماه قراره چکمو بنویسه بده.
باز خدارو شکر
بله،خدارو شکر میکنم، کارم یکم سخت شده اما در عوض زن به این خوبی دارم.ارامش دارم، زندگی خوب دارم.یه نی نی تو راهی دارم.
لبخند روی لبهایم نقش بست، مجید اخمی مصنوعی کرد و گفت
اما نی نی جدیدم یکم بیچاره س، مامانش همین اول راهی کمر به قتلش بست.
سرم را پایین انداختم. مجید گفت
امیر شام میاد اینجا؟
اره ، الان پامیشمشام میگذارم.
لازم نکرده، خودتو خسته نکن. از بیرون میگیرم.
نه، خسته نمیشم.
تو فقط استراحت کن و به خودت برس، دوست دارم بچه م تپل مپل باشه ها.
لبخندی زدم مجید اطرافش را سر گرداند و گفت
اون یکی بچه م کو؟
تو اتاقشه
برخاست و به سمت اتاق بیتا رفت و در را گشود. سپس مبهوت گفت
بیتا بابا گریه میکنی؟
برخاستم و به سمت اتاق بیتا رفتم. موهاش را دورشش ریخته بود و روی تخت زانوی غم بغل گرفته بود و صورتش خیس اشک بود.
نزدیکش رفتم و گفتم
چی شده؟
خودش را در اغوش من پرت کردو گفت
میخواستم مامانمو بغل کنم. میخواستم بوسش کنم. الهی طلاق بمیره.
بغض راه گلویم ررا بست و اشک از چشمانم جاری شد، نگاهی به مجید که از حرف بیتا غرق غم شده بود انداختم و سر تاسف برایش تکان دادم.
مجید اتاق را ترک کرد کمی بیتا را
نوازشش کردم
بیا باهم بازی کنیم.
من بازی نمیخوام فقط مامانمو میخوام.
دفتر نقاشی اش را اوردم و سرگرم نقاشی کشیدن شدم. مدتی گذشت بیتا غصه را فراموش کردو با من همراه شد.
از اتاق خارج شدم. مجید تلویزیون را خاموش کرد و گفت
اروم شد؟
نگاه معنی داری به او انداختم و او ادامه داد
من ادم بد جنسی نیستم عاطفه، ولی مهنازه که داره رو مخ مامانمم کار میکنه مامانم اینکار هارو با من بکنه. مامانم فقط گفت اگر میخوای با عاطفه زندگی کنی از اینجا برو و شرکت هم نیا.
از او رو برگرداندم و به اشپزخانه رفتم مجید ادامه داد
تو فکر میکنی چرا پیشنهاد ساخت هتل و مجتمع تفریحی تو کیش و به بابات دادن؟
مکث کرد و ادامه داد
که بابات بره تو تیم اونها و به نفع من شهادت نده.
اینها که میگی ربطی به بیتا نداره
ربط نداره؟ اون پسر داییم که گور به گور شد داشت تو کیش این کارو انجام میداد که همونجا مرد، اون زمین ها مال داییمه، یه سر این کار میخوره به داییم و مهناز
به سمت او چرخیدم مجید ادامه داد
الان حال بیتا رو که دیدم قلبم درد گرفت، واقعا دلم براش سوخت اما مهناز اگر از من نترسه و من وا بدم کل زندگیمو باختم. اون بزرگترین دشمن منه. اگر اون دست از من بکشه من مامانمو راضی میکنم. مامانم تنها مشکلش اینه که داییم و خیلی دوست داره و اون انتر خانمم دختر اونه. اونه که منو ول نمیکنه، تو تاحالا به گوشی من دست نزدی بیا اس ام اس هاشو بخون.
سپس برخاست و گوشی اش را نزد من اورد صفحه پیام های بیتا را باز کرد و گوشی را دستم داد
نگاهی به پیام هایش انداختم
اینکارها چیه که میکنی مجید؟ زندگیمونو که سر هیچ و پوچ پاشوندی. الان رفتی یه زن اکبیر هم گرفتی
تو میدونی من خیلی دوستت دارم داری اذیتم میکنی
بخدا اینقدر که تو رو میخوام و عاشقتم. نمیتونم به کس دیگری فکر کنم.
قبول دارم که من اشتباه کردم،اما من اینقدر ها هم بد نبودم که تو اینکارو با من کردی.
من بخاطر تو قید پزشکیمو زدم، همه کارهات و تحمل کردم.
یادته چقدر منو میزدی ، یادته چقدر بهم دری وری میگفتی من هیچی نمیگفتم.
اونشب و یادته تا دیر وقت با دوستات مشروب خوری بودی نصفه شب از راه رسیدی برات تولد گرفته بودم. یادته چقدر سورپرایزت میکردم؟ هیچ کدوم اون کارام به چشمت نمیاد که بعد اینهمه سال منو ببخشی و اونو نگیری با هم اشتی کنیم؟
به خاطر بیتا از خر شیطون پیاده شو
مجید برایش نوشته بود
من زنمو دوست دارم مزاحم من نشو...
https://eitaa.com/reyhane11/1534
پارت اول رمان #عشق_بیرنگ👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
🌺
🍂🌺🍂
🍃🍂🌺🍃🍂🌺
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺
ریحانه 🌱
#پارت54 ❣زبان عشق❣ _دنیا _ساکت شو نمی خوام صدات رو بشنوم از تو هرچی به تو مربوطه بیزارم _چرا
#پارت55
❣زبان عشق❣
اروم چشم هام رو باز کردم سرم روی سینه ی امیر بود حتما تکون های ماشین باعث ب شده بود بی افتم توی بغلش دستش رو از پشت سرم گذاشته بود فوری خودم رو جمع و جور کردم صاف نشستم اروم و باخنده ای که اصلا ازش خوشم نمی اومد گفت
_خوب خوابیدی؟
نباید به این زودی ها باهاش آشتی میکردم دستش که الان پشت گردنم بود رو پایین انداختم و به بیرون نگاه کردم
با دیدن فضای اطراف متوجه شدم که داخل شهریم رو به عمو گفتم
_عمو کجاییم؟
_مشهدیم عمو جان نیم ساعت دیگه می رسیم.
رو به زن عمو که من اصلا صورتش رو نمی دیدم گفت
_اول بریم حرم یه بریم خونه ی باجناق
اونم که به خاطر رسیدن به شهرش خوشحالی از صداش میباریدگفت
_اول بریم خونه ی خواهرم یه حموم بریم بعد میریم حرم شاید کلا فردا صبح رفتیم روحن و جسمن خسته ایم یکم استراحت کنیم
منظورش از روحن به من بود انگار نه انگار که امیر با اون کارش باعث ناراحتی همه ی شده همه چیز رو گردن می ندازه
ولی داره اشتباه میکنه جون جواب این حرف هاش رو اساسی میدم به موقعش حالی ازش بگیرم که هیچ کس نتونه جمعش کنه
بعد از کلی کوچه و پس کوچه رد کردن جلوی یه خونه ی قدیمی ایستادیم دیوار هاش اجری بود و در کوچیک سبز رنگی داشت که یکمم زنگ زده بود بعد از پارک ماشین پیاده شدیم و عمو دستش رو روی زنگ گذاشت
زن عمو با تن صدای پایین و صدایی که سعی در مهربون نشون دادنش بود رو به من گفت
_دنیا جان خوب خوابیدی؟
ساکم رو که علی از صندوق عقب ماشین بیرون گذاشته بود برداشتم و نگاهش کردم .از اول تا حالا یک کلمه هم به غیر کنایه با من حرف نزده وقتی هم پسرش من رو توی خیابون زد بهش حقم داد حالا الکی مهربون شده حال من رو می پرسه الان حالیش می کنم نگاهم رو ازش گرفتم و به در زنگ زده ی روبروم نگاه کردم زن عمو سمت امیر رفت کنار گوشش چیزی گفت که با صدای باز شدن لولای در خونه ی خواهرش سرش رو به سمت در چرخوند
در گیر داشت و به سختی باز شد و چهره ی زن خندانی پشت در نمایان شد چند باری اومده بودن خونه ی عمو اینا من با هاشون کم و بیش اشنا بودم وارد خونه شدیم و به غیر عمو همه با هاش روبوسی و احوال پرسی کردن. مراسم عقد من و امیر شرکت نکرده بود اومد جلو دستم رو که بی حالت اویزون کرده بودم رو گرفت و صورتم رو بوسید و تبریک گفت نه سلام کردم نه موقع احوالپرسی باهاش همکاری کردم سرد و بی روح به روبرم نگاه می کردم کمی از کم محلیم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد نگاه معنی داری به زن عمو کردم رنگش از شدت ناراحتی پریده بود با چشم ابرو به امیر اشاره می کرد امیر کلافه نگاهی به من کرد و اهمیت نداد
خاله سمت زن عمو رفت شروع به تعارف کردن برای ورود به داخل خونه کرد به باغچه ی پر از گلهای بهاری باغچه نگاه کردم و یاد باغچه ی خزون زده ی خونه ی خودمون افتادم یه تخت دو نفره کنارش بود و سمامور ذغالی گوشه ی همون تخت با فشار دست امیر پشت کمرم نگاهم رو از اون همه ریبایی برداشتم و به پله های روبرم نگاه کردم تلاش کردم دستش رو از پشت کمرم بردارم که مثل چسب چسبیده بود نتونستم سه تا پله ی روبرم رو بالا رفتیم و وارد خونه شدیم خبری از مبل نبود و همه روی زمین نشستیم خاله سمت اشپز خونه رفت و با به سینی چای بیرون اومد علی از جاش بلند شد و سینی چایی رو از خالش گرفت و شروع به تعارف کردن کرد
جمله ای که توی دهنم اماده کرده بودم رو مرور کردم تک سرفه ای کردم و با صدای رسایی گفتم
_فریده جون من کجا لباس هام رو عوض کنم
همه به هم خیره شدن و چشم هاشون از اینکه من خاله ای که از مادرشون دو سال بزرگ تر هست رو به اسم کوچیک صدا کرده بودم گرد شده بود عمو لبش رو به دندون گرفت و زن عمو کم مونده بود غش کنه امیر هم مثل همیشه چهره اش سرخ سرخ شده بود خاله فریده لبخندی زد و گفت
_بیا بهت بگم عزیزم
https://eitaa.com/reyhane11/12524
پارت اول رمان 👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣
ریحانه 🌱
#پارت_251 #عشق_بی_بیرنگ به قلم #فریده_علیکرم پیمان کاری پروژه ساخت پل زیرگذر و رو گذر از شهرداری
#پارت_252
#عشق_بی_بیرنگ
به قلم #فریده_علیکرم
باشه اونو دوست داری اشکال نداره، منم داشته باش، من هیچی ازت نمیخوام. فقط میخوام گاهی بیای یه سر هم به من بزنی، دوست دارم بچه م سایه پدر و مادر بالای سرش باشه.
قول میدم به هیچ عنوان کاری نکنم زنت متوجه حضور من تو زندگیت بشه.
حرفهای مهناز روی مغزم بود کوهی از پیام هایش را رد کردم و گوشی را بدست مجید دادم . ان را قفل کردو گفت
منم دلم برای بیتا میسوزه، اما مجبورم اینکارها رو کنم
سری تکان دادم و گفتم
بازم به نظرم از انسانیت بدوره که بیتارو وارد دعوای بزرگترها کنی
مجید سرجایش نشست و تلویزیون را روشن کرد. بیتا از اتاق خارج شدو گفت
بابا نقاشیمو ببین.
مجید نقاشی اورا نگاه کردو گفت
به به دختر قشنگم چه نقاشی خوشگلی کشیده.
بیتا روی پای اونشست و گفت
کارتون میزاری بابایی
مجید شبکه را عوض کرد بیتا روی مبل دراز کشید و سرش را روی پای اونهاد . مجید با موهای او بازی میکرد و من نظاره گرشان بودم.
با صدای زنگ ایفن مجید برخاست پشت ایفن رفت و گفت
امیر و هلیان
سپس در رازد بیتا ذوق زده شدو برخاست. سپس با اشتیاق گفت
اخ جون پرنیا ....
به استقبالشان رفتم. امیر و هلیا به تنهایی امده بودند.
چشمان هلیا پر از اشک بود و امیر هم به شدت عصبی بود.
روی کاناپه لمید و گفت
مرتیکه عوضی
هلیابا بغض گفت
دیدی نزاشت بچمو بیارم
مجید تچی کردو گفت
اشکال نداره، اونم باباشه دیگه نمیکشش که
اخه بچه م داشت گریه میکرد
اروم میشه، این بساط و ماهم داریم. پنج دقیقه گریه میکنه بعد یادش میره
رو به هلیا گفتم
طاقت بیار ببینیم چی میشه.
صدای زنگ گوشی مجید بلند شد. نگاهی به صفحه انداخت وسپس به حیاط رفت. امیر رو به من گفت
عرفانه ها زنگ زد امار بگیره ببینه ما کجاییم.
هلیا گفت
ترو خدا عاطفه ببین چی میگن
ابرویی بالا دادم و گفتم
زشته خوب میبیننم.
مدتی بعد مجید امدو گفت
بیتا بابا بیابریم بیرون
برخاستم و رو به مجید گفتم
کجا؟
با عرفان صحبت میکردم.
سپس رو به هلیا ادامه داد
میگه من حرفی به هلیا نزدم، امیر بیخودی اومده به من گیر داده، هرچی از دهنش در اومد به من گفت و زنم و برداشت برد. پرنیا داره بی قراری میکنه، بهش بگو برگرده بیاد.
هلیا دست و پایش شل شد و من مصمم گفتم
بگو هلیا نمیاد
حالا یه سر برم اونجا ببینم چه خبره، اگر شد پرنیا رو هم بیارم.
اتفاقا برعکس، به نظرم پرنیا رو نیار.
هلیا برخاست و گفت
نه اقا
مجید ترو خدا برو بچمو بیار
امیر گفت
عاطفه راست میگه، پرنیا الان با گریه داره میره رو اعصابش، پرنیا بیاد اینجا دیگه عرفان مشکلی نداره که، ازاد ترهم میشه، تا اومدن بابا صبر میکنه بابا میاد مجبورت میکنه بری بگی غلط کردم و برگردی اونجا
هلیا سر جایش نشست و گفت
عجب غلطی کردم ها
مجید دست بیتا را گرفت و از خانه رفت ، رو به هلیا گفتم
میدونمسخته، اما یکم قوی باش ببینم چی میشه.
تلفن امیر زنگ خورد. گوشی اش را در اورد و رو به من گفت
باباس، بفرما خودت جوابشو بده.
یعنی چی من جوابشو بدم امیر؟ محکم و جدی بگو .....
امیر شاکیانه رو به من گفت
چرا مدام داری منو شیر میکتی می اندازی جلو؟ گوشی و بگیر جوابشو بده دیگه
https://eitaa.com/reyhane11/1534
پارت اول رمان #عشق_بیرنگ👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
🌺
🍂🌺🍂
🍃🍂🌺🍃🍂🌺
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺
ریحانه 🌱
#پارت55 ❣زبان عشق❣ اروم چشم هام رو باز کردم سرم روی سینه ی امیر بود حتما تکون های ماشین باعث ب شد
#پارت56
❣زبان عشق❣
ساکم رو برداشتم و رفتم سراغ اتاقی که خاله فریده می رفت در رو باز کرد و پشت سرش رفتم داخل
_اینجا برای تو امیر
دستش رو گرفتم
_می شه یه لحظه بیاید داخل
سرش رو به معنی تایید تکون داد و در رو بست دست انداختم دور گردنش و بوسیدمش تعجب کرده نکاهم می کرد
_خاله جون ببخشید بهتون بی احترامی کردم اتفاقای بدی توی راه برام افتاد که مسببش امیر و خواهرتون بودمیخواستم سرشون تلافی کنم.
با صدای کنترل شده ای خندید و بغلم کرد
_شنیده بودم حاضر جوابی ولی فکرشم نمیکردم تا این حد باشه . تو هم مثل دختر نداشته ی خودم خانوم
_میشه الان که رفتید بیرون نگید بهتون چی گفتم
_بازم من معذرت میخوام
لپم رو کشید و اروم گفت باشه چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت
زیپ کیفم رو باز کردم مانتوم رو دراوردم و به چوب لباسی قدی گوشه اتاق آویزون کردم شالم رو هم کنارش گذاشتم تو اینه بی قاب و کوچک روی دیوار به صورتم که هنوز جای دست امیر روش بود نگاه کردم بغضم گرفت
شلوارم رو با یه شلوار مشکی تنگ
عوص کردم دنبال یه لباس استین دار بودم تا با تاپ تنم عوض کنم که در باز شد و امیر اومد داخل تا حالا من رو با این وضعیت ندیده بود از نظر خودم وضعیتم نامناسب بود درسته به هم محرمیم ولی خجالت جلوش میکشم نا خواسته جیغ زدم و شلوارم رو گرفتم جلوی تنم در رو بست اروم گفت
_چته تو ؟
لب باز کردم حرف بزنم که عمو و علی با سرعت وارد اتاق شدند عمو امیر رو هول داد که محکم به در خورد و علی به من نگاه کرد قشنگ معلوم بود از وحشی گری امیر با خبر بودن و فکر کرده بودن جیغم برای حمله ی امیر بوده علی تا وضعیت من رو دید فوری از اتاق بیرون رفت عمو هم با ترس نگاهم کرد
_چیه دخترم کاریت کرد
تمام حرصم رو توی صدام ریختم و بلند فریاد زدم
_مامانت یادت نداده در بزنی بعد بری تو
_خفه شو بیشعور زنمی
عمو دستش رو که جلوی امیر نگه داشته بود انداخت و گفت
_دختر تو که ما رو کشتی
رو به امیر گفتم
_همش تقصیر اینه . برو بیرون
عمو لا اله الا اللهی گفت و از اتاق بیرون رفت امیر نفس سنگینی کشید
_داری شورشو در میاری دنیا خدا، بهت رحم کنه
میتونستم جوابش رو بدم ولی الان تنها بودیم و اون تو موضع قدرت و من مجبور به سکوت. بازوش رو که به خاطر هولی که عمو بهش داده بود به در کمد خورده بود رو گرفت و گوشه ی اتاق نشست
لباس استین داری از ساکم برداشتم و رو بهش گفتم
_پشتت رو بکن میخوام لباس عوض کنم
نگاهی بهم کرد
_برو اون ور جلوی پنجره عوض نکن
_تو من رو نگاه نکنی هیچکی به من کار نداره
از جاش بلند شد و اوند سمتم که ترسیدم و فوری رفتم همونجایی که مد نظرش بود
_باشه اینجا عوض می کنم. فقط تو پشتت رو به من کن
کلافه کاری که می خواستم رو انجام دادو با بیشترین سرعت ممکن لباسم رو عوض کردم
https://eitaa.com/reyhane11/12524
پارت اول رمان 👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣
ریحانه 🌱
#پارت_252 #عشق_بی_بیرنگ به قلم #فریده_علیکرم باشه اونو دوست داری اشکال نداره، منم داشته باش، من
#پارت_253
#عشق_بی_بیرنگ
به قلم #فریده_علیکرم
من حرف بزنم ؟ بابا خیلی منو ادم حساب میکنه که من باهاش حرف بزنم؟ تو فرق داری از تو حرف شنوی داره
امیر ارتباط را روی پخش گذاشت و گفت
بله بابا
چه غلطی داری میکنی امیر؟ عرفان زنگ زده میگه عاطفه دسیسه کرده امیر اومد هلیا رو برده.
مرتیکه عوضی، میشینه پا میشه پشت سر عاطفه حرف میزنه. ..
بابا با کلافگی گفت
ای داغ اون عاطفه به دل من بمونه که هرچی میکشم از دست اونه
هلیا به طرفداری عاطفه گفته اون دیگه شوهر کرده چیکارش داری ، عرفان هم پاشده هلیا رو زده
توهم مثل قاشق نشسته ها پریدی وسط و رفتی خواهرت و اوردی اره؟
امیر نگاه چپ چپی به من انداخت و بابا ادامه داد
کتک خورده، لابد حقش بوده، همین الان پا میشی برش میگردونی خونه ش
جلو رفتم گوشی را از امیر گرفتم و گفتم
سلام
صدای فریادش بالا رفت و گفت
ای درد و سلام. نمیتونی ساکت سر زندگیت بتمرگی؟ باید حتما تو زندگی همه سرک بکشی؟
بابا میفهمی اون داره هلیا رو اذیت میکنه ؟
تو خفه شو، بتمرگ سر زندگی خودت. بیخود اون دختر و بیچاره نکن.
پوزخندی زدم و گفتم
مگه من دارم برات معامله بدی میکنم؟
در پی سکوت بابا ادامه دادم
تو که سرت تو حساب کتابه؟ مهریه هلیا هم که کم نیست، اونو از عرفان بگیر بفروشش به یکی دیگه
زبونتو مار بزنه دختر.
از بچه عزیز تر واسه تو پوله
نخیر من به فکر اینده شماهام. تو خودت الان زندگیت بده؟ همون مجید و از تدبیر من داری به خودت بود که الان زن یه گدا گشنه اشغال جمع کن بودی
من نمیدونم توی اون عرفان بی خانواده، معتاده عرق خور ، خانم باز چه نکته مثبتی هست که داری طرفداریشو میکنی ؟
اون بی خانواده س؟ اصل و نصب اون......
بابا هلیا داره اونجا اذیت میشه چرا نمیفهمی ؟
اون یه بچه داره
چقدر هم که بچه برای تو مهمه
ولش کنید بزارید بره سر خونه زندگیش، زیر پای کسی هم نشین، من تو افریته رو میشناسم، اگر شوهرت نداده بودم الان زندگی منم پاشونده بودی، تو زیر پای ننه ت هم نشستی که طلاقشو از من بگیره، به امیر هم گفتم به هلیا هم میگم رفت و امد و نشست و برخاست با تو اشتباهه، تو زندگی خراب کنی .
گوشی را بدست امیر دادم و سرجایم نشستم. اشک مانند باران روی گونه هایم لغزید.
امیر نگاهی به من انداخت و گفت
بابا میشه شما تو این موضوع دخالت نکنی
امیر جان بابا، زندگی دختره رو از هم نپاشون.
الان قطع کن و دخالت نکن، اگر عرفان زنگ زد بهت بهش بگو همه کاره امیره برو با امیر به توافق برس
بابا مکثی کردو امیر ادامه داد
تو کارت نباشه، به عرفان بگو همه کاره امیره. بگذار تکلیف هلیا معلوم شه یا زندگیش درست شه، یا کلا بپاشه بره.
من نمیدونم بابا، فقط حواست باشه دستی دستی تو دردسر نندازیمون.
باشه حواسم هست. به عرفان گفتم دیگه حق نداری بیای شرکت.
بابا اهی کشیدو گفت
کار خاصی هم تو شرکت نمیکنه البته.
راستی عموشهروز چطوره؟
حالش خیلی بده، خونریزی مغزی داره یه بار عملش کردند، اما هنوز تو کماست. با پوریا صحبت کردم اگر باباش خوب نشه با خودم میارمش ایران.
سر تاسفی تکان دادم و ارام گفتم
شروع شد.
اون بی لیاقت عاطفه باید میومد اینجا دم و تشکیلات اینها رو میدید، پوریا تا باباش زنده بود من و میخرید و میفروخت ، باباش که بمیره دیگه با ارثش پادشاه میشه.
امیر گفت
ایشالاکه خوب میشه
ولی اگر خوب نشه هم بد نمیشه.
سپس خندیدو گفت
کاری نداری؟
نه خداحافظ
ارتباط را قطع کرد و من ادامه دادم
خدا به داد پوریا برسه
هلیا با دلواپسی گفت
یه زنگ به مجید بزن
صبر کن الان میاد.
حدود یک ساعت گذشت مجید وارد خانه شد و به دنبال او پرنیا و بیتا هم امدند.
به استقبال او رفتم. و گفتم
چی شد؟
مجید وارد خانه شدو گفت
خیلی ناراحته، مادرش هم اومده بود اونجا داشت دعواش میکرد.
هلیا که انگار با امدن پرنیا جان گرفته بود امیدوارانه گفت
خدایی مادرش خیلی زن خوبیه. هوای منو داره.
اره مادرش میگفت تقصیر توإ هلیا مثل فرشته س، زن به اون خوبی داری قدرشو نداری، اگر نری برش گردونی شیرمو حرومت میکنم.
سپس با خنده رو به امیر گفت
دلم از اون مامانها خواست.
امیر قهقهه ایی زدو گفت
اگر مامان من بود
https://eitaa.com/reyhane11/1534
پارت اول رمان #عشق_بیرنگ👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
🌺
🍂🌺🍂
🍃🍂🌺🍃🍂🌺
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺
ریحانه 🌱
#پارت56 ❣زبان عشق❣ ساکم رو برداشتم و رفتم سراغ اتاقی که خاله فریده می رفت در رو باز کرد و پشت سرش
#پارت57
❣زبان عشق❣
سمت ساک وسایلم که زیر پنجره بود رفتم و لباس هایی که بیرون ریخته بودم رو دوباره تا کردم. امیر هم بدون اینکه نگاهم کنه اون طرف اتاق رفت و نشست
در اتاق به صدا در اومد و با بفرمایید گفتن امیر خاله و پشت سرش زن عمو وارد شدن زن عمو نگاه طلبکارانه ای به سر تا پای من انداخت رو به امیر گفت
_پاشو برو یه دوش بگیر اعصابت اروم شه مادر . چقدر امروز حرص خوردی
منظورش به من بود . من اگه جلوی امیر گاهی کوتاه میام از ترس کتک خوردنه ولی برای زن عمو ترسی وجود نداره رو به خاله گفتم
_شما اتاق دیگه ایی ندارید من میخوان راحت باشم
_چرا خاله جون اینجا برای تو با امیره چون کمد دیواری اینجاست اومدم تا نخوابیدید چند تا بالش و پتو بردارم
دو بالشت و پتو سمتم اورد و گذاشت کنار پنجره
_این اتاق کلید نداره؟
_کلید هم پشت در
دوباره سمت کمد رفت یکی از بالشت ها رو برداشتم و بدون توجه به نگاه های امیر و مادرش پشت بهشون دراز کشیدم
چند لحظه بعد صدای بسته شدن در اومد
با فکر اینکه کسی داخل اتاق نیست ادای زن عمو رو دراوردم با دهن کجی گفتم
_یه دوش بگیر اعصابت اروم شه . یکی نیست بگه مگه یکی که کیسه بوکس داره اعصابش بهم میریزه
برگشتم تا جابه جا بشم که با نگاه امیر روبرو شدم زانو هاش رو بغل کرده بودو خیره نگاهم می کرد بلند شدم و نشستم
خودش رو مظلوم کرده بود
_بابا که هولم داد دستم خورده به در کمد خیلی درد میکنه
_چوب خدا صدا نداره
_چرا این زبونت کوتاه نمیشه
_تو با من با همین زبون ازدواج کردی
_دنیا تو رو خدا بسه. با مامان لج نکن
میره رو اعصابم بهم می ریزم
بی اهمیت پشتم رو بهش کردم و دراز کشیدم . یادم افتاد که تو کیفم مسکن دارم همون طور که خوابیده بودم از تو کیفم مسکن رو برداشتم و بدون اینکه برگردم پرت کردم سمتش چشم هام رو بستم
_آب هم میاری ؟
چه پروعه . محلش ندادم دوست داشتم براش اب بیارم ولی اون لحظه که جلوی همه من رو زد مدام تو ذهنم درگیرم می کرد و نمی تونستم فراموش کنم هر چی تلاش کردم برای خوابیدن بی فایده بود حدودا دو ساعتی بود که از پشت سرم خبر نداشتم و قصد خبر دارشدن هم نداشتم ولی از صدای منظم نفس هاش متوجه شده بودم که خوابیده
کسی اروم به در زد که سر جام نشستم در باز شد و خاله سرش رو اهسته اورد داخل با لبخند نگاهم کرد
_عروس تو که بیداری چرا نمیای بیرون
لبخند بی جونی زدم
_اینجا راحت ترم
یه نگاهی به امیرکه عرق در خواب بود کرد و امد سمتم
_چرا انقدر با فاصله خوابیدید شما
ار حرفش خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم کنارم نشست و دستم رو گرفت
https://eitaa.com/reyhane11/12524
پارت اول رمان 👆👆
❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣