فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رفیـقم از حـرم زنگـ زدھ📞💔!
مَـذهَبیجٰآتبٰـآچٰآشـنيِگـٰآنـدو✨🌿
#رمان #گاندو🐊 ♥️نامیرا♥️ پارت 83 #رسول با داوود و فرشید منتظر رسیدن آقا محمد بودیم، خیلی سریع د
#رمان #گاندو🐊 ♥️نامیرا♥️
پارت 84
#محمد
توی ماشین نشسته بودیم و به طرف شهر میرفتیم، نه از موقعیت دانیال چیزی میدونستیم نه از کاری که میخواد انجام بده، داوود و سعید هم ازم میپرسیدن که چیکار کنیم و چیکار نکنیم، یه دفعه یه فکری زد سرم؛ یادم اومد اون روز که فرشید رو گروگان گرفته بودند زنگ زدن به من، منم این امید رو به خودم دادم که هنوز شمارَش رو داشته باشم، موبایلم رو از توی جیبم در آواردم، نگاش کردم، هنوز بودِش خداروشکر، برای همین به داوود گفتم که زنگ بزنه رسول تا موقعیت سَنجی کنیم و بریم سراغش و دستگیرش کنیم😉!
داوود:الو رسول رسیدی؟ آقا میگه شماره دانیال رو برات میفرستم چکاش کن، موقعیت دانیال رو میخوایم، درش آواردی مسیر رو بگو ما میریم اونجا، فرشید حالش خوبه؟ چی رسول😨!
محمد:چی شده داوود فرشید چی؟😰
داوود:آقا، رسول میگه فرشید داشت باهام حرف میزد یه دفعه افتاد زمین، هرچی صداش کردیم جواب نداد، میگه بچهها بردنش بیمارستان، میشه آقا محمد منم برم اونجا؟😢
محمد:نمیشه داوود، ما الان کار واجبتری داریم، بچهها پیشاش هستن، ماهم دورادور حالش رو میپرسیم و کارمون تموم شد میریم بیمارستان🙁!
شماره دانیال رو بفرست براش😬
داوود:چشم فرمانده☹️:/
رسول برات فرستادم، چِکاش کن، فقط اگه از فرشید چیزی دستگیرت شد حتما به من اطلاع بده🙃:)
چند دقیقه منتظر وایسادیم تا رسول موقعیت دانیال رو پیدا کنه، زمانی که پیداش کرد، از پشت تلفن برای داوود میگفت و حسین هم به اون سمت میرفت؛ نگران فرشید شده بودم، حالش خوب بود نمیدونم چرا یه دفعه اونجوری شد☹️:(
داوود:خدانگهدار رسول، یادت نره که بهت گفتم اطلاع بدیا😉!
محمد:حسین کِی میرسیم؟
تند تر برو داره دیر میشه😣:/
حسین:سه دقیقه دیگه میرسیم آقا🤗؛
فرشید چی شده؟
محمد:چیزی نیست، بعد از ماموریت و دستگیری، میریم بیمارستان🙂؛
یه نگاه به داوود و سعید کردم، پَکَر شده بودند، البته چیزِ طبیعی بود، نگران فرشید بودن، اگه دانیال رو دستگیر میکردیم، الان میذاشتم برن به بیمارستان تا از حال دوستشون با خبر بشن، ولی نمیشد همین الانشم خیلی دیر کرده بودیم😔!
سعید:رسیدیم فرمانده😃؛
داوود، موقعیت دانیال رو وصل کردم به گوشیِ تو، دستت باشه تا هرجا که میره ماهم دنبالش بریم😊!
محمد:بچهها سعی کنین به هیچ وجه از تفنگ، تا زمانی که مجبور نشده باشین استفاده نکنین، چون موجب وحشت مردم میشه، و خودتون هم میدونین دیگه از توش حرف در میارن🙂!
داوود گوشیت رو بده من، خودت و سعید هم پشت سر من بیاین🖐🏿؛
از ماشین پیاده شدیم، حسین همونجا موند، داوود و سعید هم با من اومدن؛ نگاهی به صفحه موبایل کردم، تقریبا میشه گفت دانیال، دوتا خیابون با ما فاصله داشت😓!
خیابونها خیلی شلوغ بود، یکی از نمایندهها برنده شده بود و طرفداراش ریخته بودن توی خیابون، بین مردم چهرههای آشنایی هم میدیدم، بیشترشون سلبریتی یا سیاستمدارها توی حوزههای مختلف بودن🤒!
سعید:یاخدا چقدر شلوغه🤦🏼♀:/
فکر نکنم بتونیم دانیال رو بگیریم😶؛
داوود:حالا انگار کی برنده شده، اگه یه آدم حسابی بود یه چیزی😐!
اینم از سال 96 ما، تا 1400 با ایشون باید سر کنیم دیگه🤧:/
محمد:بیاین از توی کوچهها بریم، اینجوری راحتتر میریم اون سر خیابون☺️!
سعید:بریم آقا محمد🙃؛
یکی از کوچهها رو میشناختم و میدونستم که به اونور راه داره، قبلا خونهی داییام اینجا بود، برای همین این راه رو بلد بودم؛ با داوود و سعید رفتیم توی کوچه، اونجا خداروشکر خلوت بود و میشد راحت رد بشی، ماهم راه افتادیم😁!
داوود:میگم آقا به نظرتون این دانیال میخواد چیکار کنه؟😐
نمایندهی منتخب که اینجا نیست، دانیال اومده توی مردم، پس میخواد چیکار کنه😶؟
محمد:هنوز مطمئن نیستم، ولی حس میکنم میخواد بین مردم تفرقه بندازه، یا اسلحه داره و میخواد افرای رو به قتل برسونه، و از اونجا که میدونه خبرنگارهای خارجی هم اینجا هستن، این میشه یه ابزاری برای راحتتر شدن کاری که میخواد انجام بده🙂!
سعید:من درست نفهمیدم😶؛
یعنی میخواد تعدادی از مردم عادی رو بُکُشِه تا خبرنگارها حرف در بیارن و مثلا بگن، توی ایران فلان شد و مردم یکپارچهشون همدیگه رو به قتل میرسونن برای پشتِ یک نماینده بودن؟🤔
محمد:تقریبا میشه گفت آره، درست متوجه شدی، وظیفهی ماهم اینه که نذاریم به هیچکس آسیب بزنه، چون اگه اِغتشاش ایجاد کنه و به مردم شلیک کنه، حتی اگه ما دستگیرش کنیم، نمیتونیم مانع حرفهایی که خارجیها در میارن بشیم🙃؛
الان جانِ برخی از مردم دست ماست بچهها، سریعتر پشت سر من بیاین، تقریبا نزدیک به دانیال هستیم😉؛
داوود:پشت سرتونیم😌!
••💚🌿💚🌿💚🌿💚🌿💚••
نویسنده:بانو میم.ت🖊❤️:)
کپی رمان نامیرا با ذکر نام نویسنده مشکلی ندارد اما در غیر این صورت حرام است🔍♥️=)
نظراتون راجب این پارت؟👇🏿🙂؛
https://harfeto.timefriend.net/16645531930562
مَـذهَبیجٰآتبٰـآچٰآشـنيِگـٰآنـدو✨🌿
#رمان #گاندو🐊 ♥️نامیرا♥️ پارت 84 #محمد توی ماشین نشسته بودیم و به طرف شهر میرفتیم، نه از موقعیت
نظرات کم شدهها😂😔!
بعدا نگین چرا پارت نمیذاری😂🖐🏿!
دیگه خود دانین😂😉❤️:)
و گرشا رضایی در آهنگش میفرماید: قربون تو برم برم😂😍❤️🌿
#ناشناس