🌟☘🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟
🌟☘🌟
☘🌟
🌟
#پارت88
خاله مونس انقدر در رفت و آمد مطبخ و خونهی رجب بود که خستگی از صورتش می بارید. خاور کلافه از تنهایی کار کردن گفت
_مونس اینجوری که نمیشه! شاید رجب تا فردا هم بهتر نشه، پری و ارسلان هم که نیومدن، بفرست پِیِ یه قوم و خویشی
خاله مونس اخمی کرد و کمی طلبکار گفت
_پس من کی هستم؟ قوم و خویشم دیگه
_نوه عموی دایی خدا بیامرزش بیشتر قوم خویشِ یا خواهرش.
_به نسبت نیست که! به رفت و آمدِ.
_من دست تنهام...
_فکر کن مثل گلنارم.
_مونس خودت میدونی من دارم چی میگم. الان میخوام غذا رو ببرم بالا
اشاره ای به من کرد
_این که نمیتونه راه بره! گلنارم بهش برخورده که چرا فخری خانم خیاط جدید آورده. پری هم که نیست. تو هم میری به رجب سر بزنی. من دست تنها چه جوری باید این سینی ها رو ببرم بالا
_نرفتم که نیام. تو کار هم کم نذاشتم. الانم اینجام سینی ها رو آماده کن ببریم
خاور نفسش رو با حرص بیرون داد و شروع به گذاشتن ظرف ها کرد. خاله مونس با پارچهای که سبزی ها رو توش پیچیده بود کنارم نشست و زیر لب غر زد
_هر کی ندونه فکر میکنه تنهایی دیگ رو بار گذاشته
شروع به ریختن سبزی خوردن توی ظرف های کوچک کرد. دستم رو دراز کردم و سینی پارچه رو سمت خودم کشیدم
_اینا رو من میزارم شما برید یه کار دیگه بکنید
پیدا کردن نگاه محبت آمیزش بین اون همه خستگی کار سختی نبود. لبخندی زد
_دستت درد نکنه.
کمی سبزی داخل ظرف ریختم
_دلم خیلی شور میزنه.اصلا حس خوبی به حضور نسا اینجا ندارم. معلوم نیست چی داده به این مرد پیرمرد
روی صحبتش با من بود اما خاور جوابش رو داد
_پاشو برو به ملوک خانم بگو
خاله مونس نگاهش رو به خاور داد
_بیکارم مگه! حرفم به مزاجشون خوش نیاد، پیله میکنن بهم. فقط نگران حال رجبم
_پاشو بیا تو خوروشت ها رو بکش دیگه ببریم بالا.
رو به من گفت
_امشب دست تنهاییم پاشو دوغ رو بریز تو پارچها
_پس گلنار کو
_رفت اتاق فخری خانم بیرونش کردن اومد اینجا به گریه و زاری منم فرستادمش بره
_اون بره عیب نداره ولی پری بره خار چشم همه میشه
خواستم بایستم که خاله نگاهم کرد
_نمیخواد تو بریزی. بخوری زمین جواب نعیمه رو نمیتونم بدم. خودم میریزم
با عجله شروع به کار کرد. نزدیکم اومد و ظرف های سبزی رو که آماده کرده بودم برداشت
_خاله میخوای من برم پیش عمو رجب؟
توی این شرایط انگار بهترین حرفی که دوست داشت شنید
_میری؟
_آره، خب من که اینجا کار ندارم. برم پیشش؟
_صبر کن یکم غذا بریزم. ببر با هم بخورید. تا شب پری و ارسلان برنگردن خودم پیشش میمونم .
✍🏻
#هدی_بانو
🚫
#کپیحرام و پیگرد
#قانونی دارد🚫
╔═☘🌟════╗
@behestiyan
╚════🌟☘═╝
🌟
☘🌟
🌟☘🌟
☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟☘🌟