🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت19
🍀منتهای عشق💞
قیمه رو گذاشتم و زیرش رو کم کردم. گوشتی که توی آب گذاشته بودم رو بیردن آوردم و و از مشما بیرون آوردم و به موادم اضافه کردم و روغن رو برداشتم و سمت بالکن رفتم.
شامی ها رو سرخ کردم. از شدت خستگی پشت گردنم میسوزه. اما نه میتونم رضا رو بی خیال شم نه خاله رو.
داخل برگشتم و ظرف شامی ها رو روی اپن گذاشتم. زیر چایی رو روشن کردم و روی مبل دراز کشیدم.
دستی به موهام کشیده شد و باعث شد تا بیدار شم. علی با لبخند نگاهم کرد
_چرا نیومدی رو تخت؟!
خواستم بشینم که دستم رو گرفت و کمکم کرد.
_نمیخواستم بخوابم. یهو خوابم رفت
کنارم نشست و به سینی چایی که روی میز بود اشاره کرد
_از سر و صدای کتری بیدار شدم. دیدم خوابی خودن دم کردم
ایستادم و سمت آشپرخونه رفتم
_دستت درد نکنه صبر کن کیک هم بیارم
_دیگه شامی برای چی درست کردی؟
خندید و ادامه داد
_مگه قراره قحطی بیاد!
کیک رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم
_شامی برای شام پایین درست کردم.
با لبخند نگاهم کرد
_ممنونکه هواشون رو داری
لبخندم دندون نما شد
_مامان منم هست دیگه. یادت نیست چی میگفتی...
اخم کردم و با صدای کلفت گفتم
_خاله نه مامان
صدای خندهش بالا رفت و با انگشت روی بینیم زد و به تقلید از خودم با صدای کلفت گفت
_هنوزم میگم. خاله نه مامان
لیوان چاییش رو برداشت
_راستی اقاجون اینا کی میرن کربلا؟
کمی کیک توی دهنش گذاشت و همزمان که میخورد گفت
_عمو گفت سه شنبهی هفته آینده. دوشنبه همه رو دعوت کردن منم اون شب شیفتم. اگر کسی جام نمونه با مامان و میلاد برو
_کاش میشد منم نرم. یکشنبه با هم بریم خداحافظی کنیم
_نه زشته باید بری
_دایی جات واینمیسته
ته موندهی چاییش رو هم خورد و سرش رو بالا داد
_گفتم بهش گفت نمیتونه، خونهی پدر سحر دعوت دارن. حسین انقدر سر کار زنش بحث راه انداخته که منم کلافه کرده.
به شامی ها اشاره کرد
_چرا انقدر زیاد درست کردی؟ دو نفر که بیشنر نیستن
نمیدونم بفهمه برای رضا هم درست کردم ناراحت میشه یا نه.
_یکمشم میدم به رضا
نفس سنگینی کشید و ایستاد
_خودت رو خسته نکن رضا باید یه فکری برای زندگیش بکنه. تا من یه دوش میگیرم تو هم حاضر شو بریم خونهی حسین.
_باشه
سمت اتاق خواب رفت. استکان ها رو شستم و به اتاق خواب رفتم لباس های علی رو روی تخت گذاشتم و مانتو شلوارم رو پوشیدم. تن صدام رو بالا بردم
_علی من برمپایین؟
_نه صبر کن با هم بریم
روی تخت نشستم و چشمم به عکسمون که بعد از مُحرِم شدن تو خانهی خدا انداخیم افتاد و لبخند روی لبهام نشست. چقدر بهمون خوش گذشت
پارت زاپاس
✍🏻
#هدی_بانو
🚫
#کپیحرام و پیگرد
#قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀