🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 🍀منتهای عشق💞 قیمه رو گذاشتم و زیرش رو کم کردم.‌ گوشتی که توی آب گذاشته بودم رو بیردن آوردم و و از مشما بیرون آوردم و به موادم اضافه کردم و روغن رو برداشتم و سمت بالکن رفتم‌. شامی ها رو سرخ کردم. از شدت خستگی پشت گردنم می‌سوزه. اما نه می‌تونم رضا رو بی خیال شم نه خاله رو. داخل برگشتم و ظرف شامی ها رو روی اپن گذاشتم. زیر چایی رو روشن کردم و روی مبل دراز کشیدم. دستی به موهام کشیده شد و باعث شد تا بیدار شم. علی با لبخند نگاهم کرد _چرا نیومدی رو تخت؟! خواستم بشینم که دستم رو گرفت و کمکم کرد. _نمی‌خواستم بخوابم.‌ یهو خوابم رفت کنارم نشست و به سینی چایی که روی میز بود اشاره کرد _از سر و صدای کتری بیدار شدم. دیدم خوابی خودن دم کردم ایستادم و سمت آشپرخونه رفتم _دستت درد نکنه صبر کن کیک هم بیارم _دیگه شامی برای چی درست کردی؟ خندید و ادامه داد _مگه قراره قحطی بیاد! کیک رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم _شامی برای شام پایین درست کردم. با لبخند نگاهم کرد _ممنون‌که هواشون رو داری لبخندم دندون نما شد _مامان منم هست دیگه. یادت نیست چی می‌گفتی... اخم کردم و با صدای کلفت گفتم _خاله نه مامان صدای خنده‌ش بالا رفت و با انگشت روی بینیم زد و به تقلید از خودم با صدای کلفت گفت _هنوزم می‌گم‌. خاله نه مامان لیوان چاییش رو برداشت _راستی اقاجون ‌اینا کی می‌رن کربلا؟ کمی کیک توی دهنش گذاشت و همزمان که می‌خورد گفت _عمو گفت سه شنبه‌ی هفته‌ آینده. دوشنبه همه رو دعوت کردن منم اون شب شیفتم. اگر کسی جام نمونه با مامان و میلاد برو _کاش می‌شد منم نرم. یکشنبه با هم بریم خداحافظی کنیم _نه زشته باید بری _دایی جات واینمیسته ته مونده‌ی چاییش رو هم خورد و سرش رو بالا داد _گفتم بهش گفت نمی‌تونه، خونه‌ی پدر سحر دعوت دارن.‌ حسین انقدر سر کار زنش بحث راه انداخته که منم کلافه کرده. به شامی ها اشاره کرد _چرا انقدر زیاد درست کردی؟ دو نفر که بیشنر نیستن نمیدونم بفهمه برای رضا هم درست کردم ناراحت میشه یا نه.‌ _یکمشم می‌دم به رضا نفس سنگینی کشید و ایستاد _خودت رو خسته نکن‌ رضا باید یه فکری برای زندگیش بکنه. تا من یه دوش می‌گیرم تو هم حاضر شو بریم خونه‌ی حسین. _باشه سمت اتاق خواب رفت. استکان ها رو شستم و به اتاق خواب رفتم‌ لباس های علی رو روی تخت گذاشتم و مانتو شلوارم رو پوشیدم. تن صدام رو بالا بردم _علی من برم‌پایین؟ _نه صبر کن با هم بریم روی تخت نشستم و چشمم به عکسمون که بعد از مُحرِم شدن تو خانه‌ی خدا انداخیم افتاد و لبخند روی لب‌هام نشست. چقدر بهمون خوش گذشت پارت زاپاس        ✍🏻 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💞🍀════╗      @behestiyan ╚════💞🍀═╝ پارت‌اول https://eitaa.com/behestiyan/16 🍀 💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀