#پست۷۲
🌷#واژگونی
***
بعد از سه هفته لجبازی های پی در پی صحرا برای طلاق و نبودن های عطا و تنهایی و راکد بودن زندگی، بالاخره صحرا صبح یک روز بطور غیر منتظره به باباش زنگ زد
حالش بد بود ..اشک هاش بی محابا میریخت ...مایع تلخی راه گلوش رو بسته بود .
وقتی صدای باباش پشت تلفن شنید با بغض گفت
_من میخوام طلاق بگیرم .
باباش بُهت زده با صدای دو رگه گفت
_حالت خوبه باباجان چی شده ؟
صحرا نفس گرفت
_نه حالم بده ..نمیخوام زندگی کنم میخوام جدا بشم.
تنها شرط طلاق عطا هم اینه که شما اون زن رو طلاق بدین ..
بابا کلافه سردر گم گفت
_چی میگی تو ..پاشو بیا اینجا ..
صحرا پر از بغض گفت
_من اونجا نمیام ..میام خونه عمو ..به مامان هم پیام دادم داره میاد خونه عمو ...
تلفن رو گذاشت و به اطراف خونه اش نگاهی کرد
دلش برای خونه تنگ میشد ولی تنها راه و چاره اش، رفتن بود ..
تمام لباس هاشو توی چمدون ریخت ..اینقدر برای رفتن عجله داشت که همه رو بدون تا کردن تو چمدون تپاند .
صدای گوشیش بلند شد شماره عطا بود .
نه سلام کرد نه الو ولی خط وصل کرد
صدای عطا تو گوشی پیچید
_میبینم سر عقل امدی ..افرین دختر خوب ..
صحرا نفس گرفت سعی کرد بشینه تا حالش جا بیاد
_سر قولت هستی دیگه؟
عطا با خوشحالی گفت
_معلومه ..
دیگه نخواست چیزی بشنوه اشکش راه گرفت تلفن رو خاموش کرد و کنار تخت انداخت .
خونه ی عموش همه با دعوا و سرو صدا حرف میزدن.
مامانش بلند داد میزد و باباش رو مقصر میدونست.
باباش کلافه راه میرفت میگفت
_رو چه حسابی گفته طلاق تو در مقابل طلاق ترانه ..
مامانش جیغ کشید
_پست فطرت ..ببین که نمیخوای دخترت رو از چنگال اون گرگ بخاطر اون زنک معلوم الحال در بیاری ..
محسن مداخله کرد
_زن داداش اروم تر ...اول باید ببینم هدفش چی بوده از این کار ..
عطی سینی چای رو روی میز گذاشت
مادر صحرا به طرفش براق شد
_چی تو کله داداشت میگذره ؟
عطی به بابای صحرا نگاه کرد
_شما که خوب میدونید عطا کیه ...حتی وقتی دیدینش شناختینش ...
محسن با چشای گرد شده گفت
_شوهر قبلی ترانه !
مادر عطا چادر مشکی شو رو سرش کشید
_جریان چیه به منم بگین ...
عطی با بغض گفت
_قضیه مربوط به پونزده سال پیش هست، وقتی عطا با محسن تصادف کرد و محسن رفت تو کما اقا مرتضی از ترانه که نامزد عطا بود و دنبال کارهای دادگاهش بود خوششون میاد پیشنهاد میده رضایتش برابر با طلاق اون از عطا ..ترانه هم قبول میکنه چون عطا تو زندان بود بخاطر نداشتن گواهینامه و بیمه می تونه سریع طلاق بگیره ..
مادر صحرا با چشای گرد شده فقط شوهرش رو نگاه میکرد
_تو یک حیوونی ..من با یک حیوون زندگی میکردم .
باباش با عصبانیت بلند شد
_اصلا هم اینطور نیست ..اون دختر قرار بود تمام زندگی و اینده اش رو با یک پسر لات و آسمون جل که نصف عمرش تو زندان بود سر کنه ..اون بدبخت خرج خانواده اش رو باید میداد ..بد کردم ثواب کردم .
عطی نفس گرفت
_میدونید هیچ وقت دوستون نداشت ..الانم نداره...هر روز و شب صدای دعواهاتون رو میشنوم ..
محسن سر افکنده نگاهی به صحرا کرد
_تو که میگفتی عطا خوبه !
صحرا بیخیال لیوان چای و برداشت
_خوب الان نیست .بابا فردا ترانه رو طلاق بده تا منم راحت بشم .
مامانش با یک پوزخند به عطی نگاه کرد
_چه خوب بود شر یکی دیگه هم از زندگی مون کم بشه ..
بابای صحرا دست رو سرش گذاشت
_نمیشه که همینجوری پس بچه ام چی اون به مادر و مراقبت احتیاج داره ..
صحرا یک قلپ از چایش رو خورد، طعم هل حالش رو بهتر کرد
_شما نگران ترانه خانم نباش ...عطا براش خونه میگیره ..اون فقط میخواد از شر زندگی با شما راحت بشه .
بابا دندون رو هم سابوند
_عطا غلط کرده اون چکاره ی زندگی منه ..
صحرا به باباش زل زد
_فعلا همه کاره اونه ...همه کاره و هیچ کاره ..
بعد پوزخندی زد به عطی خیره شد
_خودش که میگه خداست ..
مامان صحرا لب گزید
_نعوذبالله زبون به دهن بگیر .
بابای صحرا بلند شد
_من ترانه رو طلاق نمیدم !
مامانش بلند شد
_تو غلط میکنی پای زندگی دخترت وسطه ..
و دعواها بالا گرفت هر کسی چیزی میگفت .
صحرا استکان چای رو روی میز گذاشت و وارد اتاق شد ..
دلش میخواست میتونست پرواز کنه جایی بره که دست هیچ کس بهش نرسه ..
در اتاق چهارتاق باز شد مادرش بود
_پاشو بریم ..وسایل تو بردار ..
باباش تو در گاه در مقابل مادرش ایستاد
_کجا میبریش تو حق نداری ببریش ..
مادرش با جیغ گفت
_هر وقت طلاق نامه ات رو اوردی دخترمو میدم دستت ..
باباش پوزخندی زد
_مگه تو خواب شبت ببینی ..
صحرا از درد چشم بست
به عطی خیره شد
عطی نزدیکش شد و بغلش کرد
_میتونی بری خونه مامان زری آدرسش رو بلدی ؟
صحرا دستشو دور کمر عطی پیچید با خنده گفت
_چه خوبه تو علم غیب میدونی ...ولی به عطا نگو به هیچ کس نگو کجام ..
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۷۳
🌷#واژگونی
*
_خوش آمدی مادر ..
صحرا لبخند زد
_ببخشید مزاحم شما شدم !
عطی لباسای تاشده ی صحرا رو از چمدون توی کمد کنار تخت چید
_من از این اتاق کلی خاطره دارم ..
مامان زری با محبت نگاهش کرد و به طرف اشپزخونه رفت
صحرا نگاهی به اطراف اتاق کرد، اتاقی ساده در یک خونه ی قدیمی ، یک کمد بلند قهوه ای چوبی با یک تاقچه گچبری شده که روش قلاب بافی انداخته بودند، و چندتا عکس سیاه سفید .
صحرا مقابل عکس سیاه و سفید دختر و پسر بچه ای ایستاد ..
_این من و عطا هستیم .
صحرا به پسرک ده ساله که شلوار گشادی پاش و بلوز بافتنی به تن داشت و اخمی که صحرا فکر کرد بخاطر نور خورشید هستش که به چشماش می خوره با موهای ماشین شده روشنش خیره شد ..
صحرا پوزخندی زد
_نه به حلقه دستش دور شونه ات نه به اخمش ..
عطی کنارش ایستاد
_عطا همینجوری بود از بچگی هیچ وقت نمیخندید همیشه با همه سر جنگ داشت ...ولی مثل یک کوه استوار و قوی بود ...انگار به دنیا امده بود تا حامی بقیه باشه .
صحرا اخم کرد
مامان زری با یک ظرف هندونه به اتاق امد .
_بیاین مادر گذاشتم تو یخچال خنک بشه ..
صحرا بغلش کرد
_چه خوبه که ادم یک مامان زری داشته باشه ..
مامان زری بلند خندید
صحرا چنگال به برش هندونه زد از طعم خوشایندش چشم بست و سعی کرد با اون هندونه بغض اش رو فرو ببره .
*
صحرا دستش رو روی سرش گذاست و مقنعه و چادرش رو جلوتر کشید .
مرد مسنی که عینکش رو نوک بینی گذاشته بود پر از اخم به برگه دستش نگاه میکرد
_غیبت تون مرخصی یک ساله میخوره..
صحرا سر تکون داد
_عیبی نداره ..
برگه رو دستش داد
_بدید واحد آموزش..
صحرا به طرف اتاق آموزش رفت .
منشی برگه رو گرفت
_لطفا منتظر باشین تا جلسه شون تموم بشه ..
به چند دختر و پسر توی اتاق نگاهی کرد ..
_شماهم اضافه ترم بهتون خورده ؟
صحرا به پسره کنارش نگاه کرد
_نه من واسه مرخصی سال تحصیلی اینجام ..
پسره چنگی به موهاش زد
_من واسه چهار واحد اضافه خورده بهم ..از بچه های کدوم گروهید ؟
صحرا لبخندی زد
فیزیک..!
پسره چشم ریز کرد
_اوه اوه سرکارتون با فراصت بوده !
صحرا از خنده لب گزید
پسره بهش خیره شد
_آشنا داشته باشی کارتون راه میفته !
صحرا فکر کرد کاش به عمو محسن میگفت
در باز شد صدای بلند یک مرد که پرونده ای دستش بود میومد
_مرسی مهندس لطف کردید ..
دختره به صحرا نگاه کرد
_شما مرخصی تحصیلی میخواستید برید تو !
صحرا وارد اتاق شد مرد مقابلش جوون تر از این بود که رییس اموزش باشه ..ولی یک مرد اتو کشیده ی ریش مشکی با موهای کوتاه و کت و شلوار زغال سنگی
بفرمائید ؟
صحرا سلام کرد و برگه رو دستش داد
نگین سرخ انگشتر عقیق مرد رو دید
مرد بدون اینکه حتی نگاهش کنه برگه رو خوند
با اخم نگاهش کرد
_خانم مشیری ؟
صحرا پره چادرش رو توی دست گرفت
_بله !
مرد خودکار برداشت
_شما برادرزاده دکتر مشیری دانشگاه علوم نیستید ؟
صحرا محجوبانه سر تکون داد
_بله !
مرد با چشای درشت شده نگاهش کرد
_محسن مشیری؟
صحرا سر تکون داد
مرد با حیرت گفت
_مگه میشه من خودم چند ماه پیش مراسم ختم برادرزاده اش رفته بودم!
صحرا لب گزید
مرد با چشای مات شده گفت
_خود شما بودی حتی عکست ..!
صحرا تنش عرق نشسته بود
_بله یک سو تفاهم بوده .
مرد سکوت کرد
_چرا مرخصی تحصیلی میخواین ؟
صحراکلافه بود از شدت گرما عرق از پشت کمرش راه گرفته بود .
_نمیتونم این ترم بیام .
مرد دیگه سئوالی نکرد و امضا کرد .
حس خفگی که صحرا داشت از اتاق بیرون امد
پسری که چند دقیقه قبل توی دفتر بود با نیش باز گفت چی شد
صحرا سرسری جواب داد
_درست شد
و بعد رفت برای اولین تاکسی دست تکان داد.
شماره عموش رو گرفت
_الو عمو تو کسی به اسم محمد مهدی معین میشناسی ..
صدای خنده محسن بلند شد
_تو چرا سلام کردن یاد نمیگیری دختر جون ..مثل طوطی مسلسل حرف میزنی !
صحرا کلافه گفت
_خوب بگو میشناسی یا نه ؟
محسن خندید
_آره چطوره ؟
صحرا نفس گرفت
_کار اداری داشتم شما رو شناخت از همه بدتر رفیق گرمابه گلستان تون بود ..بدتر از بد ...تو مراسم ختم من بوده .شانس گند من و میبینی؟
محسن بلند تر خندید
_بدتر از بد بد هم این بود که طرف قرار بود بعد عقد ما بیاد خواستگاری تو !
صحرا از حیرت دستش رو جلوی دهنش گرفت
_واقعا !!!
بعد دهنش کج کرد
_همه رو برق میگیره مارو بابابزرگ ادیسون ..وقتی مُردیم خواستگار دار شدیم..
محسن بلند قهقه زد
_هنوزم دیر نشده؟
صحرا یک حس بدی گرفت
_بابا هنوز نمیخواد بیاد اون زن رو طلاق بده ؟
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#ادامه_پست۷۳
محسن نفس گرفت
_نه فعلا دیگه صدای دعواهاشون هم نمیاد ..
محسن دندون رو هم سابوند
_اون مردک بعد سه ماه نمیخواد تکلیف تو رو روشن کنه ؟
پایین مقنعه اش رو تند تند تکون میداد تا خنک بشه ..
_نه اونم خر شیطون سواره ..بیشتر مواقع دبی درگیر کارهاشه ..
صدای بوق بوق امد صحرا کلافه گفت
_مامان پشت خط هست فعلا .
تلفن رو قطع کرد صدای زنگ امد اسم مامانش بود ولی رد تماس داد
هنوز بخاطر دعواهای دیشب باهاش سرد بود
تاکسی سر کوچه پیاده ش کرد
از سبزی فروشی سبزی خرید .
در خونه مامان زری رو باز کرد .
تلفنش زنگ خورد شماره مامانش افتاده بود رد تماس داد
طرف اشپزخونه رفت
بلند گفت
_سلام مامان زری ...سبزی هاش ریحون نداره
...نمیدونم چرا شما میری ریحون میده من میرم میگه تموم کردیم .سبزی هارو روی کابینت گذاشت و مقنعه اش رو از سرش بیرون کشید
_وای دارم از گرما خفه میشم ..
دکمه مانتوش رو باز کرد..
به طرف پذیرایی رفت که دید کسی نیست .
شماره مامانش افتاد ..
جواب داد
صدای فریاد وحشتناک پر از عصبانی مادرش اومد..
_چرا گوشی تو جواب نمیدی ..کدوم گوری هستی ..
صحرا پا به زمین کوبید
_وای وای مامان بس کن من نمیام اراک ...خیالت راحت خونه باباهم نمیرم ..
صدای مامانش امد که با گریه میگفت
_اخرش بابات تو رو بدبخت کرد اون زن رو طلاق نمیده که تو هم طلاق تو بگیری بیای اینجا اون از قصد اینکار میکنه ..تو رو بدبخت کنه .
صحرا دلش سوخت
_من بدبخت نمیشم نترس مامانم ..الان دارم زندگیمو میکنم ..
مامانش فین فینی کرد
_تو ناراحت نباش خوشگلی و صد تا خواهان داری ..
صحرا مانتوش رو در اورد روی کاناپه انداخت...
تا کمر داخل یخچال رفت و سیبی برداشت
بلند خندید
_بعله که دارم .تازه خبر نداری کی خواستگارمه ..!
سیبش گاز زد
مادرش با عصبانیت گفت
_خوبه خوبه تو ام سبک بازی در نیار ..
صحرا سیبش رو جوید و با دهن پر گفت
_فعلا خداحافظ ..
تلفن رو قطع کرد و گاز دیگه ای به سیبش زد
و وارد اتاق شد که با دیدن عطا در جا خشک شد .
نگاهش از عطا که روی تخت نشسته بود به اون چشمای روشنش که با عصبانیت بهش زل زده بود به جعبه پایین تخت بود که یک جغجغه و شیشه افتاده بود با چند تکه لباس بچه و تو دست عطا یک سرهمی نوزاد بود .
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۷۴
🌷#واژگونی
نگاهش از عطا که روی تخت نشسته بود با اون چشمای روشنش و با عصبانیت بهش زل زده بود به جعبه پایین تخت بود که یک جغجغه و شیشه افتاده بود با چند تکه لباس بچه و توی دست عطا یک سرهمی نوزاد بود .
صحرا فقط نگاهش کرد .
عطا بلند شد با چشای ریز شده نگاهش کرد
_تو داری چه غلطی میکنی؟؟ ..
صحرا ترسیده عقب رفت
زیر لب پر از بغض نالید
_عطا !
عطا یک قدم جلو امد و دقیقا پاش رو روی جغجغه گذاشت .
صدای بلند و گوش خراش سکوت و شکست .
عطا گردنش رو کج کرد
_تو فکر کردی من همینجوری و یکدفعه بیخیالت میشم ..پیشنهاد امدن خونه مامان زری رو من تو دهن عطی انداختم ...چون میخواستم جلو چشم باشی ..
دوباره جلوتر امد پوزخندی زد
_سه ماهه تو آب هم که بخوری خبرش رو مامان زری به من داده ..
صحرا لب گزید
_حتی خبر عق زدن های سر صبحت !...یک زن عاقل و کامله نمیفهمه تو حامله ای؟؟ ..
بازوی صحرا رو گرفت
اشک صحرا چکید
_لال شدی زبون دراز؟؟ ..
موهای فر صحرا رو که بلند شده بود تا روی شونه اش میومد کنار زد
_دختر کوچولو وقتی اینجوری هول هولی از خونه من رفتی و گفتی طلاق فهمیدم یک جای کارت میلنگه !
صحرا نگاهش از چشم های عطا به لباس های پایین تخت افتاد ..چقدر برای خرید یواشکی شون ذوق کرده بود ...با صدای خفه ای گفت
_اون بچه ی منه!
عطا گوشش رو نزدیک صحرا اورد خودش رو به کری زد
_چی ...؟ من نمیشنوم ...چی گفتی ؟
صحرا نفس گرفت
_بچه!
تا امد بگه من آنچنان به دیوار کوبیده شد که از ترس هینی کشید
_تو غلط کردی که مال تو هستش ...چیزی که مال منه مال منم میمونه ..
صحرا فقط نگاهش میکرد ..اینقدر ترسیده بود که
حتی پلک نمی زد .
بیشتر گیج بود انتظار داشت عطا اون بچه رو نخواد ولی الان ..
عطا روی گونه صحرا رو آروم بوسید
_لباس هاتو جمع کن عزیزم بریم چون تا به دنیا آمدن بچه مهمون منی ...
صحرا فقط نگاهش میکرد .
عطا نگاه ازش گرفت و به عقب برگشت ..
لباس هارو توی جعبه گذاشت ..
از دیدن لباس ها قلبش آنی به تپش افتاده بود ..
صحرا به خودش امد بریده بریده گفت
_من ..من ..نمیخوام با تو....بابام ترانه رو داره طلاق میده !
عطا جغجغه رو تو جعبه گذاشت
_اون که حتما این کار میکنه وگرنه بد میبینه ..ولی فعلا شما رو باید تا به دنیا امدن بچه تحمل کرد .
صحرا اخم کرد و عطا با حرص گفت
_بعد برید با خواستگار عزیزتون هر غلطی دلت خواست بکنین.
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
✨🌹✨
از سختی تمامی دوران دلم گرفت
از این همه گناه فراوان دلم گرفت
از این همه دورویی وبی مهری و نفاق
از قحطی نبودن ایمان دلم گرفت
نوری که بی توجلوه کند تارمیشود
حتی بهشت بی تو همان نار میشود
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
✨شبت بخیر همه ی دنیای من ✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸سلام صبحتون بخیرومهدوی
🌸 امروز خود را
معطر می کنیم به
عطر دل نشین صلوات
بر حضرت محمد و آل مطهرش
💜✨ اَللّٰهُــمَّ صَلِّ عَلی ٰمُحَمَّدٍ
✨💜 وَّ آلِ محمد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
🌸 در پناه لطف خدا و
عنایت حضرت محمد(صل الله علیه وآله)
و خاندان پاک ومطهرش علیهم السلام
💜روزتون پر خیر و برکت ان شاءالله
🌸زیارت معصومین علیهم السلام
روزی دنیا و آخرت شما ان شاءالله
أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
#روایت
فراموش نمیکنم وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، هر دومون روسری روشن سرمون بود و بهت گفتم فائزه نصف آدمها روسری مشکی سر کردن، زشت نیست؟
بهم گفت: نیت مهمه زهرا خانم!
من تا زمان انفجار به فکر روسری تیره بودم ولی تو با نیت خالصانهت، با اون روسری سفیدت به سمت روشنایی پر کشیدی و عاقبت بخیر شدی.
⚘️تصاویر، از پروفایلهای شهیده فائزه رحیمی است.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حالا که می روی....😭🖐️
ما حال ملیکا رو نمیفهمیم و نخواهیم فهمید
خدا بهشون صبر بده
#ملیکا #مادر #مادری #مادرم_دوستت_دارم #کرمان #کرمان_تسلیت #دختر #برادر #عشق #محبت