eitaa logo
صالحین تنها مسیر
240 دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
7هزار ویدیو
271 فایل
جهاد اکبر، مبارزه با هوای نفس در تنها مسیر آرامش کاری کنیم ورنه خجالت براورد روزیکه رخت جان به جهان دگر کشیم خادم کانال @Yanoor برایم بنویس tps://harfeto.timefriend.net/16133242830132
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 *** بعد از سه هفته لجبازی های پی در پی صحرا برای طلاق و نبودن های عطا و تنهایی و راکد بودن زندگی، بالاخره صحرا صبح یک روز بطور غیر منتظره به باباش زنگ زد حالش بد بود ..اشک هاش بی محابا میریخت ...مایع تلخی راه گلوش رو بسته بود . وقتی صدای باباش پشت تلفن شنید با بغض گفت _من میخوام طلاق بگیرم . باباش بُهت زده با صدای دو رگه گفت _حالت خوبه باباجان چی شده ؟ صحرا نفس گرفت _نه حالم بده ..نمیخوام زندگی کنم میخوام جدا بشم. تنها شرط طلاق عطا هم اینه که شما اون زن رو طلاق بدین .. بابا کلافه سردر گم گفت _چی میگی تو ..پاشو بیا اینجا .. صحرا پر از بغض گفت _من اونجا نمیام ..میام خونه عمو ..به مامان هم پیام دادم داره میاد خونه عمو ... تلفن رو گذاشت و به اطراف خونه اش نگاهی کرد دلش برای خونه تنگ میشد ولی تنها راه و چاره اش،  رفتن بود .. تمام لباس هاشو توی چمدون ریخت ..اینقدر برای رفتن عجله داشت که همه رو بدون تا کردن تو چمدون تپاند . صدای گوشیش بلند شد شماره عطا بود . نه سلام کرد نه الو ولی خط وصل کرد صدای عطا تو گوشی پیچید _میبینم سر عقل امدی ..افرین دختر خوب .. صحرا نفس گرفت سعی کرد بشینه تا حالش جا بیاد _سر قولت هستی دیگه؟ عطا با خوشحالی گفت _معلومه .. دیگه نخواست چیزی بشنوه اشکش راه گرفت تلفن رو خاموش کرد و کنار تخت انداخت . خونه ی عموش همه با دعوا و سرو صدا حرف میزدن. مامانش بلند داد میزد و باباش رو مقصر میدونست. باباش کلافه راه میرفت میگفت _رو چه حسابی گفته طلاق تو در مقابل طلاق ترانه .. مامانش جیغ کشید _پست فطرت ..ببین که نمیخوای دخترت رو از چنگال اون گرگ بخاطر اون زنک معلوم الحال در بیاری .‌. محسن مداخله کرد _زن داداش اروم تر ...اول باید ببینم هدفش چی بوده از این کار .. عطی سینی چای رو روی میز گذاشت مادر صحرا به طرفش براق شد _چی تو کله داداشت میگذره ؟ عطی به بابای صحرا نگاه کرد _شما که خوب میدونید عطا کیه ...حتی وقتی دیدینش شناختینش ... محسن با چشای گرد شده گفت _شوهر قبلی ترانه ! مادر عطا چادر مشکی شو رو سرش کشید _جریان چیه به منم بگین ... عطی با بغض گفت _قضیه مربوط به پونزده سال پیش هست، وقتی عطا با محسن تصادف کرد و محسن رفت تو کما اقا مرتضی از ترانه که نامزد عطا بود و دنبال کارهای دادگاهش بود خوششون میاد پیشنهاد میده رضایتش برابر با طلاق اون از عطا ..ترانه هم قبول میکنه چون عطا تو زندان بود بخاطر نداشتن گواهینامه و بیمه می تونه سریع طلاق بگیره .. مادر صحرا با چشای گرد شده فقط شوهرش رو نگاه میکرد _تو یک حیوونی ..‌من با یک حیوون زندگی میکردم . باباش با عصبانیت بلند شد _اصلا هم اینطور نیست ..اون دختر قرار بود تمام زندگی و اینده اش رو با یک پسر لات و آسمون جل که نصف عمرش تو زندان بود سر کنه ..اون بدبخت خرج خانواده اش رو باید میداد ..بد کردم ثواب کردم . عطی نفس گرفت _میدونید هیچ وقت دوستون نداشت ..الانم نداره...هر روز و شب صدای دعواهاتون رو میشنوم .. محسن سر افکنده نگاهی به صحرا کرد _تو که میگفتی عطا خوبه ! صحرا بیخیال لیوان چای و برداشت _خوب الان نیست .‌بابا فردا ترانه رو طلاق بده تا منم راحت بشم . مامانش با یک پوزخند به عطی نگاه کرد _چه خوب بود شر یکی دیگه هم از زندگی مون کم بشه .. بابای صحرا دست رو سرش گذاشت _نمیشه که همینجوری پس بچه ام چی اون به مادر و مراقبت احتیاج داره .. صحرا یک قلپ از چایش رو خورد، طعم هل حالش رو بهتر کرد _شما نگران ترانه خانم نباش ...عطا براش خونه میگیره ..اون فقط میخواد از شر زندگی با شما راحت بشه . بابا دندون رو هم سابوند _عطا غلط کرده اون چکاره ی زندگی منه .. صحرا به باباش زل زد _فعلا همه کاره اونه ...همه کاره و هیچ کاره .. بعد پوزخندی زد به عطی خیره شد _خودش که میگه خداست .. مامان صحرا لب گزید _نعوذبالله زبون به دهن بگیر .‌ بابای صحرا بلند شد _من ترانه رو طلاق نمیدم ! مامانش بلند شد _تو غلط میکنی پای زندگی دخترت وسطه .. و دعواها بالا گرفت هر کسی چیزی میگفت .‌ صحرا استکان چای رو روی میز گذاشت و وارد اتاق شد .. دلش میخواست میتونست پرواز کنه جایی بره که دست هیچ کس بهش نرسه .. در اتاق چهارتاق باز شد مادرش بود _پاشو بریم ..وسایل تو بردار .. باباش تو در گاه در مقابل مادرش ایستاد _کجا میبریش تو حق نداری ببریش .. مادرش با جیغ گفت _هر وقت طلاق نامه ات رو اوردی دخترمو میدم دستت .. باباش پوزخندی زد _مگه تو خواب شبت ببینی .. صحرا از درد چشم بست به عطی خیره شد عطی نزدیکش شد و بغلش کرد _میتونی بری خونه مامان زری آدرسش رو بلدی ؟ صحرا دستشو دور کمر عطی پیچید با خنده گفت _چه خوبه تو علم غیب میدونی ...ولی به عطا نگو به هیچ کس نگو کجام ..
🌷 * _خوش آمدی مادر .. صحرا لبخند زد _ببخشید مزاحم شما شدم ! عطی لباسای تاشده ی صحرا رو از چمدون توی کمد کنار تخت چید _من از این اتاق کلی خاطره دارم .. مامان زری با محبت نگاهش کرد و به طرف اشپزخونه رفت صحرا نگاهی به اطراف اتاق کرد، اتاقی ساده در یک خونه ی قدیمی ، یک کمد بلند قهوه ای چوبی با یک تاقچه گچبری شده که روش قلاب بافی انداخته بودند، و چندتا عکس سیاه سفید . صحرا مقابل عکس سیاه و سفید دختر و پسر بچه ای ایستاد .. _این من و عطا هستیم . صحرا به پسرک ده ساله که شلوار گشادی پاش و بلوز بافتنی به تن داشت و اخمی که صحرا فکر کرد بخاطر نور خورشید هستش که به چشماش می خوره با موهای ماشین شده روشنش خیره شد .. صحرا پوزخندی زد _نه به حلقه دستش دور شونه ات نه به اخمش .. عطی کنارش ایستاد _عطا همینجوری بود از بچگی هیچ وقت نمیخندید همیشه با همه سر جنگ داشت ...ولی مثل یک کوه استوار و قوی بود ...انگار به دنیا امده بود تا حامی بقیه باشه . صحرا اخم کرد مامان زری با یک ظرف هندونه به اتاق امد . _بیاین مادر گذاشتم تو یخچال خنک بشه .. صحرا بغلش کرد _چه خوبه که ادم یک مامان زری داشته باشه .. مامان زری بلند خندید صحرا چنگال به برش هندونه زد از طعم خوشایندش چشم بست و سعی کرد با اون هندونه بغض اش رو فرو ببره . * صحرا دستش رو روی سرش گذاست و مقنعه و چادرش رو جلوتر کشید . مرد مسنی که عینکش رو نوک بینی گذاشته بود پر از اخم به برگه دستش نگاه میکرد _غیبت تون مرخصی یک ساله میخوره.. صحرا سر تکون داد _عیبی نداره .. برگه رو دستش داد _بدید واحد آموزش.. صحرا به طرف اتاق آموزش رفت . منشی برگه رو گرفت _لطفا منتظر باشین تا جلسه شون تموم بشه .. به چند دختر و پسر توی اتاق نگاهی کرد .. _شماهم اضافه ترم بهتون خورده ؟ صحرا به پسره کنارش نگاه کرد _نه من واسه مرخصی سال تحصیلی اینجام .. پسره چنگی به موهاش زد _من واسه چهار واحد اضافه خورده بهم ..از بچه های کدوم گروهید ؟ صحرا لبخندی زد فیزیک..! پسره چشم ریز کرد _اوه اوه سرکارتون با فراصت بوده ! صحرا از خنده لب گزید پسره بهش خیره شد _آشنا داشته باشی کارتون راه میفته ! صحرا فکر کرد کاش به عمو محسن میگفت در باز شد صدای بلند یک مرد که پرونده ای دستش بود میومد _مرسی مهندس لطف کردید .. دختره به صحرا نگاه کرد _شما مرخصی تحصیلی میخواستید برید تو ! صحرا وارد اتاق شد مرد مقابلش جوون تر از این بود که رییس اموزش باشه ..ولی یک مرد اتو کشیده ی ریش مشکی با موهای کوتاه و کت و شلوار زغال سنگی بفرمائید ؟ صحرا سلام کرد و برگه رو دستش داد نگین سرخ انگشتر عقیق مرد رو دید مرد بدون اینکه حتی نگاهش کنه برگه رو خوند با اخم نگاهش کرد _خانم مشیری ؟ صحرا پره چادرش رو توی دست گرفت _بله ! مرد خودکار برداشت _شما برادرزاده دکتر مشیری دانشگاه علوم نیستید ؟ صحرا محجوبانه سر تکون داد _بله ! مرد با چشای درشت شده نگاهش کرد _محسن مشیری؟ صحرا سر تکون داد مرد با حیرت گفت _مگه میشه من خودم چند ماه پیش مراسم ختم برادرزاده اش رفته بودم! صحرا لب گزید مرد با چشای مات شده گفت _خود شما بودی حتی عکست ..! صحرا تنش عرق نشسته بود _بله یک سو تفاهم بوده . مرد سکوت کرد _چرا مرخصی تحصیلی میخواین ؟ صحراکلافه بود از شدت گرما عرق از پشت کمرش راه گرفته بود . _نمیتونم این ترم بیام . مرد دیگه سئوالی نکرد و امضا کرد . حس خفگی که صحرا داشت از اتاق بیرون امد پسری که چند دقیقه قبل توی دفتر بود با نیش باز گفت چی شد صحرا سرسری جواب داد _درست شد و بعد رفت برای اولین تاکسی دست تکان داد. شماره عموش رو گرفت _الو عمو تو کسی به اسم محمد مهدی معین میشناسی .. صدای خنده محسن بلند شد _تو چرا سلام کردن یاد نمیگیری دختر جون ..مثل طوطی مسلسل حرف میزنی ! صحرا کلافه گفت _خوب بگو میشناسی یا نه ؟ محسن خندید _آره چطوره ؟ صحرا نفس گرفت _کار اداری داشتم شما رو شناخت از همه بدتر رفیق گرمابه گلستان تون بود ..بدتر از بد ...تو مراسم ختم من بوده .‌شانس گند من و میبینی؟ محسن بلند تر خندید _بدتر از بد بد هم این بود که طرف قرار بود بعد عقد ما بیاد خواستگاری تو ! صحرا از حیرت دستش رو جلوی دهنش گرفت _واقعا !!! بعد دهنش کج کرد _همه رو برق میگیره مارو بابابزرگ ادیسون ..وقتی مُردیم خواستگار دار شدیم.. محسن بلند قهقه زد _هنوزم دیر نشده؟ صحرا یک حس بدی گرفت _بابا هنوز نمیخواد بیاد اون زن رو طلاق بده ؟
محسن نفس گرفت _نه فعلا دیگه صدای دعواهاشون هم نمیاد .. محسن دندون رو هم سابوند _اون مردک بعد سه ماه نمیخواد تکلیف تو رو روشن کنه ؟ پایین مقنعه اش رو تند تند تکون میداد تا خنک بشه .. _نه اونم خر شیطون سواره ..بیشتر مواقع دبی درگیر کارهاشه .. صدای بوق بوق امد صحرا کلافه گفت _مامان پشت خط هست فعلا . تلفن رو قطع کرد صدای زنگ امد اسم مامانش بود ولی رد تماس داد هنوز بخاطر دعواهای دیشب باهاش سرد بود تاکسی سر کوچه پیاده ش کرد از سبزی فروشی سبزی خرید . در خونه مامان زری رو باز کرد . تلفنش زنگ خورد شماره مامانش افتاده بود رد تماس داد طرف اشپزخونه رفت بلند گفت _سلام مامان زری ...سبزی هاش ریحون نداره ...نمیدونم چرا شما میری ریحون میده من میرم میگه تموم کردیم .سبزی هارو روی کابینت گذاشت و مقنعه اش رو از سرش بیرون کشید _وای دارم از گرما خفه میشم .. دکمه مانتوش رو باز کرد.. به طرف پذیرایی رفت که دید کسی نیست . شماره مامانش افتاد .. جواب داد صدای فریاد وحشتناک پر از عصبانی مادرش اومد.. _چرا گوشی تو جواب نمیدی ..کدوم گوری هستی .. صحرا پا به زمین کوبید _وای وای مامان بس کن من نمیام اراک ...خیالت راحت خونه باباهم نمیرم .. صدای مامانش امد که با گریه میگفت _اخرش بابات تو رو بدبخت کرد اون زن رو طلاق نمیده که تو هم طلاق تو بگیری بیای اینجا اون از قصد اینکار میکنه ..تو رو بدبخت کنه . صحرا دلش سوخت _من بدبخت نمیشم نترس مامانم ..الان دارم زندگیمو میکنم .. مامانش فین فینی کرد _تو ناراحت نباش خوشگلی و صد تا خواهان داری .. صحرا مانتوش رو در اورد روی کاناپه انداخت... تا کمر داخل یخچال رفت و سیبی برداشت بلند خندید _بعله که دارم .‌تازه خبر نداری کی خواستگارمه ..! سیبش گاز زد مادرش با عصبانیت گفت _خوبه خوبه تو ام سبک بازی در نیار .. صحرا سیبش رو جوید و با دهن پر گفت _فعلا خداحافظ .. تلفن رو قطع کرد و گاز دیگه ای به سیبش زد و وارد اتاق شد که با دیدن عطا در جا خشک شد . نگاهش از عطا که روی تخت نشسته بود به اون چشمای روشنش که با عصبانیت بهش زل زده بود به جعبه پایین تخت بود که یک جغجغه و شیشه افتاده بود با چند تکه لباس بچه و تو دست عطا یک سرهمی نوزاد بود .
🌷 نگاهش از عطا که روی تخت نشسته بود با اون چشمای روشنش و با عصبانیت بهش زل زده بود به جعبه پایین تخت بود که یک جغجغه و شیشه افتاده بود با چند تکه لباس بچه و توی دست عطا یک سرهمی نوزاد بود . صحرا فقط نگاهش کرد . عطا بلند شد با چشای ریز شده نگاهش کرد _تو داری چه غلطی میکنی؟؟ .. صحرا ترسیده عقب رفت زیر لب پر از بغض نالید _عطا ! عطا یک قدم جلو امد و دقیقا پاش رو روی جغجغه گذاشت . صدای بلند و گوش خراش سکوت و شکست . عطا گردنش رو کج کرد _تو فکر کردی من همینجوری و یکدفعه بیخیالت میشم ..پیشنهاد امدن خونه مامان زری رو من تو دهن عطی انداختم ...چون میخواستم جلو چشم باشی .. دوباره جلوتر امد پوزخندی زد _سه ماهه تو آب هم که بخوری خبرش رو مامان زری به من داده .. صحرا لب گزید _حتی خبر عق زدن های سر صبحت !...یک زن عاقل و کامله نمیفهمه تو حامله ای؟؟ .. بازوی صحرا رو گرفت اشک صحرا چکید _لال شدی زبون دراز؟؟ .. موهای فر صحرا رو که بلند شده بود تا روی شونه اش میومد کنار زد _دختر کوچولو وقتی اینجوری هول هولی از خونه من رفتی و گفتی طلاق فهمیدم یک جای کارت میلنگه ! صحرا نگاهش از چشم های عطا به لباس های پایین تخت افتاد ..چقدر برای خرید یواشکی شون ذوق کرده بود ...با صدای خفه ای گفت _اون بچه ی منه! عطا گوشش رو نزدیک صحرا اورد خودش رو به کری زد _چی ...؟ من نمیشنوم ...چی گفتی ؟ صحرا نفس گرفت _بچه! تا امد بگه من آنچنان به دیوار کوبیده شد که از ترس هینی کشید _تو غلط کردی که مال تو هستش ...چیزی که مال منه مال منم میمونه .. صحرا فقط نگاهش میکرد ..اینقدر ترسیده بود که حتی پلک نمی زد . بیشتر گیج بود انتظار داشت عطا اون بچه رو نخواد ولی الان .. عطا روی گونه صحرا رو آروم بوسید _لباس هاتو جمع کن عزیزم بریم چون تا به دنیا آمدن بچه مهمون منی ... صحرا فقط نگاهش میکرد . عطا نگاه ازش گرفت و به عقب برگشت .. لباس هارو توی جعبه گذاشت .. از دیدن لباس ها قلبش آنی به تپش افتاده بود .. صحرا به خودش امد بریده بریده گفت _من ..من ..نمیخوام با تو....بابام ترانه رو داره طلاق میده ! عطا جغجغه رو تو جعبه گذاشت _اون که حتما این کار میکنه وگرنه بد میبینه ..ولی فعلا شما رو باید تا به دنیا امدن بچه تحمل کرد . صحرا اخم کرد و عطا با حرص گفت _بعد برید با خواستگار عزیزتون هر غلطی دلت خواست بکنین.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨🌹✨ از سختی تمامی دوران دلم گرفت از این همه گناه فراوان دلم گرفت از این همه دورویی وبی مهری و نفاق از قحطی نبودن ایمان دلم گرفت نوری که بی توجلوه کند تارمیشود حتی بهشت بی تو همان نار میشود ✨شبت بخیر همه ی دنیای من ✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸سلام صبحتون بخیرومهدوی 🌸 امروز خود را معطر  می کنیم به عطر دل نشین صلوات بر حضرت محمد و آل مطهرش 💜✨ اَللّٰهُــمَّ صَلِّ عَلی ٰمُحَمَّدٍ        ✨💜 وَّ آلِ محمد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ 🌸 در پناه لطف خدا و عنایت حضرت محمد(صل الله علیه وآله) و خاندان پاک ومطهرش علیهم السلام 💜روزتون پر خیر و برکت ان شاءالله 🌸زیارت معصومین علیهم السلام روزی دنیا و آخرت شما ان شاءالله أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊جانم به فدای آن غایبی که از ما دور است ولی جدا نیست... 🥀 💚
فراموش نمی‌کنم وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، هر دومون روسری روشن سرمون بود و بهت گفتم فائزه نصف آدم‌ها روسری مشکی سر کردن، زشت نیست؟ بهم گفت: نیت مهمه زهرا خانم! من تا زمان انفجار به فکر روسری تیره بودم ولی تو با نیت خالصانه‌ت، با اون روسری سفیدت به سمت روشنایی پر کشیدی و عاقبت بخیر شدی. ⚘️تصاویر، از پروفایل‌های شهیده فائزه رحیمی است.