هوای توبه.mp3
5.92M
•┈┈••✾❀♡❀✾••┈┈•
♥️ هوای توبه
👤حاج محمود کریمی
▫️استقبال از #ماه_مبارک_رمضان
✨ساعت ۸ به وقت امام هشتم✨
دارالشفاست کوی تو و خود تویی طبیب
درد من و دوای تو یا ثامن الحجج
هستی چو پاره ی تن پیغمبر خدا
جان جهان فدای تو یا ثامن الحجج
چون می شود که دیده ی من هم برد نصیب
از دیدن لقای تو یا ثامن الحجج
سوزد همیشه لاله صفت قلب دوستان
از داغ ابتلای تو یا ثامن الحجج
#السلطان_اباالحسن🌺
#السلام_علیک_یاامام_رئوف
#یاامام_رضاجانم😍✋
اللهّمَ صَلّ عَلے عَلے بنْ موسَے الرّضا المرتَضے الامامِ التّقے النّقے و حُجّّتڪَ عَلے مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثرے الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ ڪثیرَةً تامَةً زاڪیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَـہ ڪافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلے اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِڪَ
💌💌💌💌💌💌💌
11.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگ امام رضا ع هستی گوش کن🍃🌷
آهنگ بسیار زیبای ای مهربان ترین امام من
🌹❤️🤲
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
6.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖|شب جمعه|
آقای مهربانم….✨
کربلا چگونه است که به دست فراموشی میسپارد تمام غم و غصههای دنیا را و تمام غصهات میشود دیدن حرم و ضریح و….
کاش میشد بیاییم و بمانیم و….
دلتنگم…..!💔
#شب_جمعه
#یااباعبدالله
#امام_حسین_جانم
#رمضان
صالحین تنها مسیر
🌷👈#پست_۱۰۰ **** اون شب یک انگشتر دستم کردن که چون تو انگشتم بزرگ بود و مدرسه می رفتم مامان تو صند
🌷👈#پست_۱۰۱
***
پسر حاجی بود با اون ماشین خارجی اش ..
و پوزخند روی لبش ..
بی اعتنا بهش مسیرمو ادامه دادم ..
آروم دنبالم میومد
_بیا بالا کارت دارم .
حرف نمیزدم و راه خودمو میرفتم .
با عصبانیت گفت؛
_هنوز کسی به من نه نگفته که تو دختر یک لا غبا ناز میاری ..
با حرص نفس میکشیدم ولی تند تند راه میرفتم ..
ماشین رو تو پیچ کوچه جلوم نگه داشت
_گفتم سوار شو ..
دوباره بی اعتنا ازش راه افتادم ..
یکدفعه دستم کشیده شد.
با اخم های وحشتناک نگاهم میکرد
_مگه من با تو نیستم ..حتما کاری دارم باهات ..
تو صورتش غریدم
_ازت متنفرم ..
چشاش گشاد شد بعد مچ دستمو فشار داد
_غلط میکنی ..
اشکم چکید با التماس گفتم
_ما هیچیمون بهم ربط نداره ...
من نمیخوامت ...تو رو خدا تمومش کن ..
اخم کرده بود لبش یکوری بالا رفت
_تو در حد من نیستی ...
اگه چیزی نگفتم فقط واسه دل مادرم بوده
وگرنه من نگاهت هم نمیکنم ...
الان هم بیا سوارشو کارت دارم .
مچ دستمو از دستش بیرون کشیدم
_من با شما کاری ندارم .
چشم بست
_بیا این قضیه رو دوستانه حل کنیم
باشه !
بهش خیره شدم چجوری دوستانه میتونست باشه .
_من یک دختر دیگه ای رو دوست دارم ...
در حد خودمه ...تحصیلکرده ..اصلا قابل مقایسه با تو نیست ..
پس نخواستن هاش و تحقیر هاش واسه همین بود
غریدم
_مبارکتون باشه ...
پس تو رو خدا برو همون دختر بگیر ..دور من روخط بکش .
اخمش بیشتر شد
_ولی بیشتر از اون دختر مادرم دوست دارم...
نمیخوام رو حرفش حرف بزنم ...تو زنم میشی ولی عشقم نیستی ..
خندیدم
_تو چقدر پُر رویی به خدا ..
به عقب برگشتم که بازوم گرفت
داد زدم
_به من دست نزن عوضی ..
اونم محکم بازوم فشار میداد
_گفته باشم حرف از نخواستن ازت بشنوم
که مادرم رنجیده خاطر کنی ..
بیچارت میکنم ..
باهاش گلاویز شدم و داد میزدم
_ولم کن عوضی ..
یکدفعه یک افسر اومد جلو .
_چه خبره ..
من آروم شدم یعنی ترسیدم .
پسر حاجی گفت؛
_هیچی چیزی نیست .
افسره تو بیسیم ماشین خواست
_اون تو کلانتری مشخص میشه ..
تا به خودمون بیایم مارو بردن کلانتری ..
از ترس داشتم سکته میکردم ..
مسعود عصبانی بود هی فحاشی میکرد و داد میزد بیخودی آوردنش ..
در اتاقی باز شد ..
سربازی من و مسعود داخل اتاق برد ..
یک مرد جون قد بلندی با لباس فرم نظامی پشتش به ما بود داشت گلدون های لب پنجره رو آب میداد .
سرباز پاهاشو رو زمین کوبید گفت؛
_جناب نزاع تو خیابون و فحاشی به کادر کلانتری ..
پسر حاجی غرید
_چرت نگو .دعوا چیه با زنم بحثم شد ..مارو خرکش کردین آوردین ..
من ترسیده بودم رنگم سفید شده بود ..
اون افسره برگشت ..به من خیره شد
.
.
.
یک حسی بهم دست داد ..حس اینکه چقدر این آدم میشناسم ...
چقدرآشناست ..نگاهش ...صورتش ...حتی حرف زدنش با لهجه غلیظ تهرانی ..
_با شمام خانم ..
بُهت زده نگاهش کردم
_بله ؟
اخم کرد
_حواستون کجاست ...اون آقا همسر شماست ..
من چقدر گیج بودم ..گیج این آدم غریبه آشنا ...
پسر حاجی بلند شد
_میخواین زنگ بزنیین به پدرم یا پدر خانمم ..!
افسره به من خیره شده بود و من به اتیکت روی لباسش که نوشته بود
"محمد رضا کامیابی"
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۲
***
_خانم با شما هستم ..
سرمو پایین انداختم
_بله ؟
دوباره پرسید
_این آقا همسرتون هستن؟
به پسر حاجی نگاه کردم ..
با استرس به من خیره شده بود چه خوبه بگم آره خیلی وقته مزاحم زندگیمه ..
و قراره واسه همیشه مزاحم باشه ..
چه خوبه بگم ازش بیزارم ..
سر پایین انداختم
_نامزدیم ..
تلفن مقابلم گذاشت
_باید پدرتون باشن و تایید کنن ..
بلند شدم شماره بابا رو گرفتم .
با بدبختی گفتم کجام ..
بعد نیم ساعت بابا اومد آخ بمیرم براش با همون لباس روغنی و سیاه کثیفش ..
پوزخند پسر حاجی رو دیدم ..نگاه تحقیر آمیزشو...
توی راهرو نشسته بودیم ..
با دیدنش خودمو تو بغلش انداختم بی مهابا گریه کردم .
بابای بیچاره من ..
وقتی وارد اتاق شدیم بابا از دیدن اون مرد لبخندی زد .
_سلام جناب سروان ..
اون افسره هم بلند شد خیلی با ادب و احترام احوال پرسی کرد .
بعد بابا توضیح داد ما نامزدیم ...
حاج خانم و حاج آقا هم اومدن ..
بابا با چه ذوقی پز میداد
_ افسر آگاهی مستاجر خواهرمه زود کارمون راه انداخته ..
حاج آقا ناراحت شده بود و گفت؛
_باید یک تصمیم درست بگیریم ...اینجوری نمیشه ..
حاج خانم چادرش محکم گرفت و گفت؛
_آره شب میایم حرف میزنیم ..اینجا تو کلانتری که نمیشه حاجی...
حاج آقا نگاهی به پسرش کرد که سرش پایین بود .
بعد به بابا گفت؛
_پس ما شب میایم منزل شما ..
بابا هم نیشش باز شد
_خوش میاین رحمتین ..
بابا ذوق زده با همون موتورش سر راه کلی میوه و شیرینی خرید .
خانجون از دیر اومدن من ترسیده بود
بعد اینکه گفتم چی شده به صورتش کوبید
_خدا مرگم بده ننه ..انگشت نمای خلق نشدیم ...
که به لطف نامزد بازی شماها هم شدیم .
بی حوصله راهی اتاق شدم .
خانجون دنبالم اومد
_پاشو پاشو ...از قدیم گفتن کاسه نمیخوام داغ تره ....
نخواستن ات همینه که رفتی ور دل پسره که آژان گرفتنتون ...
کی حرف مو باور میکرد .
بابا زنگ زد عمه صفی هم اومد .
تا شب خونه تمیز کردیم که حاج آقا و حاج خانم و دختر بزرگه و پسرش اومدن .
حاج خانم خیلی خوش حال بود..بعد کلی مقدمه چینی گفت؛
_امشب میخوام که خانجون صیغه محرمیت بین این دوتا جون هول و دستپاچه بخونن
که خدایی نکرده تو رفت و آمدها گناهی نباشه ..
هول زده به مسعود خیره شدم .
بابا گفت؛
_ولی لیلا نیست بزارید بیاد از سفر چشم .
حاج خانم پره چادرش محکم گرفت
_من بالیلا خانم صحبت کردم ..
گفت ریش قیچی دست آقا روح الله است ...
خودشون صاحب اختیارن.
عمه صفی پوزخندی زد و آروم گفت؛
_حالا داداش بدبختمون شده همه کاره ..
خانجون نگاهی به من کرد
حاج خانم سریع گفت؛
_خانجون بخونین محرمیت رو که در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست ..
بابا هم اروم سرش تکون داد.
دلم میخواست زمان و زمین ثابت بمونه ..
خانجون اون کلمه های عربی رو نخونه .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور