6.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖|شب جمعه|
آقای مهربانم….✨
کربلا چگونه است که به دست فراموشی میسپارد تمام غم و غصههای دنیا را و تمام غصهات میشود دیدن حرم و ضریح و….
کاش میشد بیاییم و بمانیم و….
دلتنگم…..!💔
#شب_جمعه
#یااباعبدالله
#امام_حسین_جانم
#رمضان
صالحین تنها مسیر
🌷👈#پست_۱۰۰ **** اون شب یک انگشتر دستم کردن که چون تو انگشتم بزرگ بود و مدرسه می رفتم مامان تو صند
🌷👈#پست_۱۰۱
***
پسر حاجی بود با اون ماشین خارجی اش ..
و پوزخند روی لبش ..
بی اعتنا بهش مسیرمو ادامه دادم ..
آروم دنبالم میومد
_بیا بالا کارت دارم .
حرف نمیزدم و راه خودمو میرفتم .
با عصبانیت گفت؛
_هنوز کسی به من نه نگفته که تو دختر یک لا غبا ناز میاری ..
با حرص نفس میکشیدم ولی تند تند راه میرفتم ..
ماشین رو تو پیچ کوچه جلوم نگه داشت
_گفتم سوار شو ..
دوباره بی اعتنا ازش راه افتادم ..
یکدفعه دستم کشیده شد.
با اخم های وحشتناک نگاهم میکرد
_مگه من با تو نیستم ..حتما کاری دارم باهات ..
تو صورتش غریدم
_ازت متنفرم ..
چشاش گشاد شد بعد مچ دستمو فشار داد
_غلط میکنی ..
اشکم چکید با التماس گفتم
_ما هیچیمون بهم ربط نداره ...
من نمیخوامت ...تو رو خدا تمومش کن ..
اخم کرده بود لبش یکوری بالا رفت
_تو در حد من نیستی ...
اگه چیزی نگفتم فقط واسه دل مادرم بوده
وگرنه من نگاهت هم نمیکنم ...
الان هم بیا سوارشو کارت دارم .
مچ دستمو از دستش بیرون کشیدم
_من با شما کاری ندارم .
چشم بست
_بیا این قضیه رو دوستانه حل کنیم
باشه !
بهش خیره شدم چجوری دوستانه میتونست باشه .
_من یک دختر دیگه ای رو دوست دارم ...
در حد خودمه ...تحصیلکرده ..اصلا قابل مقایسه با تو نیست ..
پس نخواستن هاش و تحقیر هاش واسه همین بود
غریدم
_مبارکتون باشه ...
پس تو رو خدا برو همون دختر بگیر ..دور من روخط بکش .
اخمش بیشتر شد
_ولی بیشتر از اون دختر مادرم دوست دارم...
نمیخوام رو حرفش حرف بزنم ...تو زنم میشی ولی عشقم نیستی ..
خندیدم
_تو چقدر پُر رویی به خدا ..
به عقب برگشتم که بازوم گرفت
داد زدم
_به من دست نزن عوضی ..
اونم محکم بازوم فشار میداد
_گفته باشم حرف از نخواستن ازت بشنوم
که مادرم رنجیده خاطر کنی ..
بیچارت میکنم ..
باهاش گلاویز شدم و داد میزدم
_ولم کن عوضی ..
یکدفعه یک افسر اومد جلو .
_چه خبره ..
من آروم شدم یعنی ترسیدم .
پسر حاجی گفت؛
_هیچی چیزی نیست .
افسره تو بیسیم ماشین خواست
_اون تو کلانتری مشخص میشه ..
تا به خودمون بیایم مارو بردن کلانتری ..
از ترس داشتم سکته میکردم ..
مسعود عصبانی بود هی فحاشی میکرد و داد میزد بیخودی آوردنش ..
در اتاقی باز شد ..
سربازی من و مسعود داخل اتاق برد ..
یک مرد جون قد بلندی با لباس فرم نظامی پشتش به ما بود داشت گلدون های لب پنجره رو آب میداد .
سرباز پاهاشو رو زمین کوبید گفت؛
_جناب نزاع تو خیابون و فحاشی به کادر کلانتری ..
پسر حاجی غرید
_چرت نگو .دعوا چیه با زنم بحثم شد ..مارو خرکش کردین آوردین ..
من ترسیده بودم رنگم سفید شده بود ..
اون افسره برگشت ..به من خیره شد
.
.
.
یک حسی بهم دست داد ..حس اینکه چقدر این آدم میشناسم ...
چقدرآشناست ..نگاهش ...صورتش ...حتی حرف زدنش با لهجه غلیظ تهرانی ..
_با شمام خانم ..
بُهت زده نگاهش کردم
_بله ؟
اخم کرد
_حواستون کجاست ...اون آقا همسر شماست ..
من چقدر گیج بودم ..گیج این آدم غریبه آشنا ...
پسر حاجی بلند شد
_میخواین زنگ بزنیین به پدرم یا پدر خانمم ..!
افسره به من خیره شده بود و من به اتیکت روی لباسش که نوشته بود
"محمد رضا کامیابی"
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۲
***
_خانم با شما هستم ..
سرمو پایین انداختم
_بله ؟
دوباره پرسید
_این آقا همسرتون هستن؟
به پسر حاجی نگاه کردم ..
با استرس به من خیره شده بود چه خوبه بگم آره خیلی وقته مزاحم زندگیمه ..
و قراره واسه همیشه مزاحم باشه ..
چه خوبه بگم ازش بیزارم ..
سر پایین انداختم
_نامزدیم ..
تلفن مقابلم گذاشت
_باید پدرتون باشن و تایید کنن ..
بلند شدم شماره بابا رو گرفتم .
با بدبختی گفتم کجام ..
بعد نیم ساعت بابا اومد آخ بمیرم براش با همون لباس روغنی و سیاه کثیفش ..
پوزخند پسر حاجی رو دیدم ..نگاه تحقیر آمیزشو...
توی راهرو نشسته بودیم ..
با دیدنش خودمو تو بغلش انداختم بی مهابا گریه کردم .
بابای بیچاره من ..
وقتی وارد اتاق شدیم بابا از دیدن اون مرد لبخندی زد .
_سلام جناب سروان ..
اون افسره هم بلند شد خیلی با ادب و احترام احوال پرسی کرد .
بعد بابا توضیح داد ما نامزدیم ...
حاج خانم و حاج آقا هم اومدن ..
بابا با چه ذوقی پز میداد
_ افسر آگاهی مستاجر خواهرمه زود کارمون راه انداخته ..
حاج آقا ناراحت شده بود و گفت؛
_باید یک تصمیم درست بگیریم ...اینجوری نمیشه ..
حاج خانم چادرش محکم گرفت و گفت؛
_آره شب میایم حرف میزنیم ..اینجا تو کلانتری که نمیشه حاجی...
حاج آقا نگاهی به پسرش کرد که سرش پایین بود .
بعد به بابا گفت؛
_پس ما شب میایم منزل شما ..
بابا هم نیشش باز شد
_خوش میاین رحمتین ..
بابا ذوق زده با همون موتورش سر راه کلی میوه و شیرینی خرید .
خانجون از دیر اومدن من ترسیده بود
بعد اینکه گفتم چی شده به صورتش کوبید
_خدا مرگم بده ننه ..انگشت نمای خلق نشدیم ...
که به لطف نامزد بازی شماها هم شدیم .
بی حوصله راهی اتاق شدم .
خانجون دنبالم اومد
_پاشو پاشو ...از قدیم گفتن کاسه نمیخوام داغ تره ....
نخواستن ات همینه که رفتی ور دل پسره که آژان گرفتنتون ...
کی حرف مو باور میکرد .
بابا زنگ زد عمه صفی هم اومد .
تا شب خونه تمیز کردیم که حاج آقا و حاج خانم و دختر بزرگه و پسرش اومدن .
حاج خانم خیلی خوش حال بود..بعد کلی مقدمه چینی گفت؛
_امشب میخوام که خانجون صیغه محرمیت بین این دوتا جون هول و دستپاچه بخونن
که خدایی نکرده تو رفت و آمدها گناهی نباشه ..
هول زده به مسعود خیره شدم .
بابا گفت؛
_ولی لیلا نیست بزارید بیاد از سفر چشم .
حاج خانم پره چادرش محکم گرفت
_من بالیلا خانم صحبت کردم ..
گفت ریش قیچی دست آقا روح الله است ...
خودشون صاحب اختیارن.
عمه صفی پوزخندی زد و آروم گفت؛
_حالا داداش بدبختمون شده همه کاره ..
خانجون نگاهی به من کرد
حاج خانم سریع گفت؛
_خانجون بخونین محرمیت رو که در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست ..
بابا هم اروم سرش تکون داد.
دلم میخواست زمان و زمین ثابت بمونه ..
خانجون اون کلمه های عربی رو نخونه .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست۱۰۳
***
حاج خانم روی من برای هزارمین بار بوسید .
همه خوشحال بودن ..محکمتر چادرمو گرفتم رفتم تو آشپزخونه ..
از پنجره آشپزخونه حیاط دیده میشد برف های که نرم نرم میریخت ...بغض ام شکست ..
همون موقع عمه صفی اومد تو آشپزخونه تا من دید هول زده گفت؛
_چی شده فتان ..
اشک هامو پاک کرد
_دلت برای مامانت تنگ شده ..
چی میتونستم بگم زن آدمی شدم که دلش یک جای دیگست من رو برای خوش آمد دل مادرش گرفته .
عمه صفی بغلم کرد .
_عمه فدات شه تو خوشبخت شدی
خانواده خوبین ...
دلم داشت میترکید مجبور شدم بگم
_عمه پسره من نمیخواد ...به خدا خودش گفت عاشق یکی دیگست .
عمه چشم درشت کرد
_چی میگی تو ...درست حرف بزن ببینم ..
نفس گرفتم
_تو رو خدا کمک ام کن عمه نذار بدبخت بشم ...
همون موقع صدای یالله یالله اومد و بلند شدن .
عمه لب گزید
_بیا بریم بدرقشون بعد درست و درمون تعریف کن ببینم چی شده .
اشک هامو پاک کردم با عمه صفی وارد پذیرایی شدیم
حاج آقا و حاج خانم ایستاده بودن ..
حاج آقا جلو اومد وقتی دوتا دستش که یکیش همیشه از لای انگشت هاش تسبیح آویزون بود بازو های من گرفت
_ان شالله خوشبخت بشین عروسم ..
بعد پیشانیمو بوسید .
خجالت کشیدم .
حاج خانم کل کشید همه دست زدن .
بعد دختر حاجی قری به گردنش داد ..
والا خاطر زن داداش خیلی عزیز بود
باباحاجی فقط سالی یکبار مارو میبوسن ...
حاج خانم دوباره بغلم کرد و من بوسید .
_از فردا با مسعود میری مدرسه ...
نگاهم به مسعود افتاد با همون نیش خند نگام میکرد .
وقتی رفتن خانجون و بابا و شوهر عمه داشتن باهم حرف میزدن و از این وصلت به به و چه چه میکردن ..
بشقاب هارو جمع کردم آوردم تو آشپزخونه عمه با اخم نگام کرد
_خوب تعریف کن ؟
ظرف هارو توی دستشور گذاشتم
_عمه تو رو خدا نجاتم بده ..
عمه با اخم بشقاب هارو دستمال میکشید
جرینگ جرینگ النگو هاش صدا میداد
_خودش گفت نمیخواد تو رو ؟
سر به معنای آره تکون دادم
عمه لب گزید
_خودش گفت یک دختر دیگه رو میخواد ؟
با غم گفتم آره
نفس گرفتم با گریه گفتم
_عمه امروز تو خیابون اینقدر محکم بازوم فشار داد و بد و بیراه گفت که مامور ها مارو گرفتن ..
چشم درشت کرد
_چی میگی دختر !
آستین لباسمو بالا دادم
کبودی روی بازوم نشون دادم
_ببین ..
عمه روی صورتش سیلی زد
_خدا مرگم بده ...
چرا زبون به دهن گرفته بودی بچه حرف نزدی حداقل به مادرش میگفتی ...
نفس گرفتم و با گریه گفتم
_حالا که گوشتمون لای دندونشونه ...
یادت رفته فریده هم عروسشونه اسمش سر زبون ها افتاده ..
صدای شوهر عمه اومد که عمه صفی رو صدا میزد .
عمه صفی سریع آستین منو پایین داد
_به کسی چیزی نگو تا ببینم چی میشه ...
خودم درستش میکنم ..
و تند تند خداحافظی کرد و رفت .
ته دلم امید داشتم که عمه صفی بتونه کمک ام بکنه
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۴
***
صبح لباس هامو پوشیدم
اینقدر بی حس و حوصله بودم که فکر میکردم دنیا به آخر رسیده .
مقنعه مو سر کردم خانجون لقمه نون پنیر مقابلم .
_بیا ننه دو روز هیچی نخوردی ...
خانواده حاجی فکر نکن عروس اونا شدی بابات نون تو قطع کرده که اینجور زار شدی ..
کاش میتونستم اینقدر هیچی نخورم که بمیرم .
لقمه رو گرفتم هنوز پام رو از در خونه نگذشته بودم بیرون که مسعود با ماشین دنبالم اومد صدای بوقش شنیدم.
بی اعتنا بهش به راهم ادامه دادم .
_بیا بشین ..من حوصله کلانتری ندارم .
سوار ماشین شدم بدون حرف تا مدرسه روند بدون تشکر پیاده شدم .
اونم چیزی نگفت حق داشت به چیزی که میخواست رسیده بود .
سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود ...
نفهمیدم کی زنگ خورد و دوباره مسعود دیدم تکیه داده بود به درخت و دست هاش تو جیبش بود
آستین بلوزش تا داده بود .
چند تا از بچه های مدرسه عمدا از کنارش رد شدن خندیدن ..
ولی حواسش نبود .
دختره با صدای نازکی گفت؛
_ماشین شو ..
سرش بلند کرد و پر اخم بهشون نگاه کرد
و بعد به در مدرسه خیره شد نگاهش به من گره خورد .
سوار ماشین شد منم بی حرف سوار شدم .
دوباره استارت زد .
_شبیه راننده شخصیت شدم.
با بغض گفتم
_زندگی منو خراب نکن تو رو خدا هنوز که هیچی نشده بزار منم برم پی زندگی خودم .
پوزخندی زد
_تموم شد همه چی دختر جون .
رو برگردوندم
_من به عمه ام گفتم ..
یکدفعه رو ترمز زد .
به جلو پرت شدم
_تو چه غلطی کردی .
به چشای برزخیش خیره شدم
_فکر کردی میذارم بدبختم کنی ...
حتی شده خودمو میکشم ولی داغ عروس به دل مادرت میذارم .
سریع دستگیره در کشیدم ..تا خونه می دویدم و گریه میکردم .
وقتی رسیدم خونه خانجون تو آشپزخونه در حال اِشکنه درست کردن بود
منو دید هول زده گفت؛
_چیشده ننه ..
خودمو تو بغلش انداختم تو رو خدا خانجون ...
من نمیخوان زن این پسره بشم .
خانجون من از خودش جدا کرد
_اوه ذلیل مرده ...فکر کردم چی شده ..
مقنعه امو از سرم بیرون کشیدم
رو موکت ته اشپزخونه نشستم با بغض گفتم
_به خدا خانجون منو نمیخواد ..
خانجون اخم کرد
_خیلی هم دلش بخواد دختر پنجه آفتابمون داریم میدیم دستش .
دماغمو بالا کشیدم
_منم دوسش ندارم ..
همینطور که سیب زمینی رو ریز ریز میکرد چاقو رو به طرفم گرفت
_چشم بابات روشن ..دوسش ندارم یعنی چی ..
یک شب بری ور دلش بخوابی دوست داشتن ات هم خودش میاد .
زانو هامو بغل کردم .
خانجون زیر لب غر زد
_چه غلط ها ..دوسش ندارم
صدای جلز ولز روغنم و سیب زمینی ها بلند شد .
کاش میتونستم فرار کنم ولی کجا برم اخه ..کاش میشد .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۵
***
دو روز به اومدن مامان نمونده بود ...
مامان هر روز تلفنی زنگ میزد هی سفارش میکرد که مسعود میاد دنبالم مودب و با وقار باشم ..
ولی خبر نداشت نه اون میاد دنبالم نه من چیزی میگم .
خونه رو با خانجون تمیز کردیم که تلفن زنگ خورد
حاج خانم بود که واسه اومدن مامان چند صندوق میوه فرستاده بود .
با حرص به خانجون گفتم
_ما که ندار نیستیم حالا حتما باس آبرومون بره .
خانجون دستمال به آینه کشید
_این از بخششونه ننه ...
پا به زمین کوبیدم
_چه بخششی آخه ...
همون موقع صدای در اومد
_برو برو مادر در باز کن حتما شوهرته ..
از این کلمه متنفر بودم .
چادرمو محکم دورم پیچیدم .
خودش بود با همون اخم چند صندوق میوه رو از صندوق عقب ماشینش در می آورد .
پوزخندی زد
_رسما انگاری بانک زدین ...
خدا درهای رحمت به روتون باز کرده .
چشم ریز کردم
_من رحمتی نمیبینم...
بیشتر یک عذاب الهی که نمیدونم خدا پای کدوم گناه نکردم برام فرستاده ..
اخم کرد
_آخر اون زبون تند تو خودم میبرم ..
صندوق گوشه حیاط گذاشت .
_ببین اول دستت بهم میرسه ...
آنی به طرفم برگشت ..
وای زبونم گاز گرفتم ای لال شی فتانه .
با اخم نزدیک اومد
_میخوای واقعا رسیدن و نرسیدن حالیت کنم ...
چیه دور ورت داشته فکر کردی خیلی تحفه ای که رسیدن بهت برام آرزو باشه ...
دیدی که اراده کردم تو دستم افتادی ..
گنجشکک اشی مشی ..
از خشم نفسم بالا و پایین میشد
به پوزخندش نگاهی کردم
همون موقع خانجون اومد تو ایون ..
منم با حرص آروم گفتم
_کور خوندی ...
من حتی شده فرار میکنم اب میشم میرم تو زمین تا تو فرق رسیدن و نرسیدن ببینی ..
برای یک لحظه مکث کرد .
_فردا میام دنبالت باهات حرف دارم ...
و رفت .
خانجون از پله پایین اومد
_میگفتی بیاد تو نامحرم نیست ..
لگدی به صندوق های میوه زدم
با خشم و گریه گفتم
_اینقدر خار و ذلیلیم که اونا باس برای مهمونی مامان میوه بیارن ...
رو پله نشستم
_نداریم دیگه بدبختیم دختر میفروشیم به دوتا صندوق میوه ..
خانجون به شونه ام زد و با تشر گفت؛
_کفر نگو ...خدارو شکر دستتون به دهنتون میرسه ..
با پشت دست به دهنم کوبیدم
_بیا لال میشم ...اصلا پسر حاج آقا باشه کوفت باشه...
اونا خانزاده ان ما رعیت گور بابای ما ...
با گریه گفتم
_دختر از رعیت میگیرن واسه کلفتی ...
وگرنه خونه زندگیشون نگاه ...کلی مبل و فرش دستباف و عتیقه دارن ...
خانجون با تاسف نگاهم میکرد
_چهارتا تیر تخته مادر آبرو نمیاره..
هق زدم
_آره وقتی رو ملافه مخده میشستن هی باسن مبارکشون جا به جا میکردن
با صد تا قر و قمیش میگفتن ما عادت به زمین نشستن نداریم ..
خانجون با خنده به پشت دستش زد
_عه بی حیا ...
بعد نگاه مهربونش به من دوخت
النگو دستش در آورد
_بیان شب بابات راضی میکنم برین از همون مبل ها بخرید ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۵
***
دو روز به اومدن مامان نمونده بود ...
مامان هر روز تلفنی زنگ میزد هی سفارش میکرد که مسعود میاد دنبالم مودب و با وقار باشم ..
ولی خبر نداشت نه اون میاد دنبالم نه من چیزی میگم .
خونه رو با خانجون تمیز کردیم که تلفن زنگ خورد
حاج خانم بود که واسه اومدن مامان چند صندوق میوه فرستاده بود .
با حرص به خانجون گفتم
_ما که ندار نیستیم حالا حتما باس آبرومون بره .
خانجون دستمال به آینه کشید
_این از بخششونه ننه ...
پا به زمین کوبیدم
_چه بخششی آخه ...
همون موقع صدای در اومد
_برو برو مادر در باز کن حتما شوهرته ..
از این کلمه متنفر بودم .
چادرمو محکم دورم پیچیدم .
خودش بود با همون اخم چند صندوق میوه رو از صندوق عقب ماشینش در می آورد .
پوزخندی زد
_رسما انگاری بانک زدین ...
خدا درهای رحمت به روتون باز کرده .
چشم ریز کردم
_من رحمتی نمیبینم...
بیشتر یک عذاب الهی که نمیدونم خدا پای کدوم گناه نکردم برام فرستاده ..
اخم کرد
_آخر اون زبون تند تو خودم میبرم ..
صندوق گوشه حیاط گذاشت .
_ببین اول دستت بهم میرسه ...
آنی به طرفم برگشت ..
وای زبونم گاز گرفتم ای لال شی فتانه .
با اخم نزدیک اومد
_میخوای واقعا رسیدن و نرسیدن حالیت کنم ...
چیه دور ورت داشته فکر کردی خیلی تحفه ای که رسیدن بهت برام آرزو باشه ...
دیدی که اراده کردم تو دستم افتادی ..
گنجشکک اشی مشی ..
از خشم نفسم بالا و پایین میشد
به پوزخندش نگاهی کردم
همون موقع خانجون اومد تو ایون ..
منم با حرص آروم گفتم
_کور خوندی ...
من حتی شده فرار میکنم اب میشم میرم تو زمین تا تو فرق رسیدن و نرسیدن ببینی ..
برای یک لحظه مکث کرد .
_فردا میام دنبالت باهات حرف دارم ...
و رفت .
خانجون از پله پایین اومد
_میگفتی بیاد تو نامحرم نیست ..
لگدی به صندوق های میوه زدم
با خشم و گریه گفتم
_اینقدر خار و ذلیلیم که اونا باس برای مهمونی مامان میوه بیارن ...
رو پله نشستم
_نداریم دیگه بدبختیم دختر میفروشیم به دوتا صندوق میوه ..
خانجون به شونه ام زد و با تشر گفت؛
_کفر نگو ...خدارو شکر دستتون به دهنتون میرسه ..
با پشت دست به دهنم کوبیدم
_بیا لال میشم ...اصلا پسر حاج آقا باشه کوفت باشه...
اونا خانزاده ان ما رعیت گور بابای ما ...
با گریه گفتم
_دختر از رعیت میگیرن واسه کلفتی ...
وگرنه خونه زندگیشون نگاه ...کلی مبل و فرش دستباف و عتیقه دارن ...
خانجون با تاسف نگاهم میکرد
_چهارتا تیر تخته مادر آبرو نمیاره..
هق زدم
_آره وقتی رو ملافه مخده میشستن هی باسن مبارکشون جا به جا میکردن
با صد تا قر و قمیش میگفتن ما عادت به زمین نشستن نداریم ..
خانجون با خنده به پشت دستش زد
_عه بی حیا ...
بعد نگاه مهربونش به من دوخت
النگو دستش در آورد
_بیان شب بابات راضی میکنم برین از همون مبل ها بخرید ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور