eitaa logo
صالحین تنها مسیر
237 دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
7هزار ویدیو
271 فایل
جهاد اکبر، مبارزه با هوای نفس در تنها مسیر آرامش کاری کنیم ورنه خجالت براورد روزیکه رخت جان به جهان دگر کشیم خادم کانال @Yanoor برایم بنویس tps://harfeto.timefriend.net/16133242830132
مشاهده در ایتا
دانلود
صالحین تنها مسیر
#هوالعشق #رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت #قسمت_پنجاه_و_هفتم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ روایت حانیه
به روایت حانیه..... . مامان_ حانیه بیا این میوه هارو بزار رو میز. الان میان دیگه. داشتم از استرس میمردم ، وای اصلا نمیدونستم چرا. وای خدا. مامان به فاطمه هم گفته بود بیاد که هم کمک کنه هم پیش آقاشون باشه😂 یعنی چقدر جالب و شیرین بود عشق این دوتا . میوه هارو از مامان گرفتم گذاشتم رو میز و بعد هم رفتم از پشت پنجره خیره شدم به حیاط. با نشستن دستی روی شونم. جیغ کشیدم و برگشتم عقب. فاطمه_ چته دیوونه؟ عه _ عه خب ترسیدم. فاطمه_ چرا انقدر بی قراری؟ خبریه؟ _ چه خبری؟ فاطمه_ چمدونم والا. گفتم شاید خبر لیلی و مجنونی چیزی باشه. _ مسخره فاطمه_ نه جدا. واقعا احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم. دسته فاطمه رو گرفتم و کشیدمش تو اتاق. _ خب. قول بده به کسی نگی. فاطمه_ همین الان میرم میگم _ عه توام. کل ماجرا رو براش تعریف کردم. از دربند گرفته تا ماجرای مسجد و اون شب رو که خودش میدونست. فاطمه_ خب؟ _ خب به جمالت بالام جان. فاطمه_ این چیش بده؟ _ بابا من روم نمیشه دیگه به این بگم سلام. با صدای زنگ در که خبر از اومدنشون داد استرس منم بیشتر شد . عادت نداشتم تو مهمونیا چادر سرم کنم. یه تونیک آبی تا زیر زانو با شال و شلوار مشکی. با فاطمه رفتیم دم در کنار مامان و بابا و امیرعلی برای استقبال. بعد از سلام و علیک و آشنایی خانواده ها که با اب شدن من همراه بود، با مامان رفتیم تو آشپزخونه برای پذیرایی. مامان_ بیا این چایی ها رو ببر. _ نه. مامان_ چی نه؟ _ من نمیبرم. مامان _ حرف نزن بدو. بعدم سریع سینی چای رو داد به من و خودش از آشپزخونه رفت بیرون امیر علی هم طبق معمول شد فرشته نجات منو اومد سینی چای رو از من گرفت و رفت . منم شالمو مرتب کردم و رفتم بیرون. همه مشغول بودن و خیلی زود باهم صمیمی شده بودن. مامان با خانوم حسینی (مامان امیرحسین ) بابا هم با اقای حسینی. فاطمه و پرنیان هم با هم. پرنیان دخترخوبی بود ولی من ازش خجالت میکشیدم چون فکر میکردم الان اونم همه چیزو میدونه. امیرعلی چایی هارو تعارف کرد و رفت نشست پیش امیرحسین. فاطمه و پرنیان داشتن حرف میزدن اما اصلا متوجه صحبتاشون نمیشدم چون اصلا تو حال و هوای اونجا نبودم همش نگران بودم دوباره یه سوتی بدم و ابروم بره. چندبار هم منو به بحثشون دعوت کردن اما هربار تشکر کردم و گفتم نظر خاصی ندارم و ترجیح میدم شنونده باشم....... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌ ‌╲\╭┓ ╭ ❤️ ┗╯\╲ ═══❀❀❀💞❀❀❀═══
🌷 دست به سینه جلوش ایستادم: _اگه جوابم منفی باشه چی ؟ نگاهی چپکی کرد و گفت: _راستی اون خونه رو معامله کردم ...دادم شوفاژاشو تعمیر کردن ...کابینتاشم عوض کردم... بعد با شیطنت خندید: _اتاق خوابشم کاغذ دیواری کردم... لب گزیدم... نزدیکم اومد... _دلم تنگ شده بود... تا نوک زبونم آمد بگم منم که لب باز نکردم ... _یک هفته بیمارستان نرفتم ...یک هفته فقط مشغول اینم که خونه رو آماده کنم ...کارهای عروسی رو انجام بدم ...یک هفته نه خواب دارم نه خوراک ، ماهی جان من دوست دارم... سر بلند کردم منم دوسش داشتم این قلب لامصب تپنده ام میگفت که نفس ام رو بریده بود تو چشمهای روشنش زل زدم ...گفتم _اگه جوابم منفی باشه چی ؟ با عصبانیت تمام نگاهم کرد و گفت: _شما بی خود میکنین جواب تون منفی باشه.... با چشمای گرد شده نگاش کردم و زیر لب گفتم _امیر.... کلافه دستی تو موهاش کشید _جان امیر ....عمر امیر... نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم _من شرط دارم ؟ نوچی کرد _شما امر کنید... چشم ریز کردم... _من می خوام برم سر کار ....من وضعیت ظاهریم همینه ...مامانم تنهاست ...و اگه شرط هامو قبول کردی ...شرط آخر هم میگم... سرشو به معنای خوبه تکون داد و نزدیکتر ایستاد و دستشو دور کمر من انداخت . _من دارم مطب مستقل میزنم ...به یک همکار خانم منشی نیاز فوری دارم ...من وضعیت ظاهری تو رو دیدم و با همین ظاهر هم عاشقت شدم ...واسه مامان شما و مامان خودم برنامه ها دارم ...که تنها نباشن... دست به سینه ایستاد و سرشو بالا گرفت: _خوب ....آخریش چیه ؟ _صیغه محرمیت فسخ بشه و شما به اتفاق مامان تون درست و حسابی تشریف بیارین خواستگاری... از حرفم جا خورد.... سرم رو پایین انداختم. _روزی که مارو عقد کردن بدترین روز زندگیم بود. ..میخوام اگه یک روز توی ذهنم خاطراتم رو تداعی کردم روز خواستگاریم اون روز نباشه... صدای نفس بلندش رو شنیدم... _حالا حتما باید محرمیت فسخ بشه... سری به علامت مثبت تکون دادم. و نگاه هایی که حرف های زیادی داشت ...و ترسی که تو چشماش بود. و یکدفعه منو به آغوش کشید... بهادر و آقابزرگ اومدن، موژان با کلوچه های محلی هم پذیرایی کرد.. شب هم به خواسته ی من آقا بزرگ صیغه رو فسخ کرد ...کلافگی امیر حسین دیدن داشت ...وقتی همون جا به حاج خانم زنگ زد تا با مامانم قرار خواستگاری رو واسه فردا شب بزاره... بهادر بلند بلند می خندید و میگفت _ چه کاریه که فردا شب باشه حتما ، حالا اومدیم و بلیط گیر نیومد خواستگاری بدون عروس و داماد... امیر حسین سرشو ماساژ داد وارد آشپزخونه شد. به دنبالش رفتم... _ماهی می تونی یک قرص مسکن برام پیدا کنی.. قرص رو با یک لیوان آب کنارش گذاشتم... تا خواست دستمو بگیره دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم... لب گزیدم... کلافه پوفی کشید: _گذر پوست به دباغ خونه میفته ماهی خانم... بلند شد و قرص رو خورد و لیوان آب رو هم لاجرعه سر کشید... نزدیکای ظهر بود که بهادر با چهارتا بلیط برگشت... منم چمدونم رو آماده کرده بودم ...دل کندن از این شهر برام سخت بود تازه خودمو پیدا کرده بودم ..شهری که برفاش نوید آرامش بود ...از موژان قول گرفتم که حتما خونه ی ما بیاد... چادر سیاهم رو سر کردم و لبخند امیر حسین رو دیدم ...من یادگرفتم اگه کسی برای من قدمی بر میداره من براش صد قدم بردارم ...امیر حسین با ظاهر قبلی من مشکلی نداشت چون منو با همین ظاهری که داشتم قبول کرده بود ...حالا هم نوبت من بود که بخاطرش حداقل حفظ ظاهر کنم... هواپیما به زمین نشست ...دایی طاهر ، مامان ، حاج خانم و خاله طلعت با عمو جواد توی فرودگاه بودن، دیدنشون حس خوبی برام داشت... وقتی همه از اونجا به خونه ما رفتیم ...مراسم خواستگاری من شروع شد ولی با همه خواستگاری ها فرق داشت وقتی قرار عروسی هنوز برای هفته بعد پابر جا بود هیچ کس حرفی از مهریه و شرط و شروط ماقبل عروسی نزد...همه کنار هم حرف میزدن و می خندیدن انگار یک مهمانی عادی بود ..فقط سبد بزرگ گلی که روی میز بود یکم مجلس رو شبیه خواستگاری کرده بود ....توی آشپزخانه در حال ریختن چای بودم که امیر حسین وارد شد _خوب اینم از خواستگاری خانم.... نگاهی به پذیرایی کردم و نیش خندی زدم _این که بیشتر شبیه مهمونیه تا خواستگاری... پوف کلافه ای کشید از خنده لب گاز گرفتم _ولی خوب باشه ...قبول... دستشو تو جیب شلوارش کرد... از طبقه بالای کابینت می خواستم قند بردارم که امیر زودتر به کمکم آمد و پلاستیک قند رو داد