📙 #داستان
🔅#سرزمین_زیبای_من
قسمت سی و ششم؛
آنروز بعد از خوردن ناهار از پلهها پایین میآمدم که متوجه صحبت چند نفر از بچهها شدم.
آنها در مورد من با هادی صحبت میکردند.
برای اولین بار بود که دلم میخواست بدانم درمورد من به هادی چه میگویند.
به همین خاطر، گوشهای ایستادم و به حرفهایشان گوش سپردم:
"اصلا معلوم نیست اون آدم کیه؟!
نه اهل نماز و روزهس و نه اخلاق و منشش مثل مسلمانهاست!
حتی رفتارش شبیه یک انسان عادی نیست!
باور کن اگه یک ذره اهل تظاهر بود میگفتم نفوذیه!
هرچند همین رفتارهاش هم بدجور..."
هرکدوم از اونها چیزی میگفتن اما هادی ناراحت و گرفته؛ سرش را پایین گرفته بود.
بالاخره هادی به حرف آمد و گفت:
"غیبت بسه دیگه! کمتر گوشت برادرتون رو بخورید!"
گفتند:
"غیبت چیه؟!
اگه نفوذی باشه چی؟
مگه کم از این آدمها خودشون رو با عناوین مختلف تو حوزه جا کردن یا خواستن واردش بشن و سیستم حوزه رو به انحراف بکشن؟"
هادی گفت:
"اگه سرسوزنی بهش شک کرده بودم؛ خیلی زودتر از اینها خودم اطلاع داده بودم!
ایران همونقدر که برای شما مهمه برای منم هست!
من احساس شما رو درک میکنم ولی قسم میخورم که کوین همچین آدمی نیست!
در مورد بقیه مسائلی هم که گفتید باید شرایط کوین رو در نظر بگیرید!
این جوان تازه یک ساله که مسلمان شده!
شرایط فکری که توش بزرگ شده با اینجا متفاوته.
وظیفه ما اینه که با شیوه رفتارمون، دین رو تبلیغ کنیم.
بقیش با خداست..."
حرفهای هادی برایم عجیب بود.
چطور میتوانست من را درک کند؟!
این حرفها همش شعار بود!؟
او یک پسر بور و سفید بود
از تمام وسایلش معلوم بود که هرگز طعم فقر را نچشیده.
در حالی که من با کار در مزرعه خرج تحصیلم را در آورده بودم.
هرچند مطمئن بودم او توان درک زجری رو که کشیدم ندارد؛ اما این برخوردش باعث شد که برای اولین بار برای یک سفید پوست احترام قائل بشم.
او سعی داشت مرا درک کند و احساسش نسبت به من تحقیر و کوچک شمردنم نبود...
چند روز گذشت.
من باز هم در حال خواندن عربی بودم.
حالا که احساس هادی را فهمیده بودم، از اینکه دفتر را به او برگردانده بودم به شدت پشیمان بودم.
بدتر از همه بخاطر رفتار بدم، متاسف بودم.
هادی در سمت خودش مشغول خواندن اصول بود.
من زیر چشمی به او نگاه میکردم که ناگهان منوجه نگاهم شد
سرش را بالا آورد.
مکث کوتاهی کرد و گفت:
"مشکلی پیش اومده!؟"
هول شدم و فورا گفتم:
"نه!"
اما بعد خودم را سرزنش کردم که چرا مشکلم را ازش نپرسیدم.
غرق در فکر بودم که گفت:
"منم اوایل خیلی با عربی مشکل داشتم. راستش یادگیری فارسی راحتتر بود!
خندید...
گفتم:
"نخند! از لبخند سفیدها خوشم نمیاد. هیچ سفیدی بدون طمع لبخند نمیزنه!"
جا خورد
سریع خندهاش را جمع کرد
با لحن جدی گفت:
"اگه تو درسی مشکل داشتی؛ میتونی رو کمک من حساب کنی. باعث افتخارمه اگه ازم بپرسی"
گفتم:
"افتخار؟!
یعنی از کمک کردن به بقیه خوشحال میشی؟
هرچند! چرا نباید خوشحال بشی؟
اونا تو مشکل گیر کردن و تو مثل یک قهرمان به کمکشون میری و این وسط اونی که تحقیر میشه طرف مقابله نه تو!"
همان طور که سرش پایین بود، گفت:
"همچین چیزی نیست کوین!
باعث افتخار منه که بتونم به بندگان خدا خدمت کنم ..."
از دست خودم به شدت عصبانی بودم.
این بهترین موقعیت بود برای اینکه دفتر را از هادی پس بگیرم اما خودم آنرا خراب کردم.
همینطور در ذهنم به خودم بد و بیراه میگفتم تا جایی که از شدت عصبانیت فحش آخر را بلند گفتم: "لعنت به تو احمق!"
هادی با تعجب به من نگاه کرد.
با ناراحتی به او گفتم:
"ببخشید! با تو نبودم..."
و با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم...
ادامه دارد ...
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
📙 #داستان
🔅#سرزمین_زیبای_من
قسمت سی و هفتم؛
تابستان تمام شده بود
اکثر بچهها برای سال تحصیلی جدید به ایران برگشته بودند.
اما من همچنان با عربی گلاویز بودم.
تنها پیشرفت من در این مدت، معدود جملاتی بود که بین من و هادی رد و بدل شده بود و ناخواسته ما را کمی به هم نزدیکتر کرده بود.
بقیه درسها برایم نسبتا آسان بودند اما عربی اعصابم را بهم میریخت.
بالاخره یک روز دلم را به دریا زدم و پیش هادی رفتم و گفتم:
"راستش...اون دفتری که اون موقع بهم دادی؟..."
نگذاشت جملهام تمام شود.
فورا بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید دفتر را به دستمداد.
هنوز بابت رفتارم عذاب وجدان داشتم.
بدون هیچ حرفی دفتر را ازش گرفتم و رفتم...
نکات دفتر واقعا کمک بزرگی به من کرده بود اما سوالاتی برایم پیش آمده بود.
باز به پیش هادی رفتم.
هادی در حال تراشیدن قلمش بود.
یکی از تفریحاتش خطاطی بود.
من با خطاطی ایرانی آشنا نبودم اما شنیده بودم که هادی میتواند به تمام سبکها خطاطی کند.
وقتی کنارش ایستادم با تعجب به من نگاه کرد.
عزمم را جزم کردم و گفتم:
راستش من جزوه رو خوندم ولی هنوز هم کلی سوال دارم.
مگه نگفتی کمک به دیگران مایه افتخار توعه؟
خندهاش گرفت
اما فورا خنده اش را جمع کرد و گفت:
ببخشید! خندهام دست خودم نبود ...
وسایلش را کنار گذاشت و مشغول پاسخ دادن به سوالهای من شد.
با دقت و جدیت تمرینها را نگاه میکرد و ایراداتم را تذکر میداد.
تدریسش واقعا عالی بود
اما من احساس حقارت میکردم.
حقارتی که اینبار خودم مسئولش بودم.
از خودم و رفتار بدی که با هادی داشتم خجالت میکشیدم.
خطی که وسط اتاق کشیده بودم کمکم از بین رفت.
رفتار خوب هادی آن خط را از سرم پاک کرد.
هرچه میگذشت حس صمیمیت در من شکل میگرفت.
او صبورانه با من رفتار میکرد و اشتباهاتم را نادیده میگرفت.
حالا میتوانستم بین تحمل زجر، و صبوری تمایز قائل شوم.
مفهوم تواضع و بزرگواری برایم غریب بود و به همین خاطر قبلا آنها را با ترحم اشتباه میگرفتم.
در میان مخروبه درون من دنیای جدیدی در حال شکلگیری بود.
دوستی من و هادی مرا وارد دنیای جدیدی میکرد.
او کتابهای مختلفی به من میداد
جالبترین قسمت، وقتی بود که هادی داستانهایی مربوط به سرگذشت شهدا را به من معرفی کرد.
من کاملا با مفهوم شهادت بیگانه بودم اما با خواندن این کتابها کمکم میتوانستم بفهمم چرا بعد از قرنها هنوز مفهوم عاشورا بین مسلمانان زندهاست و حالا علت وحشت دنیای سرمایهداری را بهتر درک میکردم...
کار من به جایی رسید که تمام کارهای هادی برایم جالب شده بود
ناخودآگاه از او تقلید میکردم.
تغییر من شروع شد.
تغییری که باعث شد بچهها بیشتر به سمتم بیایند...
هرچند هنوز هم نقص زیادی داشتم
تا آن روز که آخرین مرز بین ما نیز شکست...
آن روز ناهار قورمه سبزی داشتیم،
من وسط روز چیزی خورده بودم و اشتها نداشتم.
هادی در مدت کوتاهی غذایش را تمام کرد
بعد به من که در حال جمع کردن ظرفم بودم نگاه کرد
با خوشحالی گفت:
"بقیهش رو نمیخوری؟"
سر تکان دادم و گفتم:
"نه!"
با خوشحالی پرسید:
"میشه من بخورم؟"
تعجب کردم.
مثل برق گرفتهها سر تکان دادم و گفتم:
"مشکلی نیست!، بخور! ولی..."
با خوشحالی ظرفم را برداشت و شروع به خوردن کرد.
من مات و مبهوت بهش نگاه میکردم.
در استرالیا حتی اگر دستم به غذای یک سفید میخورد جوری با من برخورد میکرد که انگار در غذایش آشغال ریختم،
اما حالا هادی داشت ته مانده غذای من را میخورد.
وسایلم را جمع کردم و از سلف بیرون آمدم.
گریهامگرفته بود.
قدرتی برای کنترل اشکهایم نداشتم.
حال عجیبی داشتم.
حسی که قابل وصف نبود.
چیزی درون من شکسته بود.
تمام سالهای زندگیام از جلو چشمانم عبور میکرد
و تمام باورهایم نسبت به دنیا و انسانها فروریخته بود.
ادامه دارد ...
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
📙 #داستان
🔅#سرزمین_زیبای_من
قسمت سی و هشتم؛
تمام عمر از درون حس حقارت میکردم.
تمام عمر از رنگ پوستم و دنیایی که در آن زندگی میکردم متنفر بودم اما حالا...
قلبم به روی خدا باز شده بود.
برای اولین بار حس میکردم که من هم یک انسانم
و حق زندگی دارم
برای اولین بار هیچ رنگی را حس نمیکردم و تمام وجودم فقط رنگ خدا را گرفته بود.
گوشه خلوتی پیدا کردم و ساعتها گریه کردم...
از عمق وجود خدا را حس میکردم.
شب که شد، وضو گرفتم
به جمع بچهها در صف نماز پیوستم.
بچهها با تعجب به من نگاه میکردند.
این نماز؛ اولین نماز من بود...
برای من دیگر بندگی به منزله بردگی نبود.
من خدا را از عمق وجودم پذیرفته بودم.
خدا به وجود من عزت بخشیده بود...
دیگر از بندگی و تعظیم کردن خجالت نمیکشیدم...
من بزرگ شده بودم
همانطور که هادی در چشمم بزرگ شده بود.
بی توجه به تعجب بچهها قامت بستم...
الله اکبر...
اولین نماز من شروع شد.
اولین رکوع و اولین سجده...
با هر الله اکبر کوهی از آرامش به وجودم تزریق میشد.
نماز تمام شد.
قدرت عجیبی را حس میکردم که تابحال تجربهاش نکرده بودم.
بیتوجه به همه، سجده شکر طولانی بجا آوردم.
از درون احساس عزت و قدرت میکردم...
سر از سجده که برداشتم، دست آشنایی به سمتم دراز شد و گفت:
"قبول باشه..."
تازه متوجه هادی شدم.
تمام مدت کنار من بود.
چشمهایش سرخ شده بود.
لبخندی زدم و دستانش را در دستم فشردم.
دستش را بوسید و به پیشانیاش زد...
با صدای الله اکبر امام جماعت به خودم آمدم.
نماز عشا شروع شد...
آن شب تا صبح خوابم نبرد.
حس گرمای عجیبی وجودم را پر کرده بود
آرامشی که هرگز تجربه نکرده بودم.
حس میکردم بین من و خدا یک پرده نازک است و فقط کافیست تا من دستم را بلند کنم و پرده را کنار بزنم.
تازه مفهوم تمام حرفهایی را که روزی بهشان پوزخند میزدم، درک میکردم.
خدا را میتوان با عقل اثبات کرد اما خدا را نمیتوان با عقل شناخت چون در وادی معرفت عقلها حیرانند...
تازه مفهموم عشق به خدا و اهل بیت در من شکل گرفته بود...
من با عقل به دنبال اسلام آمده بودم اما همین عقل با تمام شناختی که به من داد، یکسالونیم بین من و خدا ایستاد...
چه بسیار افرادی که با عقل به شناخت خدا رسیدهاند اما نفسشان مانع از پذیرش حقیقت درونشان شد.
آنروز دو زانو جلو هادی نشستم و از او خواستم استادم بشود.
گفتم:
"بهم یاد بده، هادی!
بنده بودن رو بهم یاد بده!
تو هم مثل من تازه مسلمان هستی اما کاری کردی که حتی اساتید هم تو را تحسین میکنند!
استاد من باش..."
ادامه دارد ...
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
📙 #داستان
🔅#سرزمین_زیبای_من
قسمت سی و نهم؛
آنروز دو زانو جلو هادی نشستم و از او خواستم استادم بشود.
گفتم:
"بهم یاد بده، هادی!
بنده بودن رو بهم یاد بده!
تو هم مثل من تازه مسلمان هستی اما کاری کردی که حتی اساتید هم تو را تحسین میکنند!
استاد من باش..."
خیلی خجالت کشید.
سرش را پایین انداخت و گفت:
"من چیزی بلد نیستم! فقط سعی کردم به چیزهایی که یاد گرفتم عمل کنم!"
از توی وسایلش، دفترچهای برداشت و به من داد و گفت:
"من این روش رو بعد از خوندن ۴۰ حدیث امام خمینی پیدا کردم."
دفترچه را گرفتم...
دفتر ۳ بخش بود.
اول کمبودهایی که باید اصلاح میشد،
دوم خصلتهای مثبتی که باید ایجاد میشد،
و سوم بررسی موانعی که مانع رسیدن به اهداف میشد.
هادی گفت:
"من هر نکته اخلاقی رو که در احادیث دیدم یادداشت کردم و چهله گرفتم.
اوایل موانع زیادی سد راهم میشد، اما به مرور این چهله گرفتنها عادی شد.فقط کافیه شجاع باشی و نترسی..."
خندیدم و گفتم:
"من مرد روزهای سختم.
از شکست نمیترسم!"
یهو چیزی به ذهنم رسید
از هادی پرسیدم:
"هادی، تو کی اسمت رو عوض کردی؟
منم یک اسم اسلامی میخوام..."
با حالت خاصی گفت:
"چه عالی! یه اسم خوب برات سراغ دارم، امیدوارم خوشت بیاد..."
حسابی کنجاویم تحریک شد.
پرسیدم:
"پیشنهادت چیه؟"
گفت:
"جَون"
با تعجب گفتم:
"جَون؟!
من تا حالا این اسم رو نشنیده بودم!"
هادی گفت:
"جَون اسم غلام سیاهپوست امام حسینه!
اون بدن بدبویی داشته و برای همین همیشه مسخره میشده.
تو صحرای کربلا وقتی امام حسین جون رو آزاد میکنن و بهش میگن میتونی بری، جَون حاضر به ترک امام نمیشه و میگه:
به خدا سوگند از شما جدا نمیشم تا اینکه خون سیاهم با خون شما پیوند بخوره.
امام هم در حقش دعا میکنن.
الان هم جزو ۷۲ شهید کربلاست...
تو وجه اشتراک زیادی با جَون داری..."
سرم را پایین انداختم.
راست میگفت.
من هم سیاه بودم و هم معنی فامیلم راسو بود...
هادی با نگرانی گفت:
"ناراحت شدی؟!"
سرم را بالا آوردم و گفتم:
"نه! اتفاقا برای اولین بار خوشحالم..."
از آن روز به بعد، با تمام وجود برای شناخت اسلام تلاش میکردم...
در تمام کلاسها و جلساتی که به دین مربوط میشد شرکت میکردم.
تمام مطالب اخلاقی و عقیدتی را یادداشت میکردم...
شبها هم از هادی میخواستم تا هر چیزی را که از اخلاق و معرفت میداند برایم بگوید.
زیرا هادی به شدت از رفتار و منش اهل بیت الگوبرداری کرده بود...
کمکم رقابت شیرینی بین ما شکل گرفت...
والسابقون شده بودیم.
هادی میگفت:
"آدم زرنگ کسی است که در راه رضای خدا از دیگران سبقت بگیرد."
و من هم وارد این رقابت شدم...
با یک بسمالله و یک قربه الی الله...
وقتی چشم باز کردم، در آینه یک آدم جدید را دیدم.
کمال همنشین در من اثر کرده بود...
دوستی من و هادی آنقدر قوی شد که در روز عیدغدیر با هم عقد اخوت بستیم.
پیمانی که ناگسستنی بود...
بعد از عقد اخوت بود که خیلی چیزها را درمورد هادی فهمیدم...
حدسم در مورد پولدار بودنش درست بود اما چیزی که خیلی برایم عجیب بود، خانواده هادی بود...
ادامه دارد ...
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
📙 #داستان
🔅#سرزمین_زیبای_من
قسمت چهلم؛
وقتی چشم باز کردم، در آینه یک آدم جدید را دیدم.
کمال همنشین در من اثر کرده بود...
دوستی من و هادی آنقدر قوی شد که در روز عیدغدیر با هم عقد اخوت بستیم.
پیمانی که ناگسستنی بود...
بعد از عقد اخوت بود که خیلی چیزها را درمورد هادی فهمیدم...
حدسم در مورد پولدار بودنش درست بود اما چیزی که خیلی برایم عجیب بود، خانواده هادی بود...
باورم نمیشد!
هادی پسر یکی از بزرگترین سیاستمداران جهان بود...
به راحتی به ۱۰ زبان زنده دنیا صحبت میکرد و به بیشتر کشورهای دنیا سفر کرده بود.
بعد از مسلمان شدن و مدتی تقیه، بالاخره همهچیز لو میرود
پدر هادی خیلی سعی میکند تا او را منصرف کند اما هادی حاضر به تغییر مسیر نمیشود
پدرش هم از ترس آبرویش، با یک پاسپورت جعلی و رایزنی محرمانه با دولت ایران، او را برای تحصیل به ایران میفرستد...
هادی قصد داشت بعد از اتمام تحصیلش به کشور خودش برگردد و مبلغ دین اسلام شود...
بهش گفتم:
"چرا همینجا تو ایران نمیمونی؟!
گفت:
"شاید پدرم بخاطر حفظ موقعیتش من رو به ایران فرستاده! اما من شرمنده خدا هستم...
پدر من جزو افرادیه که محرمانه علیه اسلام برنامه ریزی میکنه.
اون برای حفظ جان پسرش به ایران اعتماد میکنه اما به خاطر منافع سیاسی خودش این حقیقت رو نادیده میگیره...
وظیفه من اینه که برگردم!
حتی اگه با برگشتنم، پدرم مجبور شه با دستهای خودش حکم مرگم رو امضا کنه!!!"
تازه میفهمیدم چرا روز اول من رو با هادی در یک اتاق قرار دادند...
هر دوی ما مسیر نامشخص و دشواری را پیش رو داشتیم.
مسیری که آینده مشخصی نداشت...
هدفی که به قیمت جان ما بود.
من با هدف دیگری به ایران آمده بودم اما حالا هدف بزرگتر و والاتری در من شکل گرفته بود
امروز هدف من، نه تنها نجات بومیها، بلکه نجات استرالیاست...
و من اینبار میخواستم حسینی بشوم،
برای خمینی شدن،
باید حسینی شد..
پایان
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
هدایت شده از سالن مطالعه
🌺🇮🇷 سالن مطالعه 🇮🇷🌺
📗قفسهی؛
داستان، رمان، خاطرات انقلاب و دفاع مقدس
جدیدا:
👈 #دمشق_شهر_عشق
خاطرات خانواده دانشجوی سوری ساکن تهران در بحران سوریه
قسمت اول؛ https://eitaa.com/salonemotalee/7263
◀️ و در نوبتهای قبلی:
👈 داستان واقعی، درسآموز و پر از هیجان "بی تو هرگز"
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/3299
👈 "رنگ عشق"، داستان جذاب از زندگی دانشجوی کانادایی
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/84
👈 داستان آموزنده و تکان دهنده "اعترافات یک زن از جهاد نکاح"
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/96
👈 داستان نوجوان ۱۶ساله در زندان اسارت عراق، کتاب بینظیر "پایی که جا ماند"
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/111
👈 مصاحبه با "دختر ستپوشی که سرباز حاج قاسم شد"
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/218
👈 خاطرات علی خوشلفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/308
👈 داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشقترند"؛
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/384
👈 #خاطرهای_از_حاجقاسم
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/748
👈"فرنگیس"
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور؛ خانم رزمندهای که خاطراتش مایه تحسین امام خامنهای شد.
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/1205
👈 #ظهور_دوباره_شهید ؛
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/1894
👈 #مثل_یک_مرد
داستانی از یک خانواده جهادی در شرایط کرونایی؛
قسمت اول:
https://eitaa.com/salonemotalee/670
👈 #تنها_میان_داعش
داستان عاشقانه یک خانواده شیعه اهل آمرلی؛
قسمت اول:
https://eitaa.com/salonemotalee/2318
👈 #مزد_خون ؛ داستان طلبهای که تا نزدیکی گرفتاری در دام شیعه انگلیسی رفت.
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/3839
👈 #خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/4203
👈 #سرزمین_زیبای_من
داستان پر از هیجان جوان سیاهپوست بومی استرالیا که در شدیدترین شرایط تبعیض نژادی در مبارزه با #توحش_مدرن غرب الگو شد.
قسمت اول:
https://eitaa.com/salonemotalee/5523
ارتباط با مدیر کانال:
@mehdi2506
بسم الله الرحمن الرحیم
🇮🇷 #مخزن_سالن_مطالعه 🇮🇷
◀️ قفسه خاطرات دفاع مقدس، رمان و داستان
🔹 #خاطرات_انقلاب_و_دفاع_مقدس:
👈 #خوندلی_که_لعل_شد؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/10397
👈#پایی_که_جا_ماند ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/111
👈#وقتی_مهتاب_گم_شد ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/308
👈 #خاطرهای_از_حاجقاسم
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/748
👈"فرنگیس"
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1205
👈#ظهور_دوباره_شهید ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1894
🔹#رمانهای_دفاع_مقدس_و_شهدا:
👈 "بیتو هرگز"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5
👈 "رنگ عشق"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/84
👈 "خاطرات یک زن از جهاد نکاح"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/96
👈 "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/384
👈 #مثل_یک_مرد
داستانی از یک خانواده جهادی در شرایط کرونایی؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/670
👈 #تنها_میان_داعش
داستان یک خانواده شیعه اهل آمرلی؛قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/2318
👈 #مزد_خون ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/3839
👈 #خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/4203
🔹#داستان
👈 #سرزمین_زیبای_من
داستان پر از هیجان جوان سیاهپوست بومی استرالیا که در شدیدترین شرایط تبعیض نژادی در مبارزه با #توحش_مدرن غرب الگو شد. قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5523
👈 #دمشق_شهر_عشق
داستان دختر دانشجوی ایرانی و همسر سوری او در بحران سوریه
قسمت اول؛ https://eitaa.com/salonemotalee/7263
مدیر کانال: @mehdi2506
بسم الله الرحمن الرحیم
🇮🇷 #مخزن_سالن_مطالعه 🇮🇷
◀️ قفسه خاطرات دفاع مقدس، رمان و داستان
🔹 #خاطرات_انقلاب_و_دفاع_مقدس:
👈 #خوندلی_که_لعل_شد؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/10397
👈#پایی_که_جا_ماند ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/111
👈#وقتی_مهتاب_گم_شد ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/308
👈 #خاطرهای_از_حاجقاسم
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/748
👈"فرنگیس"
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1205
👈#ظهور_دوباره_شهید ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1894
🔹#رمانهای_دفاع_مقدس_و_شهدا:
👈 "بیتو هرگز"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5
👈 "رنگ عشق"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/84
👈 "خاطرات یک زن از جهاد نکاح"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/96
👈 "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/384
👈 #مثل_یک_مرد
داستانی از یک خانواده جهادی در شرایط کرونایی؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/670
👈 #تنها_میان_داعش
داستان یک خانواده شیعه اهل آمرلی؛قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/2318
👈 #مزد_خون ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/3839
👈 #خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/4203
🔹#داستان
👈 #سرزمین_زیبای_من
داستان پر از هیجان جوان سیاهپوست بومی استرالیا که در شدیدترین شرایط تبعیض نژادی در مبارزه با #توحش_مدرن غرب، الگو شد.
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5523
👈 #دمشق_شهر_عشق
داستان دختر دانشجوی ایرانی و همسر سوری او در بحران سوریه
قسمت اول؛ https://eitaa.com/salonemotalee/7263
مدیر کانال: @mehdi2506
بسم الله الرحمن الرحیم
🇮🇷 #مخزن_سالن_مطالعه 🇮🇷
◀️ قفسه خاطرات دفاع مقدس، رمان و داستان
🔹 #خاطرات_انقلاب_و_دفاع_مقدس:
👈 #خوندلی_که_لعل_شد؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/10397
👈#پایی_که_جا_ماند ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/111
👈#وقتی_مهتاب_گم_شد ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/308
👈 #خاطرهای_از_حاجقاسم
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/748
👈"فرنگیس"
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1205
👈#ظهور_دوباره_شهید ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1894
🔹#رمانهای_دفاع_مقدس_و_شهدا:
👈 "بیتو هرگز"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5
👈 "رنگ عشق"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/84
👈 "خاطرات یک زن از جهاد نکاح"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/96
👈 "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/384
👈 #مثل_یک_مرد
داستانی از یک خانواده جهادی در شرایط کرونایی؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/670
👈 #تنها_میان_داعش
داستان یک خانواده شیعه اهل آمرلی؛قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/2318
👈 #مزد_خون ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/3839
👈 #خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/4203
🔹#داستان
👈 #سرزمین_زیبای_من
داستان پر از هیجان جوان سیاهپوست بومی استرالیا که در شدیدترین شرایط تبعیض نژادی در مبارزه با #توحش_مدرن غرب، الگو شد.
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5523
👈 #دمشق_شهر_عشق
داستان دختر دانشجوی ایرانی و همسر سوری او در بحران سوریه
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/7263
👈 "#نیمه_شبی_در_حله" بامضمونی درباره وظایف مسلمانان درزمان غیبت
https://eitaa.com/salonemotalee/13840
مدیر کانال: @mehdi2506
هدایت شده از سالن مطالعه
بسم الله الرحمن الرحیم
🇮🇷 #مخزن_سالن_مطالعه 🇮🇷
◀️ قفسه خاطرات دفاع مقدس، رمان و داستان
🔹 #خاطرات_انقلاب_و_دفاع_مقدس:
👈 #خوندلی_که_لعل_شد؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/10397
👈#پایی_که_جا_ماند ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/111
👈#وقتی_مهتاب_گم_شد ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/308
👈 #خاطرهای_از_حاجقاسم
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/748
👈"فرنگیس"
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1205
👈#ظهور_دوباره_شهید ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1894
🔹#رمانهای_دفاع_مقدس_و_شهدا:
👈 "بیتو هرگز"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5
👈 "رنگ عشق"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/84
👈 "خاطرات یک زن از جهاد نکاح"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/96
👈 "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/384
👈 #مثل_یک_مرد
داستانی از یک خانواده جهادی در شرایط کرونایی؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/670
👈 #تنها_میان_داعش
داستان یک خانواده شیعه اهل آمرلی؛قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/2318
👈 #مزد_خون ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/3839
👈 #خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/4203
🔹#داستان
👈 #سرزمین_زیبای_من
داستان پر از هیجان جوان سیاهپوست بومی استرالیا که در شدیدترین شرایط تبعیض نژادی در مبارزه با #توحش_مدرن غرب، الگو شد.
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5523
👈 #دمشق_شهر_عشق
داستان دختر دانشجوی ایرانی و همسر سوری او در بحران سوریه
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/7263
👈 "#نیمه_شبی_در_حله" بامضمونی درباره وظایف مسلمانان درزمان غیبت
https://eitaa.com/salonemotalee/13840
مدیر کانال: @mehdi2506
هدایت شده از سالن مطالعه
بسم الله الرحمن الرحیم
🇮🇷 #مخزن_سالن_مطالعه 🇮🇷
◀️ قفسه خاطرات دفاع مقدس، رمان و داستان
🔹 #خاطرات_انقلاب_و_دفاع_مقدس:
👈 #خوندلی_که_لعل_شد؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/10397
👈#پایی_که_جا_ماند ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/111
👈#وقتی_مهتاب_گم_شد ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/308
👈 #خاطرهای_از_حاجقاسم
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/748
👈"فرنگیس"
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1205
👈#ظهور_دوباره_شهید ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1894
🔹#رمانهای_دفاع_مقدس_و_شهدا:
👈 "بیتو هرگز"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5
👈 "رنگ عشق"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/84
👈 "خاطرات یک زن از جهاد نکاح"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/96
👈 "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/384
👈 #مثل_یک_مرد
داستانی از یک خانواده جهادی در شرایط کرونایی؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/670
👈 #تنها_میان_داعش
داستان یک خانواده شیعه اهل آمرلی؛قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/2318
👈 #مزد_خون ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/3839
👈 #خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/4203
🔹#داستان
👈 #سرزمین_زیبای_من
داستان پر از هیجان جوان سیاهپوست بومی استرالیا که در شدیدترین شرایط تبعیض نژادی در مبارزه با #توحش_مدرن غرب، الگو شد.
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5523
👈 #دمشق_شهر_عشق
داستان دختر دانشجوی ایرانی و همسر سوری او در بحران سوریه
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/7263
👈 "#نیمه_شبی_در_حله" بامضمونی درباره وظایف مسلمانان درزمان غیبت
https://eitaa.com/salonemotalee/13840
مدیر کانال: @mehdi2506
هدایت شده از سالن مطالعه
بسم الله الرحمن الرحیم
🇮🇷 #مخزن_سالن_مطالعه 🇮🇷
◀️ قفسه خاطرات دفاع مقدس، رمان و داستان
🔹 #خاطرات_انقلاب_و_دفاع_مقدس:
👈 #خوندلی_که_لعل_شد؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/10397
👈#پایی_که_جا_ماند ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/111
👈#وقتی_مهتاب_گم_شد ؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/308
👈 #خاطرهای_از_حاجقاسم
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/748
👈"فرنگیس"
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1205
👈#ظهور_دوباره_شهید ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/1894
🔹#رمانهای_دفاع_مقدس_و_شهدا:
👈 "بیتو هرگز"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5
👈 "رنگ عشق"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/84
👈 "خاطرات یک زن از جهاد نکاح"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/96
👈 "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/384
👈 #مثل_یک_مرد
داستانی از یک خانواده جهادی در شرایط کرونایی؛ قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/670
👈 #تنها_میان_داعش
داستان یک خانواده شیعه اهل آمرلی؛قسمت اول:https://eitaa.com/salonemotalee/2318
👈 #مزد_خون ؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/3839
👈 #خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/4203
🔹#داستان
👈 #سرزمین_زیبای_من
داستان پر از هیجان جوان سیاهپوست بومی استرالیا که در شدیدترین شرایط تبعیض نژادی در مبارزه با #توحش_مدرن غرب، الگو شد.
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/5523
👈 #دمشق_شهر_عشق
داستان دختر دانشجوی ایرانی و همسر سوری او در بحران سوریه
قسمت اول؛
https://eitaa.com/salonemotalee/7263
👈 "#نیمه_شبی_در_حله" بامضمونی درباره وظایف مسلمانان درزمان غیبت
https://eitaa.com/salonemotalee/13840
مدیر کانال: @mehdi2506