🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۶۵ و ۶۶
همبوشی با چشمهایی که انگار نگاه ابلیس را در خود داشت به آن جوان خیره شد و گفت:
_وعدهٔ ما فردا همین موقع، همین جا، البته اگر سالم ماندی بیا
و با انگشت به او اشاره کرد و ادامه داد:
_ای علی فرزند صدیقه! امروز آخرین روزیست که روی پای خود ایستادی، تو به خاطر توهین و تمسخر احمدالحسن، نواده آقا امام زمان و یاری نکردن او، تنبیه خواهی شد، تنبیهی از سوی خداوند که سخت و طاقت فرسا خواهد بود، برو دعا کن این تمسخر تو نسبت به من به قیمت جانت تمام نشود، البته من دعا میکنم که خداوند تنبیه آنچنان سختی برایت در نظر نگیرد تا تو هم به حقانیت من اقرار کنی...
مردم همه خیره به احمد الحسن بودند. عده ای در دلشان از او هراس پیدا کرده بودند و میترسیدند با او مخالفت کنند و بلایی بر سرشان نازل شود...
اما باید تا فردا صبر میکردند، تا نتیجه این مباحثه یا بهتر بگویم مباهله را ببینند
آن جوان که همه اینک میدانستند نامش علی ست، بار دیگر خنده بلندی کرد و گفت:
_خدا کند این ادعا به پیامبری جنابتان ختم نشود!
و بعد با لحنی محکم گفت:
_حرف شما قبول! اگر تا فردا خدا بر من به واسطه توهین به شما خشم گرفت، من نه تنها نادم و پشیمان میشوم بلکه به نیابت که چه عرض کنم به امامت و رسالت و پیامبری شما هم اقرار میکنم، گرچه که بعد از رسول الله پیامبری نخواهد آمد ولی اگر تا فردا هیچ بلایی دامن گیر من نشد، تو از ادعاهایت دست برمیداری و توبه میکنی؟!
احمد همبوشی که انگار از کار و ادعایش مطمئن بود سری به نشانه تایید تکان داد و گفت:
_خدا و امام اولش،علی بن ابیطالب را گواه میگیرم که هر آنچه تو گفتی انجام دهم.
با این حرف احمد همبوشی گویی زنگ پایان معرکه نواخته شد، همبوشی و حیدر المشتت، جمعیت را شکافتند و راه بیرون را در پیش گرفتند و عجیب اینکه حتی نگاهی هم به سمت #زیارت مولا علی نکردند...
و آن جوان همانطور که با نگاهش رد رفتن آنان را دنبال میکرد، سرش را برگرداند، جلوتر رفت و دست روی سینه گذاشت و به علی اعلی سلام داد..
او نیت کرده بود امشب را تا روز بعد که با این مرد شیاد وعده کرده در حرم امن مولا علی بماند و این سعادتی بود که یک شب در حرمی که بوی عرش خدا را میداد با خدایش راز و نیاز کند...
همبوشی به همراه حیدرالمشتت از حرم خارج شدند، کمی که جلوتر رفتند حیدر اطراف را نگاه کرد و گفت:
_این چه حرفی بودی که زدی؟!
احمدبصری نگاهی به او کرد و گفت:
_کدام حرف؟! گفتم که تو یمانی هستی؟!
حیدر با عصبانیت سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:
_اینکه جزء توافق ما بود، نه منظورم معرکه گرفتنت با اون جوان بود، حالا میخوای برای اثبات حقانیت خودت، از آسمان رعد و برق نازل کنی و اونو بسوزونی؟! یا با یه معجزه میخوای از هیبت ادم خارجش کنی و به شکل خرگوش درش بیاری؟!
احمد همبوشی لبخندی شیطانی زد و گفت:
_بشین و ببین، معجزه هم میکنیم، خودمون هم ثابت میکنیم...
حیدر المشتت اوفی کرد و گفت:
_همچی حرف میزنی که خودت هم باورت شده فرستاده امام و نواده امام هستی و میتونی معجزه کنی؟! حالا فردا جلوی ملت سنگ رو یخ شدی یاد میگیری که از انتقاد کسایی مثل این علی، باید بیصدا عبور کرد و خودت را به نشنیدن بزنی...
احمد همبوشی سرش را پایین آورد و همانطور که سر درگوش حیدرالمشتت داشت گفت:
_ما اول راهیم، باید یک سری کارایی کنیم که عوام مردم را #فریب بدیم، با علما که نمیتونیم رو در رو بشیم اما ساده انگاران را میتونیم به طرف خودمون جلب کنیم و کم کم یه گروه بزرگ تشکیل بدیم و #فرقهمان را جهانی کنیم..
حیدر المشتت نیشخندی زد و گفت:
_جهانی!!! توی همین نجف هم نمیتونی خودی نشان بدی، جهانی کردنش پیش کش.. حالا نگفتی چه نقشه ای برای اون جوانک بیچاره کشیدی؟!
احمد نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
_جهانی هم میشیم، چون رسانه مجازی را تحت اختیار خواهیم گرفت و در ضمن من به سلاحی مجهز هستم که دست کمی از معجزه ندارد، کارهایی انجام میدم البته من انجام نمیدم،فقط دستور میدم و برایم انجام میدن، بدون اینکه دیده بشن، یا نامی از خودشون و من درمیان باشه، یعنی فرود یک بلایی آسمانی بر سر معاندین...
حیدر که لحظه به لحظه گیج میشد گفت:
_از چی حرف میزنی احمد؟!
احمد سری تکان داد و گفت:
_اول باید با چشم خودت ببینی، بعد که دیدی، اگر پسر خوبی بودی و با نهضت من همراهی کردی، به تو هم یاد میدم تا از این معجزات انجام بدی..
حیدرالمشتت ابروهایش را بالا داد و گفت:
_حالا میبینیم!
در این هنگام به ابتدای کوچهای رسیدند که....
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۶۷ و ۶۸
در این هنگام به ابتدای کوچهای رسیدند که احمد همبوشی آنجا خانه گرفته بود، حیدرالمشتت اشاره ای به کوچه خاکی و پر از زباله پیش رویش کرد و گفت:
_تو که از لحاظ مالی تامین هستی، چرا نمیری یه جای بهتر خونه بگیری؟! بارها دیدم که با همسرت سر چندرغاز پول کل کل میکنید، خانواده ات از لحاظ خورد و خوراک در مضیقه هستند تازه هرکس هم میبینی دست گدایی پیشش دراز میکنی، آخه من که میدونم چقدر پول داری، چرا اینکارا را میکنی؟ یعنی حرص مال دنیا گرفتت هااا
احمد همبوشی خنده بلندی کرد و گفت:
_هنوز بچه ای، باید بزرگ بشی تا بفهمی چرا من این کارا را میکنم
و بعد با دست روی شانه حیدر زد و گفت:
_ادم باید با سیاست زندگی کنه، خصوصا آدمی مثل من که قراره شهرهٔ عالم بشه، مردم نباید فکر کنن من از جایی تغذیه میشم باید ببینن من فقیرم اصلا من گدا هستم تا حرفام و ادعاهام باورشون بشه فهمیدی؟!
حیدر چشماتش را گشادتر از همیشه به او دوخت و گفت:
_عجب!!
احمد همبوشی خداحافظی کرد، باید میرفت، باید کاری میکرد که پوزه اولین مخالف خودش یعنی همان جوانک را به خاک میمالید...
احمد همبوشی با شتاب داخل خانه شد و یک راست به سمت زیرزمین خانه رفت، جایی که خیلی وقتها در آنجا خلوت میکرد و زن و فرزندش فکر میکردند در آنجا مشغول دعا و تجهد به درگاه خداوند است!
زینب از پنجره اتاق که رو به سر در خانه بود، امدن شوهرش را دید، چون پسر دومش در تب میسوخت و او کاری از دستش برنمیآمد،
از جا برخاست و به سمت حیاط رفت تا خودش را به زیر زمین برساند. وارد حیاط شد و پله های زیرزمین را دوتا یکی طی کرد و دید که مثل همیشه در زیرزمین بسته است
و احتمالا از داخل قفل بود. احمد همبوشی روی تخت چوبی که در کنار۹ دیوار گذاشته بود، نشسته بود و آماده می شد تا با موکل #شیطانیاش ارتباط بگیرد که صدای کوبیدن در بلند شد. همبوشی که میدانست کسی جز همسرش پشت در نیست با غضبی در صدایش فریاد زد:
_برو برو فعلا کار مهمی دارم
اما انگار زن دست بردار نبود و دوباره و دوباره در را کوبید. همبوشی با عصبانیت از جا بلند شد و همانطور که فحش های رکیکی میداد، در را باز کرد
و بدون اینکه از احوالات همسرش جویا شود، دستش را بالا برد و محکم بر صورت زن بینوا فرود آورد و همزمان گفت:
_مگر نمیگویم کار مهمی دارم مزاحمم نشو!
زینب همانطور که دست لاغرش را روی گونه اش که از ضرب سیلی سرخ شده بود میکشید گفت:
_بچه حالش خوب نیست، در تب میسوزد اگر آن را به پزشک نشان ندهیم و دارو و درمان نکنیم شاید از دست برود
احمد بصری که انگار کار خودش واجب تر بود با دست روی سینه زن زد و او را به عقب هل داد و همانطور در را میبست گفت:
_به جهنم! کاش تو هم همراهش میمردی! برو هر دارویی توی خانه داری به خوردش بده، پولم کجا بود که خرج دوا و دکتر کنم، مگه سر گنج قارون نشستم؟! تمام خرجی ما از حقوق طلبگی بود که آن هم امروز اخراج شدم و از دستم رفت..
و با زدن این حرف در را قفل کرد و سرجای اولش قرار گرفت. زینب که غمزده و ناامیدتر از قبل شده بود، درحالیکه اشک چشمانش را با گوشهٔ شال روی سرش پاک میکرد به طرف ساختمان خانه رفت
همبوشی نفسش را محکم بیرون داد و چند بار نام موکلش را برد و سپس صدای نخراشیده ای در گوشش پیچید. همبوشی لبخندی زد و گفت:
_تو مأموری بروی سراغ علی فرزند صدیقه، تا فردا همین موقع بلایی بر سرش بیاوری، اگر دستت میرسد باعث مرگش بشو و اگر نمیرسد سلامتش را نشانه برو به شرطی که محرز باشد و مردم ببینید که حالش دگرگون است.
موکل که ارادت خاصی به او داشت باشه ای گفت و عبور هوایی داغ و تفتیده و بدبو از کنار احمد همبوشی، نشان میداد که او در پی مأموریتش رفته است...
احمد همبوشی حالا که خیالش راحت شده بود از جا بلند شد و از زیر زمین خارج شد، به طرف ساختمان رفت، داخل خانه شد و نزدیک بستر پسر کوچکش رفت
صدای بهم خوردن ظرفها از داخل آشپزخانه می آمد. همبوشی دستش را روی پیشانی کودک گذاشت، بدنش چون کوره آتش بود.
احمدهمبوشی صدا زد:
_یه ظرف آب بیار بچه را باید پاشویه کنیم.
پسر دیگر همبوشی با دستمالی در دست به طرف او آمد و همسرش درحالیکه ظرفی پر از آب در دست داشت جلو آمد و گفت:
_پاشویه برایش اثری نمیکند، کمی گلاب داخل آب ریختم شاید زودتر تبش پایین بیاید
همبوشی به طرف او برگشت و گفت:
_گلاب؟!
زینب سرش را تکان داد و ظرف آب را به طرفش داد و گفت:
_بگیر، من بروم کمی اسپند بیاورم، شاید چشم زخمی به بچه رسیده، آخر طفل چند ماهه به چشم نزدیک است
همبوشی با صدای بلند فریاد زد...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@mataleb_mazhabi313 1_1682599323.mp3
زمان:
حجم:
23.4M
زیارت آل یاسین
سَلامٌ عَلَى آلِ يس✋
❁🍃❁🤲❁🍃❁
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بانوی زنبوردار ایرانی؛ درسی از غیرت به خائنان وطن
🔹پاسخ یک زن زنبوردار به آنهایی که با رژیم صهیونیستی همدست شدند و خون دانشمندان و فرماندهان ایرانی را ریختند؛ «وطنفروشی ننگ است»
خبرگزاری اهلبیت(ع) ـ ابنا
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هشدار سازمان های اطلاعاتی ایران
به این چند درخواست نه بگوئید وگرنه تا پای اعدام جلو میروید!
حتماً ببینید و در اختیار عزیزانتان هم قرار دهید...
رادیو روشنافرقه شناسی9.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
#فرقه_شناسی
🔸قسمت ۹ | انزواطلبی فرقهای
قطع ارتباط با جامعه، خانواده و مرجعیت دینی.
⏳زمان: 3 دقیقه و 53 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
رادیو روشنافرقه شناسی10.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
#فرقه_شناسی
🔸قسمت ۱۰ | خشونتگرایی یا مظلومنمایی؟
دو چهرهی رایج فرقهها برای بقا و گسترش.
⏳زمان: 3 دقیقه و 28 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
رادیو روشنافرقه شناسی11.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
📌#فرقه_شناسی
🔸قسمت ۱۱ | فرقهها و رسانه
چگونه از رسانه برای فریب یا جذب استفاده میکنند؟
⏳زمان: 3 دقیقه و 8 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
🇮🇷🇵🇸
💢ایران دیگر نطنز و فردو را بازسازی نمیکند؛ در عوض با کور شدن چشم بازرسان، انبوهی از کارگاه کوچک را در سراسر کشور پراکنده خواهد کرد
◾️▫️◾️
🔸نیویورک تایمز در گزارشی با اذعان به سالم ماندن بخشی از ذخایر اورانیوم ایران و نگرانی غرب از کور شدن چشم بازرسان آژانس، نوشته است:
🔹یک مقام ارشد اسرائیلی میگوید که اسرائیل به این نتیجه رسیده که بخشی از ذخایر اورانیوم با غنای بالای ایران از حملات آمریکا و اسرائیل جان سالم به در بردهاند.
🔹ایران بعد از حملات، بازرسان آژانس را اخراج و دوربینهای نظارتی را خاموش کرد؛ و با این کار بهترین دریچه غرب برای رصد فعالیتهایش را بست. نتیجه این بوده که چشمان آژانس به طور کامل کور شده است.
🔹حالا آنها در تلاشند تا بفهمند چقدر طول میکشد تا ایران برنامه هستهای خود را بازسازی کند. به علاوه مشخص نیست که ایران چه تعداد سانتریفوژ در دست ساخت یا آماده نصب دارد. اما دیگر بعید است که ایران تلاشی برای بازسازی فردو یا نطنز انجام دهد.
🔹ایران در عوض، از این به بعد در تاریکی، تأسیسات هستهای خود را به انبوهی از کارگاه مخفی کوچک تبدیل میکند که در سراسر کشور پراکنده خواهند بود.
#مرگ_بر_آمریکا | #مرگ_بر_اسرائیل
#ثامن_مرکزی
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷