eitaa logo
ستاره شو7💫
760 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان خواستگاری امام علی (ع)👀🤩 حضرت علی به خانه پیامبر رفت،هنگامی که حضرت علی علیه السلام برای خواستگاری فاطمه علیهاالسلام رفت، پیامبر در خانه ام سلمه بود. حضرت علی علیه السلام در زد. ام سلمه پرسید:کیست؟ قبل از پاسخ خواستگار، پیامبر دستور داد:«در را باز کن و بگو داخل شود. کسی پشت در است که محبوب خدا و رسول است». حضرت علی علیه السلام وارد شد، سلام کرد و در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست. چشمان خود را بر زمین دوخت. شرم از پیامبر (ص) مانع گفتن خواسته اش می شد. پیامبر(ص) که خود حضرت علی (ع) را بزرگ کرده و از روحیات او باخبر است، سکوت را شکست و فرمود:«می بینم برای حاجتی اینجا آمده ای. خواسته ات را بر زبان آور و آنچه در دل داری بازگو که خواسته ات پیش من پذیرفته است». حضرت علی (ع) با سخنانی شیرین خواسته اش را چنین بازگو کرد:«پدر و مادرم فدای شما، وقتی خردسال بودم مرا از عمویتان ابوطالب و فاطمه بنت اسد گرفتید. با غذای خود و به اخلاق و منش خود بزرگم کردید. نیکی و دل سوزی شما درباره من از پدر و مادرم بیشتر و بهتر بود. تربیت و هدایتم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خدا سوگند ذخیره دنیا و آخرتم می باشید. ای رسول خدا اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمده ام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا می پذیرید؟» چهره پیامبر چون گل شکفته شد. گویا انتظار این لحظه را می کشید. خوشحال شد، ولی جواب قطعی را برعهده حضرت فاطمه (س) گذاشت. حضرت محمد (ص) نزد حضرت فاطمه رفت و گفت آیا اجازه می دهی تو را به عقد علی درآورم؟ پیامبر (ص) که نشانه رضایت را در چهره دخترش دیده بود، فرمود: "الله اکبر، خاموشی او علامت رضایت اوست." ادامه دارد...... 🤩🤩🤩🤩🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
و#?😇خطبه در مسجد😇😇 به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله)، علی(علیهالسلام) به سوی مسجد رفت تا پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز در پی او بیاید. در بین راه، ابوبکر و عمر را دید و داستان خود را برای آنان بازگو کرد. آن گاه به مسجد رفت. هم چنین پیامبر(صلی الله علیه و آله) به بلال دستور داد که مهاجر و انصار را در مسجد گردآورد. پس از مدتی کوتاه، همگی در مسجد بودند، پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر منبر بالا رفت و پس از ستایش خداوند فرمود:ای مردم! بزرگان قریش، فاطمه را از من خواستگاری کردند و من در پاسخ گفتم که به خدا سوگند! من شما را رد نکردم، بلکه خداوند شما را رد کرده است. در همین حال، جبرئیل بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شد و گفت:خداوند فرموده است که اگر علی را برای فاطمه نیافریده بودم از آدم ابوالبشر تا روز قیامت، شوهر و همسری هم تراز فاطمه پیدا نمیشد.پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز پیام جبرئیل را ابلاغ کرد و فرمود: ای مردم! جبرئیل بر من نازل شد و مرا آگاهی داد که خداوند جلیل، علی و فاطمه را در آسمانها به نکاح هم درآورده است و از فرشتگان گواه گرفت و فرمان داد تا من نیز در روی زمین، فاطمه را به نکاح علی درآورم و شما را گواه بگیرم. پس فاطمه را به ازدواج علی درآوردم. ای علی! راضی شدی؟ علی ایستاد و با چهرهای شاداب فرمود: خدا را بر نعمتهای او سپاسگزارم و گواهی میدهم که جز او، خدایی نیست. درود بر محمد(صلی الله علیه و آله)؛ درودی که مقام و درجهاش را بالا برد. ای مردم! خداوند، ازدواج را برای ما پسندیده دانسته و بدان دستور داده است. خدا، ازدواج من و فاطمه را مقدر ساخته و بدان حکم کرده است . ای مردم! رسول خدا، فاطمه را به عقد من درآورده و زره ام را بابت مهر پذیرفت. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.پس از این که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به پرسش حاضران، پاسخ مثبت داد، فرمود: خداوند برای شما مبارک گرداند و اجتماعتان را پاینده بدارد.. ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
420.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی لازمه به جای سخت کار کردن ذهنت رو به کار بندازی😁👌 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علی ظهریبانابراهیم،معلم نمونه.mp3
زمان: حجم: 11.3M
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ 🔹ابراهیم، بعد از انقلاب بین کلی کار که پول بیشتری داشت، رفت سراغ معلمی👨🏻‍🏫 🔸ماجرای سفر ابراهیم به کردستان و جنگیدن با جدایی طلب ها •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
. ══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت55 ‌تو‌حالت‌خوبه‌یوسف؟‌ خ
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت56 کرامت‌دست‌روی‌کمر‌قاطر‌گذاشت‌ و‌خودش‌را‌بالا‌کشید‌و‌روی‌زین‌نشست.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌با‌خوش‌حالی‌ برایش‌دست‌زدند.‌ کرامت‌افسار‌را‌تکان‌داد.‌ قاطر‌باوقار‌و‌آرام‌قدم‌برداشت؛‌بعد‌یورتمه‌رفت.‌ علی‌که‌هنوز‌کتاب‌تربیت‌اسب‌های‌جوان‌ دستش‌بود،‌انگار‌که‌در‌یک‌جلسه‌علمی‌باشد،‌ اخم‌کرد‌و‌گفت:‌ «اما‌تو‌این‌کتاب‌نوشته‌برای‌این‌که‌اسب‌ به‌شما‌عادت‌کنه،‌ بهتره‌در‌جلسه‌اول‌فقط‌یک‌بار‌ سوارش‌بشیم‌و‌زودی‌پیاده‌بشیم‌ تا‌به‌وزن‌شما‌عادت‌کنه‌و‌عضله‌های‌گردن‌ و‌پشتش‌منقبض‌نشه‌و‌مشکلی‌براش‌ پیش‌نیاد!»‌ کرامت‌افسار‌قاطر‌را‌تکان‌داد‌ و‌قاطر‌به‌طرف‌علی‌رفت.‌علی‌‌عقبعقب‌رفت.‌ کرامت‌لبخندزنان‌گفت:‌ «علی‌جان،‌این‌قاطره،‌نه‌اسب‌سلطنتی‌ و‌اسب‌مسابقه.‌تو‌که‌بچه ی شهر‌نیستی،‌تو‌دیگه‌چرا؟»‌ علی‌به‌زحمت‌کتاب‌را‌از‌لای‌دندان‌های‌ قاطر‌بیرون‌کشید.‌ قاطر‌که‌انگار‌از‌مزه‌ي‌کتاب‌خوشش‌آمده‌بود،‌سرش‌را‌جلو‌آورد.‌ علی‌به‌سرعت‌از‌حصار‌بالا‌کشید‌و‌پرید‌آن‌طرف‌و‌نفس‌نفس‌زنان‌گفت:‌ «من‌که‌از‌خودم‌درنمی‌آرم.‌ این‌جا‌این‌طور‌نوشته!»‌ سیاوش‌با‌شگفتی‌به‌بدن‌براقّ‌و‌عضله‌های‌پر‌و‌پیمان‌قاطر‌خیره‌شد‌و‌گفت: «پسر‌عجب‌یال‌و‌کوپالی‌داره.‌ مثل‌رخش‌رستم‌می‌مونه!» یوسف‌گفت:‌ «آفرین!‌اسمش‌رو‌ ‌میذاریم‌رخش‌رستم!‌خُب‌دانیال‌برو‌ببینم‌چي‌کار‌می‌کنی!»‌ کرامت‌پایین‌آمد.‌ به‌دانیال‌کمک‌کرد‌سوار‌رخش‌رستم‌بشود.‌ دانیال‌هیجان‌زده‌شده‌بود.‌ کرامت‌راهنمایی‌اش‌می‌کرد‌و‌دانیال‌ همان‌کارها‌را‌انجام‌میداد.‌ اما‌طبق‌معمول‌یا‌حواسش‌پرت‌شد‌ یا‌دوباره‌شیطان‌در‌جلدش‌رفت‌ که‌با‌پاشنه‌به‌شکم‌رخش‌کوبید‌و‌نعره‌زد:‌ «برو‌رخش‌خوشگلِ‌من!»‌ رخش‌مثل‌اسب‌های‌مسابقه‌شیهه‌کشید‌ و‌روی‌ ‌پاهای‌عقب‌بلند‌شد‌و‌دانیال‌ ‌کله‌معلق‌روی‌زمین‌پخش‌شد.‌ سیاوش‌و‌حسین‌و‌اکبر‌از‌خنده‌ریسه‌رفتند.‌ دانیال‌با‌صورت‌روی‌یک‌سرگین‌تازه‌فرود‌آمد.‌ 💩 ‌پلکهایش‌را‌بهم‌زد‌و‌تکه‌های‌سرگین‌ را‌از‌دهان‌تف‌کرد‌بیرون‌و‌ناله‌کرد:‌ «‌ای‌بر‌پدر‌و‌مادرت‌لعنت!»‌🤮🤢 □ □□ یوسف‌از‌شانس‌و‌اقبالی‌که‌با‌آمدن‌کرامت‌ قسمتش‌شده‌بود،‌سر‌از‌پا‌نمی‌شناخت.‌ کرامت‌همان‌کسی‌بود‌که‌یوسف‌در‌آسمان‌ دنبالش‌می‌گشت‌ و‌روی‌زمین‌پیدایش‌کرده‌بود.‌ در‌همان‌یک‌هفته‌ي‌اول،‌کرامت‌ چنان‌با‌همه‌دوست‌و‌رفیق‌شد‌ که‌انگار‌ماه‌هاست‌با‌آن‌ها‌دوست‌و‌رفیق‌است.‌ از‌همه‌بهتر‌قاطرها‌به‌طور‌عجیبی‌به‌کرامت‌ اطمینان‌داشتند‌و‌کرامت‌هم‌رگ‌خواب‌آن‌ها‌را‌پیدا‌و‌به‌سازشان‌می‌رقصید.‌ یوسف‌به‌همه‌توصیه‌کرده‌بود‌خوب‌به‌کارهاي‌کرامت‌دقت‌کنند‌تا‌روش‌برخورد‌با‌قاطرها‌را‌یاد‌بگیرند.‌ کرامت‌هم‌کِنسِ‌بازی‌درنمی‌آورد‌و‌هر‌چه‌بلد‌بود،‌ در‌طبق‌اخلاص‌گذاشته‌و‌یادشان‌میداد.‌ ‌نه،‌این‌کار‌اشتباهه.‌ هیچ‌وقت‌سعی‌نکنید‌از‌پشت‌روی‌قاطر‌بپرید.‌ این‌طوری‌قاطر‌بیچاره‌شما‌رو‌نمی‌بینه‌ و‌به‌خیال‌ این‌که‌قصد‌اذیت‌و‌آزارش‌رو‌دارید‌ یک‌جفتک‌خوشگل‌مهمونتون‌می‌کنه!‌باید‌درست‌و‌حسابی‌ سر‌و‌گوشش‌رو‌نوازش‌کنید.‌ بعد‌از‌پهلو‌روی‌کمرش‌بپرید‌و‌سوار‌بشید.‌ یوسف‌از‌خدا‌خواسته‌آموزش‌نیروها‌و‌قاطرها‌را‌کاملاً‌به‌کرامت‌سپرد.‌ این‌وسط‌فقط‌علی‌بود‌که‌هنوز‌اصرار‌داشت‌ باید‌از‌روی‌اصول‌علمی‌و‌درست‌که‌در‌کتاب‌ آموزشی‌اسب‌های‌جوان‌نوشته‌شده،‌ جلو‌بروند.‌کرامت‌دیگر‌با‌او‌جروبحث‌نمیکرد.‌ علی‌گفته‌بود‌که‌میخواهد‌با‌قاطر‌خودش‌ طبق‌ آموزش‌های‌کتاب‌برخورد‌کند؛‌اما‌آتش‌پاره‌قاطر‌بازیگوش‌و‌جسور‌علی،‌ حرف‌تو‌کله‌اش‌نمی‌رفت.‌ آن‌قدر‌علی‌را‌گاز‌گرفت‌و‌با‌جفتکهای‌رعدآسا‌به‌پهلوی‌او‌کوبید‌و‌او‌را‌روي‌زمین‌انداخت‌ تا‌علی‌تسلیم‌شد.‌ روز‌آخر‌وقتی‌سیاوش‌رفت‌به‌قاطرها‌نا‌ن خشک‌بدهد،‌ ورق‌پاره های‌کتاب‌آموزش‌و‌تربیت‌اسب‌های‌جوان‌را‌دید‌که‌آتش‌پاره‌و‌رخش‌رستم‌در‌حال‌خوردنش‌بودند‌و‌به‌بقیه‌قاطرها‌ هم‌تعارف‌می‌کنند!🤪 □ □□ ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ستاره کانالمون •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
بعضیا انگاری اومدن اینجا یوگا کار کنن😐 همین که پست میذارم آرامششون بهم میخوره لفت میدن😆 من معذرت میخوام😂✋ دوستاتون را به کانال دعوت کنید آخرهفته تون زیبا 🙏🙏🙏
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط 🧐 روزی یک دقیقه و نیم ، نهایت دو دقیقه کادو 🎁 رو بپیچ و بفرست برای کلیپ حتما ببین رفیق جونی😍 ᘜ•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
🧐 ⁉️کدوم حیوانِ که اگه حرف اولش رو برداریم، همه انسان‌ها دارن و اگه حرف دومش رو هم برداریم، فقط مردها دارن⁉️ جواب رو بفرستین به 🆔 ادمین ______🤓📚___________ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
872.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تا میام درس خوندن رو شروع کنم (^̮^) 🤓📚😪😂 😂 ‌ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖