eitaa logo
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
206 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
حاج اصغر : ت ۱۳۵۸.۰۶.۳۱، ش ۱۳۹۸.۱۱.۱۳ - حلب رجعت پیکر حاج اصغر به تهران: ۱۳۹۸.۱۲.۰۴ حاج محمد (همسر خواهر حاج اصغر) : ت ۱۳۵۶.۰۶.۱۵، ش ۱۳۹۵.۰۶.۳۱، مسمومیت بر اثر زهر دشمنان 🕊ساکن قطعه ۴۰ بهشت زهرا (س) تهران
مشاهده در ایتا
دانلود
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📕رمان #تَله_در_تهران 🔻#قسمت_بیست_و_پنجم ▪تا رسیدن به بیمارستان، هزار صحنه از پیکر مجروح و صورت
📕رمان 🔻 ▪چند ماه دغدغه و دلهره و عشقی که رهایم کرد و برادری که به سختی صدمه دید، طوری جانم را گرفته بود که دیگر از آن دختر با اعتماد به نفس دانشگاه کلمبیا، چیزی باقی نمانده و فقط زمانه مجبورم کرده بود در این نمایش پُر از نقاب، نقش بازی کنم. ▫به کنایه‌اش پاسخی ندادم و او انگار راه گلویش بسته بود که نفس عمیقی کشید و باز هم برای گفتن هر کلمه چند لحظه مکث می‌کرد: «با توجه به چیزایی که بین ما گذشته، نمی‌دونم چرا قبول کردید با من کار کنید اما من برای اینکه دوباره با شما تماس بگیرم فقط یه دلیل داشتم!» ▪مستقیم نگاهش کردم تا همان یک دلیلش را بشنوم و او حرف را به جایی کشید که انتظارش را نداشتم: «از دانشگاه که اخراج شدم فقط یه نفر بود که بخوام بخاطرش آمریکا بمونم اما بعد از چند روز دیگه هیچ کسی واسم نمونده بود... نیویورک و اون دانشگاه و پارک ریورساید و اون نیمکت همش برای من شده بود خاطرۀ بد!» ▫می‌فهمیدم بی‌رحمی‌ام را به رخم می‌کشد، به روی خودم نمی‌آوردم و این جاسوس عاشق همچنان برایم درددل می‌کرد: «افسردگی‌ام دوباره تشدید شده بود، دکتر توصیه کرد یه مدت برم یه جای دیگه... همون زمان به طور اتفاقی از طرف این شرکت واسم یه درخواست همکاری اومد و منم برگشتم ایران.» ▪می‌دانستم این دعوت به همکاری اتفاقی که به سادگی از آن صحبت می‌کند، بخشی از پازل جاسوسی اوست اما سعی می‌کردم بی‌تفاوت باشم تا باز هم با همان لحن ساده و صمیمی برایم بگوید: «من مثل شما آدم چندان مذهبی و معتقدی نیستم... اما به دلیلی که نمی‌تونم بهت بگم سرنوشت این کشور خیلی برام مهمه!» ▫به نظرم بسیار حرفه‌ای و با رعایت تمام جزئیات دروغ می‌گفت که نگاهش غرق آرامش بود و سرانجام حرفش را زد: «تنها دلیلی که باعث شد دوباره قبول کنم با تو تمام وقت کار کنم و هر روز جلو چشمم باشی همین بود که بین تمام افرادی که برای استخدام تو این شرکت اومدن، تو خیلی بهتر از بقیه بودی! اگه می‌خواستم به فکر خودم باشم قطعاً نباید تو رو استخدام می‌کردم اما اگه بخوام به فکر پیشرفت کار باشم، تو بهترین گزینه‌ای!» ▪سپس به صندلی تکیه زد، با نگاه نافذش به عمق چشمانم فرو رفت و با حالتی رسمی و قاطعیتی عجیب، تکلیفم را مشخص کرد: «من با خودم کنار اومدم تا شما اینجا فقط همکارم باشید، از شما هم می‌خوام همه چی رو فراموش کنید تا کار به خوبی پیش بره!» ▫از آسمان و ریسمانی که به هم بافته و احساسی که می‌خواست پشت نگاه آرام و لحن مردانه‌اش پنهان کند، می‌توانستم بفهمم عجالتاً می‌خواهد من را در این شرکت نگه دارد و از سرنوشتی که نمی‌دانستم چه خواهد شد، می‌ترسیدم. ▪حامد می‌گفت اگر باز هم سراغم را بگیرد، دلیل نزدیک شدنش به من فراتر از یک حلقۀ نفوذ بوده اما حالا او می‌خواست همین احساسش را پنهان کند تا فقط با هم کار کنیم و من از همین تصمیمش وحشت کرده بودم. ▫می‌ترسیدم اساساً احساسی در میان نباشد و فقط می‌خواهد پای من را هم به ماجرای جاسوسی باز کند. ▪دیگر نه آن استاد متنفر سر کلاس بود و نه آن مرد عاشق پارک ریورساید که با لحنی رسمی راهنمایی‌ام کرد تا برای تکمیل روند اداری استخدام با واحد منابع انسانی هماهنگ کنم و اقرار می‌کنم در نقش بازی کردن مهارتی عجیب داشت. ▫ساعتی بین اتاق‌ها و راهروهای شرکت معطل بودم تا کار استخدامم تمام شد، قرار بود برای ملاقات محمد به بیمارستان برویم و مادر منتظرم بود که به سرعت به سمت آسانسور رفتم و مقابل در، دکتر امیری را دیدم. ▪بر خلاف او، تلاش من برای نقش بازی کردن ناشیانه بود که از دیدنش آشکارا جا خوردم و او با لبخندی ساده سؤال کرد: «کارتون تموم شد؟» ▫دستم را برای زدن دکمۀ آسانسور پیش بردم و یک کلمه پاسخ دادم: «بله.» و او بلافاصله پرسید: «پس چرا دارید میرید؟ مگه امروز کارتون رو شروع نمی‌کنید؟» ▪دست خودم نبود که هر بار به چشمانش نگاه می‌کردم از اینکه به قصد مزدوری برای اسرائیل به ایران آمده بود، سخت می‌ترسیدم! سخت‌تر اینکه از احساسش خبر داشتم و او ادعا می‌کرد می‌خواهد این عشق را برای ایران نادیده بگیرد! ▫نمی‌شد اینهمه تناقض را هضم کنم که هر بار در برابر شنیدن صدا یا حتی دیدن نگاهش، حالم به هم می‌خورد و به ناچار جواب دادم: «برادرم بیمارستانه، باید برم...» هنوز حرفم تمام نشده، نگاهش رنگ نگرانی گرفت و مضطرب سؤال کرد: «چرا بیمارستانه؟» ▪درِ آسانسور باز شد و فعلاً این بهترین فرصت برای فرار بود که داخل شدم و نمی‌دانم چرا بدترین پاسخ ممکن را خلاصه کردم: «تو لبنان زخمی شده...» ▫شاید هم ناخودآگاه می‌خواستم واکنشش را بسنجم و طوری حیرت کرد که با دست، مانع بسته شدن درِ آسانسور شد و با لحنی لبریز تردید تکرار کرد: «لبنان؟!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: @shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر خواهر خسرو خراسان صلوات بر جلوه خورشید در خشان صلوات بر شفیع شیعه بر آیت حق مهر فروزان صلوات... (س)🏴 @shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
بســ🌺ــم رب الشـ🕊ـهدا و الصدیـ🍃ـقین
2.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگام کن حسین💐 اگه میشه دعام کن حسین🤲🏻 صدام کن حسین😭 برا خودت سوام کن حسین😭 ای آقام حسین😭❤️🤲🏻 •┈••✾🍂🥀🍂✾••┈• به رسم ادب و ارادت ✋🏼 سـلام می‌دهیم به ارباب بی‌کفن 🌴اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰااَبـٰاعَـبْـدِٱللّٰـهِ وَعَـلَــۍٱلْاَرْوٰاحِ ٱݪّـَـتـیٖ حَـلّـَتْ بِـفِـنـٰائِـکَ عَـلَـیْـکَ مِـنّـیٖ سَـلٰامُ ٱللّٰـهِ اَبَـدًٱ مـٰابَـقـیٖـتُ وَبَـقِـىَ ٱݪـلّـَیْـلُ وَٱݪـنّـَهـٰارُ وَلٰاجَـعَـلَـهُ ٱللّٰـهُ آخِـرَٱلْـعَـهْـدِ مِـنّـیٖ لِـزیٖـٰارَتِـکُـمْ 🌴اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـۍٱلْحُسَیْنِ وَعَـلـیٰ عَـلـیٖ ٱبْـنِ ٱلْحُسَیْنِ وَعَـلـیٰ اَوْلٰادِ ٱلْحُسَیْنِ وَعَـلـیٰ اَصْـحـٰابِ ٱلْحُسَیْنِ 𔓘🌸𔓘🌸𔓘 💠اَلْـݪّٰـهُـمَّ ٱرزُقْـنـٰا ِفـۍٱݪـدُّنْـیـٰا زیٖـٰارَۃَٱلْحُسَیْنِ وَفِـۍٱلْآخِـرَۃِ شِـفـٰاعَـةَ ٱلْحُسَیْنِ 𔓘🌸𔓘🌸 🧮 ۳مـرتبه بگوئیم ✋🏼صَـلَّـۍٱللّٰـهُ عَـلَـیْـکَ یـٰااَبـٰاعَـبْـدِٱللّٰـهِ ٱلْحُسَیْنِ وبگوئیم 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰااَبـٰاعَـبْـدِٱللّٰـهِ 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ وَرَحْـمَـةُ ٱللّٰـهِ وَبَـرَکـٰاتُـهُۥ❀ ‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌ @shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📕رمان #تَله_در_تهران 🔻#قسمت_بیست_و_ششم ▪چند ماه دغدغه و دلهره و عشقی که رهایم کرد و برادری که ب
📕رمان 🔻 ▪دکمۀ طبقۀ همکف را زدم و در برابر نگاه مرموزش، پشیمان از اطلاعاتی که داده بودم، به لکنت افتادم: «برای کارش هرازگاهی میره لبنان...» ▫نگران بودم مبادا با همین یکی دو جمله، جان برادرم را به خطر انداخته باشم و طوری ترسیدم که دستم را خواند و مستقیم به هدف زد: «تو همین قضیۀ پیجرها زخمی شده؟» و پیش از آنکه پاسخی سر هم کند، سؤال بعدی را پرسید: «نظامیه؟» ▪نمی‌خواستم یک کلمۀ دیگر حرفی بزنم؛ با تکان سر پاسخ منفی دادم و با اشاره به موبایلم، عذرخواهی کردم: «ببخشید من خیلی عجله دارم، مادرم تماس گرفته باید زودتر برم!» ▫هنوز در حیرت حرفی که در مورد برادرم شنیده بود، از نگاهش شک و تردید می‌بارید و دیگر نمی‌توانست بیش از این معطلم کند که خودش را عقب کشید و در بسته شد. ▪می‌ترسیدم آمار محمد را به رفقای اسرائیلی‌اش بدهد که تا رسیدن به بیمارستان هزار بار جان به لب شدم و پشت در اتاقش، مادر را دیدم که با نگرانی به سمتم می‌آمد. ▫قدم تند کردم مبادا اتفاقی افتاده باشد و همین که مقابلش رسیدم با صدایی آهسته خبر داد: «حامد اومده!» ▪از همان چند ماه پیش، حامد دور خانه و خانوادۀ ما نیامده بود که حسابی جا خوردم و مادر بی‌خبر از همه جا با مهربانی همیشگی‌اش توصیه کرد: «یه وقت چیزی نگی اوقات تلخی بشه، نگران محمد بوده اومده ملاقات.» ▫نجابت مادر به حدی بود که خطای حامد را به رخش نکشد اما اگر پدر اینجا بود قطعاً به شکل دیگری حسابش را صاف می‌کرد و در این میان، من تکلیف خودم را نمی‌دانستم که با حرف‌هایی که شنیده بودم، حساب تمام احساساتم از دستم رفته بود. ▪نمی‌توانستم به حامد حق بدهم که به بهای امنیت کشور با زندگی من اینقدر بد بازی کند و نمی‌دانستم من اگر جای او بودم، چه می‌کردم. ▫حتی نمی‌دانستم در برابر مادر و محمد چطور باید با او برخورد کنم و برای داخل شدن به اتاق مردد بودم که خودش خارج شد و با صدایی گرفته سلام کرد. ▪دیدن حال محمد، دلش را به حدی زیر و رو کرده بود که رنگ صورتش پریده و سفیدی چشمانش از هجوم گریه به سرخی می‌زد. ▫مادر شاید هنوز امید داشت رابطۀ من و حامد وصله بخورد که به بهانۀ رسیدگی به محمد به اتاقش رفت و همین که تنها شدیم، حامد بازجویی‌اش را شروع کرد: «چی شد؟» ▪غیر از کارش دغدغۀ دیگری برایش باقی نمانده و دل من پیش چشمان محمد جا مانده بود که با چندبار پلک زدن اشکم را مهار کردم و مظلومانه پرسیدم: «به نظرت چشماش خوب میشه؟» ▫به گمانم اشکم را ندید و نفس‌های غمگینم را نشنید که رگ پیشانی‌اش از خون پُر شد و دوباره سؤال کرد: «رفتارش چطور بود؟» ▪فهمیدم غیرتش دوباره گُر گرفته و با یک جمله خیالش را تخت کردم: «گفت هرچی بوده تموم شده و الان فقط همکاریم!» اما تخت نشد و غیظ و غضب از لحنش پاشید: «غلط کرده!» ▫سپس به سمت اتاق محمد اشاره کرد و انگار اصلاً حال من را نمی‌دید که با همان لحن عصبی گوشزد کرد: «حواست باشه کسی چیزی نفهمه!» ▪چشمان برادرم از دست رفته و انگشتان یک دستش قطع شده بود، من به اجبار وارد بازی خطرناکی شده بودم و حتی به اندازۀ یک کلمه تلاش نمی‌کرد همدردی کند که با لحنی رنجیده اعتراض کردم: «حامد تو اصلاً منو می‌بینی؟» ▫میشد تصور کنم اعصابش تا چه اندازه به هم ریخته که با همین یک کلمه دوباره از کوره در رفت: «ما اگه قرار بود خودمون رو ببینیم الان اینجا نبودیم... نه محمد، نه من، نه تو!» ▪ترس و وحشتی که به دلم چنگ می‌زد، به هیچکس نمی‌توانستم بگویم جز حامد و همین بود که در برابر لحن تلخش، دلشوره‌ام را عیان کردم: «من می‌ترسم حامد...» و پیامی که باز روی تلفنش به نمایش درآمد و طوری به صفحۀ گوشی خیره ماند که باز هم صدای من را نشنید و پس از چند لحظه، بی‌خیال حال خرابم خبر داد: «من باید برم، هر خبری شد زنگ بزن.» ▫سپس همانطور که در موبایلش دنبال چیزی می‌گشت، نگاهی گذرا به صورتم کرد طوری که مطمئن شدم جسمش اینجا و فکرش جایی دور از من است و با همان حالت بی‌تفاوت حرف آخرش را زد: «تو فعلاً خیلی عادی برو سر کارت، بعداً خودم بهت میگم باید چی کار کنی.» و با خداحافظی کوتاهی رفت تا من بمانم و سرطان فکر و اضطرابی که به جانم افتاده و حالم را هر لحظه بدتر می‌کرد. ▪از این به بعد باید مرتب دکتر امیری را می‌دیدم، می‌ترسیدم بفهمد دستش را خواندم و ماجرا پیچیده‌تر شود که فردا صبح با فکری آشفته وارد شرکت شدم و بی‌سر و صدا پشت میز کارم نشستم. ▫از حجم اضطرابی که ذهنم را مچاله کرده بود، حتی نمی‌توانستم با خانم همکاری که در اتاقم حضور داشت، ارتباط برقرار کنم.
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📕رمان #تَله_در_تهران 🔻#قسمت_بیست_و_ششم ▪چند ماه دغدغه و دلهره و عشقی که رهایم کرد و برادری که ب
▪بی‌هدف در برنامه‌های لپ‌تاپی که روی میزم بود، می‌گشتم و هزار فکر بی‌ربط در سرم می‌چرخید؛ دلم می‌خواست اصلاً چشمم به چشمش نیفتد و همان اول صبح، تلفن روی میزم زنگ خورد و صدایی که قلبم را لرزاند: «سلام خانم موسوی، صبح‌تون بخیر! لطفاً تشریف بیارید دفتر من.» ▫به اکراه از جا بلند شدم؛ با قدم‌هایی که انگار پس می‌کشیدند، تا اتاقش رفتم و به گمانم دل‌نگرانی‌ام از نگاهم پیدا بود که تا وارد شدم، چشمانش ثابت ماند و من آهسته سلام کردم... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: @shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
. با هم دوست بودیم. شب آرزوها هر دوی ما در سوریه بودیم. قرار گذاشتیم در حق هم دعا کنیم و برای هم بهترین ها را از خدا بخواهیم. برای هم دعا کردیم که شهید بشویم. به نیابتش رفتم زیارت. نجف، سامرا، کاظمین، کربلا و هر جایی که می رفتم به یادش بودم. دعای من در حقش اجابت شد و حالا من منتظر اجابت دعای او هستم... @shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
4.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر سیاسی حمـاس: از جمهوری اسلامی که در خـون و نبرد، شریک ما بود، کمال تشکر را داریم. @shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
بســ🌺ــم رب الشـ🕊ـهدا و الصدیـ🍃ـقین