eitaa logo
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
206 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
حاج اصغر : ت ۱۳۵۸.۰۶.۳۱، ش ۱۳۹۸.۱۱.۱۳ - حلب رجعت پیکر حاج اصغر به تهران: ۱۳۹۸.۱۲.۰۴ حاج محمد (همسر خواهر حاج اصغر) : ت ۱۳۵۶.۰۶.۱۵، ش ۱۳۹۵.۰۶.۳۱، مسمومیت بر اثر زهر دشمنان 🕊ساکن قطعه ۴۰ بهشت زهرا (س) تهران
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌺بسم رب الشهدا و الصدیقین
💔🌿 بیشتر گریه تسلای دل سوزان است چون بیابان که نیازش به نم باران است میکده باز شد و زود دویدم داخل گفته ساقی سه دهه نوبت سرمستان است سید پوریا هاشمی🖌 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌸🍃 با یاری خدا دوست دارم فرزندانم را به‌گونه‌ای تربیت کنم که راه پدرشان را ادامه بدهند و باعث افتخار من و همسر شهیدم باشند. اصغرآقا آرزو داشت رهبر عزیزمان را از نزدیک ببیند، اما به آرزویش نرسید. امیدوارم فرزندانم به این آرزو برسند... 🗞 📲 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
💠 | بعد از ظهر 27 فروردین ماه سال 93 یادآور شیرینترین خاطره زندگی ام بود که دقیقاً سال پیش در چنین روزی ازدواجمان برگزار شد و من و مجید پس از یک ماه عقد کردگی، درست در چنین شبی به خانه رفتیم. تنها خدا میداند در این یکسال چه روزهای سخت و را با همه وجودمان چشیده و در عوض چه لحظات را در کنار هم سپری کرده بودیم و از همه زیباتر، صاحب فرشته ای شده بودیم که این روزها، روزهای آخر ماه هفتم بارداری ام بود. حالا قرار گذاشته بودیم به حرمت چنین شب ، شام میهمان ساحل رؤیایی خلیج فارس باشیم. با مقداری گوشت چرخ کرده، کباب خوش عطر و طعمی طبخ کرده و با استفاده از نان ، گوجه، کاهو و مقداری خیار شور، برای خودمان همبرگر مخصوص تدارک دیده بودم. هر چند این مدت دستمان تنگ شده و مثل گذشته توان خرید نداشتیم، ولی گاهی هم که به بهانه یک جشن دو نفره هم که شده، سور و ساتی به پا کنیم. را داخل کیسه فریزرهای جداگانه پیچیده و به انتظار آمدن مجید از پالایشگاه، داخل پاکت دسته داری گذاشتم و در فرصتی که تا مانده بود، روی کاناپه استراحت میکردم. با پولی که از فروش طلاهایم دستمان را گرفته بود، توانسته بودیم به این خانه کهنه و کوچک رونقی بدهیم. اتاق پذیرایی را با یک دست راحتی، یک فرش و چند گلدان بلوری، زینت داده و بالای اتاق، تلویزیون کوچکی روی یک میز تمام شیشه ای گذاشته بودیم تا با همین چند تکه نه چندان گران قیمت، به خانه جلوهای داده باشیم. همانطور که دلم میخواست سرویس خواب انتخاب کرده و با ست پتو و بالشت و روتختی زرشکی رنگی، زیبایی چیده بودم و اتاق دیگری که گوشه همان اتاق، یک تخت کوچک هم برای حوریه بودیم. هر چند مثل دفعه قبل نتوانسته بودیم تخت و کاملی برایش بخریم، ولی عجالتاً همین تخت کوچک را با عروسکهای قد و نیم قدی کرده بودم تا فرصتی که بتوانم بار دیگر برایش سنگ تمام بگذارم. هم جانی گرفته و کابینتهای خالی اش به تدریج با پذیرایی و دم دستی پُر میشد تا شاید خاطرات زندگی به تاراج رفته ام، قدری از ذهنم پاک شود، ولی طومار غصه هایم به اینجا نمیشد که من در این بازی ، همه اعضای خانواده ام را باخته و در روزهایی که بیش از هر زمان دیگری به حضور اطرافیانم نیاز داشتم، نه تنهای کنارم نبود که حتی لعیا و عطیه هم یادی از این دختر تنها نمیکردند و حالا در این شرایط ، همه کس من مجید بود و چقدر شبیه هم شده بودیم که مجید هم خانواده اش را از دست داده و همه کَسَش من بودم. ✍️نویسنده: @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_چهارم #قسمت_اول بعد از ظهر 27 فروردین ماه سال 93 یادآور شیرینترین خاطره
💠 | عبدالله تر از گذشته، کمتر به ما میزد و ابراهیم و محمد هم که به کلی فراموش کرده بودند خواهری دارند. یکی دو بار با عطیه و تماس گرفته بودم تا شاید به رابطه ای کوتاه و پنهانی، مونس روزهای تنهایی ام شوند که تا پیش از این برای من خواهرم بودند، ولی عطیه که اصلاً تماسم را جواب نداد و لعیا به چند کلمه ای خواهش کرد تا دیگر با موبایلش تماس نگیرم. ظاهراً بعد از ماجرای اخراج من و مجید از خانه و سخت و سنگینمان، پدر آنچنان زَهره چشمی از بقیه گرفته بود که حتی نمیکردند نامی از این دو مجرم تبعیدی به زبان . حالا تنها کسی که هر از گاهی به منزلمان می آمد و هفته ای یکی دو بار تماس میگرفت، بود و البته همسایه طبقه بالایی که زن خونگرمی بود و پسر ده ساله و پُر جنب و جوشش، حسابی با مجید گرم می گرفت. حالا در پس همه این ، دلتنگی مادر هم بیشتر عذابم میداد، به خصوص که از خانه و همه جدا شده بودم و حالا تنها یادگاری ام، عکس کوچکی بود که از عبدالله گرفته بودم تا لااقل دلم به دیدن صورت خوش باشد. اما به لطف خدا آفتاب زندگیمان، آنچنان گرم و بخشنده بود که در این گوشه غربت و در این محله حاشیه بندر، باز هم به حضور همدیگر خوش بودیم و به همین زندگی و عاشقانه، خدا را شکر میکردیم. ✍️نویسنده: @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌱 🚨 •میدونستی یه زنده داریم؟ 👈 که به خاطر گناه های ما 😞 ظهورش عقب افتاده...🥀 با این وجود بازم حاضری گناه کنی⁉️ @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
التماس دعا🌹🌱 شبتون شهدایے🏴☕️🍪
🍃🌺بسم رب الشهدا و الصدیقین
💔🌿 رونق هر صبح و هر شام محرم شد حسین بازدم شد یاابوفاضل ولی دم شد حسین نام او با هر دل آشفته بازی میکند بهترین نقش و نگار روی پرچم شد حسین علیرضا خاکساری🖌 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
‏دفاع مقدس را در ۱۵سالگی درک کرد. برادرِ شهید مفقودالاثر هم بود. روزی نبود که این کلام را بر زبان نیاورد: من اگر شهید نشوم از غصه می‌میرم در نبرد غوطه شرقی فرمانده اطلاعات مقر بود. بعد از مجروحیتش همیشه می‌گفت: من برات شهادت را در خواب از دست بی‌بی زینب‌س گرفته‌ام 🥀 @shahid_hajasghar_pashapoor 🕊🌹
🍃🌺بسم رب الشهدا و الصدیقین
💔🌿 من جابر پیر توأم، ای دوست نگاهی جز تربت پاک تو، مرا نیست پناهی آرند همه بر شهدا، لاله و من هم باشد، گلم از سوز جگر، شعله ی آهی غلامرضا سازگار🖌 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊