مارا از جان دادن نترسانید ؛
از جان عزیزتر داشتیم که رفت . . .💔
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
بعد از شهادت علی خوابش رو دیدم.
بهم گفت:' اگه میدونستم این دنیا بخاطر صلوات این همه ثواب و پاداش میدن، حالا حالاها آرزوی شهادت نمی کردم، می موندم توی دنیا و صلوات می فرستادم...'
پیامبراکرم فرمود: 'بهترین مقامی که خدا به بهترین بنده هاش میده، شهادته!'
•
•
حالا ببینین صلوات چقدر ثواب داره که شهید حاضره بخاطر اون، شهادتش به عقب بیفته❕
#شهیدعلیموحددوست
هدیه به روح بلندومطهرش صلـــــــــــوات
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
لای این عکسهای ریز و درشت،
❓جای اون زن خانهداری که معالاسف هیچ وقت و در هیچ حالتی جزء افتخارات این کشور محسوب نشده، اما گوشهء خونهاش نشسته و داره بچههای درستی رو تربیت میکنه کجاست؟
❓جای اون زنی که سختیها رو به جون میخره تا خانواده و زندگیش حفظ بشه کجاست؟
❓جای اون زنی که داره با نداری همسرش سر میکنه و دم بر نمییاره کجاست؟
❓جای اون زن کشاورز کجاست؟
❓اصلاً جای بزرگ مادر ایران، مادر #حاج_قاسم کجاست؟
🔺با دیدن این عکس، حالم بد شد. هیچ حس مثبتی توش نیست!
⁉️اینها قراره الگوی دختران ما باشند؟ صرفاً ورزشکار بشو، هنرپیشه بشو، به به! خوب پس کی باید مادر خوبی بشه؟
💢به گمانم، این دیوارنگاره بسیار تهی، زشت و ناعادلانه هست.
💢همیشه از این کلیشه های مزخرف و دور از عدالت بیزار بودم.
❓مینو محرز شد افتخار؟ ای دریغ...
⁉️چرا اینها مفاخرن؟
❌فاطمه معتمد آریای کشف حجاب کرده، جزء مفاخره؟ لقب این زن، 1 چیز دیگه هست... هرگز افتخار نبوده و نیست!
❌آیا هنرپیشه بودن افتخاره که توی این عکس دوجین هنرپیشه ردیف کردن؟ چرا؟
❓فروغ فرخزاد خودکشی کرده، چه افتخاریه؟
❓آیا جمع کردن این همه شاهکار! در کنار هم، صرفاً سهل انگاری بوده؟
⭕️پ.ن: در وقاحت و پررویی برخی از این جماعت هم البته، باید قصیده ها سرود!
حالا بازهم بیان و کسانی رو که بیشترین لگد رو به نظام میزنند و طلبکاران همیشگیاند، تحویل بگیرن! (ساعاتی پیش، برخی از معلومالحالهای این دیوارنگاره، گفتند عکس ما رو بردارید، ما اعتراض داریم!)
#موسسه_شمیم_عفاف
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮
#خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
#قسمت : بیست و هشتم
امین که از تعریف های حسین ذوق زده شده بود سری به علامت تأييد تکان داد و گفت:
پس بی دلیل نیست که شما کنار برنامه ریزی برای جوون های سوری به دنبال افشاگری پشت صحنه گروههای مسلح از طریق راه اندازی ارتش سایبری و بسیج رسانه ای هستید.» حسین که تا اینجا کاملا جدی بود از توی آینه ماشین به امین نگاهی کرد و امین لب گزید و ادامه نداد. به دمشق رسیدیم. گوشه گوشه شهر از انفجار توپ و خمپاره، روشن و خاموش می شد. درست مثل رعدوبرق، یک رعدوبرق سنگین و پرصدا که گوش را می آزرد و چشم را میزد. فکر کردیم که دوباره به ساختمان ۱۷ می رویم اما به یک محله جدید و خانه جدیدرفتیم. خانهای دوطبقه و بزرگ که چند درخت نارنج حیاطش را دلنشین و دیدنی کرده
بودند.
فردا صبح حسین رفت و ابوحاتم برای خرید آمد سراغمان. مقداری مواد غذایی خریدیم. خوشحال بودم که باوجود جنگ شهری و کوچه به کوچه، تعدادی از کسبه هنوز کرکره دکانهایشان را بالا می زنند.
بیشتر از خرید، دنبال نگاهشان به ایران و ایرانی بودم که نسبت به گذشته مهربان تر شده بودند. آنها باوجود سانسور شدید خبری، به واقعیتهای تازه ای در میدان عمل رسیده بودند و ما هم خرید را بهانه می کردیم که با آنها صحبت کنیم هرچند گاهی سر یک کلمه گیر می کردیم. اما با زبان دلمان با آنها حرف میزدیم و آنها هم با خوشرویی ومهربانی پاسخمان را می دادند. به خانه رسیدیم پرده کرکره ها را پایین کشیدم.
👇👇👇
دور جدید درگیری آغاز شده بود و شیشه ها میلرزیدند. نماز را خواندیم. اتاق را جارو زدیم. زهرا گفت: «مامان وقتی که هرلحظه ممکنه شیشه ها خرد بشن. جارو زدن خنده دار نیست؟!» گفتم: «مامان جان، وقتی بابا میاد، خونه باید تمیز باشه. اگه
هر روز کنارمون خمپاره بخوره و شیشه بریزه، ما باید زندگی عادیمون رو داشته باشیم.» شب میان آن سروصداء تلویزیون را روشن کردیم. مردمی را که با پای پیاده برای زیارت اربعین، از نقاط مختلف عراق به طرف نجف و کربلا می رفتند نشان میداد. دلم پر کشید و به گریه افتادم. همه آن زائران برای همراهی با حضرت زینب، این راه را می رفتند اماخانم اینجا، در آستانه اسارتی دوباره بود. با بچه ها، زیارت عاشورا
خواندیم و مثل همیشه تا پاسی از شب، چشم انتظار حسین نشستیم اما خبری از او نشد. فردا صبح مقداری دل گوسفند برای نهار گذاشتم و پیاز سرخ کردم. با بوی پیاز سرخ کرده، دخترها بیدار شدند و صبحانه خوردند. سارا کتاب خواند و زهرا خانه را جارو کشید. برایاینکه کمی حال و هوای آنها را
عوض کنم، بهشان گفتم: «بریم از داخل حیاط یه کم نارنج بچینیم.» پای درخت نارنج رسیدیم. چند تایی پای درخت ریخته بود ولی بیشتر نارنجها، لابه لای برگ های سبز و براق، به شاخه ها چسبیده بودند. من نارنج های پای درخت را جمع کردم و زهرا و سارا داشتند از شاخه های دم دستمی چیدند که چند خمپاره، سوت نازکی کشیدند و در فاصله ای نه چندان نزدیک ماء فرود آمدند. دخترها گفتند: «نمردیم و بالاخره جبهه رو هم دیدیم.» گفتم: «جبهه جاییه که پدرتون میجنگه. اینجا پشت جبهه س.» خندیدیم و بیخیال خمپاره، به کارمون ادامه دادیم. وقت چیدن نارنج، به روزگار کودکی ام برگشتم و به یاد درخت توت بزرگی که وسط حیاط خانه قدیمی مان بود، افتادم. به زهرا و سارا که نگاه می کردم، کودکی، نوجوانی و سر نترسی که داشتم برایم تداعی میشد. تا انفجار خمپاره ای در فاصله نزدیک، رشته پیوند با گذشته را از خاطرم پاره کرد و به دخترها گفتم: «دیگه کافیه، بریم داخل
اتاق.»
آن شب تا ساعت ۲ چشمم بهدر بود که حسین خسته و کوفته با چشمان سرخی که انگار کاسه خون بودند، وارد خانه شد. شام نخورده بود، شامش را که آوردم، گفتم: «کجا بودی؟ نگرانت شدیم.» گفت: «تا حالا با حاج قاسم بودیم و به خطوط سرکشی می کردیم.»
⬅️ #ادامه_دارد....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷