eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ و چہ احساس قشنگے ستــــ ڪہ در اول صبــ🌤ــح یاد یڪ " " تو را غـرق تمنـــــا سـازد... سلام ✋ 🌸 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔅گفتم:دو کوهه را می شناسی؟ 🔆پاسخ داد:آری 🔅گفتم:سبب نامگذاری چیست؟چرا دو کوهه؟ 🔆گفت:علتش را نمی دانم.ولی دوکوهش را می شناسم.[از جیبش عکسی بیرون آورد و ادامه داد:] همین دو عکسی که بر روی ساختمانش جلوه نمایی می کند. 🌹حاج همت و حاج احمد متوسلیان🌹 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
77.Mursalat.20-24.mp3
2.91M
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 🌺 🌺 🌸 تفسیر قطره ای🌸 💐 💐 استاد گرانقدر حجت الاسلام و المسلمین 🌸- مرسلات🌸 💐-.20-24💐 💐 💐 🌿ثواب این تفسیر هدیه به ارواح طیبه شهداء بویژه سردار حاج قاسم سلیمانی و همرزمانش - امام شهداء و اموات🌿 هر روز با تفسیر یکی از سوره های جزء ۳۰قرآن کریم توسط استاد حجه الاسلام والمسلمین قرائتی در 👇👇👇👇👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab🇮🇷〰〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مراسم روضه بمناسبت شهادت امام موسی کاظم ( ع) ساعت :۱۷ مسجد حضرت زینب (س) پایگاه خواهران عقیله بنی هاشم (س)
۲۳ یکی از روزهای پایانی شهریورماه بود. زیر درخت‌های بلند سپیدار نشسته بودیم و چشم دوخته بودیم به آب گل‌آلود و غلتان رودی کوچک. در این اندیشه بودم که زندگی مثل همین رود ناآرام، کدر و گذرنده است. احساس کردم باد نجوایی بسیار دور اما بسیار واضح از رودهایی دیگر در سرزمین‌هایی دیگر را همراه خود می‌آورد. زمزمه‌ای که حکایت از جدایی‌ها، رفتن‌ها و نامهربانی‌های روزگار دارد. به چهرۀ گرم و سرشار از زندگی آقامصطفی نگاه کردم. غمی غریب بر دلم نشست. فوراً نگاهم را همراه خود می‌آورد. زمزمه‌ای که حکایت از جدایی‌ها، رفتن‌ها و نامهربانی‌های روزگار دارد. به چهرۀ گرم و سرشار از زندگی آقامصطفی نگاه کردم. غمی غریب بر دلم نشست. فوراً نگاهم را به زمین دوختم. دستش را گذاشت زیر چانه‌ام، سرم را بالا گرفت. زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «نبینم زینب من غمگین باشه. عزیزم زیاد به آینده فکر نکن مخصوصاً به از دست دادن من!» گفتم: «آره، نمی‌دونم چی شد یک لحظه به جدایی و به نبودن تو فکر کردم.» با اندوه‌ گفت: «احساس من هم همینه که تا پیری کنار هم نیستیم. البته شاید ترس تو به‌خاطر اینه که خواهرت در جوونی شوهرش رو از دست داده، اما من نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم تا پیری کنار هم نیستیم!» با شنیدن این حرف بغضم ترکید و داغیِ قطره‌های درشت اشک، گونه‌هایم را سوزاند. آقامصطفی با دست اشک‌هایم را پاک کرد و گفت:« بهتره به چیزهای فانی تکیه نکنی تا رنج کمتری بکشی. بدون که مرگ دیر یا زود به سراغ همه‌مون میاد. ما باید تا فرصت داریم خودمون رو برای ورود به اون دنیا آماده کنیم.» آقامصطفی اهل سیر و سیاحت بود و ما بیشتر اوقات فراغت‌مان را به گشت و گذار بودیم. با ماشین تا تربت جام دو ساعت راه بود. یک روز صبح زود به محض اینکه هوا روشن شد با موتور راه افتادیم به سمت تربت. برای من خیلی جذاب بود. نگه می‌داشتیم، استراحت می‌کردیم و دوباره راه می‌افتادیم. خسته نمی‌شدم. ساعت پنج یا پنج‌ونیم راه افتادیم و ساعت نُه می‌رسیدیم. عشق و علاقه و وابستگی ما برای خیلی‌ها جای تعجب داشت و برای بعضی‌ها جای حسادت. وقتی می‌رفتیم خانۀ اقوام، آقامصطفی صدا می‌زد: «زینب‌خانم! بیا کنار من بشین!» دوست نداشت تنهایی تلویزیون تماشا کند. من هم می‌رفتم و کنارش می‌نشستم. خیلی‌ها حسادت می‌کردند، از بزرگ تا کوچک، حسادت‌های زنانه باعث آزار من می‌شد. گاهی دلیل اذیت‌کردن‌هایشان را متوجه نمی‌شدم. آقامصطفی متوجه می‌شد ولی به من چیزی نمی‌گفت که حساس نشوم. یک بار ‌گفتم: «فلانی امروز با من بد برخورد کرد.» ‌ گفت: «حواسش نبوده، تو ببخش.» گفتم: «چه‌طوری می‌تونم ببخشم وقتی دلم شکسته؟» گفت: «اگه خیلی دلت از دست کسی گرفت، برو به امام‌رضا بگو. چون تو از امام‌رضا خواستی بیای مشهد. احساس کن پدرت امام‌رضاست. اما تا جایی که ممکنه حرفات رو به کسی نگو، حتی به من. اگه دیدی لازمه به یکی بگی به من بگو، اشکالی نداره.» دیدم خیلی کار جالبیه. نگران اینکه حرف‌هایم به گوش طرف برسد نیستم. از آن روز هر وقت دلم می‌گرفت می‌رفتم حرم. ارتباطم با امام‌رضا مثل رابطۀ دختر و پدر شده بود. من آشپزی‌کردن بلد نبودم. خانۀ پدرم آشپزی نکرده بودم، اما دوست داشتم یاد بگیرم. مادرشوهرم کارمند بود و وقت نداشت به من یاد بدهد. یک روز آقامصطفی گفت: «بیا امروز ناهار درست کنیم.» پرسیدم: «چی درست کنیم؟» گفت: «قورمه سبزی!» گوشت‌ها را با یک پیاز خوردشده سرتفت دادم. نمک، فلفل و زردچوبه هم اضافه کردم. آب ریختم تا بپزد. وقتی پخت یک بسته سبزی سرخ‌شده ریختم داخل قابلمه. آقامصطفی کمکم می‌کرد و می‌خندید و گفت:« خانم بچه‌سال گرفتن این دردسرها رو هم داره!» با نگرانی گفتم: «فکر می‌کنم قورمه‌سبزی‌ها یک مشکلی داره!» چشید و گفت:« نه،‌خیلی هم خوشمزه است.» برنج را آب‌کش کردم. یادم رفته بود نمک بریزم. سفره را پهن کردیم آمدم برنج را بکشم دیدم به‌هم چسبیده است. با خودم گفتم من که همۀ مراحلش رو درست انجام دادم چرا خمیر شد؟ برنج را کشیدم گذاشتم جلو پدرشوهرم. آقامصطفی گفت: من به زینب‌خانم گفتم: «اصلاً نمک نریزی بابا فشارخون داره.» پدرش متوجه شد که او می‌خواهد لاپوشانی کند. گفت: «من فشارخون دارم، اما بی‌نمک که نمی‌خورم، کم‌نمک می‌خورم. یک مقداری اگه نمک می‌ریختید، این‌طور به‌هم نمی‌چسبید بهتر بود.» قورمه‌سبزی‌ها را کشیدم. پدرش پرسید: «لوبیا نداشتیم؟» به آقامصطفی نگاه کردم: «گفتم بهت قورمه‌سبزی‌ها یک مشکلی داره!» هر دو خندیدیم. آن روز تصمیم گرفتم آشپزی یاد بگیرم.... ⬅️ ادامه دارد..... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این ساعات پایانی صلوات خاصه را با هم زمزمه کنیم... به امید گوشه چشمی 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷