🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
#یاد_یاران
#سردار_دلها
#سپهبد_شهید
#حاج_قاسم_سلیمانی
#قسمت_بیست_و_یکم
💠محور مقاومت
قاسم سلیمانی در سال ۱۳۸۹ بــا حکم حضرت آیت الله خامنه ای فرمانده ی معظم کل قوا با یک درجه ارتقا به درجه ی سرلشکری نائل آمد اما هنوز هم در افکار عمومی همه او را "حاج قاسم" میخوانند. اما این پایان ماجرا نبود. با توطئه ی جدید غرب و پشتیبانی مالی کشورهایی مانند عربستان سعودی، که به شکل گیری گروهکهای تروریستی تکفیری اعم از داعش و جبهه النصره در منطقه انجامید، قاسم سلیمانی ماموریتی تازه یافت و آن هم مقابله با این تهدیدات در دو کشور عراق و سوریه بود. شهید سلیمانی با کمک شهیدان همدانی و تقوی در عراق "حشد الشعبی" و در سوریه "بسیج مردمی" ( قوات دفاع وطنی ) را شکل داد و با کمک آنها و هدایت و مشاوره نیروی قدس سپاه، طی ۶ سال، بساط تروریستها در این دو کشور تقریبا جمع شد. در واقع باید این طور گفت که او و نیروهایش که با درخواست رسمی دولتهای سوریه و عراق، به این دو کشور رفتند، مانع سقوط دمشق و بغداد
شدند و هم او بود که با سفر به مسکو، نقش به سزایی در همراه کردن روسیه و پوتین برای ورود به میدان نبرد سوریه داشت.
📚من #قاسم_سلیمانی هستم
#ناصر_کاوه
#ادامه_دارد ...
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
امام زادگان عشق. محله زینبیه
مسجد حضرت زینب علیهاالسلام
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
-1451942144_-1860229959.mp3
4.46M
🎙 #قسمت_بیست_و_یکم از کتاب #دکل
📚 #کتاب_صوتی 🔊
«قبل از خواب کتاب خوب بشنوید»
🕒 مدت: ۹ دقیقه و ۱۷ ثانیه
💾 حجم: ۳ مگابایت
اولین مستند داستانی گام دوم انقلاب
به قلم: روح الله ولی ابرقوئی
ناشر: انتشارات شهید کاظمی
1⃣2⃣#قسمت_بیست_و_یکم
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#خار_و_گل_میخک
از شهید یحیی السنوار
#قسمت_بیست_و_یکم
پدربزرگم از این تعجب کرد پس چگونه میتوانی نیم لیر از او کم کنی و چند لیره از او کم کردی؟ مادرم به تفحص حسن ادامه داد، کجا افتاد؟ سپس حسن شروع کرد به لکنت زبان به آنها به گونه ای که دروغ او را تایید کنند مادرم سر محمود فریاد زد و حسن او را به سمت تیر کشید و طناب را تکان داد و گفت : از کیف پدربزرگم از زمانی که آنرا به میله آویزان کرد آن را درآوردم و او در خواب بود.
مادرم فریاد زد: "گرفتم" و به این میگویی "گرفتن بگو از کیف پدربزرگم دزدی کردم و رو به پدربزرگم کرد و گفت: ابابراهیم چه فکر میکنی؟ با آن چه کنیم؟ پدربزرگم بعد از اینکه کیسه پولش را بیرون آورد و بررسی کرد که چه چیزی در آن بود، دستش را به کف دست دیگرش زد، فقط نیم پوند در آن پیدا کرد و گفت: حسن نصف دیگر را برداشته یعنی نیمی از هزینه های خانواده را برداشته پدربزرگم که صدای ضعیفی داشت گفت : ببندش به میله ببندش مادرم طوری به
پدر بزرگ نگاه کرد که انگار از او میپرسید که آیا او در این مورد جدی است؟ با اشاره سرش را تکان داد.
در جواب مثبت چشمانش را به سمت ما چرخاند، انگار به او می گفت: پسرا ببینند او را مجازات می کنند. در غیر این صورت این موضوع چه تاثیری بر ما خواهد داشت؟ مادرم حسن را به میله بست و تادیب اش کرد و گریه کنان برایش گفت وای بر تو ای فرزند شهید پدرت شهید است حسن معنی شهید را می دانی؟
پدرت شهید است و تو نصف کیف پدربزرگت را می دزدی ،نیمی از خرج خانواده را
خجالت بکش. حسن
بعد سر همه ما فریاد زد همه بیایند داخل اتاق و همه بدون معطلی بلند شدیم در آن شب نه تنها در خانه توسط نیروهای اشغالگر، بلکه در اتاق توسط مادرم منع رفت و آمد به ما تحمیل شد. که در تمام شب به جز در موارد بسیار ضروری از خروج ما از اتاق جلوگیری نمود و ما را زود به رختخواب روان کرد..
ادامه دارد ....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷