eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷 💠 روایتی از حاج قاسم سلیمانی آن روز، روز تلخی برای فرماندهان بود. محسن رضایی گفت: "انگار انفجاری در مغزم شکل گرفت ." او با نگرانی از آینده جنگ گفت : "احساس کردم یکی از بازوهایم را از دست دادم ؛ حالا چطور می خواهیم جنگ را ادامه دهیم ؟ " شهید مهدی زین الدین گفت : " خبر مثل کوهی روی سرمان خراب شد ." ادامه جنگ زیر سوال بود که حالا دیگر حسن نداریم، فرمانده قرارگاه کربلا نداریم، چطور می خواهیم جنگ را ادامه دهیم؟ حاج قاسم سلیمانی گفت : "در طول جنگ هیچ روزی برای بچه های جبهه به اندازه شهادت حسن باقری سنگین نبود ؛ شهادت او برای جنگ ضایعه ایی بود که تا پایان جنگ جبران نشد ." برگرفته از کتاب ملاقات در فکه 📚من هستم ... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
1321344768_999267338.mp3
4.29M
👈 از کتاب 📚 🔊 «قبل از خواب کتاب خوب بشنوید» ⏳ مدت: ۸ دقیقه ۵۵ ثانیه 💾 حجم: ۳ مگابایت ✅اولین مستند داستانی گام دوم انقلاب 🎙گویندگان: 🔸 علیرضا سمیع زاده 🔹 سید علی حسینی زاده 💻میکس و مسترینگ: 🔸حسین سنچولی‌ 📝به قلم: روح الله ولی ابرقوئی ناشر: انتشارات شهید کاظمی 3⃣4⃣ 🔻... 👇 🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷
از شهید یحیی السنوار جوانان سر تکان دادند و وعده کردند شیخ احمد با یکی یکی خدا حافظی کرد و دستان هر کدامشان را فشار داد و رفت آنها اوراقشان را جمع کردند و پتوهایشان را تکان دادند و خداحافظی کردند و رفتند. هوا تاریک شد و وقت منع رفت و آمد آغاز شد پس از کمپین خیابان سازی مشخص شد که توانایی ارتش اشغالگر برای کنترل اردوگاه آسان و آسانتر شده است و گشت های موتر روی آنها به راحتی می توانند بر آنچه در اردوگاه اتفاق می افتد نظارت کنند هنگامی که مشکوک به تحركات خصمانه می شدند ،محاصره، تفتیش و کسانی که در اردوگاه بودند دستگیر یا کشته می شدند. سرعت حرکات خودروهای گشت و توانایی آنها برای رسیدن ناگهانی به تمام طرفین اردوگاه، بار مقاومت و چریک ها را سنگین کرد، بنابراین لازم بود روش جدیدی برای هشدار سریع به چریکها از حضور نیروهای اشغالگر در آن نزدیکی ایجاد شود. تا آنها بتوانند احتیاط های خود را انجام دهند و آماده شوند و در هر جایی که سربازان اشغالگر ظاهر می شوند، اگر یکی از پسران یا دختران و حتی مردان و زنان بالغ نیروهای اشغالگر را می بیند با صدای بلند شعار بدهند بيعوا "بفروش" و هر کس این کلمه را می شنید فوراً آن را با صدای بلند تکرار میکرد بفروش بفروش بفروش و آسوده باش". قصد آن زمان این بود که از سربازان اشغالگر بخواهند سلاح های خود را بفروشند این پدیده یعنی پدیده فریاد زدن و بلند کردن صدای خود با این فراخوان پس از مدت کوتاهی به تصویری از سرود مردمی تبدیل شد و وقتی دانش آموزان دختر و پسر در مسیر رفت و آمد به مدرسه گشت اشغالی را می دیدند گلویشان را باز می کردند و شعار گسترده مردمی ،بفروش، بفروش، بفروش و من از آن راحت می شوم و صندل چوب (خوشبو) از آن بهتر است را مدام تکرار می کردند. ارتش اشغالگر نمی دانند چگونه با آن کنار بیایند و در سردرگمی و سرگردانی فرو می روند فداییان این صداها را می شنوند و محل آن را می دانند پس مراقب و آماده هستند معمولاً بچه ها هستند که این ندا را تکرار می کنند، اما وقتی بچه ها حضور ندارند و بزرگترها گریزی برای تکرار آن ندارند هشدار می دهند فداییان از بلند کردن صدای خود با آن ابایی ندارند. روزها به سرعت می گذشت و ما شروع کردیم به روز شماری تا زمانی که محمود از مصر بازگردد. او از دانشکده هندسه فارغ التحصیل شده بود ما شروع به بازدید روزانه از مقر صلیب سرخ کردیم و در یکی از گروه های بازگشته از مصر به جستجوی نام او پرداختیم و تاریخ بازگشتش پس از روزها رفت و آمد به ستاد و پرسیدن سوال، لیست عودت کنندگان روی تابلوی اعلانات گذاشته شد و نام محمود را در گروه سوم پیدا کردیم به خانه پرواز کرده و به مادرمان مژده دادیم که مهندس محمود، قرار است برسد. آمادگی و تیاری برای پذیرایی از او به شدت شروع شد بزرگترین کار این بود که از برادرم حسن خواستیم تا مقداری رنگ بخرد و برایش جایی درست کردیم مقداری آب روی آن افزدویم تا حل شود بعد شروع به صاف کردنش کردیم و کل خانه را سفید رنگ کردیم مادرم شروع کرد به تهیه غذا و نوشیدنی مخصوص شنبلیله و باسبوس ، خوراکی های شیرینی برای ما و عزیزانمان که با ما به برکت و شادی خواهند آورد. روزی که قرار بود محمود بیاید آماده شدیم و برای پذیرایی از او جلوی اداره کل گذرنامه بیرون آمدیم و بس ها با زیر نظر گرفتن خودروهای ارتش وارد مقر شدند و ما و صدها خانواده منتظر بودیم برگشتگان یکی یکی شروع به آمدن کردند تا اینکه محمود بیرون آمد ما پیشاپیش از مادرمان به استقبالیه محمود پرداختیم و او با تمام محبت از ما پذیرایی کرد و اشک در چشمانش به وفور جاری شد تا اینکه به مادرم رسیدیم که چشمانش از شدت شادی اشک می ریخت و محمود زانو زده بود و سر و دستانش را می بوسید و فارغ التحصیلی را به او تبریک می گفت و زمزمه میکرد برگشتی جان مادر دوران خستگی و بدبختی تمام شد، ان شاء الله که دیگر برنگردد. در حالیکه متردد بود گفت: الحمد لله . الحمد لله . ان شاء الله. به محض اینکه به خانه رسیدیم تقریباً تمام محله برای استقبال از محمود در جشنی شبیه به یک مهمانی بزرگ عمومی جمع شدند و همه مردها او را در آغوش گرفتند و بوسیدند و زنان به مادرم تبریک گفتند و برخی از آنها به سختی غر زدند به دلیل ازدحام شدید خیابان با وجود ظرفیتی که داشت وارد خانه شدیم و همسایه ها برای تبریک و تهنیت به خانه هجوم آوردند و مادرم و برادران و خواهرانم مشغول توزیع شیرینی و نوشیدنی بودند فریاد میزدند ،بش مهندس رفت و برگشت همسایه ها به محمود صدا می زدند و از مصر می پرسیدند، از دانشگاه از سلامتی اش از همه چیز می پرسیدند. ادامه دارد ... 🔻... 👇 🌷〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰🌷