#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_پنجاه_نه
سلام اسم هوراست
رضا گفت جواب دادربطش بهت نشون میدم جوابش ندادم گوشیم روخاموش کردم صبح که روشن کردم چهارپنج تاپیام تهدیدامیزازطرف رضاداشتم خیلی جدیش نگرفتم گفتم ولش کن خودش خسته میشه نزدیک ظهرابراهیم پیام داداگرمیشه بریم بیرون چون کارخاصی نداشتم قبول کردم برای ساعت۲باهاش قرارگذاشتم..اما ابراهیم گفت ناهاربریم وقتی دیدم اصرارمیکنه قبول کردم به مامانم جریان گفتم سریع اماده شدم یکساعت بعدابراهیم سرکوچه منتظرم بود
دوتافرشته ی کوچلونازهم باهاش بودن انقدرازدیدن بچه هاش ذوق زده شدم که یادم رفت اصلابه ابراهیم سلام کنم بعدازچنددقیقه تازه گفتم سلام که ابراهیم خندیدگفت میذاشتی یه نیم ساعت دیگه سلام میکردی،،اسم بچه ها ایدا ادرین بودانقدرشیرین زبون بودن که همون اول مهرشون به دلم نشست..عاشقشون شدم بابچه هارفتیم پیتزاخوردیم بعدهم شهربازی حسابی خوش گذشت ابراهیم گفت من با پدرومادرم صحبت کردم اخرهفته میایم خواستگاری،ابراهیم همیشه توحرفهاش میگفت قصداینکه صاحب یه بچه دیگه بشه رونداره مگراینکه من بخوام....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت
سلام اسم هوراست
بااین حرفش قوت قلب میگرفتم میگفتم بس بابچه دارنشدن من مشکلی نداره ولی نمیدونم چراجرات اینکه بهش بگم چه اتفاقی برام افتاده رونداشتم..بامامانم هماهنگ کردم به ابراهیم خبردادم وقرارشدجمعه شب بیان خواستگاری به خواست خودم قرارشدبیان خونه ی من چون وسایلم بهترازخونه ی بابام بودونمیخواستم توبرخورداول توذوقشون بخوره،جمعه ازصبح افتادم به جون خونه حسابی همه جاروبرق انداختم بعدبه خودم رسیدم بابام خریدهام روانجام داده بود..نزدیک ساعت۹شب بودکه ابراهیم به همراه پدرومادرش خواهربزرگش دامادشون امدن برعکس تصوری که داشتم خیلی ادمهای خاکی ومهربونی بودن وتوهم جلسه ی اول به دل هم نشستیم حرفهای مقدماتی زده شدقرارشدبرای عقدعروسی یه جلسه ی دیگه بیان..مامانم مثل من نگران موضوع بچه دارنشدنم بودومیگفت حوراهرچه زودتربه ابراهیم بگوتاهمه چی رسمی نشده،فردای خواستگاری بازمامانم نتونسته بودجلوی دهنش روبگیره وبه خاله ام گفته بود...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_یک
سلام اسم هوراست...
تصمیم داشتم قبل ازاینکه تاریخ عقدعروسی رومشخص کنیم به ابراهیم بگم من نمیتونم بچه داربشم اماازشانس من روزی که میخواستم باابراهیم حرفبزنم فروشگاه خیلی شلوغ بودمنم تایم خالی پیدانکردم وانقدرخسته بودم که رفتم خونه،ابراهیم عادت داشت شبهابهم پیام میداد..اما اون شب هرچی منتظرموندم پیامی نداد..گفتم لابداونم مثل من خسته است خوابیده..منم فقط براش نوشتم شب خوش..صبح زودکه بیدارشدم سریع گوشیم رونگاه کردم،ولی بازم پیامی نداشتم محال بودابراهیم بی دلیل جوابم رونده نگرانش شدم گفتم نکنه اتفاقی براش افتاده سریع اماده شدم رفتم فروشگاه..وقتی رسیدم رفتم دفترمدیریت اما هنوزنیومده بود،لباس عوض کردم خواستم شروع به کارکنم که گوشیم زنگ خوردابراهیم بود..بعد از سلام علیک گفت بیاد و تا خیابون پایینترازفروشگاه منتظرت هستم..گفتم اماکسی جام نیست گفت اشکال نداره بیا،ازرفتارش سر در نمیاوردم ناخوداگاه دلشوره گرفتم..ابراهیم توماشین منتظرم بودوقتی سوارشدم سلام کردم برعکس همیشه خیلی سردباهام برخوردکرد....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_دو
سلام اسم هوراست...
خیلی سردباهام برخوردکرد،گفتم چی شده بایدزودبرگردم فروشگاه الان شلوغ میشه کسی نیست..گفت دیگه احتیاج نیست نگران فروشگاه باشی صندوقدارجدیدگرفتم،باتعجب گفتم واچراحالت خوبه..نگاهم کردگفت ببین دیگه نمیخوام توفروشگاه کارکنی بایدتسویه کنی بری،،داشتم دیونه میشدم گفتم به چه دلیل..گفت من فکرمیکردم قابل اعتمادی یه دخترنجیب خوبی که باتمام کسای که دوربرم بودن فرق داری وفقط بخاطرخودم میخواستی باهام ازدواج کنی نه مال ثروت پدرم،اما انگار اشتباه فکرمیکردم وخوشبختانه خیلی زود دستت برام رو شد توام مثل اکثر دخترها دنبال مادیاتی وبادروغ دورویی پنهانکاری میخواستی به خواسته ات برسی،،برای من دیگه قابل اعتمادنیستی نمتونم بچه هام رودست یه ادمی مثل توبسپارم..ابراهیم همینجوری میگفت منم فقط نگاهش میکردم..وقتی سکوت کردگفتم این مزخرفات چیه داری میگی شایداندازه شماپول نداشته باشیم اماخداروشکرچشم دلمم سیره دنبال مال کسی نیستم بفهم چی داری میگی...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_سه
سلام اسم هوراست
ابراهیم لبخند مسخره ای زد گفت بله ثابت شد..گفتم چی ثابت شددرست حرف بزن بفهمم چی میگی ابراهیم گفت توازدوست پسرت حامله شدی وبرای اینکه ابروت نره سقط کردی کارت به بیمارستان کشیده دکترانتونستن کاری برات انجام بدن برای نجات جونت رحمت روبرداشتن دیگه ام نمیتونی بچه داربشی بگوهمه اینادروغه..ببین اگربخوام خیلی روشن فکرباشم بگم گذشته ات هم مال خودت به من ربطی نداره امابدون بازقابل اعتمادنیستی چون حقیقتی به این بزرگی رو ازم قایم کردی..لطفا امروز قبل امدن من برو فروشگاه کارهای تسویه ات روانجام بده برو..انقدراحساس بدبختی میکردم که حتی نمیتونستم هیچ دفاعی ازخودم بکنم چون هرچی میگفتم خودم روبیشترزیرسوال میبردم..اشکام همینجوری میریختن،،بدون کوچکترین حرفی ازماشین پیاده شدم میدونستم کاررضاست وقتی ابراهیم دورشدزنگزدم به رضاولی ردتماس میزد..انقدراحساس بدبختی میکردم که حدنداشت دوباره شماره رضاروگرفتم گذاشته بودم جزلیست سیاه،،دیگه طاقت نیاوردم رفتم سمت شرکت...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_چهار
سلام اسم هوراست...
دیگه طاقت نیاوردم رفتم سمت شرکت وقتی رسیدم بچه هاازدیدنم تعجب کردن
فکرمیکردن برای کاررفتم سراغ رضاروگرفتم گفتن نیومده شرکت دست ازپادرازتربرگشتم خونه انقدرحالم بدبودکه یه راست رفتم حمام یه دوش اب سردگرفتم تایه کم بهتربشم امانتونستم توخونه بندبشم تصمیم گرفتم برم خونه ی خالم بدون اینکه بهش زنگبزنم رفتم
گفتم لابدرضاخونست اماخاله ام گفت شرکته
خیلی خودم روکنترل کردم تانگم بهت دروغ میگه معلوم نیست کجاباکی سرش گرمه
یکساعتی ازرفتنم گذشته بودکه رضاامدوقتی من رودیدحسابی جاخوردجواب سلامش روجلوی خاله ام دادم خیلی عادی رفتارکردم انگارخیالش راحت شده بودمن حرفی نزدم رفت لباسش عوض کردامدروبه روم نشست گفت برگردشرکت..از این همه پرویش نزدیک بودشاخ دربیارم جوری که خاله ام نفهمه گفتم بایدباهات حرفبزنم دستش گذاشت روچشمش گفت چشم
بعدازنیم ساعت رفتم،تو راه بودم که رضاپیام دادمن هنوزدوستدارم وهرکاری برای اینکه به دستت بیارم انجام میدم هیچ مردی حق نداره بهت نزدیک بشه درجوابش نوشتم فرداقبل ازاینکه بری شرکت بیاپارک سرکوچه ببینمت...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_پنج
سلام اسم هوراست...
به رضا گفتم فردا قبل ازاینکه بری شرکت بیا پارک سرکوچه ببینمت..نوشت چراپارک میام خونت خبلی پروترازاون چیزی بودکه فکرش میکردم،خلاصه فرداصبح زنگزدگفتم پارکم وقتی امدیه شاخه گل دستش بودگرفتش سمتم گفت تقدیم به حورای عزیزترازجانم..گل روازش گرفتم انداختمش زمین با پا لهش کردم،گفت دیونه چکارمیکنی،نذاشتم حرفش روادامه بده یکی خوابندم توگوشش..ازرفتارم هنگ بود دستشم برد بالاکه بزنه امادوباره پشیمون شد..گفتم تویه اشغال عوضی هستی که لنگه ات وجودنداره به چه حقی توزندگی من دخالت میکنی من یه خریتی کردم گول حرفهات روخوردم تاوانشم پس دادم پاتواززندگی من بکش بیرون من اب ازسرم گذشته اگردهنم روبازکنم خیلی برات بدمیشه واگردیدی سکوت کردم فقط بخاطرخاله ام هست،،این هشدار اخریه که دارم بهت میدم هیچ وقت دیگه دور بر خودم نبینمت انقدر تن صدام بلند بود که چند نفری نگاهمون میکردن..دیگه برام هیچی مهم نبودبرگشتم خونه تاچندوقت حال حوصله ی هیچ کس رونداشتم....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_شش
سلام اسم هوراست...
تاچندوقت حال حوصله ی هیچ کس رونداشتم توخونه بیکاربودم تایه روزازطریق یکی ازدوستام متوجه شدم یکی ازمراکزنگهداری بچه های بی سرپرست نیرو میگیرن،،شرایط پذیرشش خیلی سخت بودامابعدازیه کم دوندگی وسفارش دوستم تونستم مشغول به کاربشم چهارماه ازتمام این ماجرهاگذشت ومن ازکارم خیلی راضی بودم..عاشق بچه ها بودشب روزم روکنارشون میگذروندم،یه روزکه داشتم ازسرکاربرمیگشتم خونه مامانم زنگزدصداش میلرزیدترسیدم گفتم خوبی چی شده باگریه گفت بیاکارت دارم..خیلی نگران شدم سریع یه دربست گرفتم رفتم سمت خونه ی مامانم وقتی رسیدم هرچی زنگزدم کسی دربازنکردبامامانم تماس گرفتم گفت ماخونه ی پدربزرگت
نمیدونم خودم روچه جوری رسوندم خونشون واردپذیزایی که شدم همه بودن یه نفس راحت کشیدم که حداقل برای کسی اتفاقی نیفتاده
بعدازسلام احوال پرسی کنارمامانم نشستم گفتم توکه من رونصف عمرکردی چی شد..با بغض گفت حوراحال خاله ات زیادخوب نیست،گفتم چراچی شده کجاست؟
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_هفت
سلام اسم هوراست...
مامانم به دراتاق خواب اشاره کردگفت تواتاق
باتعجب گفتم تواتاق چکارمیکنه نکنه باشوهرش دعواش شده،مامانم باز اشکش سرازیرشدگفت کاش دعواشون میشدسرظهراقارضاازشرکت که میادبیرون بایه وانت تصادف میکنه سریع رسوندنش بیمارستان امافعلاتوکماحالش اصلاخوب نیست دکتراگفتن ماهرکاری ازدستمون برمیومده براش انجام دادیم فقط براش دعاکنید،خاله ات ازوقتی ازبیمارستان امدیم خودش روتواتاق حبس کرده باکسی حرف نمیزنه به توزنگزدم بیای که باهاش حرفبزنی اخه شمادوتازبون همروبهترمیفهمید..بااین حرف مامانم انگاریه سطل اب یخ ریختن روسرم همش میگفتم یعنی داره میمیره،انقدر تو فکر بودم که مامانم گفت،حوراخوبی تازه به خودم امدم رفتم سمت اتاق خواب یه تقه به درزدم واردشدم..خاله ام روتخت نشسته بودگریه میکرددلم واقعابراش میسوخت..اون لحظه ازخودم رضاواقعابدم میومد...خاله ام عاشق رضابودواقعادوستش داشت....هرچندرضالیاقت این دوستداشتن رونداشت..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_هشت
سلام اسم هوراست...
اون روزباخاله خیلی حرفزدم سعی میکردم ارومش کنم به خواهش مامانم شب پشش موندم تنهاش نذاشتم وفرداصبحشم رفتم مرخصی گرفتم برگشتم پیش خاله ام بعدظهررفتیمملاقات رضاهرچندازپشت شیشه میتونستیم ببینیمش کلی بهش دستگاه وصل بود..خانواده ی رضاهم بیمارستان بودن همه گریه میکردن الامن،شاید تنها کسی که تواون جمع ناراحت نبودمن بودم...خلاصه بعد از ده روزرضابه هوش امدمن بعدازبه هوش امدنش دیگه نرفتم بیمارستان وامارش رومامانم خودش بهم میداد...بعدیک هفته ازبیمارستان مرخص شدهردفعه مامانم میگفت چرانمیری عیادت رضا میپیچوندمش اونم همش غرمیزدخاله ات ناراحت میشه ازتصادف رضایک ماه گذشت تقریباروبه راه شده بود..تنها مشکلی که داشت تاری دیدبودبراش عینک نوشته بودن امافایده نداشت..بعدازیه مدت کوتاه بینایی چشم راستش روازدست داد..۲بارعملش کردن اماتاثیری نداشت دکتراگفتن بخاطرضربه ای که به سرش خورده عصب چشم راستش اسیب دیده وچشم چپشم دیدش زیادواضح نیست....
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_شصت_نه
سلام اسم هوراست...
گاهی به تقدیرخودم ورضاکه فکرمیکنم میبینم هردوتامون خیلی زودتقاص کارمون روپس دادیم
بعدازگذشت چندسال هنوزم،خیلی وقتهاکه باخودم خلوت میکنم میبینم سریه هوس ودوستداشتن پوشالی اینده ام روخراب کردم توزندگیم موقعیتهای زیادی برای ازدواج داشتم..اماوقتی میفهمن چه مشکلی دارم قبول نمیکنن میرن،،من یه زنم که تااخرعمردرحسرت مادرشدن بایدبسوزم،میدونم الان خیلی هاتون میگیدرحم اجاره ای هست..اما خیلی از مردها قبول نمیکنن ومن دیگه نمیتونم حس خوب بارداری روتجربه کنم..هنوزم بعدازگذشت سه سال کسی نمیدونه بین من وشوهرخاله ام چی گذشته،شبی نیست که ازخدابابت اشتباهی که کردم طلب بخشش نکنم،،اگرازحال روزالانم میخواید بدونید باید بگم من هنوزم توهمون مرکزنگهداری ازبچه های بی سرپرست کارمیکنم
عاشق بچه هاهستم وچندباری ابراهیم برام پیغام فرستاده که برم باهاش حرف بزنم..امانمیدونم میتونم باکسی که راحت حرفهای رضاروباورکرداعتمادکنم یانه..هرچندمن نمیتونم هیچ وقت به ابراهیم حقیقت روبگم...
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_هورا
#تقاص
#پارت_آخر
سلام اسم هوراست.
نمیتونم هیچ وقت به ابراهیم حقیقت روبگم ومیترسم بعدهامتوجه ی دروغم بشه وانوقت زندگی برام جهنم میشه..
تودوراهی بدی گیرکردم وخودمم نمیدونم بایدچکارکنم
البته بگم رضاوخاله ام صاحب یه پسرخیلی خوشگل به اسم مازیارشدن
ورضادیگه کاری به من نداره سرش به زندگی خودش گرم ومثل دوتاغریبه باهم رفتارمیکنیم
روایت زندگی من خیلی تلخ بودوهیچ کس غیرخودم مقصراین سرنوشتم نیست
باتمام وجودم پذیرفتم اشتباه کردم امیدوارم زندگینامه ی من تلنگری باشه برای اونای که هنوزدرخواب غفلت هستن
ازخدامیخوام قدرتی بهم بده که دراینده بتونم ازخاله ام حلالیت بطلبم
زندگی من مصداق این متن است.
پایان
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
آنچه برسرادمی میایدهمان چیزیست که خودبه دست خودمیپروردواین یکی از قوانین به غایت بی نظیراین هستی است
🔑لینگ گروه بحث و گفتگو در مورد سرگذشت ها
https://eitaa.com/joinchat/3745055272C316a1c99e9
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد