eitaa logo
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
37.2هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.4هزار ویدیو
1 فایل
اتفاقات عبرت آموز زندگیتون رو بگین به اشتراک بزاریم👇🏻☺️ هر گونه کپی و ایده برداری از کانال وبنرها و ریپ ها حرام و پیگرد قانونی دارد .... تبلیغات 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1587085673C0abe731c1e مدیر @setareh_ostadi
مشاهده در ایتا
دانلود
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم حسین وقتش تموم شد و رفت و من دوباره تنها شدم..تو بقیه‌ی کار بنایی منم مثل یه کارگر پا به پای همه کار میکردم..اونقدر مشغول کار کردن بودم که شبها از فرط خستگی بیهوش میشدم،خیلی زود از حالتهام فهمیدم که دوباره حامله‌ام..خدایا اسماعیل فقط ۱/۵ سالش بود چطوری میتونستم به بچه‌ی سوم فکر کنم..دیگه تصمیم گرفتم بدون اینکه کسی چیزی بفهمه یه کاری کنم که بچه سقط شه واسه همین هر چی لگن سنگین بود و یا خاک اضافی که از کار ساختمون در میومد بار میزدم و میبردم بیرون خونه و خالی میکردم تا شاید با این فشارها سقط کنم ولی هر کاری کردم نشد که نشد و بعد از دو هفته عذاب وجدان گرفتم که نکنه بچه سقط نشه و ناقص به دنیا بیاد واسه همین به همه گفتم که باردارم..دیگه از موقعی که فهمیدند حامله‌ام بار نمیدادند که من ببرم و خاکها رو بقیه میبردند ولی کارهای خونه رو همچنان من انجام میدادم..روزها میگذشت و حالم بدتر میشد ولی سعی میکردم سرپا باشم و به بچه‌هام و خونه برسم..حال خوشی نداشتم از بس سرفه میکردم که نزدیک بود بالا بیارم و هر روز بدتر و بدتر میشدم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم تنها کاری که خانوم برای حال خراب من میکرد فقط چند تا قرص و شربتی بود که خودش گرفته بود و هرازگاهی برام عرقیجات و جوشونده تجویز میکرد و میگفت، اینارو بخوری خوب میشی..با این حال باز کار خونه با من بود و هیچکسی دلش به حال من نمیسوخت..بعد از یک هفته که مریضی من شدت گرفت حسین واسه مرخصی برگشت خونه و منو توی اون وضع دید و شروع کرد به توپیدن به خانوم.حسین که تازه فهمیده بود من حامله‌ام آتیشی شد وداد و بیداد کرد و به خانوم گفت؛ تو مسلمون نیستی؟ دلت به حال این دختر بیچاره نسوخته.خانوم شروع کرد به من و من کردن و گفت؛ پسرم این چیزیش نیست تو نگران نباش.حسین از طریق یکی از دوستهاش یه دکتر خوب که بنگلادشی بود و تازه به شهر اومده بود پیدا کرد و رفتیم دکتر..دکتر وقتی فهمید حامله ام رو به حسین کرد و با خشم گفت؛ دستهای این دختر رو ببین اینو بَرده گرفتی؟ خجالت نمیکشی؟حسین شرمزده سرش رو انداخت پایین و گفت؛ من جبهه‌ام و زنم اینجا، من چه کاری میتونستم بکنم...دکتر در حالیکه داشت نسخه می‌نوشت با اخم گفت؛ فقط اینو بگم که اگه بهش نرسی هم خودش از دست میره هم اون بچه‌ی تو شکمش... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم بیشتر از خودم دلم به حال بچه‌ی تو شکمم میسوخت..تو مسیر برگشت به خونه، حسین زنگ زد به یکی از دوستهاش و گفت؛ خانمم مریضه من یکم دیر میام جبهه، برام مرخصی جور کن..تو خونه بودیم که حسین گفت؛ پاشو وسایل‌هات رو جمع کن بریم خونه‌ی آنا یکم اونجا استراحت کن تا خوب شی با این حرفی که حسین زد انگاری جانِ دوباره گرفتم و خیلی زود خودم و بچه‌ها رو آماده کردم و راهی شدیم.حسین مارو گذاشت و خودش بعد از شام برگشت خونه..خونه‌ی آنا استراحت کردم و گلبهار هم از بچه‌ها مواظبت میکرد و تازه دو روز نشده بود که دوباره حسین اومد دنبالم و با ناراحتی گفت؛ مادرم، شاکیه میگه ترلان واسه چی رفته، همینجا استراحت بکنه دیگه.بدون اینکه چیزی به حسین بگم برگشتم به اون خونه‌ای که تمام سختی‌هاش در انتظارم بود..آنا خیلی برام غصه میخورد و دو روز دیگه اومد که بهم سر بزنه و گفت؛ اگه راحت نیستی از خانوم اجازه بگیرم بریم خونه خودمون ولی قبول نکردم و گفتم فعلا حسین پیشمه و آنا با دلتنگی رفت...بعد از مریضیه من،حسین، تصمیم گرفت که هر چه زودتر از این خونه بریم..چون داشت میدید که من تو این خونه از بس کار میکنم که دارم ذره ذره آب میشم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم حسین دیگه عزمش رو جزم کرد و به هزار زحمت از ارتش وام گرفت..ولی چون مبلغ وام کم بود از پسرعمو و شوهرعمه‌اش هم پول قرض کرد و خیلی زود رفت دنبال زمینی که ارتش بهش میداد،حسین زمین رو تحویل گرفت و یه بنای آشنا پیدا کرد و چون خودش قرار بود بره جبهه، داداشم محمد رو مامور کرد که سرکشی کنه تا خونه به زودی ساخته شه..خوشحالیم قابل وصف نبود از اینکه با ساخته شدن خونه‌ی جدید میخواستیم برای همیشه از اون جهنم بریم..با اینکه حسین جبهه بود ولی کارهای خونه‌ی جدید خوب پیش میرفت و من هرازگاهی با محمد میرفتم و به خونه سر میزدم و با دیدنش کلی ذوق میکردم..چند هفته از رفتن حسین میگذشت و از جبهه خبرهای خوبی شنیده نمیشد،ازش خبری نداشتم و فقط یکبار موقعی که رفته بود زنگ زده بود که من رسیدم..با دلهره‌ی نبود حسین روزگار میگذروندم که خبر رسید که وحیده هم دوباره باردار شده و بخاطر شرایط و حال بدش اومده بود خونه‌ی ما تا استراحت کنه..یه روزدخترعمه‌ی حسین با دستپاچگی اومد و گفت؛ زن دایی نیست؟ حسین زنگ زده..سریع پاشدم و بچه‌هارو به سعیده سپردم و در حالیکه قلبم به شدت خودش رو به قفسه‌ی سینه‌ام میکوبید چارقدی سر کردم و راه افتادم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم چارقدی سر کردم و راه افتادم..از اینکه صداش رو شنیدم حالم خوب شد حسین نگران منو خونه‌ی جدیدمون بود..براش توضیح دادم که کار ساختمون خیلی خوب داره پیش میره و محمد بالا سر کارگرهاست و..گفت من عجله دارم باید برم، نگرانم نباشید و تلفن رو قطع کرد..دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم ولی هیچوقت مجال برای اینکار نبود..برگشتم خونه و بعد از اینکه صبحانه‌ی بچه‌هارو دادم بدون معطلی شروع کردم به کوبیدن گوشتها چون میدونستم اگه ناهار دیر حاضر شه غر زدن‌های خانوم تمومی نداره..یهویی با دیدن زیبا عروس‌عمه، خنده رو لبهام نشست..خیلی وقت بود که باهاش حرف نزده بودم..زیبا کنارم نشست و.در حالیکه عضله‌های چشمش رو منقبض کرده بود گفت؛ اینا چیه؟ چیکار میکنی؟میخوایم کوفته درست کنیم، باید گوشت بکوبم سریع از دستم گرفت و گفت؛ مگه واجبه با این حاملگی و این حالت اینا کوفته بخورن آخه؟بده من میکوبم برات..و با حرص گوشت‌کوب رو برد بالای سرش و محکم کوبید به گوشتها و با این حرکتش هر دوتامون زدیم زیر خنده..زیبا دو تا پسر داشت و یه دختر و شوهرش کارمند دادگستری بود.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم زیبا دو تا پسر داشت و یه دختر و شوهرش کارمند دادگستری بود..شروع کرد به حرف زد و با خوشحالی گفت..کار‌شوهرم جور شده داریم برای همیشه میریم تهران..با شنیدنش لبخند رو صورتم ماسید و دلم گرفت آخه با رفتن زیبا من تنهاتر از همیشه میشدم و دیگه حتی یه دونه دوست هم نداشتم زیبا وقتی ناراحتی منو دید گفت؛ برای بچه ها اونجا بهتره، ترلان هنوز ۶ ماه اینجاییم، زود زود میام بهت سر میزنم..۶ ماه به سرعت برق و باد گذشت و به سختی از زیبا دل کندم و اونم رفت دنبال زندگیه خودش.اردیبهشت بود و وقت زایمانم رسیده بود درد داشتم ولی خوشحال بودم از اینکه حسین این دفعه تونسته بود مرخصی بگیره و بیاد پیشم و خودش منو رسوند بیمارستان و دختر اردیبهشتی من که فقط ۱ کیلو و ۷۰۰ گرم بود بدنیا اومد و از اینکه منو بچه سالم هستیم.حسین سر از پا نمیشناخت وقتی از بیمارستان مرخص شدم اومدم خونه، حسین سعی میکرد به دور از چشم اطرافیان بهم برسه تا اینکه ۱۰ روز بعد از من، وحیده هم فارغ شد و یه دختر تپل به دنیا آورد حسین اسم دختر دوممون رو بر خلاف میل مادرش گذاشت سالومه... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم.. حسین اسم دختر دوممون رو بر خلاف میل مادرش گذاشت سالومه،چون خانوم قبل از به دنیا اومدن بچه همش میگفت؛ اگه بچه پسر باشه اسم پدر بزرگم رو میذارم و اگه دختر باشه اسم مادرم رو.ولی این بار حسین تو روش وایستاد و بهش توپید و گفت؛ تو پسر دیگه‌ای هم داری، اون اسم‌هارو نگه دار برای اونا، دو تاش رو شما گذاشتین این یکی رو ما میذاریم..بعد از اسم گذاری، حسین به دنیا اومدن بچه‌ی وحیده رو بهونه کرد و به مادرش گفت؛ شما همزمان به دوتاشون نمیتونین برسین و منو برد خونه آنا... اسماعیل تازه راه افتاده بود و خاطره هم دختر ساکتی بود ولی نیمتاج همش با بچه‌ها لج میکرد و باعث گریه‌ی اونا میشد و حرص منو آنا رو در میاورد منم نگران این بودم که نکنه آقام از این اوضاع و سرو صدای بچه‌ها اعصابش خرد بشه و با آنا دعوا کنه... نیمتاج اینقدر بچه‌ها رو اذیت کرد که بالاخره از سر و صدای بچه ها آقام با منو آنا دعوا کرد و من ۱۰ روز بیشتر نتونستم اونجا دوام بیارم و برگشتم خونه..وحیده همچنان خونه‌ی ما بود و تازه ۴۰ روز از بدنیا اومدن دخترش نگذشته بود که..در کمال ناباوری این دخترش هم فوت شد و وحیده دوباره عزادار و افسرده شد..دلم به حال وحیده میسوخت..خانوم گریه میکرد و همش دنبال مقصر بود و زمین و زمان رو نفرین میکرد... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم خانوم گریه میکرد و همش دنبال مقصر بود و زمین و زمان رو نفرین میکرد..هر کسی یه چیزی میگفت و همسایه‌ها همش به خانوم میگفتند یکی این دختر رو جادو کرده که همش بچه‌هاش میمیرند ولی من خوب میدونستم چوب خدا صدا نداره..خانوم مخفیفانه پیش هر دعا نویسی میرفت ولی سعی میکرد که من چیزی نفهمم،دیگه کاری از دست کسی ساخته نبود و افسردگی وحیده ادامه داشت و مدام زیر نظر پزشک بود و دارو میخورد...سه ماه گذشت،دخترم خیلی بی جون بود..سه ماهه بود که یه روز بردمش بهداشت برای اندازه‌گیری قد و وزنش، تو راه برگشت عمه‌ی کوچیک حسین رو دیدم،نزدیک اومد و بعد از احوالپرسی، درحالیکه دخترم تو بغلم خواب بود کنجکاوانه گفت؛ ببینم دخترتو..صورتش رو باز کرد و زل زد بهش و با کمال پررویی گفت؛ وای دخترت چه زشته، به کی میخوای بدیش اینو..متلکش رو انداخت و از من جدا شد و رفت،به قدری ناراحت شدم و از حرفش دلم شکست که کل راه رو گریه کردم و رسیدم خونه سالومه رو گذاشتم تو گهواره و های های گریه کردم.حسین که صدای گریه‌ام رو شنیده بود اومد پیشم و با تعجب گفت؛ ترلان، چی شده آنام حرفی زده..سرم رو به چپ و راست تکون دادم به زور گفتم؛ نه..حسین با تردید گفت؛ پس کی چی گفته؟ چی شده اینجوری گریه میکنی؟به زور جلوی اشکهام رو گرفتم و در حالیکه به سالومه چشم دوخته بود گفتم؛ عمه‌ات میگه دخترت چقدر زشته اینو به کی میخواهید بدید؟ ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم حسین که صدای گریه‌ام رو شنیده بود اومد پیشم و با تعجب گفت؛ ترلان، چی شده آنام حرفی زده..سرم رو به چپ و راست تکون دادم به زور گفتم؛ نه..حسین با تردید گفت؛ پس کی چی گفته؟ چی شده اینجوری گریه میکنی؟به زور جلوی اشکهام رو گرفتم و در حالیکه به سالومه چشم دوخته بود گفتم؛ عمه‌ات میگه دخترت چقدر زشته اینو به کی میخواهید بدید؟حسین با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن و گفت؛ پاشو بابا، منم فکر کردم چی شده، این یه دختری بشه برا باباش که همه انگشت به دهن بمونند،بعد سالومه رو که تازه از خواب بیدار شده بود و داشت گریه میکرد بغل کرد و گفت؛ این دختر سیاه منه، عشق منه..کارهای خونه‌ی جدیدمون خوب پیش میرفت ولی زمزمه هایی از طرف خانوم به گوشم می رسید که اونا هم قراره با تموم شدن خونه با ما به خونه‌ی جدید نقل مکان کنند..از عصبانیت خون خونم رو میخورد ولی مثل همیشه از ترسم جرات حرف زدن و مخالفت رو نداشتم..چند ماهی از رفتن زیبا به تهران میگذشت که یه روز به خونه‌ی عمه‌خانوم زنگ زده بود و منو خواسته بود‌.سریع خودم رو رسوندم، تا باهاش حرف بزنم،از شانس خوب من عمه‌خانوم خونه نبود و راحت میتونستم باهاش حرف بزنم..زیبا از اینکه دخترم بدنیا اومده خوشحال شد و بهم تبریک گفت و ازم در مورد خونه‌ی جدیدمون پرسید..منم براش از دلهره‌ی تازه‌ام گفتم که خانوم تصمیم گرفته همراه ما به خونه‌ی جدید نقل مکان کنه... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم زیبا وقتی فهمید که خانوم میخواد، با ما تو خونه‌ی جدید زندگی کنه، خیلی عصبانی شد و حسابی بهم یاد داد که مقاومت کنم و بهم گفت؛ دختر خر نشی یهویی و قبول کنی، اون موقع باید تا آخر عمرت کلفتی این خانواده رو بکنی..رک و پوست کنده به حسین بگو که من نمیخوام اونا هم بیان و با ما زندگی کنند بگو که من خسته شدم از این وضع...با ترس گفتم؛ زیبا طلاقم ندن؟زیبا گفت؛ نترس، چیزی نمیشه، تو سه تا بچه داری چطوری میتونند طلاقت بدند، مگه به این راحتیه؟انگاری حرفهای زیبا بهم جرات داده بود..برگشتم خونه و با جسارت تمام با حسین صحبت کردم و بهش گفتم؛ حسین من تا حالا تو و خانواده‌ات رو با هر ظلمی که در حقم کردید قبول کردم و هیج وقت اعتراضی نکردم و کاری به کارشون نداشتم ولی دیگه از این به بعد یا من یا اینا..حسین که از جسارت من شوکه شده بود، با تعجب فقط نگاهم میکرد..کمی سکوت بین ما حکمفرما شد که حسین سکوت رو شکست و گفت؛ آنام مارو میکشه.ولی من دیگه تصمیمم رو گرفته بودم، زیبا راست میگفت، تا کی باید کلفتی این خانواده رو میکردم واسه همین با قاطعیت تمام رو حرفم موندم و زیر بار نرفتم و حسین مجبور شد که مقدمه چینی رو شروع کنه..... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم خانوم که فهمیده بود احتمال رفتنش به خونه‌ی جدید داره کم‌رنگ میشه جنگ و دعوا رو شروع کرد و چون منو مقصر میدید روزگار من سیاه‌تر از قبل شد..روزی میشد که به اجبار خانوم، از ۸ صبح تا شب سرپا بودم و کار میکردم و خانوم مثل کارفرما بالا سرم بود و مهلت استراحت بهم نمیداد..ولی همه‌ی این سختی‌ها رو به جون خریدم و رو حرفم موندم..زن‌عموی حسین که اسمش سِودا بود زن خیلی مهربونی بود و از این طایفه به شدت کینه به دل داشت،واسه همین خیلی بهم محبت میکرد و از اینکه مورد ظلم اینا بودم برام ناراحت بود..سودا خیلی باسلیقه بود و خیاطی هم بلد بود..یه روز که تو خونه تنها بودم سودا اومد و برام یه پیراهن آورد و گفت؛ ترلان، اینو خودم برات دوختم، ببین دو تا جیب بزرگ هم براش گذاشتم، چون میدونم همش سر پایی و نمی تونی چیزی بخوری، میوه یا هر چیزی که میخوای رو بذار توی جیبهات و وقتی کار میکنی، ریز ریز بخور از اینکه دلسوز من بود خیلی خوشحال بودم و بغلش کردم و حسابی ازش تشکر کردم..۴ ماه دیگه از روزهای سخته من تو اون خونه گذشت و سالومه ۷ ماهه بود که خونه آماده شد و حسین که اومد واسه مرخصی کم‌کم وسایل‌ها رو جمع کردیم تا ببریم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من ترلان هستم یه دختر آذری سال ۱۳۳۸ تو یکی از روستاهای اطراف تبریز به دنیا اومدم خانوم که مثل یه مار زخم خورده بود، میخواست آخرین نیشش رو به من بزنه و موقع جمع کردم وسایل خونه‌ام، بالا سرم وایستاده بود و هر چیزی که خوب بود و باب میلش، دست میذاشت روش و نمیذاشت ببریم..سرویس غذاخوری ملامین که خیلی خوشگل و تک بود..فرش، تلویزیونی که خریده بودیم و حتی ساعت پاندولی خوشگلم رو ازم گرفت..وحیده هم چون بیمار بود و افسرده پیش خانوم زندگی میکرد و به شدت به خاطره وابسته شده بود..خانوم که کلی از وسایلم رو با بیرحمی از من گرفت، چند تا اسباب بیشتر برام نموند که اون چند تیکه هم یه گوشه از وانت جا شد و خودمون هم پشت وانت نشستیم تا راهی بشیم..تنها کسی که از ترک کردن این خونه خیلی ناراحت بود و همش گریه میکرد خاطره بود..چون عمه‌اش رو به شدت دوست داشت بهش وابسته شده بود.خاطره گریه میکرد و خانوم هم مدام غر میزد و بدون اینکه از ما خداحافظی کنه به حالت قهر رفت داخل که رفتنمون رو نبینه..حسابی کلافه شده بودم و به خاطر وسایلهام، بغض کرده بودم و حسین داشت دلداریم میداد و هی میگفت، ناراحت نشو ترلان بازم میخرم..تو راه، در حالیکه به سختی هایی که تو اون خونه کشیده بودم فکر میکردم، اشکی از گوشه‌ی چشمم جاری شد و رسیدیم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈