بیدار شو رفیق، روز جدیدی است
فرصتی برای تعقیب رویاهای مان و رسیدن به ارتفاعات بلند
صبح جمعتون به خیر
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
9.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما آخرین نسلی هستیم که میدونیم دنیای قبل از اینترنت چه شکل و حالی داشت...
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
خدایا شکرت... - @mer30tv.mp3
4.63M
صبح 12 بهمن
#رادیو_مرسی
کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهرو #قسمت_شصتوپنجم خیلی وقت بود سهراب رو ندیده بودم خانم جون نگهش می
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_شصتوششم
من از پایین تو حیاط نگاهشون میکردم رو به طلا گفت سرتو بالا بیار تو چشم هام نگاه کن مالک صداش پر از حرص و عصبانیت بود طلا سرشو بالا اورد و مالک گفت تو با چه جرئتی خاندان منو نابود کردی ؟تو به پسر خودتم سـم دادی بخوره ؟تو اسمت مادره ؟لـبهای طلا میلرزید و گفت من نگفتم مالک دستشو بالا برد و محـکم تو صورتش زد صدای سیلی خوردنش تو سکوت شکست اشک هاش میریخت و مالک گفت من اونشب با اراده خودم پیشت نبودم ولی الان با اراده خودم طلاقت میدم طلا قت میدم طلاقت میدم سه بار اعلام کرد طلاقت میدم و ادامه داد تو هم صبح تحویل مامورا میدم خانم بزرگ با صدایی که گرفته بود گفت اینم بنداز تو قفس من مثل دخترم بزرگش کردم و اونوقت پسر منم کشتن روی پاهاش کوبید و گفت خیر نبینین اون تنها پسر من بود ملا صمد رو بسته بودن و اوردنش از دور مالک رو دید و گفت مالک خان نجاتم بده اینا منو چرا گرفتن ؟خانم بزرگ از بالا تفی به سمتش انداخت و گفت سالها شکمتو سیر کردم و اخرشم اینطور کردی داد میزد و میگفت قــ...ا*ملا رو تو قفس دیگه ای انداختن و طلا رو با اصرار خانم بزرگ کنار خاله رحیمه گذاشتن اونا التماس میکردن بیرون بیان و خانم بزرگ التماس مالک که اجازه نده و همونجا بمونن خانم بزرگ میلرزید و داشت جلو چشم های همه ذره ذره میسو خت از درد پسرش از دوری همیشگی پسرش چقدر دلم براش میسوخت اونشب شب خاصی بود دیگه خواب به چشم های کسی نرفت مالک اومد تو اتاق و از بس افکارش بهم ریخته بود که به یه نقطه خیره بود سهراب رو پاهای خانمجون خواب بود و ما همه بیدار به انتظار بالا اومدن خورشید بودیم صدای طلا و خاله رحیمه دوباره بلند شد و اینبار خورشید تازه داشت بالا میومد وارد ایوان بالا که شدیم مالک مانع پایین رفتنمون شد خانم بزرگ کنار قفس ها بود به مالک نگاه کرد و گفت خودم این نـفرت رو کاشتم خودم بودم که هر روز پرورش میدادم و امروزم خودم تمومش میکنم طلا فریاد میزد رومون نفت ریخته بوی نفت همه جا رو برداشته بود.ملا میلرزید و میگفت مالک خان نجاتمون بوه این پیرزن عقلشو از دست داده میخواد زنده زنده اتیشمون بزنه خانم بزرگ فر یاد زد مگه شماها پسر منو اتـیش نزدید هنوز جنازه سوخته اش همینجاست کبریت رو روشن کرد و روشون انداخت شعله ها بالا گرفتن و خانم بزرگ کل میکشید اونا میسوختن و خانم بزرگ دستمال به دست میر قصید انگار دیوونه شده بود محبوب رو به مالک گفت چیکار کنیم مالک خان مالک به شعله ها نگاه کرد و گفت بزار بسوزن هر سه تاشون مثل مراد میسوختن و فریاد میزدن کسی نمیتونست کمکشون کنه و اونا از درد و اتش مردن نیمه جون تو قفس افتاده بودن و گوشتشون به نرده های قفس چسبیده بود خانم بزرگ بشکن زنان گفت امروزعروسی مراد منه دامادیشه حنا درست کنین میخوام حنا بزارم خاک رو مشت میکرد و روی سرش میریخت اشک تو چشم های همه جمع شده بود و همه داشتن براش گریه میکردن مالک رفت پایین و خانم بزرگ سرشو به سیـنه مالک فشرد و گفت من کردم من مقصر بودم من با ندونم کاری پسرمو به کشتن دادم مامورای دولتی اومدن و همه چیز رو صورت جلسه کردن غلام تنها کسی بود که تحویل مامورا داده شد اون انگار از همه خوش شانس تر بود و تنها کسی بود که زنده موند دستهاشو بسته بودن و مریم داشت از پشت پنجره نگاهش میکرد و گفت به سزای عملش رسید اون خیلی منو عذاب داد انقدر پدر و مادرمو فحش میداد یبار برادرمو از خونه بیرون کرد ۲۰ساله برادرمو ندیدم دلم میخواد هیچ وقت دیگه برنگرده جنازه ها برای دفن و کفن راهی عمارت اربابی میشد خاله رحیمه رو شوهرش و بچه هاش برای د فن کردن بردن مامان خیلی گریه کرد ولی من اشکی براش نریختم و خواستم جاش تو جهنمی باشه که برای ما ساخته بود اون در حق ما خیلی بدی کرده بود همه جا میگفتن که اونا اتیش گرفتن و خانم بزرگ اتیششون زده ولی مالک گفت کسی ندیده کی آتیششون زده حلوا و خرما رو چیدن و همه راهی قبرستون شدن اولین بار بود میرفتم عمارت اربابی بزرگتر از عمارت ما بود خدمتکارای زیادی نداشتن و همه چیز رو اماده کرده بودن.همه عمارت سیاه پــوش مراد خان بود صدای گریه های همه بلند شد بود بچه هامون رو میدیدن و جلو میومدن و با اجازه من نگاهشون میکردن من و مریم تو عمارت موندیم و من بخاطرچله دار بودن قبرستون نرفتم ابگوشت پخته بودن برای مرادخیلی ناراحت بودم برای طلا خیلی ناراحت بودم بچه ها چقدر بی قراری میکردن اونا هم اونجا رو دوست نداشتن خانم بزرگ حال عجیبی داشت مریم نگاهش کرد و گفت جواهر خانم، خانم بزرگ چرا این شکلی شده؟دقیق نگاهش کردم خیلی شکسته شده بود دیگه خبری از اون موهای فوکول شده نبود ار اون همه شان و شکوهش از اون همه غرورش یکشبه همش از بین رفته بود
ادامه ساعت ۱۶ عصر
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
19.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آشپزی_روستایی
#نان_کهکشانی
مواد لازم :
✅ آرد
✅ هویج
✅ زعفران
✅ خمیر مایه و نمک
✅ لبو
بریم که بسازیمش.😋
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
418_60878900523502.mp3
14.91M
🎶 نام آهنگ: عاشقانه
🗣 نام خواننده: معین
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_شصتوهفتم
ناهار اوردن و مهمونا از دور و نزدیک اومده بودن با گریه سفره پهن میکردن، داغ جوون خیلی بده بچه ها خیلی بی قرار بودن و نمیتونستیم ارومشون کنیم صدای گریه هاشون عمارت رو برداشته بود برگشتیم تو یکی از اتاق ها اروم نمیشدن محبوب براشون اب قند اورد شکمشون رو مالیدیم ولی اروم نمیشدن با مریم لـای چادر انداختیمشون و تکونشون میدادیم هر دوشون گریه میکردن و دیگه داشتن از حال میرفتن من بیشتر از خودشون گریه میکردم مالک هراسان اومد داخل و گفت چی شده ؟
وقتی چشم های خـیس اشک منو دید جلو اومد دخترمون رو تو بغـل گرفت و گفت چرا انقدر بی قرارن ؟ نمیدونم فروزان تو بغـل مالک اروم گرفت و انگار تشنه اون اغوش بود .مالک به سینه اش چسبوندش و فروزان اروم خوابید همه شوکه به مالک خیره بودیم خودش خنده اش گرفت و گفت راست گفتن دختر بابایی جابر رو من بغل گرفته بودم و تو بغل من خوابید مریم اروم بیرون رفت و من کنار مالک زمین نشستم بچه ها رو تو جاشون گزاشتیم و مالک گفت خداروشکر هستن حتی گریه کردنشونم دوست دارم گفتم امروز برات خیلی روز سختیه حتی تصور مردن برادر میتونه ادم رو نابود کنه مالک آهی کشید و گفت زندگی واقعا بده نمیشه هیچ وقت و هیچ جایی روش حساب باز کرد گفتم مالک کی از اینجا میریم منم مثل شما اینجا رو دوست ندارم ولی یه مدت اینجا هستیم تا عمارتمون رو خراب کنن و دوباره بسازن با تعجب نگاهش کردم نمیدونستم قراره یکسال اونجا ساکن باشیم درست یکسال اونجا بودیم روزهایی که بچه هام بزرگتر میشدن بعد از مراسم هفتم مهموناشون رفتن و لوازم شخصی مارو اوردن برای خودمون اتاق انتخاب کردیم خانم بزرگ با هیچ کسی صحبت نمیکرد و اصلا حرفی نمیزد.تا چهلم مراد برسه ما کاملا جابجا شدیم و بعد از مراسم چهلمش بود که مالک خواست همه لباس رنگی بپوشن انگار زمان همه چیز رو از یاد برده بود چشم رو هم گذاشتیم و ماه ها جلو رفت اون عمارت خیلی با عمارت مالک فرق داشت اونجا نه ادم هاش حسود بودن نه خونه خراب کن مالک مدام میرفت ابادی خودمون و گفته بود قرار نیست تا تکمیل شدن عمارت جدید اونجا رو ببینیم فروزان قل میخورد و جابر تنبل تر بود شاید بخاطر محبت های مالک بود که اونطور عاشقانه با فروزان رفتار میکرد سهراب رو خیلی دوست داشتماون سرنوشت خاصی داشت خانم جون براش مادری میکرد اون روزهاخانم بزرگ کم کم داشت حرف میزد و از اون حالت افسردگی انگار بیرون اومده بود مالک به زور میاوردش سر سفره و مدام باهاش شوخی میکرد داشتم لباسهای بچه هارو عوض میکردم که مالک صدام زد تواتاق کارش بود و رفتم پیشش از پشت عینکش نگاهم کرد و گفت چرا این روزهابرای من وقت نمیزاری ؟ابرومو بالا دادم و گفتم بازم حــسود شدی مالک خان گفت اسمش دلتنگی خانم نه حسادت جلو رفتم و گفتم منو از پیش بچه هام کشیدی اینجا که اینو بگی ؟انگار دلخور شد و گفت دلم همون جواهری رو میخواد که اونطور قبلا دوستم داشت گفتم مالک میدونی وقتی تو صورت جابر نگاه میکنم اون نگاهاش منو یاد این چشم های تو میندازه میدونی خندهای فروزان کاملا شبیه توست حالا فهمیدی چرا دیر به دیر به تو سر میزنم چون از تو دوتا دارم دو نفر که مدام کنارمنن اون دوتا منو هر ثانیه یاد تو میندازن اونا میرن سر خونه و زندگیشون و من برای همیشه میمونم کنار تو یه خواسته ازت داشتم مالک خان لبخند زد و گفت شما خانم عمارتی خواسته هات رو چشم هام جا داره به محبوب قول داده بودم براش جشن عروسی بگیرم اون خیلی برای ما زحمت کشیده میخوام بعد این همه مدت نامزدی براش عروسی بگیرم مالک نفس عمیقی کشید و گفت خیلی وقته وقت نمیکنم به بقیه برسم.مالک انگشتر تو انگشتمو جابجا کرد و گفت براش بگیر هر چی دوست داری سفارش بده میخوام براش جاهاز بخری فکر کن دخترته اخمی کرد وگفت جواهر خودت بخر من به محبوب میگم کمکت کنه چپچپنگاهش کردم و گفتم خودمحبوب بیادبرای خودش جاهاز بخره ؟خوب به مادرم ومادرت بگو کمکت کنن من گرفتار عمارتم گرفتار زمین های کشاورزی اونجا هزارتا کار دارم بهارتو راه و بایدکارهام تموم بشه تو از طرف من میتونی هرکاری بکنی خانواده احمد بخاطر همین چیزا سخت گیری میکردن میخوام براش سنگ تموم بزارم اونطور که تو شان اونه بعد مدتها میخوام همه مشکلات حل بشه میخوام بالاخره دل ماهم شاد بشه یه رخت و لباس مناسب تـنمون کنیم و برقصیم مالک اهی کشید و گفت حق دارین شماها بخاطر زندگی من هزارتا مشکل دارین من مقصرم که اینطور دلهاتون گرفته نه شما نه بچه هام رو هیچ جا نبردم گفتم ما ازت گلایه نداریم به همین سادگی دوستت دارم.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_شصتوهشتم
ممنون که درکم میکنی برو برای محبوب عروسی بگیر داشتم بیرون میرفتم که گفت راستی یادت نره منم دعوت کنی عروسی بهش چشمکی زدم و گفتم قراره همه بخاطر مالک خان بیان عروسی رفتنمو نگاه کرد با مشورت خانم جون تو تدارک عروسیش بودیم وقتی اون و احمد رضا رو کنار هم میدیدم از ته دلمخوشحال بودم خانم جون داشت براش جاهاز میخرید و خود محبوب تشک هاشو میدوخت و حتی نمیدونست اونا مال خودشه.مامان رختخوابشو تکمیل کرد و سرویس های قابلمه روحی و مسی و کلی ظروف گلسرخی براش خریدیم یکی ازاتاق ها پشت روداشتیم میچیدیدم و مدام محبوب میگفت اینجابرای چیه و میگفتیم قراره یکی از دخترهای عمارت شوهرکنه محبوب دلخور شد ولی به زبون نیاورد اتاق رو چیدیم و گفت این همه جاهاز واجب بوده؟ اره خانم قراره یه دختر خوشگل بیاد اینجا کی هست اون دختر؟نمیدونم میگن دختر اشپز اینجاست برای یه غریبه دارین اینجور جاهاز میچینین؟خنده ام گرفته بود ولی به روی خودم نمیاوردم زیر زیرکی نگاهش کردم گفتم ما برای اشنا هامون اینجوری مراسم میگیریم حرص میخورد و دندوناشو بهم فشرد و گفت اره دیگه اونا خیلی زحمت کـشن روی تختشون پتو پهن کردم و گفتم ببین چقدر نرم و لطیفه اره تو اینجا کم یاب.مالک خان گفته براش از همه چیز بهترینشو بخریم قراره خانواده شوهرش بیان و ببینن صندوق رو پراز پارچه کردیم و دیگه کاری نمونده بود زمین فرش پهن بود و کمدهای قشنگی بالای اتاق پردهاشو نصب کرده بودن لباس عروسش دوخته شده بود محبوب جلو رفت به تورش دستی زد و گفت چقدر قشنگه خوشت میاد بنظرت ایرادی نداره ؟محبوب نفس عمیقی کشید و گفت خیلی قشنگه دامنش خیلی قشنگ پف داره چقدر تورش قشنگه سنگ دوزی هاش رو ببین بنظرت عروس خوشگل میشه با این؟مگه میشه خوشگل نشه این لباس خیلی قشنگه همه دخترها ارزوشو دارن اشک تو چشم هاش جمع شد و گفت خوشبخت باشن بیرون رفت و من و خانم جون به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده محبوب خبر نداشت اون عروس خوشگل خودشه مهمونادعوت بودن و حیاط رو چراغونی کردیم صبحش محبوب رو با خودم بردم حموم و گفتم بیا دوتایی تمیز بشیم شب عروسی داریم محبوب تمام مدت ساکت بود و خجالت می کشید ارایشگر خبر کرده بودیم و موهای منو بالای سرم جمع کرد محبوب نشست و گفتم بیا جلو حالا نوبت توست ارایشگر صورتشو میخواست بند بزنه که گفت نه زشته تا عروسی نکردم اخمی کردم و گفتم من میخوام بند بزنی هرکسی حرفی زد بگو دستور خانم محبوب ناچار نشست و صورتش مثل پنبه سفید شد ابروهاش نازک شد و چقدر تغییر کرده بود مهمونا اومده بودن و صدای دایره زنها میومد عطر پلو و مرغ تو فضا پیچیده بود محبوب تو آینه به خودش نگاه کرد و گفت این منم موهاش بالای سرش جمع بود و یهو تاج رو روس سرش گذاشتم و گفتم ببین چه عروس خوشگلی شدی ؟لباس عروس رو مریم داخل اورد و گفت اینم لباس عروس خانم رو بهش گفتم بچه های من خوابیدن؟ بله شیرشون رو خوردن و پیش مادرتونن رو به محبوب گفتم بیا لباستو بپوش محبوب خیره بهم بود جلو رفتم دستشو فـشردم و گفتم چی فکر کردی خانم؟ مگه از تو عزیزتر هم دارم اون اتاق و اون جاهاز فقط در شان توست خانواده احمد رضا همه اون بیرونن از این عروسی و اون جاهاز قراره چشم باز بمونن محبوب بغض کرده بوددستشو رو
دهنش گزاشت و گفت باورم نمیشه چرا باورت نمیشه از تو مگه عزیزترم دارم تو دخترمایی تو نور چشم منی دستهامو براش باز کردم و محـکم تو اغـوشم اومد همو فشردیم و گفتم خوشبخت باشی زود باش اقا داماد منتظرته محبوب لباس عروس رو تـنش کرد کفش هاشو پاش کرد و مثل طلا میدرخشید بیرون میرفت و براش کل میکشیدیم روی سرش نقل میپاچیدیم و میخندیدم مالک جلو اومد و گفت عروس خانم تو دست راست منی قرار نیست عروس شدی منو دست تنها بزاریا محبوب بیشتر شوک زده بود احمد رضا کت و شلوار تـنش بود و با لبخندی اومد جلو و گفت ممنونم مالک خان بالاخره همه عمارت تو جشن و شادی بود
ادامه ساعت ۲۱ شب
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
May 11
خیلی قدیما مخصوصا تو خونه مادربزرگ هامون از این صندوقچه ها بود که کلی چیز میز توش پیدا میشد از خوراکی و خوردنی تا وسایل قدیمی من که خیلی ذوق داشتم داخلش رو نگاه کنم
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f