«دو صدای جدا، یک آینه »
چرا با خود چنین میکنی، عزیز من؟
من و تو مقصر نیستیم؛ اگر من و تو الان «ما» شدهایم، مقصر نیستیم.
اگر من و تو عکس یکدیگر هستیم، مقصر نیستیم.
بگذار آسوده زندگی مان را کنیم.
یک لیوان بزرگ چای برایمان بیاور.
بگذار آرامت کنم؛ بگذار به موضوعات دلنواز فکر کنیم…
به چیزهایی که روحت را تسلی میدهد.
بگذار بنویسیم و بعد با صدای بلند بخوانیم.
با خواندن هر کلمه، هر جمله، خودمان را از دردهای درونی انسانی رها سازیم.
نگذار من و تو از هم جدا شویم.
دستم را بگیر… یعنی… دستت را بگیر.
من نورِ فراموششدهی تو هستم.
آخرین روزِ هفته است
یا آغازِ دردهای سهمگینِ من؟
نگذار این روزِ تلخ،
این روزِ پر از غروب،
در خانه با من بماند.
نگذار این گونه زیستن
مرا ذرهذره از پا درآورد .
نگذار جمعه
روزی باشد که
دلِ تفتهام
از خانهام رها شود.
یالقوزکی هستم که میخواهد از دست انسان های به ظاهر ساده اما در درون هیولا در امان بمانم .
میخواهم از دستشان فرار کنم ، به دور دست ها بروم ، در غار خود را پنهان کنم تا خوراک حیوانات درنده شوم اما یک ثانیه هم با موجودات دوپا زندگی نکنم .
میخواهم خود را در دریا و اقیانوس غرق کنم تا دیگر نتوانم نفسی از سینه بیرون دهم
میخواهم از دست اینها بگریزم ، بگریزم و به یکجا بروم که هیچکس را نبینم ، فقط خودم باشم و خودم ... نه دیگری !