والقمر۵۹
نمی دانم چرا هر چقدر تلاش می کنم در یک عبا جمع نمی شوی ...
مثل آیینۀ در خاک مکدر شدهای
چشم من تار شده؟ یا تو مکرر شدهای؟
والقمر۵۹
نمی دانستم که عمری تابوتت را بر روی دوشم حمل میکنم ... •|والقمر۵۹
یک علی را روی عبا بردی ...
یک علی را زیر عبا ...
والقمر۵۹
تو را قطعه به قطعه چیدم اما چرا هرجور میچینم کمی تو ... •|والقمر۵۹
خلاصه یک عمر زحمت خود را از اینجا و آنجا جمع کردم ...
والقمر۵۹
🖤- •|والقمر۵۹
رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان
رأفت برند حالت آن داغ دیده را
یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
وان یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
آن دیگری برو بفشاند گلاب و شهد
تا تقویت کند دل محنت کشیده را
یک جمع دعوتش به گل و بوستان کند
تا برکنندش از دل، خارِ خلیده را
جمع دگر برای تسلای او دهند
شرح سیاهکاری چرخِ خمیده را
القصّه! هر کسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبتِ بر وی رسیده را
آیا که داد تسلیت خاطرِ حسین
چون دید نعش اکبر در خون تپیده را؟
آیا که غمگساری و اندُه بری نمود
لیلای داغ دیدۀ زحمت کشیده را؟
بعد از پسر، دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانۀ مرغ پریده را
•|والقمر۵۹