20.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀سخنان شنیدنی شهید حاج قاسم سلیمانی در مراسمی که شهید زاهدی نیز حضور داشت و اشک میریخت
💔روایت اخیر رهبر انقلاب از شوق شهادت شهیدانی از قبیل شهید زاهدی، رحیمی:
اینها کسانی بودند که یک عمر دنبال شهادت دویدند؛ خدا به آنها این اُجرت را داد به خاطر جهادشان؛ خوشا به حالشان!
#رفیق_شهید
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
🥀تبسم شیرین در قبر
❤️🔥وقتی صلوات مردمی که برای تشییع پیکر محمدرضا دیرینه حقیقی آمده بودند تمام شد، پیکر شهید را درون قبر گذاشتند. لحظاتی بعد محمدرضا آرام تر از همیشه، درون قبر خوابیده بود. تا این لحظه همه چیز روال عادی خود را طی می کرد. اما هنوز فرازهای اول تلقین تمام نشده بود که عموی شهید فریاد زد: «الله اکبر! شهید می خندد!»
💔او که خم شده بود تا برای آخرین بار چهره پاک، آرام و نورانی محمد رضا را ببیند، متوجه شده بود كه لب های محمد رضا در حال تکان خوردن است و دو لب او که به هم قفل و کاملاً بسته شده بود، در حال باز شدن و جدا شدن است و دندان های محمدرضا یکی پس از دیگری در حال نمایان و ظاهرشدن است و گونه های او گل انداخت.
❤️🔥پدر و مادر شهید را خبر کردند. آن ها هم آمدند و به چهره پاک فرزند دلبندشان نگریستند. اشک شوق از دیدن چنین منظره ای به یک باره، بار غم و رنج فراق محمدرضا را از دل آن ها بیرون آورد. مادرش فریاد زد: «بگذارید همه بیایند و این کرامت الهی را ببینند»
💔تمام کسانی که برای تشییع پیکر شهید به
بهشت آباد اهواز آمده بودند، یکی پس از دیگری بالای قبر محمدرضا آمده و لبخند زیبای او را به چشم دیدند. روی قبر را پوشاندند، در حالی که دیگر آن لب ها بسته نشد و تبسم شیرین و لب های باز شده شهید باقی بود.
❤️🔥این سخن شهید درباره تبسم لحظه تدفین است که پس از شهادت، در خواب به مادر می گوید: مادرم! آنچه را که شما فکر می کنید در دنیا و آخرت بهتر از آن نیست، مشاهده کردم!
✍🏻خاطره ای به یاد شهید معزز محمدرضا دیرینه حقیقی
#رفیق_شهید
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
💔بخوان دعای فرج را؛ دعا اثر دارد...
#دعای_الهی_عظم_البلاء 🥀
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🤲🏻
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
❤بسم رب الشهدا والصدیقین❤
مجموعه ای ازایده های ناب وخوب برای تولد #شهید_ابراهیم_هادی در روز اول اردیبهشت
۱. روز تولد تا میتونید با شهید صحبت کنید.
براش نامه بنویسید...براش نماز بخونید...
هرکار خیری انجام می دید ثوابشو به
شهید هدیه کنید......خواسته هاتونو
حاجاتتونو بهش بگید وازش بخواید که
حتماکمک تون کنه که میکنه😍😊
2_یکی از نذرهای خیلی مجرب برای
شهید هادی که خیلیا حاجت گرفتن
هدیه 1000 صلوات به شهید هادی
وشهید سعید سامانلو هست.......
حتمااینو امتحان کنید
3_درشبکه های اجتماعی،گروه ها
و کانال ها از شهید بگید...از زندگی
نامه اش از عنایت هاش......برای
مردم بگین ... دیگرانو با شهید آشنا
کنید درفضای حقیقی هم همین طور
و مطمئن باشید که اگر یک نفر به
واسطه ی شما باشهید آشنا و وصل
شه خیر کثیری نصیب شما میشه
وعنایت خاصش شامل حالتون😍
4_اگر امکانشو دارید روز تولد یه سفره
ی کوچیک تو منزل تون بذارید عکس
چند تا شهید.... و بذارید و برای شهید
هادی قرآن دعا یا هرچیزی که دوست
دارید بخونید و بهش توسل کنید اگر
دوست داشتید به دوستانتون هم بگید ...
مطمئن باشید شهید به مجلس تون
حضور پیدا میکنه وبرای تک تک تون
دعای خیرمیکنه
5_روز تولد میتونید به نیت شهید
نذری بدید...از یه شکلات ک تو
محل کار میتونید پخش کنید گرفته
تا حتی نذر لبخند به کودکان😍😊
غذای مورد علاقه ی شهید،الویه هست
میتونید الویه درست کنید تومنزل تون
میل کنید وبه خانوادتون بگید این به
نیت شهید هادی هست و اگر شرایط و امکانشو داشتید میتونید برای یکی
دوتا از همسایه هاتونم ببرید و بگید
که به نیت شهید هادیِ☺️
6_ راستی سوره الرحمن سوره مورد
علاقه ی شهید هادی بوده میتونید
روزتولدش این سوره رو بخونید وبه
شهید هدیه کنید☺️
درپایان باید بگم این ایده ها رو مهم
نیست چندتاشو اما حتی اگه یکیشو
اجرا میکنید خلوص نیت شما مهمه
وارتباط دلی تون باشهید...پس سخت
نگیرید و فقط دلتونو وصلش کنید که
ان شاءالله خیرش بهتون برسه😍
اگر خوشتون اومد برای نویسنده
این متن دعا کنید 🤲☺️☺️
#ارسالی_مخاطب
🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️"بسم رب شهدا"
💚یه سلام از راه دور به حضرت ارباب...
🥀به نیابت از شهید
محمدحسین یوسفالهی
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
#عروج_عاشقانه
🥀«۱ اردیبهشت ماه»
🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹
💔 شهید قدمی از نیروهای مرزبانی کردستان که در سن ۲۰ سالگی حین مأموریت در مرز بسطام مابین سقز و بانه بر اثر واژگونی خودرو به شهادت رسید و پیکر ایشان در قروه به خاک سپرده شد.
♦️هدیه به روح شهید بزرگوار سجاد قدمی «صلوات»
#شهید_امنیت
🥀 @yaade_shohadaa
🍂لَبَّیکیاعباس(ع)
🥀جانبازِ شهید «سردار علی طاهری»
💔شهید سردار علی طاهری سوم مهر ماه سال ۱۳۴۱ در زنجان متولد شد و با عضویت در بسیج و حضور در جبهههای حق علیه باطل سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ در منطقه کوشک قطع نخاع و به درجه رفیع جانبازی نائل شد.
این شهید پس از تحمل ۴۱ سال درد و رنج جانبازی دعوت حق را لبیک گفت و به جمع همرزمان شهید خود پیوست و در قطعه شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.
♦️تلاوت «آیه الکرسی» هدیه به جانبازِ شهید «سردار علی طاهری»
#جانبازان_شهید
#سیزدهمینچلهتوسلبهشهدا
#روز یازدهم
🥀 @yaade_shohadaa
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_سی_و_چهارم
💠 چانهام روی دستش میلرزید و میدید از این #معجزه جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و #عاشقانه به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس! چه بلایی سرت اومده؟» و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمیخواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه میزدم و او زیر لب #حضرت_زهرا (سلاماللهعلیها) را صدا میزد.
هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست.
💠 هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و میدیدم از #غیرت مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانهاش میلرزد. اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمیشد که با اشک چشمانم التماسش میکردم و او از بلایی که میترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروختهتر میشد.
میدیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمیکند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» و میدانست موبایلش دست عدنان مانده که خون #غیرت در نگاهش پاشید، نفسهایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیدهام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :«قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!»
💠 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل #امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :«مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) امانت سپردی؟ بهخدا فقط یه قدم مونده بود...»
از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم میکرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :«زخمی بود، #داعشیها داشتن فرار میکردن و نمیخواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!»
💠 و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکمتر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد :«دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست #امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بودی و میدونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!»
و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :«حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفاتشون شناسایی نشه!»
💠 و من میخواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که #عاشقانه نجوا کردم :«عباس برامون یه #نارنجک اورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمیذاشتم دستش بهم برسه...» که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد :«هیچی نگو نرجس!»
میدیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لالههای #دلتنگی را در نگاهش میدیدم و فرصت عاشقانهمان فراخ نبود که یکی از رزمندهها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد.
💠 رزمنده با تعجب به من نگاه میکرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از #فرماندهان بودند که همه با عجله به سمتشان میرفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند.
با پشت دستم اشکهایم را پاک میکردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش میرفت و دیدم یکی از فرماندهها را در آغوش کشید.
💠 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای #نورانی او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم میداد که نقش غم از قلبم رفت.
پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیهای دور گردنش و بیدریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و میبوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت.
💠 ظاهراً دریای #آرامش این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :«معبر اصلی به سمت شهر باز شده!»
ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر ردّ نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرماندهای سینه سپر کرد :«#حاج_قاسم بود!»
💠 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم #آمرلی در همه روزهای #محاصره را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمندهها مثل پروانه دورش میچرخند و او با همان حالت دلربایش میخندد...
ادامه دارد...
✍️نویسنده: فاطمه ولینژاد
🥀 @yaade_shohadaa