#سلام_امام_زمانم❤️
صبـح
همچـنان جـــای
خـــالیات را نشانــمان
مـیدهــد،
سـلام
حاضــرتــرین
غـایــــب زمیـــــن..
🌻الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج🌻
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
زمیـ🌎ـن...
همچو #قفس مـۍماند...
بعضۍها آفـریـده مۍشوند
براے #پرواز... 🕊
#صبحتون_شهدایے✋🏻
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
31.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
⚡️همه اونایی که دلتنگ بین الحرمین هستند دیدن این کلیپ جذااااااب رو از دست ندن.
میلاد باسعادت سالار و سرور شهیدان #امام_حسین علیه السلام رو خدمت همه شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنیم🌺🌺
احساس قشنگتون رو بافوروارد این کلیپ با دوستانتون به اشتراک بگذارید.
التماس دعا
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
1_2372151.mp3
11.92M
♥️•﷽•♥️
🇮🇷 میلاد #امام_حسین (ع) مبارک
🇮🇷 #روز_پاسدار و روز جانباز مبارک
❤️ ترانه حماسی و بسیار زیبا
❤️ گردان
🎤 حامد زمانی
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم1
قسمت شصت و دوم
حاجات مردم و نعمت خدا🌹
🗣 دوستان شهید
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#سلام_بر_ابراهیم1
#قسمت_شصت_و_دوم
💫همراه ابراهيم بودم. با موتور از مسيری تقريبا دور به سمت خانه بر می گشتيم.
💫پيرمردی به همراه خانواده اش كنار خيابان ايستاده بود. جلوی ما دست تکان داد و من ايستادم. آدرس جائی را پرسيد. بعد از شنيدن جواب، شروع کرد از مشکلاتش گفت. به قيافه اش نمی آمد که معتاد يا گدا باشد.
💫ابراهيم هم پياده شد و جيب های شلوارش را گشت ولی چيزی نداشت.
به من گفت: امير، چيزی همرات داری؟!
💫من هم جيب هايم را گشتم ولی به طور اتفاقی هيچ پولی همراهم نبود.
💫ابراهيم گفت: تو رو خدا باز هم ببين.
💫 من هم گشتم ولی چيزی همراهم نبود.
💫از آن پيرمرد عذرخواهی کرديم و به راهمان ادامه داديم.
💫بين راه از آينه موتور، ابراهيم را می ديدم اشک می ريخت!
💫هوا سرد نبود که به اين خاطر آب از چشمانش جاری شود، برای همين آمدم کنار خيابان. با تعجب گفتم: ابرام جون، داری گريه می کنی؟!
💫صورتش را پاک کرد. گفت: ما نتوانستيم به يک انسان که محتاج بود کمک کنيم.
💫گفتم: خُب پول نداشتيم، اين که گناه نداره.
💫گفت: می دانم، ولی دلم خيلی برايش سوخت توفيق نداشتيم کمکش کنيم.
💫کمی مکث کردم و چيزی نگفتم. بعد به راه ادامه دادم اما خيلی به صفای درون و حال ابراهيم غبطه می خوردم.
💫فردای آن روز ابراهيم را ديدم. می گفت: ديگر هيچ وقت بدون پول از خانه بيرون نمی آيم تا شبيه ماجرای ديروز تکرار نشود.
💫رسیدگی ابراهیم به مشکلات مردم مرا به یاد حدیث زیبای حضرت سیدالشهدا (ع) انداخت که می فرمایند: حاجات مردم به سوی شما از نعمت های خدا بر شماست در ادای آن کوتاهی نکنید که این نعمت در معرض زوال و نابودی است.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
💫اواخر مجروحيت ابراهيم بود. زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: ماشينت رو امروز استفاده می کنی!؟
💫گفتم: نه، همينطور جلوی خانه افتاده.
💫بعد هم آمد و ماشين را گرفت و گفت: تا عصر بر می گردم.
💫عصر بود که ماشين را آورد. پرسيدم: کجا می خواستی بری!؟
💫گفت: هيچی، مسافرکشی کردم!
💫با خنده گفتم: شوخی می کنی!؟
💫گفت: نه، حالا هم اگه کاری نداری پاشو بريم، چند جا کار داريم.
💫خواستم بروم داخل خانه. گفت: اگر چيزی در خانه داريد که استفاده نمی کنی مثل برنج و روغن با خودت بياور.
💫رفتم مقداری برنج و روغن آوردم. بعد هم رفتيم جلوی يک فروشگاه.
💫 ابراهيم مقداری گوشت، مرغ و.. خريد و آمد سوار شد.
💫از پول خُردهائی که به فروشنده می داد فهميدم همان پول های مسافرکشی است.
💫بعد با هم رفتيم جنوب شهر، به خانه چند نفر سر زديم. من آنها را نمی شناختم.
💫ابراهيم در می زد، وسائل را تحويل می داد و می گفت: ما از جبهه آمده ايم، اينها سهميه شماست!
💫ابراهيم طوری حرف می زد که طرف مقابل اصلاً احساس شرمندگی نکند. اصلاً هم خودش را مطرح نمی کرد.
💫بعدها فهميدم خانه هايی که رفتيم، منزل چند نفر از بچه های رزمنده بود. مرد خانواده آنها در جبهه حضور داشت. برای همين ابراهيم به آنها رسيدگی می کرد.
💫کارهای او مرا به یاد سخن امام صادق (ع) انداخت که می فرماید: سعی کردن در برآوردن حاجت مسلمان بهتر از هفتاد بار طواف دور خانه خداست و باعث در امان بودن در قیامت می شود.
💫اين حديث نورانی چراغ راه زندگی ابراهيم بود. او تمام تلاش خود را در جهت حل مشكلات مردم به كار می بست.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
💫دوران دبيرستان بود. ابراهيم عصرها در بازار مشغول به کار می شد و برای خودش درآمد داشت.
💫متوجه شد يکی از همسايه ها مشکل مالی شديدی دارد. آنها علی رغم از دست دادن مرد خانواده، کسی را برای تأمين هزينه ها نداشتند.
💫ابراهيم به كسی چيزی نگفت. هر ماه وقتی حقوق می گرفت، بيشترِ هزينه آن خانواده را تأمين می کرد!
💫هر وقت در خانه زياد غذا پخته می شد، حتما برای آن خانواده می فرستاد.
💫اين ماجرا تا سال ها و تا زمان شهادت ابراهيم ادامه داشت و تقريبا کسی به جز مادرش از آن اطلاعی نداشت.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
💫شخصی به سراغ ابراهيم آمده بود. قبلاً آبدارچی بوده و حالا بيکار شده بود. تقاضای کمک مالی داشت.
💫ابراهيم به جای کمک مالی، با مراجعه به چند نفر از دوستان شغل مناسبی را برای او مهيا کرد.
💫او برای حل مشکل مردم هر کاری که می توانست انجام می داد اگر هم خودش نمی توانست به سراغ دوستانش می رفت از آنها کمک می گرفت.
💫اما در اين کار يک موضوع را رعايت می کرد با کمک کردن به افراد، گداپروری نکند.
💫 ابراهيم هميشه به دوستانش می گفت: قبل از اينکه آدم محتاج به شما رو بياندازد و دستش را دراز كند شما مشكلش را بر طرف کنيد.
💫او هر يک از رفقا که گرفتاری داشت يا هر کسی را حدس می زد مشکل مالی داشته باشد کمک می کرد. آن هم مخفيانه، قبل از اينکه طرف مقابل حرفی بزند.
💫بعد می گفت: من فعلاً احتياجي ندارم. اين را هم به شما قرض می دهم هر وقت داشتی برگردان اين پول قرض الحسنه است.
#ادامه👇👇👇
#ادامه👇👇👇
💫ابراهيم هيچ حسابی روی اين پول ها نمی کرد.
💫او در اين کمک ها به آبروی افراد خيلی توجه می کرد. هميشه طوری برخورد می کرد که طرف مقابل شرمنده نشود.
💫بزرگان دين توصيه می کنند برای رفع مشکلات خودتان، تا می توانيد مشکل مردم را حل کنيد.
💫همچنين توصيه می کنند تا می توانيد به مردم اطعام کنيد و اينگونه بسياری از گرفتاری هايتان را بر طرف سازيد.
💫غروب ماه رمضان بود. ابراهيم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسی يک قابلمه از من گرفت! بعد داخل کله پزی رفت.
💫به دنبالش آمدم و گفتم: ابرام جون کله پاچه برای افطاری! عجب حالی ميده؟!
💫گفت: راست ميگی، ولی برای من نيست.
💫يک دست کامل کله پاچه و چند تا نان سنگک گرفت. وقتی بيرون آمد ايرج با موتور رسيد. ابراهيم هم سوار شد و خداحافظی کرد.
💫با خودم گفتم: لابد چند تا رفيق جمع شدند و با هم افطاری می خورند. از اينکه به من تعارف هم نکرد ناراحت شدم.
💫فردای آن روز ايرج را ديدم و پرسيدم: ديروز کجا رفتيد!؟
💫گفت: پشت پارک چهل تن، انتهای کوچه منزل کوچکی بود که در زديم و کله پاچه را به آنها داديم.
💫چند تا بچه و پيرمردی که دم در آمدند خيلی تشکر کردند. ابراهيم را کامل می شناختند. آنها خانوادهای بسيار مستحق بودند.
💫بعد هم ابراهيم را رساندم خانه شان.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
💫بيست وشش سال از شهادت ابراهيم گذشت. در عالم رويا ابراهيم را ديدم. سوار بر يک خودرو نظامی به تهران آمده بود!
💫از شوق نمی دانستم چه كنم. چهره ابراهيم بسيار نورانی بود. جلو رفتم و همديگر را در آغوش گرفتيم.
💫 از خوشحالی فرياد می زدم و می گفتم: بچه ها بيائيد، آقا ابراهيم برگشته!
💫ابراهيم گفت: بيا سوار شو، خيلی كار داريم.
💫به همراه هم به كنار يک ساختمان مرتفع رفتيم. مهندسين و صاحب ساختمان همگی با آقا ابراهيم سلام و احوالپرسی كردند. همه او را خوب می شناختند.
💫ابراهيم رو به صاحب ساختمان كرد و گفت: من آمده ام سفارش اين آقا سيد را بكنم يكی از اين واحدها را به نامش كن. 💫بعد شخصی كه دورتر از ما ايستاده بود را نشان داد.
💫صاحب ساختمان گفت: آقا ابرام، اين بابا نه پول داره نه ميتونه وام بگيره من چه جوری يک واحد به او بدم؟!
💫من هم حرفش را تأييد كردم و گفتم: ابرام جون، دوران اين كارها تموم شد، الان همه اسكناس رو می شناسند!
💫ابراهيم نگاه معنی داری به من كرد
و گفت: من اگر برگشتم به خاطر اين بود كه مشكل چند نفر مثل ايشان را حل كنم، و گرنه من اينجا كاری ندارم!
💫بعد به سمت ماشين حركت كرد.
💫من هم به دنبالش راه افتادم كه يكدفعه تلفن همراه من به صدا درآمد و از خواب پريدم!
#پایان
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#شهیدمحمدبهشتۍ
#پاسداران...
اگاهانہانتخابمۍڪنند
شجـاعـــــانہمۍجنگند
غریبانہزندگۍمۍڪنند
مظلومانہشهیدمۍشوند
وبۍشرمانہتوهینمۍشوند..
#پاسدارانعزیزروزتونمبارڪ
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥بشارت بزرگ😍
نشرحداکثری
🆔👇👇👇
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
مداحی آنلاین - سیاه چشم و کشیده ابرو - مطیعی.mp3
4.94M
🌸 #میلاد_حضرت_ابوالفضل(ع)
💐سیاه چشم و کشیده ابرو
💐به قبله مایل ابوالفضائل
🎤 #میثم_مطیعی
👏 #سرود
👌فوق زیبا
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی