eitaa logo
یاران ابراهیم
153 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
900 ویدیو
12 فایل
پویش مردمی یزد "شهید ابراهیم هادی" لینک کانال در ایتا https://eitaa.com/joinchat/821886993C550554dc20 در تلگرام https://t.me/joinchat/AAAAAFW1DKO9yh9tSu07Qg در واتساپ https://chat.whatsapp.com/HDqV1SiVL6WHbg1XeBermX
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ صبـح همچـنان جـــای خـــالی‌ات را نشانــمان مـی‌دهــد، سـلام حاضــرتــرین غـایــــب زمیـــــن.. 🌻الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج🌻 @yarane_ebrahim_yazd
‌ ‌زمیـ🌎ـن... همچو ‌مـۍ‌ماند... بعضۍ‌ها آفـریـده مۍ‌شوند براے ... 🕊 ✋🏻 @yarane_ebrahim_yazd
31.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 ⚡️همه اونایی که دلتنگ بین الحرمین هستند دیدن این کلیپ جذااااااب رو از دست ندن. میلاد باسعادت سالار و سرور شهیدان علیه السلام رو خدمت همه شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنیم🌺🌺 احساس قشنگتون رو بافوروارد این کلیپ با دوستانتون به اشتراک بگذارید. التماس دعا @yarane_ebrahim_yazd
1_2372151.mp3
11.92M
♥️•﷽•♥️ 🇮🇷 میلاد (ع) مبارک‌ 🇮🇷 و روز جانباز مبارک ❤️ ترانه حماسی و بسیار زیبا ❤️ گردان 🎤 حامد زمانی @yarane_ebrahim_yazd
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت شصت و دوم حاجات مردم و نعمت خدا🌹 🗣 دوستان شهید @yarane_ebrahim_yazd
💫همراه ابراهيم بودم. با موتور از مسيری تقريبا دور به سمت خانه بر می گشتيم. 💫پيرمردی به همراه خانواده اش كنار خيابان ايستاده بود. جلوی ما دست تکان داد و من ايستادم. آدرس جائی را پرسيد. بعد از شنيدن جواب، شروع کرد از مشکلاتش گفت. به قيافه اش نمی آمد که معتاد يا گدا باشد. 💫ابراهيم هم پياده شد و جيب های شلوارش را گشت ولی چيزی نداشت. به من گفت: امير، چيزی همرات داری؟! 💫من هم جيب هايم را گشتم ولی به طور اتفاقی هيچ پولی همراهم نبود. 💫ابراهيم گفت: تو رو خدا باز هم ببين. 💫 من هم گشتم ولی چيزی همراهم نبود. 💫از آن پيرمرد عذرخواهی کرديم و به راهمان ادامه داديم. 💫بين راه از آينه موتور، ابراهيم را می ديدم اشک می ريخت! 💫هوا سرد نبود که به اين خاطر آب از چشمانش جاری شود، برای همين آمدم کنار خيابان. با تعجب گفتم: ابرام جون، داری گريه می کنی؟! 💫صورتش را پاک کرد. گفت: ما نتوانستيم به يک انسان که محتاج بود کمک کنيم. 💫گفتم: خُب پول نداشتيم، اين که گناه نداره. 💫گفت: می دانم، ولی دلم خيلی برايش سوخت توفيق نداشتيم کمکش کنيم. 💫کمی مکث کردم و چيزی نگفتم. بعد به راه ادامه دادم اما خيلی به صفای درون و حال ابراهيم غبطه می خوردم. 💫فردای آن روز ابراهيم را ديدم. می گفت: ديگر هيچ وقت بدون پول از خانه بيرون نمی آيم تا شبيه ماجرای ديروز تکرار نشود. 💫رسیدگی ابراهیم به مشکلات مردم مرا به یاد حدیث زیبای حضرت سیدالشهدا (ع) انداخت که می فرمایند: حاجات مردم به سوی شما از نعمت های خدا بر شماست در ادای آن کوتاهی نکنید که این نعمت در معرض زوال و نابودی است. 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 💫اواخر مجروحيت ابراهيم بود. زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: ماشينت رو امروز استفاده می کنی!؟ 💫گفتم: نه، همينطور جلوی خانه افتاده. 💫بعد هم آمد و ماشين را گرفت و گفت: تا عصر بر می گردم. 💫عصر بود که ماشين را آورد. پرسيدم: کجا می خواستی بری!؟ 💫گفت: هيچی، مسافرکشی کردم! 💫با خنده گفتم: شوخی می کنی!؟ 💫گفت: نه، حالا هم اگه کاری نداری پاشو بريم، چند جا کار داريم. 💫خواستم بروم داخل خانه. گفت: اگر چيزی در خانه داريد که استفاده نمی کنی مثل برنج و روغن با خودت بياور. 💫رفتم مقداری برنج و روغن آوردم. بعد هم رفتيم جلوی يک فروشگاه. 💫 ابراهيم مقداری گوشت، مرغ و.. خريد و آمد سوار شد. 💫از پول خُردهائی که به فروشنده می داد فهميدم همان پول های مسافرکشی است. 💫بعد با هم رفتيم جنوب شهر، به خانه چند نفر سر زديم. من آنها را نمی شناختم. 💫ابراهيم در می زد، وسائل را تحويل می داد و می گفت: ما از جبهه آمده ايم، اينها سهميه شماست! 💫ابراهيم طوری حرف می زد که طرف مقابل اصلاً احساس شرمندگی نکند. اصلاً هم خودش را مطرح نمی کرد. 💫بعدها فهميدم خانه هايی که رفتيم، منزل چند نفر از بچه های رزمنده بود. مرد خانواده آنها در جبهه حضور داشت. برای همين ابراهيم به آنها رسيدگی می کرد. 💫کارهای او مرا به یاد سخن امام صادق (ع) انداخت که می فرماید: سعی کردن در برآوردن حاجت مسلمان بهتر از هفتاد بار طواف دور خانه خداست و باعث در امان بودن در قیامت می شود. 💫اين حديث نورانی چراغ راه زندگی ابراهيم بود. او تمام تلاش خود را در جهت حل مشكلات مردم به كار می بست. 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 💫دوران دبيرستان بود. ابراهيم عصرها در بازار مشغول به کار می شد و برای خودش درآمد داشت. 💫متوجه شد يکی از همسايه ها مشکل مالی شديدی دارد. آنها علی رغم از دست دادن مرد خانواده، کسی را برای تأمين هزينه ها نداشتند. 💫ابراهيم به كسی چيزی نگفت. هر ماه وقتی حقوق می گرفت، بيشترِ هزينه آن خانواده را تأمين می کرد! 💫هر وقت در خانه زياد غذا پخته می شد، حتما برای آن خانواده می فرستاد. 💫اين ماجرا تا سال ها و تا زمان شهادت ابراهيم ادامه داشت و تقريبا کسی به جز مادرش از آن اطلاعی نداشت. 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 💫شخصی به سراغ ابراهيم آمده بود. قبلاً آبدارچی بوده و حالا بيکار شده بود. تقاضای کمک مالی داشت. 💫ابراهيم به جای کمک مالی، با مراجعه به چند نفر از دوستان شغل مناسبی را برای او مهيا کرد. 💫او برای حل مشکل مردم هر کاری که می توانست انجام می داد اگر هم خودش نمی توانست به سراغ دوستانش می رفت از آنها کمک می گرفت. 💫اما در اين کار يک موضوع را رعايت می کرد با کمک کردن به افراد، گداپروری نکند. 💫 ابراهيم هميشه به دوستانش می گفت: قبل از اينکه آدم محتاج به شما رو بياندازد و دستش را دراز كند شما مشكلش را بر طرف کنيد. 💫او هر يک از رفقا که گرفتاری داشت يا هر کسی را حدس می زد مشکل مالی داشته باشد کمک می کرد. آن هم مخفيانه، قبل از اينکه طرف مقابل حرفی بزند. 💫بعد می گفت: من فعلاً احتياجي ندارم. اين را هم به شما قرض می دهم هر وقت داشتی برگردان اين پول قرض الحسنه است. 👇👇👇
👇👇👇 💫ابراهيم هيچ حسابی روی اين پول ها نمی کرد. 💫او در اين کمک ها به آبروی افراد خيلی توجه می کرد. هميشه طوری برخورد می کرد که طرف مقابل شرمنده نشود. 💫بزرگان دين توصيه می کنند برای رفع مشکلات خودتان، تا می توانيد مشکل مردم را حل کنيد. 💫همچنين توصيه می کنند تا می توانيد به مردم اطعام کنيد و اينگونه بسياری از گرفتاری هايتان را بر طرف سازيد. 💫غروب ماه رمضان بود. ابراهيم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسی يک قابلمه از من گرفت! بعد داخل کله پزی رفت. 💫به دنبالش آمدم و گفتم: ابرام جون کله پاچه برای افطاری! عجب حالی ميده؟! 💫گفت: راست ميگی، ولی برای من نيست. 💫يک دست کامل کله پاچه و چند تا نان سنگک گرفت. وقتی بيرون آمد ايرج با موتور رسيد. ابراهيم هم سوار شد و خداحافظی کرد. 💫با خودم گفتم: لابد چند تا رفيق جمع شدند و با هم افطاری می خورند. از اينکه به من تعارف هم نکرد ناراحت شدم. 💫فردای آن روز ايرج را ديدم و پرسيدم: ديروز کجا رفتيد!؟ 💫گفت: پشت پارک چهل تن، انتهای کوچه منزل کوچکی بود که در زديم و کله پاچه را به آنها داديم. 💫چند تا بچه و پيرمردی که دم در آمدند خيلی تشکر کردند. ابراهيم را کامل می شناختند. آنها خانوادهای بسيار مستحق بودند. 💫بعد هم ابراهيم را رساندم خانه شان. 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 💫بيست وشش سال از شهادت ابراهيم گذشت. در عالم رويا ابراهيم را ديدم. سوار بر يک خودرو نظامی به تهران آمده بود! 💫از شوق نمی دانستم چه كنم. چهره ابراهيم بسيار نورانی بود. جلو رفتم و همديگر را در آغوش گرفتيم. 💫 از خوشحالی فرياد می زدم و می گفتم: بچه ها بيائيد، آقا ابراهيم برگشته! 💫ابراهيم گفت: بيا سوار شو، خيلی كار داريم. 💫به همراه هم به كنار يک ساختمان مرتفع رفتيم. مهندسين و صاحب ساختمان همگی با آقا ابراهيم سلام و احوالپرسی كردند. همه او را خوب می شناختند. 💫ابراهيم رو به صاحب ساختمان كرد و گفت: من آمده ام سفارش اين آقا سيد را بكنم يكی از اين واحدها را به نامش كن. 💫بعد شخصی كه دورتر از ما ايستاده بود را نشان داد. 💫صاحب ساختمان گفت: آقا ابرام، اين بابا نه پول داره نه ميتونه وام بگيره من چه جوری يک واحد به او بدم؟! 💫من هم حرفش را تأييد كردم و گفتم: ابرام جون، دوران اين كارها تموم شد، الان همه اسكناس رو می شناسند! 💫ابراهيم نگاه معنی داری به من كرد و گفت: من اگر برگشتم به خاطر اين بود كه مشكل چند نفر مثل ايشان را حل كنم، و گرنه من اينجا كاری ندارم! 💫بعد به سمت ماشين حركت كرد. 💫من هم به دنبالش راه افتادم كه يكدفعه تلفن همراه من به صدا درآمد و از خواب پريدم! @yarane_ebrahim_yazd
... اگاهانہ‌انتخاب‌مۍڪنند شجـاعـــــانہ‌مۍجنگند غریبانہ‌زندگۍمۍڪنند مظلومانہ‌شهیدمۍشوند وبۍشرمانہ‌توهین‌مۍشوند.. @yarane_ebrahim_yazd
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا