eitaa logo
دختران چادری🌹 ''🇵🇸
185 دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
37 فایل
نظرات ناشناس شما https://harfeto.timefriend.net/16312864479249 مدیر اصلی کانال @ftop86 جهت تبادل @Jgdfvhohttps (فقط کانال مذهبی پذیرفته می‌شود) جهت ادمین شدن @ZZ8899 همسایه‌‌ کانال🌸🌸 @Khaharaneh_Chadoory1400
مشاهده در ایتا
دانلود
📿~📿رمان-ایمان-عشق-شهادت📿~📿 •بسم رب شهدا• ^فصل اول ^ من: بچه ها می دونید از وقتی که با شما ها اشنا شدم مهرتون به دلم خیلی نشسته حس میکنم شما چادریا از ما بیحجابا خوشبخت ترن انگار عشق به خانوادتون بیشتره همیشه کنار همید توی غما و شادیا ...ببخشیدا اما من یه جورایی که.... که بهتره بگم خیلی... خیلی به شما چادریا و مذهبی ها حسودیم میشه.... سرمو انداختم پایین از شکل فاطمه و زهرا معلوم بود که دارن بادقت به حرفام گوش میدن بنابراین ادامه دادم من: همیشه خدا مذهبیا و با حجابارو دوست داره چون هر لحظه کنارشونه و بهشون هم محبت میکنه و هم کمکشون میکنه ولی من چند بار از خدا کمک خواستم البته اینم بگم من از بچگیم خدا رو نمی شناختم اما دوران دبستانم معلم قران و دینی مون درموردش صحبت میکردن از خوبی هاش میگفتن از مهربونی هاش میگفتن... یه روز از خدا یه چیزی خواستم اما اون اتفاق نیوفتاد و این شد که من هم با خدا قهر کردم شاید کار بچه گانه ای باشه ولی من نه دیگه باهاش حرف زدم و نه دیگه ازش چیزی خواستم چون اون خواسته ی منو برا ورده نکرد درآنی دیدم که صورتم خیسه فاطمه با مهربانی گفت: خوب زینب جان شاید به صلاحت نبوده یا... اصلا البته ببخشید فضولی میکنما ولی میشه بگی به خدا چی گفتی و ازش چی خواستی؟ من: خوب... خوب راستش... من من گفتم که از این دنیا خسته شدم ودلم میخواست بمیرم فاطمه : بمیری؟ میشه برام واضح تر صحبت کنی من: خوب بزار از اولش بگم نفسی کشیدم وگفتم : من یه زندگی که خیلی باشما متفاوته رو داشتم و همیشه برای خودم مرگ رو میخواستم خونه ی ما عین جهنمه یعنی همش دعوا همش زور همش بی محبتی همه و همه ی اینا برای من یه درد بزرگی بود که هیچکس نمی تونست درمانش کنه من همیشه با پدر مادرم دعوا و بحث سر هر چیزی که بگی داشتیم و مخصوصا بی محبتیشون که وقتی به اینا فکر میکنم قلبم به درد میاد هنوزم که هنوزه همینجوره و البته بعد اون خودکشی که کردم... زهرا و فاطمه با گفتن حرف اخرم باترس و تعجب گفتن : خودکشی وبا این حرفشون ادامه صحبت های من نصفه موند من: اره.... بعد از خودکشی که کردم خیلی کاری باهام ندارن یعنی هرکسی میره و میاد چه نصف شب باشه و چه صبح زود باشه کاری بهم دیگه نداره.... من ۱۸ سالم بود که این اتفاق افتاد... از بی محبتی و زور گفتن و دعوا هاشون خسته شده بودم یه روز که بلند شدم دیدم چنتا خدمتکار اومدن و دارن خونه رو گرد گیری و تمیز میکنن خیلی تعجب کرده بودم ۵تا خدمتکار برای چی اومدن و دارن خونه یه مارو این جوری تمیز میکنن اخه ما وقتایی که میخواستیم مهمونی بگیریم ویا مهمون بیاد خونمون چنتا خدمتکار میو وردیم توی همین فکرا بودم که دیدم هما خانم که مامانم هستش به خدمتکارا می گفت: زود باشید خوب اینجارو تمیز کنید یکی دوساعت دیگه مهمونا میرسن .... ادامه دارد ...... ❌کپی حرام است❌ نویسنده : یازینب✍ دختران چادری 🌹 @DokhtaranehChadoory لینک 👆👆
📿~📿رمان-ایمان-عشق-شهادت📿~📿 •بسم رب شهدا• ^فصل اول ^ ☆سھ ساݪ پیش☆ مهمون .. مهمون برای چی میخواد بیاد اصلا کی هست چرا هیچی بهم نگفتن توی فکر های گیج کنندم بودم که صدای مامان اومد مامان: بیتا چرا مثل مجسمه اینجا وایسادی برو صبحانه تو بخور بگو معصومه خانم برات اماده کنه توی اشپز خانه س بعدم برو لباسات رو بپوش به یکی از خدمتکارا گفتم برات اتو کنه ... من : کی قراره بیاد... اصلا چرا به من نگفتید مامان: قراره یکی از دوستای علی «بابام» با خانوادش بیان اینجا من : کی هست مامان : می بینیشون من : بگو کیه اگه نگی منم توی اتاق میمونم و نمیام بیرون مامان : انقد لجبازی نکن منم الان کلی کار دارم میبینی که هنوز اماده نشدم برو از معصومه خانم بپرس بهت میگه بدون هیچ حرفی به سمت اشپز خانه رفتم.... من : سلام معصومه جون با این حرفم در برگشت سمتم وبا خوشرویی همیشگیش گفت : سلام عزیزم بیدار شدی من: بله معصومه جون : بشین عزیزم تا برات صبحانه اماده کنم . روی صندلی میز نهار خوری نشستم کلی سوال توی زهنم بود وشروع کردم به پرسیدن سوالام من: معصومه جون اینا کین که دارن میان خونمون.... من میشناسمشون؟ معصومه جون همین طور که داشت برای من صبحانه اماده میکرد گفت: اره البته تا وقتی که ۱۴ سالت بود الان نمی دونم وقتی بگم کین یادت میاد یانه من: خوب بگین شاید یادم اومد معصومه جون: اقای ناصری یو یادته من: ناصری بزار فکرکنم هرچی فکر کردم چیزی به زهنم نیومد بنابراین گفتم : نه چیزی یادم نمیاد معصومه جون: خوب بزار برات توضیح بدم اقای ناصری با پدرت سهام دار یک شرکتن و مدیر اصلی اقای ناصریه تو وقتی ۸سالت بود این اتفاق افتاد و اونا اومدن خونتون و بعد هم خانواده ناصری با خانوادتون دوست شدن یه دختر ویه پسر دارن که دخترش غزل و پسرش کامرانه پسرش چهار سال ازت بزرگ تر بود توهم با پسرش جور بودی بازی میکردی اما با دخترش لج بودی دخترشم هم سن تو بود این خانواده تا شش سال با شما دوست بودن و پسرش بعد شش سال رفت خارج تا ادامه تحصیل بده سال بعدشم پدرو مادر و خواهرش رفتن خارج چون اقای ناصری هم اونجا شرکت داشت و دیگه کم میشد که بیان اینجا چند باریم فقط خودش میومد و چون بخاطر سهام وشرکت اولش توی ایران میومد و دوباره بعد از دوسه روز میرفت الان هم بعد سه سال اومدن تا ایران بمونن پدرت دیشب با مادرت میگفت و به منم گفتن که برای امروز همه چیز رو اماده کنم که قرار دوباره بیان البته اندفه با خانواده من: یه چیزای کوچیکی یادمه یکم فکر کردم که همه چیز یادم اومد من: اهان همون دختر لوسه یادش بخیر چقدر اذیتش کردم البته اونم خوب تلافی میکرد معصومه جون خندید وگفت: اره شما دوتارو به سختی از هم جدا میکردن هروقت اونا میو مدن توهم نقشه برای حرس دادن غزل خانم میکردی که اونم یه جور دیگه تلافی میکرد .... ادامه دارد ...... ❌کپی حرام است❌ نویسنده : یازینب✍ دختران چادری 🌹 @DokhtaranehChadoory لینک 👆👆
📿~📿رمان-ایمان-عشق-شهادت📿~📿 •بسم رب شهدا• ^فصل اول ^ با یاد یکی از خاطره هام خندیدم وگفتم: وای یادش بخیر مامان بابا ها رفتن خرید مارم خونه تنها گذاشتن فکنم ۱۱سالم بود بعد نقشه کشیدم تا حرس غزل رو در بیارم کامران رفت دست شویی منم برای اینکه اون نباشه و منم راحت کارم رو انجام بدم درو قفل کردم و رفتم توی اشپز خانه تخم مرغ و اردو رنگ بنفش و روغن باهم مخلوط کردم چون لباسشم سفید بود خوب رنگ روی لباسش اثر میکرد و البته خیلیم وسواسی بود دیدم روی مبلی که پشت به اشپز خانه س نشسته سرشم بادقت کرده توی گوشی و داره چیزی میخونه منم با ظرفی که پر کرده بودم رفتم سمتش و همرو ریختم روش بعد بلند شد و جیغ جیغ کرد و به سمتم حمله کرد از توی اشپزخانه اردو رنگو گرفت دستش و دوید دنبالم من فرار اون به دنبالم از اون طرف کامران هم در میزدم داد میزد که با شنیدن صدامون هی میگفت بچه ها دعوا نکنید الان میانا اروم باشید در رو باز کنیدو این حرفا ماهم بی خیال از حرف اون به دنبال بازیمون ادامه میدادیم که پام به لبه میز خورد و افتادم زمین که اونم با یه خنده خبیس ارد و رنگو روم خالی کرد که همون موقه در باز شد و پدر مادرا با دیدن این صحنه وصدای داد کامران تعجب کردن.... معصومه جون : عجب خرابکارایی بودینا. ومنم خندیدم معصومه جون ادامه داد : دختر گل امروز از این کارا نکنیا بزرگ شدی زشتم هست من : چشم وبعد از خوردن صبحانه رفتم بالا تا لباسام رو بپوشم ... اخ کاش میشد این اِفریته خانم رو حسابی حرس بدم وبا یه فکر خبیس بشکنی زدم و بعد لباسم رو برداشتم تا بپوشم یه کت و شلوار صورتی که روی یقه های کت مروارید سفید و صورتی و با یه گل صورتی تزیین شده و با یه شال و کفش صورتی لباسم رو ست کردم البته اینارو روی تختم گذاشته بودن بایه آرایش ملایم اماده شدنم تموم شد توی اینه به خودم نگاه کردم خیلی خوشگل شده بودم و لبخندی به رویم زدم رفتم سمت پله ها و ازش اومدم پایین که .... ادامه دارد ...... ❌کپی حرام است❌ نویسنده : یازینب✍ دختران چادری 🌹 @DokhtaranehChadoory لینک 👆👆
📿~📿رمان-ایمان-عشق-شهادت📿~📿 •بسم رب شهدا• ^فصل اول ^ دیدم صدای پچ پچ مامان بابا میاد من فکر کردم که اومدن اما مثل اینکه هنوز نیومده بودن منم اصلا اون موقع حواسم نبود که بابا نیومده از پله ها اومدم پایین دیدم مامان و بابا کنارهم وایسادن ودارن اروم حرف میزنن درمورد چیشو دیگه خدا میدونه یه سلام کوتاه دادم وداشتم به سمت اشپز خانه میرفتم که حرف بابا باعث ایستادن من شد بابا: بیتا وایسا کارت دارم به سمتش برگشتم وگفتم : بله بابا: امروز قراره هم خواستگار برات بیاد وهم یه دوست قدیمی امروز خیلی خوب رفتار میکنی ولج و لجبازی رو میزاری کنار و آبرو داری میکنی وگرنه با من طرفی با دخترشم بحث نمیکنی ... با تعجب و سکوت بهش زل زده بودم یعنی چی که خواستگار داره میاد چرا به من هیچی نگفتن برای ایندمم باید اینا تصمیم بگیرن اصلا من دوست دارم درسم رو بخونم با فکرای ازار اوری که داشت دیونم میکرد با صدای بابا ازشون اومدم بیرون بابا: نشنیدم من: چی بابا:چشم رو خواستم اعتراض کنم که دوباره باحرفش دهم بسته شد بازم دارن بدون دخالت من توی زندگی کردنم برام تصمیم میگیرن بابا: بیتا فقط بگو چشم و برو و روی حرف من حرف نزن منم با اخم غلیزی که توی ابروهام به وجود اومده بود گفتم : چشم ورفتم سمت اشپز خانه معصومه جون که داشت یخ برای شربت توی پارچ مینداخت با دیدن من توی چشمش برقی زد وگفت :وای بیتا جونم چقدر خانم شدی چقدر خوشگل شدی ماشالا بزار برات اسفند دود کنم به حرف های مهربانانه ی مادرانه اش لبخندی زدم توی این دنیا فقط معصومه جون ارامشم بود وهم برام مادری کرد وهم پدری رفت سمت گاز تا اسفند درست کنه ودود کنه که گفتم: نه معصومه جون نمی خواد معصومه جون:اِ درست میکنم خوشکل شدی چشم می خوری بعد از جلزو ولز اسفندا و دود که به هوا میرفت ومحو میشد معصومه جون اورد وبا قربون صدقه و مشالا مشالا گفتن دور سرم چرخوند ودوباره روی گاز گذاشت رفت سمت میز تا ادامه کارش رو بکنه دوتا شربت البالو و پرتقال بود که معصومه جون گفت کدوم رو بریزم منم اول وارفتم وبه نقشه ی شکست خورده ای که توی اتاق کشیده بودم فکر کردم من فکر کرده بودم که چایی می خوایم بدیم نمی دونستم خواستگاریه ولی هر جورشده اومدم تا معصومه جون رو راضی کنم تا بزاره من ببرم وروی اِفریته خانم بریزم اما نقشه ای که توی اون دودقیقه کشیدم گفتم : معصومه جون به نظرم شربت البالو بریز اونم بدون هیچ حرفی شربت رو داخل پارچ ریخت با فکر خواستگاری یه نگاه مشکوکی به معصومه جون کردم و سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود به زبان اوردم : معصومه جون قراره برای خواستگاری بیان درسته معصومه جون با لبخند سرشو بالا اورد وگفت:••••• ادامه دارد ...... ❌کپی حرام است❌ نویسنده : یازینب✍ دختران چادری 🌹 @DokhtaranehChadoory لینک 👆👆
📿~📿رمان-ایمان-عشق-شهادت📿~📿 •بسم رب شهدا• ^فصل اول ^ اره عزیزم فقط من یادم رفت بهت بگم باناله روی صندلی میز ناهار خوری نشستم وگفتم:وای خدا خسته شدم چرا خودشون میبرن و میدوزن بابا بخدا این زندگی منه منهم هرجور دوستدارم زندگی کنم میکنم ربطی به اونا نداره .. معصومه جون چیزه دیگه ایهم بهت گفتن؟ معصومه جون : نه ولی یه چیزایی شنیدم من: چی معصومه جون: انگار کار پدر پیش اینا گیر کرده اقای ناصریم گفته باید دخترت با پسرم ازدواج کنه برای همین پدرت به مادرت داشت میگفت کار شرکت پیش اینا گیره باید بیتا با کامران ازدواج کنه هرجور که شده با شنیدن حرف های معصومه جون حرص و تعجبم بیشتر شد یعنی من رو میخواد بفروشه دیگه نه من نمی خوام ازدواج کنم اونم زوری وای دیگه حالم از این زندگی بهم میخوره همش زور تحدیدو دعوا خسته شدم خسته باصدای زنگ از فکرو خیال اومدم بیرون پس منم تلافی میکنم صبر کنید رفتم داخل حال بابا درو زد تا باز شه و من ، مامان که کدامن وسورمه ای رنگی پوشیده بود باشال هم رنگش به سمت در ورودی حرکت کردیم بابا درو باز کرد که قامت یک مرد در چهار چوب در نمیان شد یک مرد که می خورد همسن بابا باشه و موهای جوگندمی و کت شلوار ابی نفتی که تنش بود با ابهت وارد خانه شد ویکی یکی به ما سه نفر سلام کرد بعد اون اقا که باید اقای صفری باشه یک خانمی وارد خانه شد که اون هم با کت دامن طوسی و شال هم رنگش که موهای طلاییش رو روی شونه و پیشونیش ریخته بود وبا مهربانی با مامان وبابا سلام کرد وقتی به من رسید با لبخند کش دارش گفت: سلام وای چقدر بزرگ و خانم شدی ماشالا منم با صدای ارومی گفتم : سلام مرسی لطف دارین خانم ناصری خندید وگفت: وای خدا تو چقدر اروم شدی والا ما هروقت که میومدیم خونتون دعوا وشیطنتت شروع میشد نه خیر من هیچم عوض نشدم حالا بهتون نشون میدم من همیشه همینم که هستم بعد اون خانم شکل بی ریخت غزل که ایشالا بمیره در چهار چوب در نمایان شد با فیس وافاده به مامان بابا سلام کرد به من که رسید پشته چشمی برای من نازک کرد وگفت ..... ادامه دارد ...... ❌کپی حرام است❌ نویسنده : یازینب✍ دختران چادری 🌹 @DokhtaranehChadoory لینک 👆👆
«🖤🎓» ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌- - خیـآلِ‌دیدنـت‌چـه‌دلپذیربـود..! جوآنی‌اَم‌درایـن‌اُمیـد،پیـرشُـد،، نیامدۍدیـرشُـد💔:)!' ‌- ‌‌‌‌‌‌‌- ❁ ¦↫••
«🖤🎓» ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌- - خیـآلِ‌دیدنـت‌چـه‌دلپذیربـود..! جوآنی‌اَم‌درایـن‌اُمیـد،پیـرشُـد،، نیامدۍدیـرشُـد💔:)!' ‌- ‌‌‌‌‌‌‌- ❁ ¦↫••